تبليغاتX
ذهن زیبا





ساسی مانکن و هرمنوتیک!

جمعه هفدهم مهر 1388

در جریان یک جشن عروسی مبارک! دریافتم که تا آن شب، نه از یک شخص یا از یک موزیسین، که از یک اندیشه محروم بوده ام! اندیشه ای به اسم :ساسی مانکن!
می فرمایند که:

"آقایون! خانوما! یکی تون زودی به من بگه، این دخی ه که تنگه مانتوش! صورتیه رنگ پالتوش! چجوری رقص تانگوش؟"

در تحلیل نهایی وقتی تقابل زیبای "خانوم ها" و "دخی" را کنار هم قرار می دهیم و دیالکتیک هگلی اش را در می یابیم، یا مثلا جناس "مانتو" و "پالتو" که یکی "زیر" آن یکی قرار می گیرد! یا کاربرد قید "زودی" که اشاره به زمان کم انسان در جهان و مرگ آگاهی هایدگری دارد و یا مثلا رنگ صورتی که در تحلیل یونگی نماد عشق و علاقه است و در موازات رقص "تانگو" قرار می گیرد و نشان از آینده نگری شاعر دارد و تفاوط! و غیریت دریدایی معشوق شاعر با به کار بردن واژه ی متفاوط "دخی" و خیلی مطالب دیگر که در حین پرسش از متن خود را آشکار می سازند، این نتیجه به ذهن متبادر می شود که الحق و والانصاف حتی شاعری همپایه ی شاملوی کبیر هم انگشت کوچک شاعر این اثر نبوده است!

جالب اینجاست که شاعر بزرگ، مانند بسیاری از بزرگان اهل تمیز و آقایان اتو کشیده، از سیاست هم فراری نیست و با آیرونی بسیار هوشمندانه ای بزرگترین قدرت های زمانه را در مقابل خود قرار می دهد و بدینسان رسالت روشنفکری خود را نیز به خوبی به انجام می رساند آنجا که می فرماید:

"آقا! یه بار بوش زنگ زد و گفت این خانومه که خیلی دلبره، از جنیفر لوپز مام بهتره، نیناش ناش هم بلده؟"

و اینجا نه تنها بزرگترین قدرت سرمایه داری به چالش کشیده می شود بلکه با نام بردن از "جنیفر لوپز" مظاهر فرهنگی غرب که روبنای همان نظام است نیز زیر سوال می رود و در چرخشی نبوغ آمیز نماد فرهنگ شرقی با واژه ی "نیناش ناش" جایگزین می گردد.

از قسمت های دیگری که شاعر به سیستم سرمایه داری دنیا حمله ور می شود آنجاست که می گوید:

"لباش چطور؟ سرخه؟ واسه فروش نداره غرفه"

و هنرمندانه با آوردن نمادهای اصلی سرمایه داری مانند "فروش" و "غرفه" به قلب این نظام می تازد و به "بت وارگی کالا" که حتی "لب" معشوق را هم شامل می شود اعتراض می کند.

با در نظر گرفتن آثار دیگر این شاعر برای پی بردن به ساختار اصلی آثار وی و نفوذ به کنه گفتمان زمانه ی او به قطعه ای بر می خوریم که حاکی از سلوک معنوی بسیار پیشرفته ی وی است. شاعر در سلوک خود به چنان درجات معنوی ای رسیده که می فرماید:

"از رو برج میلاد می پرم! کنسرت ساسی می برم!"

و چنین ادعایی که پس از پریدن از ارتفاع چند صد متری برج میلاد، شاعر به کنسرت موسیقی رپ! می رود شاهدی بر مدعای ماست.

زهی معرفت و سعادت و هنر ... حق تعالی نصیب بفرمایند!


 
 


آزادی:

دوشنبه یکم تیر 1388

...

 
 


...

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388

...

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود خود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...

 
 


"مش غلام" به خودش باخت!

جمعه پانزدهم خرداد 1388

...

 
 


...

شنبه نهم خرداد 1388

I have become comfortably numb
...

 
 


سفسطه های حقیقی!

