![]() |
|
![]() |
|
|
مرد عامی و نویسندهپنجشنبه بیستم فروردین 1388
بر اساس یک دیالوگ واقعی: نویسنده و مرد عامی: مرد عامی وارد اتاق نویسنده شد. همه جای اتاق پر بود از الواح افتخار و مدال های رنگارنگ داستان نویسی! مرد عامی بین این همه افتخار جایی برای خود دست و پا کرد و به زور نشست و منتظر نویسنده ی مفتخر شد. نویسنده وارد شد و پس از معرفی الواح و مرد عامی به یکدیگر! چهار زانو روی زمین نشست و دست هایش را روی زانوانش گذاشت. مرد عامی : چرا روی صندلیت نمی شینی؟ نویسنده : آن برای نوشتن است! انسان باید حتی الامکان به حالت لوتوس (گل نیلوفر دوازده پر) بر زمین بنشیند تا ارتباطش با "مادر زمین" قطع نشود! م : این چه طرز حرف زدنه؟ آخرین باری که دیدمت تو مایه های "خفن" "مفن" بودی! این دیگه چه مدلشه؟ ن: همین شماهایید که ارج و منزلت زبان بر طمطراق فارسی را به زیر می کشید. بر ما پیامبران زبان فارسی ست که جلالش را به مریدان و سینه چاکانش و همچنین عامیان! ارائه دهیم. م: عجب! کتابات کجاست؟ ن: آنجا (با انگشت به قفسه ی آن طرف اتاق که یک ردیف کتاب در آن چیده شده اشاره می کند) م: اینا که همه ش داستانه. چیز دیگه ای هم داری؟ ن: مثلا؟ م: فلسفه، روانکاوی، تاریخ، هنر، مکاتب، نظریه ها، جامعه شناسی و ... ن: من نویسنده ی داستانم. کسی که برای این رسالت برگزیده شده اینها را در ذهن خود دارد! همه ی اینها که گفتی در ذهن من است! م: عالیه! دیشب کتاب "کارل مارکس" از آیزایا برلین رو می خوندم. نظرت راجع به برلین چیه؟ ن: داستان های خوبی ندارد! م: البته آیزایا برلین فیلسوف سیاسیه. تا جایی که من یادم میاد داستان نگفته... ن: هان! آن یکی آیزایا برلین را می گویی! من با سیاست بیگانه ام! رسالت من بشریست! م: در نتیجه با مارکس و انگلس و لوکاچ و هورکهایمر و آدورنو و فوکو هم میانه ای نداری؟ ن: من با سیاست بیگانه ام! رسالت من بشری ست! م: البته لوکاچ نقدهای بی نظیری روی کارای داستایفسکی و بالزاک داره که برای همه ی علاقمندان تحلیل مفیده ... آدورنو هم از این تحلیل های خیلی جالب زیاد داره... فوکو و نقدهاش هم روی جامعه ی مدرن و تبار شناسی هاش محشره... ن: من از منتقدین و باستان شناس ها متنفرم! م: البته منتقد که نیستن. تحلیلگرن. خوندن کاراشون برای داستان نویس ها لازمه ... فوکو هم باستان شناس نیست بنده خدا! فیلسوفه ... تبار شناسی با باستان شناسی فرق داره. مگه نیچه نخوندی؟ ن: ها ! ها ! چرا! همین! نیچه ! فیلسوف مورد علاقه ی من نیچه است! م : بابا ای ول! گذاشته بودی سورپرایز کنی؟ نظرت راجع به حکمت شادان چیه؟ ن: البته که حکمت متعلق به مردان غمگین و غمدیده است! شادها از آن بی بهره اند! م: خوب اینجا شادان صفتیه برای حکمت نه اینکه منظور آدمای شاد باشه ن: فکر کردی اینجا کلاس دستور زبان است؟ بشکن این شالوده های کهنه را! م: ای ول! پس از شالوده شکنی هم خبر داری؟ ن: بله! من تمام شالوده های کهنه ی دستور زبان را یک به یک شکسته و به کناری افکنده ام! م: نو آوری چیز خوبیه اما منظورم شالوده شکنی متن بود. چیزی که ژاک دریدا می گه. ن: کی؟ دریده؟ این هم شد اسم؟ از اسمش معلوم است که رسمش چیست! م: آقا بی خیال ول کن اون بنده خدا رو تنش رو تو قبر نلرزون! ساختار شکنی رو بی خیال... بیا از ساختارگرایی صحبت کنیم. تزوتان تودوروف خوندی؟ مباحث جالبی راجع به ساختار داره... ن: من اصلا به مدرسین داستان نویسی اعتقادی ندارم. داستان ذاتیست! م: البته منم اعتقادی ندارم اما تودوروف مدرس داستان نویسی نیست. فیلسوفه... ن: کسی که راجع به ساختار داستان سخن می گوید مدرس داستان است دیگر!!! م: نه! منظورم ساختار داستان نبود. منظورم مباحث ساختار گرایی بود که رولان بارت و میشل فوکو و فرمالیست های روسی و جاناتان کالر و رابرت اسکولز و ... در موردش مطلب می نویسن. ن: من اعتقادی به حفظ کردن اسامی ندارم! مطالب مهم است! اما این رولان بارت را که می گویی. یک چرند گو و احمق به تمام معناست. از کتاب اسطوره ی امروزش اصلا خوشم نیامد. م: ای ول! خوندی؟ البته اسطوره ، امروز درسته. ن: هر چه که هست! چرند محض است! م: اصلا چیزی فهمیدی؟ ن: احتیاجی نداشتم! م: آها! پس چون نفهمیدی داری می گی بده! اصطلاحا تو روانکاوی فرویدی به این کارت میگن انکار! یکی به خاطر ضعفی که داره نمی تونه با حقیقتی رو در رو بشه پس انکارش میکنه... ن: اسم فروید را پیش من نیاور! مردک دیوانه خودش دوست داشته با زن ها بخوابد و هیچ جا راهش نمی دادند! می رفته کتاب های پورنو گرافی می نوشته و برای مردم تبلیغش را می کرده! م: اشتباه می کنی. اولا خودش زن و هشت تا بچه داشته و قرار نبوده کسی جایی راهش بده ثانیا فروید یه آدم کاملا اخلاق گراست و خیلی جاها معتقده که برای رسیدن به فرهنگ و تمدن چاره ای جز سرکوب غرایز نداریم. ن: مردک مرتجع سرکوبگر! م: بالاخره؟ حاجی ما رو گرفتی؟ اینا رو کی بهت داده مرگ من؟ یعنی واقعا تو با این سطح مطالعه و سواد جایزه بردی؟ ن: من 567 جلد کتاب خوانده ام تا به امروز! چطور جرات می کنی مرا بیسواد خطاب کنی؟ اینها گواه من است. (اشاره به الواح!) م: خوب تو فقط داستان خوندی. با هیچ فکر و اندیشه و روشی آشنا نیستی که حتی تحلیلش کنی و ازش چیزی بفهمی... ن: من داستان نمی خوانم برای فهمیدن! داستان می خوانم که لذت ببرم. م: لذت اگر از شناخت و آگاهی نباشه از چیه؟ ن: همین خلصه ای که داستان مرا وارد آن می کند و به دنیاهای دیگر و اقمار ناپدید و نا مرئی می برد و روح آزرده ی مرا در آن لحظه که اشکم آرام از مژگانم فرو می غلتد و درخششی ضعیف بر چشمان کتاب می اندازد لذت را می برم و با دنیایم بدرود می گویم! چونان جوکی ای که از بند کارما رهایی می یابد و به نیروانا می رسد و نیروانای عزیز خود را در آغوش می گیرد و اشک از چشمانش سرازیر می گردد و صدای قلب نیروانا را بر سینه ی خود احساس می کند! م: البته نیروانا آدم نیست و یه حالته! اما تو کفم تو که این همه سوادت پایینه و به قول ملت خر پیشت لیسانس داره! این مطالب رو از کجا یاد گرفتی؟ ن: استاد پائولو کوییلو! م: اه! لعنت! می مردی از اون اول بگی کوئیلو می خونی که اینقدر با هم بحث نکنیم؟ همون تو به درد جشنواره و جایزه و داوران گرامی می خوری... برین با هم کوئیلو بخونین! |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا