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

چند روز پیش دوستی برایم یک مقاله از مانی حقیقی فرستاد در نقد کتاب "پاریس – تهران" نوشته ی مراد فرهادپور و مازیار اسلامی ... تاریخ مقاله متعلق به مهرماه هشتاد و هفت است و مقداری بیات شده اما حیف دیدم نظرم را راجع به این مقاله و گاهی آن کتاب نگویم ... البته اینها را برای مراد فرهادپور و مانی حقیقی نمی گویم که من را با نبرد بزرگان چه کار؟ مطالبی به ذهنم رسید که فکر می کنم برای خوانندگان این صفحه مفید باشند.

کتاب گفته شده نقد سینما و اندیشه های عباس کیارستمی ست و شاید به نوعی تند ترین نقد ممکن بر آثار وی ... اینکه سینمای کیارستمی خوب است یا بد؟ چیزی ست که به هیچ وجه به مطلب من مربوط نمی شود و بحث عمده ی دیگری می طلبد اما با خواندن نقد مانی حقیقی تصمیم گرفتم چند کلمه ای راجع به نقد و شیوه ی آن صحبت کنم. اصل مقاله را اینجا می توانید بخوانید:

انتقاد شديد ماني حقيقي به کتاب مراد فرهادپور و مازيار اسلامي درباره سينماي عباس کيارستمي

هر کدام از بندهایی که می نویسم و شماره می زنم مربوط به شماره های آقای حقیقی در متن مقاله ی اصلی ست:

1- گویا جناب حقیقی فقط موافقان و هم فکران خود را "آدم حسابی" می پندارد و به محض خواندن کتاب و فهم این مطلب که با مراد فرهاد پور به لحاظ تفکر سنخیتی ندارد، به اشتباهی قضاوت خود پی برده است!!!

در مورد قیافه ی دیالوگ گونه ی کتاب که خالی از هر گونه دیالکتیک و در نتیجه چالش است با آقای حقیقی موافقم ... کتاب اگر به صورت مونولوگ نوشته می شد بهتر بود... اما باید به خاطر داشت که این انتقاد به هیچ وجه به سستی اندیشه و استدلال های نویسندگان کتاب ربطی ندارد...

2- در این قسمت که مانی حقیقی یک سری تناقضات را در کتاب نشان می دهد به نظرم گرفتار همان دیدن و خواندن انتخابی ای شده است که چند سطر بعد به نویسندگان کتاب فرافکنی می کند. جمله هایی را از کتاب بیرون می کشد و متضاد با هم قرار می دهد که اگر در متن کامل دیده و خوانده شوند تناقض آنچنانی نخواهند داشت و به نظرم این نحوه ی نقد خیانت به کتاب و نویسندگان آن است.

اما در مورد مطلبی که در کتاب توسط نویسندگان نقل شده و جای مقداری تامل است: "ناخودآگاه جمعی مفهوم مسخره ایست و فاقد ارزش تئوریک است"

خوب باید اول از نویسندگان کتاب پرسید که ارزش تئوریک در علوم انسانی چیست؟ در علم فیزیک یا شیمی یا دیگر علوم نظری دانشمند مشاهداتی را انجام می دهد و وقتی آنها را کامل کرد به آزمایشگاه می رود و بر روی مشاهدات خود آزمایش می کند و بالاخره درست یا غلط بودن آنها را به هر حال اگر نه کامل اما به شیوه ای عینی اثبات می کند و می تواند دیگران را دعوت کند و نتیجه ی کار خود را دوباره و چند باره به نمایش بگذارد و ثابت کند که مشاهداتش پایه ی تئوریک دارد. اما در علوم انسانی وضع کاملا متفاوت است. اینجا آزمایشگاهی در کار نیست و همچنین مشاهده ی عینی... مشاهدات درونی و ذهنی ست و دانشمند پس از انجام مشاهدات  و شواهد باید نظریه بپردازد یا مشاهدات خود را ثبت کند. فکت های علوم انسانی بسیار متفاوت از فکت های عینی علوم نظری ست. در واقع در علوم انسانی ما قرائن و شواهدی دال بر وجود فکتی میبینیم نه لزوما خود فکت را... ما قرائنی دال بر وجود خودآگاه می بینیم نه خود خودآگاه را و ... در نتیجه اگر اینگونه که نویسندگان کتاب می گویند ناخودآگاه جمعی مسخره!!! و فاقد ارزش تئوریک باشد پس باید فاتحه ی کل علوم انسانی را خواند... این فکت یونگی همانقدر ارزش تئوریک دارد که ماتریالیسم تاریخی مارکس و ناخودآگاه شخصی فروید و مشاهدات ماکس وبر و ... این طرز برداشت نویسندگانی که در نظریات خود بسیار بر ضد مدرنیته و نظام سرمایه سالار دنیا و در نتیجه علم منطقی و صفر و یک و عینی آنها هستند بسیار بعید است و می تواند لغزشی ناخودآگاه به سمت پوزیتیویسم منطقی باشد که به نظرم بسیار خطرناک است ... ناخودآگاه جمعی به هیچ وجه دور تر و عجیب تر از مطالبی نیست که ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در فصل اول کتاب دیالکتیک روشنگری در مورد جادو و اسطوره بیان می کنند...بگذریم...

3- ربط دادن کیارستمی به سیاست و اجتماع سیاسی و مدنی فقط کاری در حد زور زدن است ... گرچه به نظرم این یک حسن حساب می شود که هنرمند به صرافت جریان سازی فکری نیفتد و نقش سیاستمدار و ایدئولوژیست را بازی نکند اما مانی حقیقی فقط زور می زند تا کیارستمی را فعال در امر سیاست جلوه دهد... مبحث هنر برای هنر و هنر برای ایدئولوژی بسیار مبحث عمیق و مهمی ست که اینجا نمی خواهم آنرا باز کنم اما مطمئنم که با سیاسی بازی های هنرمند انقلاب نمی شود ... از طرفی هم هنر برای هنر صرف را قبول ندارم ... آنقدر که هنرمند می تواند انسان را به انسان بشناساند هیچ فیلسوف و جامعه شناس و روانکاوی نمی تواند... به نظرم رسالت هنر نه در بی رسالتی بلکه در شناساندن انسان به انسان است... تا این حد ایدئولوژی را در هنر می پسندم و واجب می دانم و به همین دلیل هم با هنر پست مدرن که تنها هنر فرم است و از هر گونه مفهوم و معنا عاری، میانه ی خوبی ندارم... اما ملاک خوب یا بد بودن یک هنرمد را در فعالیت سیاسی و اجتماعی وی نمی دانم(شرمنده ی جورج لوکاچ)

4- در مورد مفهوم کودک و نشان دادن کودک در سینمای کیارستمی به شدت با مانی حقیقی موافقم و ایرادش را بر نویسندگان کتاب وارد می دانم...

5- این قسمت فجیع ترین و شرمناک ترین قسمت مقاله ی حقیقی ست... در عهد بوق فعالان فمینیسم شباهت یک استدلال احمقانه و سفسطه آمیز در رد فمینیسم تفاوت می آوردند که شما متحجرید و از سنت دفاع می کنید و می خواهید زن ها را به پستو برانید!!! این استدلال عهد بوقی خیلی وقت است که حتی توسط احمق ترین فمینیست شباهت هم دیگر اقامه نمی شود اما گویا آقای حقیقی یا از این استدلال بی خبر است که خوب در این صورت نباید با این سواد پایین راجع به مسئله ی فمینیسم نظر بدهد یا اینکه از رد این استدلال خبر دارد و از بی خبری خوانندگان استفاده می کند که در این صورت باید خجالت بکشد... در مورد اینکه شغل های امروزی جامعه ی جهانی مطلقا شغل هایی هستند که برای مردان به وجود آمده اند و اگر زنان می خواهند کار کنند باید نظام شغلی جدیدی را به وجود بیاورند با نویسندگان کتاب موافقم ...

6- حقیقی می گوید که از استدلال های "فاناتیک" کتاب "مفرح" شده و لذت برده ... می دانید در روانکاوی فرویدی به این امر چه می گویند؟ "مکانیسم دفاعی واژگونی"... گویا حقیقی بسیار از مطالب کتاب بر آشفته و عصبانی شده و اینقدر فشار به خودآگاهش آورده که مکانیسم دفاعی مجبور شده وارد عمل شود و این مطالب تحریک کننده را مفرح بخواند... این عصبانیت آقای حقیقی و به کار بردن الفاظ توهین آمیزی مانند "مشنگ" از یک منتقد مسلط بعید است ... در مورد قنات هم که یک بحث بسیار معروف در باستان شناسی ست حق با نویسندگان کتاب است و استدلال های مانی حقیقی در رد این مطلب آشکارا سفسطه است ... نه تنها به گفته ی ویتفوگل که به گفته ی بسیاری از باستان شناس های موجه و مهم، توانایی حفر قنات در ممالک آسیایی ابزاری برای سلطه جویی بود و این به مادر گراهام بل هیچ ربطی ندارد!!!

در اینکه سینما هم با نیتی هژمونیک به وجود آمد و جشنواره ها هم دقیقا این هژمونی را به نفع سرمایه سالاری و سلطه جویی اعمال می کنند شدیدا و عمیقا با مراد فرهاد پور که البته این ایده را از فیلسوف و دانشمند جامعه شناس بزرگ، تئودور آدورنو، گرفته است، موافقم... که البته کارگردانی گیشه ای و آلوده به سینمای تجاری مسلما با این مسئله با مکانیسم دفاعی انکار برخورد خواهد کرد.

7- قسمت هفتم هم واقعا افتضاح است... به این صراحت از کالا شدن هنر دفاع کردن نشانه ی دید بسیار ضعیف حقیقی در شناختن هنر و فرهنگ است... فکر نمی کنم کیارستمی که حقیقی اینقدر سنگش را به سینه می زند هم با این نظر موافق باشد که هنر باید "کالا" باشد تا چیز خوبی باشد و لزوما باید وارد بازار سرمایه شود!!! به نظرم این گفته که فقط به خاطر مخالفت با نویسندگان کتاب بوده شرم آور و احمقانه است ...

 

و یک نکته: نتوانستم بفهمم که چرا حقیقی این همه تلاش می کند که تمام اعمال و رفتار کیارستمی را درست و موجه جلوه دهد و با هر سفسطه و مکانیسمی از وی دفاع کند؟ یک روز از مارکس پرسیدند بد ترین فضیلت اخلاقی چیست؟ جواب داد: "چاکر مابی" !!!

 
 


اخراجی ها و مرد واپسین!

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

چرا سکوت کردم؟

چند روز پیش دوستی می گفت:"چرا در مورد فاجعه ی اخراجی ها سکوت کردی؟ چرا چیزی ننوشتی؟ لازم بود که همه بنویسند تا مردم کمتر بروند..."

1- من آدم مهم و موجه و معروفی نیستم. هر چیزی هم که اینجا می نویسم اگر برای خوانندگان مفید باشد، می خوانند. اگر هم مفید نباشد، صفحه را می بندند و تمام! با حرف من کسی کاری انجام نمی دهد.

2- اصولا این مسائل بین وبلاگ نویسان ما اپیدمی می شود. از تند ترین ها تا سر بسته ترین ها و بعضا بی معنی ترین حملات پشت سر هم صورت می گیرد. نمی خواستم در این جو گرفتگی ها شرکت داشته باشم.

3- وقتی آدم احمق و بیسوادی مانند نوری زاد که شریک دزد و رفیق قافله است و در همه ی کثافت کاری ها دست داشته و الان به عنوان تریبون خارجی و مثلا مخالف نظام عمل می کند، این فیلم را تحریم!!! می کند (چه غلطا!) تر جیح می دهم در مورد این فیلم سکوت کنم.

3- نیچه اعتراض جالبی به "مرد واپسین" دارد. مرد واپسین ادعا می کند که سعادت را ابداع کرده حال آنکه هدفش از سعادت خشنودی و شادی محض است. انسان هایی که توانایی قدم گذاشتن در راه رشد و بالندگی را ندارند به خوشی و شادی پناه می آورند تا درون پوچ و خالی خود را بپوشانند و خود را تسکین دهند. نیچه می گوید :"اینان مفلوک ترند زیرا که شاد ترند"! به چنین جماعتی چه می توان گفت؟ نرو ؟ نبین؟

4- اصولا از آنجا که چاپلوسی و بادنجان دور قاب چینی در میان ملت ما مد است و همه گوی سبقت را در این امر خطیر از هم ربوده اند (جواد خیابانی و فرزاد حسنی و کامران نجف زاده و ... را می شناسید؟!) لذا هر انسانی که خطرناکتر و وحشی تر است بیشتر شانس این را دارد که برایش بادنجان دور قاب بچینند! پس عجیب نیست که همه ی ملت به سمت سینماها سرازیر شوند!

5- به هر حال در جامعه ی مدرن و کاپیتالیست، این نوع هنر، هنر غالب و رسمی ست! فکر می کنید "آقا و خانم اسمیت" خیلی از اخراجی ها هنری تر است؟ یا شاید فکر می کنید ماموریت غیر ممکن و ساعت شلوغی بسیار با ارزش ترند؟ در کمال تعجب باید بگویم اصلا! در نظام کاپیتالیسم هنر رسمی یعنی هنر مبتذل، هنر عوام، هنری که بفروشد، هنری که ملت مشنگ را به خود جلب کند، هنری که احتیاج به درک کردن و فهمیدن آن نباشد، هنری که مردم را الکی خوش کند و در ماتحتشان عروسی راه بیندازد! بله! هنر جامعه ی مدرن هنر بریتنی اسپیرز ها و مدانا ها و لیلا فروهر ها و جواد رضوی ها و علی صادقی هاست! برای اعتلای هنر تلاش کردن نمایش دیوانگی ست. به نظرتان م.مودب پور و فهیمه رحیمی بیشتر پول در آوردند یا فرانتس کافکا؟ این هنر و این مردم و این نظام کاپیتالیسم به درد همدیگر می خورند.

6- در جامعه ای که انسان های بی نهایت بی استعدادی مثل یوسف تیموری و مجید صالحی از رومن رولان و خورخه لوئیس بورخس و والتر بنیامین بسیار بسیار بسیار معروف ترند اصولا از هنر ارزشی و هنر ناب نمی توان حرف زد.

7- می خواهید فیلم ببینید؟ ببینید. می خواهید شاد باشید؟ شاد باشید. می خواهید چند ساعتی به دور از دغدغه های دنیای بیرون در سینما بنشینید و به دلقک بازی ملت بخندید؟ بخندید. اما باید بگویم که برای هیچ یک از کسانی که در سینما ها این فیلم را مشاهده کرده اند پشیزی ارزش قائل نیستم و از لحن تندم هم پشیمان نمی شوم.

8- به غاطبه ی ملت غیور و همیشه در صحنه ی ایران اخراجی های یک و دو و سه و چهار و ... را پیشنهاد می کنم! چیز بیشتری به درد بسیاری از آنها نمی خورد...

 
 


چند مطلب ...

شنبه بیست و دوم فروردین 1388

چند مطلب:

1- این ملت ما خیلی ملت جالبی هستن! طرف باید عین ماشین براشون کار کنه و تا وقتی درست کار می کنه خبری ازشون نیست!!! اما همین که یه مقدار از مسیر منحرف می شه همه صداشون در میاد و دست به اعتراض عمومی می زنن... نمونه ش همین وبلاگ! ملت میان می خونن و می گردن و می رن و اصلا صداشون در نمیاد که مخالفیم یا موافقیم یا جالب بود یا نبود و ... اما تا یه مقدار از نرم عادی منحرف می شه همه یکصدا میان نظر می دن داری گند می زنی و ما این مطالب رو دوست نداریم و ... عزیزم تا دیروز کجا بودی؟ البته من فقط اینجا رو مثال زدم اما نمونه ش مخصوصا تو جامعه ی هنری فراوونه ...

2- مد شده با ملت که بحث می کنی و از دیگران نقل قول می کنی فوری می گن که من اهل اسم حفظ کردن نیستم!!! و به خیال خودشون هم چه متفکرین اصیلی هستن که این حرف هارو می زنن!!! دوست عزیز! دانشمند گرامی! آخه اگه تو یه کتابم از طرف خونده باشی و یه هفته جلد کتاب رو دیده باشی خوب اسمش قشنگ میره تو خاطرت و حفظت میشه ... تو که اسم طرف رو بلد نیستی یعنی رنگ کتاباشو ندیدی... دیگه این ادا و اصول ها چیه که من اسم حفظ نمی کنم؟

3- چند روز پیش دیدم که یکی از فعالان دانشجویی!!! از دانشگاه امیر کبیر تو مصاحبه ش نوشته بود که کمبود تحلیل های خوب در جامعه ی دانشگاهی و خارج از اون تو کشور ما بیداد می کنه! گفته بودن خودت تحلیل کن، نوشته بود که احمدی نژاد که معلوم الحاله! موسوی هم یکیه مثل اون! خاتمی هم که فقط حرف می زنه! کروبی هم که مال این صحبت ها نیست و بقیه هم عددی نیستن برای شرکت در انتخابات!!! فعال جان!!! من اون تحلیلت رو بخورم که اینجور تحلیل ها مارو از مارکس و لوکاچ و آدورنو و مارکوزه و فروم و ژیژک بی نیاز میکنه !!! اصلا چطوره خودت بری کاندید بشی؟

4- آهای طرفی که میای می گی من مارکسیستم! و از هگل هیچی نمی دونی!!! برای فهم مارکس باید هگل رو فهمید و نظریه ی تاریخش رو. برای فهم هگل باید کانت رو فهمید و نظریه ی شناختش رو. برای فهم کانت باید هم ماتریالیست هایی مثل لاک و بارکلی و هیوم رو فهمید هم عقل گراهایی هایی مثل لایب نیتس و اسپینوزا رو. برای فهم ماتریالیست ها باید فرانسیس بیکن رو فهمید و برای فهم عقل گراها رنه دکارت رو. برای فهم بیکن و دکارت باید فلسفه ی مدرسه ای قرون وسطی رو فهمید و برای فهم فلسفه ی قرون وسطی باید ارسطو رو کامل بلد بود. برای فهم ارسطو هم باید افلاطون رو خیلی خوب فهمید... از این ساده ترش دیگه امکان نداره ... حالا هی برو داد بزن من مارکسیستم و کارگران پاشین برین جلوی توپ و تانک سرمایه داری و به ... برین ...

5- ...

پ.ن.:

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این راه که می روی به ترکستان است ...

 
 


...

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

سال نو ...

 
 


خداحافظ کافکا !

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

به نظر میاد فرانتس کافکا خوشبختانه یواش یواش داره از "مد" میفته ...

حدس می زنم نفر بعدی که قراره ... ییده بشه ! ماریو بارگاس یوسا ی گرامیه که زمزمه ها از روی کار اومدنش به عنوان نماد تحصیلکردگی و کتابخونی و روشنفکری و ... خبر میدن ...

به هر حال ... خوش حالم که کافکا که از ولنتاین های ما ایرانی ها کنار گذاشته میشه ...

حداقل این جوزف کنراد بینوا مد می شد که 4 تا ترجمه ی خوب ازش بخونیم! مردیم بسکه pdf خوندیم و به جایی نرسیدیم ...

 
 


مولانای مرتجع!

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

دیشب با یه به اصطلاح دکتر! صحبت می کردم ( میگم به اصطلاح چون معتقدم قراره که تحصیلات دانشگاهی اول به انسان یه دید و ذهن باز بده... اگر به کسی میگن مهندس یا دکتر بیشتر به خاطر اون دید علمی و توانایی تحلیلشه نه مطالبی که تو هر کتابی نوشته و میشه به راحتی یادشون گرفت. و این شخص متاسفانه از این دید هیچ بهره ای نبرده بود و به همین دلیله که میگم "به اصطلاح"). یه چیزایی گفت که من رو راغب کرد که این پست رو بنویسم...

ایشون در یه حمله ی گاز انبری به مرحوم مولانا فرمودند که : "مولوی از نظر عقاید یه مرتجع احمقه" !

چند مسئله که ایشون و اکثر غیر حرفه ای هایی که تازه به دنیای کتاب و فلسفه و بی دینی و این مطالب رسیدن در نظر نمی گیرن به قرار زیره:


1- هیچ وقت یک هنرمند رو از روی عقایدش قضاوت نمی کنن. معمولا این نحوه ی بیان هنری و تکنیک و ساختاره که یه هنرمند رو متمایز میکنه... هیچکس نمی گه مادیگیلیانی چه انسان ضد اخلاق و بی تربیتیه!!! که این همه زن برهنه تو تابلوهاش کشیده! میگن نقاش خیلی خوبیه چون نحوه ی بیان هنریش بی نظیره ... قضاوت در مورد ونگوگ با توجه به اینکه اهل ارتباط جنسی شدید بوده یه کار کاملا غیر حرفه ای و آماتوره ..

.

2- برای نظر دادن راجع به تفکر یه متفکر و فیلسوف باید سیر تحول و تطور فکر و شخصیتش رو در نظر بگیریم. کاری که تازه کتاب خوان ها اصلا اهمیتی بهش نمیدن ... می بینیم که هر روز کتاب هایی چاپ میشه با این عناوین :


سخنان بزرگان.

گزین گویه های نیچه.

سخنان حکمی دکارت.

سخنان زیبای شکسپیر و شیلر و مولیر و ...


و با کمال تعجب خیلی هم طرفدار داره که بیشتر همین قشر تازه کتابخون شده هم خریدار این نوع نوشته هان ... بدون اینکه در نظر بگیرن یه همچین کتاب ها و قضاوت هایی اصلا سیر تکامل و تحول تفکر اون فیلسوف یا ادیب رو در نظر نمی گیره...

این قضاوت های دم دستی و ناشی از نا آگاهی هم همینطوره... مولوی مرتجع بود!!! ابن سینا خشک مغز بود!!! خیام ملحد و کافر بود!!! حافظ یه زن باز حرفه ای بود!!! و ... در حالیکه باید حداقل چندین سال روی کارهای اینا و زندگیشون مطالعه کنی تا بشه راجع بهشون نظر داد...

مولانایی که در اویل عمر فکری خودش تفسیر قران رو با شعر می نوشت و بعدها تبدیل به مثنوی شد و استاد دینی و ادبی بزرگی محسوب می شد پس از برخورد با شمس کارش به جایی رسید که میگفت:


آنان که طلبکار خدایید، خدایید

بیرون ز شما نیست، شمایید، شمایید...


خوب الان باید گفت مولانا یه مرتجع دینی و در عین حال کافر بود!!! که میشه اجتماع نقیضین ...

در مورد بقیه هم همینطور ... ناصر خسرو چطور از طراری به ادبیات رسید یا ابن سینای به قول خیلی ها خشک مغز به نظر همدوره ای های خودش از فرط خوردن شراب یا نظریات عجیب فلسفیش یه کافر حساب می شد. تا جایی که مجبور شد بگه:


کفر چو منی گزاف و آسان نبود

محکم تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آنهم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود!


خیامی که حج می رفت و نوروز نامه می نوشت چطور شد که اشعار الحادی گفت یا بر عکس و ... باید همه ی اینا رو سنجید بعد نظر داد. اونایی که میگن فروید همه چیز رو تو جنسیت میبینه در مورد "ورای اصل لذت" چی دارن بگن که توش غریزه ی مرگ رو معرفی میکنه؟ این نوع نظر دادن ها فقط ناشی از نا آگاهی از سیر تحول فکریه یه متفکر یا شاعره ...


3- برای نظر دادن در مورد هنر یا حتی طرز تفکر یه شخص باید یه مینیمم سوادی داشت... مثلا کسی که در مورد مولانا نظر میده باید قران رو بشناسه... افلاطون رو بشناسه... اسطوره ها رو بشناسه... چند شاعر عرب رو بشناسه و از طرفی باید به قواعد شعر و نثر مثل مجاز و تشبیه و استعاره و واج آرایی و فرم شعری و قافیه و وزن و ... مسلط باشه... چه دلیلی هست که کسی که از هیچ کدوم از اینا آگاهی کاملی نداره و حتی نمیتونه تو حرف زدن روزمره ش یه سری قواعد دستوری رو رعایت کنه به خودش اجازه میده که راجع به یه شاعر یا متفکر نظر بده؟

کسانی هستن که در مورد میشل فوکو نظر میدن... وقتی ازشون میپرسی دکارت خوندی؟ میگه نه! میپرسی کانت خوندی؟ میگه نه و ... بعد هم میگه من با فلسفه ی مدرن کاری ندارم بحث من فلسفه ی پست مدرنه!!! خوب دوست عزیز تو که کانت و هگل و نیچه نخوندی که خوب اصلا نمی فهمی فوکو چی میگه که بخوای در موردش نظر بدی!!! طرف من حتی نمی دونست که پائولو کوئیلو کیمیاگر رو از مولوی دزدیده( بحث از همینجا شروع شد) بعد تند و تند کوئیلو رو تکفیر می کرد!!! خوب چرا؟ درسته که کوئیلو نویسنده ی خیلی بدیه و واقعا ضعف ایده داره چون معمولا ایده هاش دزدی از آب در میاد اما شما که نه قواعد داستان نویسی رو بلدی نه میدونی ایده هاش دزدیه چرا به خاطر همرنگ شدن با یه سری منتقد و کتابخونده میگی که کوئیلو بده؟

یه مقدار سواد و درک برای نظر دادن لازمه که متاسفانه این قشر تازه کتابخون به شدت ازش محرومن...


4- یه جمله ی معروفی اسپینوزا میگه که بعدها پایه ی یکی از نظریات فروید به اسم فرافکنی شد.:

"چیزی که پولوس در مورد پطروس می گوید، بیشتر در مورد خودش صدق می کند"

و فروید از اینجا فرافکنی رو پایه گذاری کرد که هر کس چیزهای بدی رو که درون خودش هست به دیگران نسبت میده تا از شرشون راحت بشه و در جمله ی "مولوی یه مرتجع احمقه" دقیقا دو کلمه ی آخر فرافکنی بود... لطفا سعی کنید با بدی های درونتون کنار بیاید که لازم نباشه روی سر یه سری هنرمند و دانشمند استفراغش کنید. من تو بحث با این آدم فهمیدم که مرتجع تر از ایشون کم پیدا میشه... و خیلی برام جالب بود که بالاخره روی یکی دیگه بالا آوردش.

..

5- در نهایت اینکه تازه کتابخون بودن چیز بدی نیست و ما همه یه زمانی تازه کتابخون بودیم... البته برای خود من این دوره تو دبستان بود که عاشق شاهنامه و مثنوی بودم... این ادعاهای بیخود و نظرات دور از آگاهی و خود بزرگ پنداری تازه کتابخون هاست که مشکل درست میکنه و حال آدم رو به هم میزنه... من گفتم که در زمان دبستان کتابخون شدم برای اینکه بگم اون زمان اصلا نمیتونستم ادعایی داشته باشم و حرف بی ربطی راجع به کسی بزنم ... این مشکل بیشتر در مورد کسانی پیش میاد که تازه کتابخون شدشون در سنین بالا رخ میده ... برای یه فرد سی ساله سخته که بخواد قبول کنه چیز زیادی نمیدونه ...


پ.ن.: این دکتر یه نمونه ی نوعی بود که من مثال زدم وگرنه فراوانند اینگونه اشخاص...


پ.ن.: نسبت بین وبلاگ ما با وبلاگ های مینیمالیست ها نسبت بین رمان با داستان کوتاهه... دیگه کی تو این دوره و زمونه رمان میخونه؟؟؟ ( این پدیده رو که برای اولین بار در تاریخ در جمله ی اخیر نمایان شد "خود انتقادی" نامگذاری میکنم!!!)

 
 


مورد عجیب بنجامین باتن ...

چهارشنبه نهم بهمن 1387

من اصلا اهل فیلم و سینما نیستم اما وقتی برادرم (که دست اندر کار سینماست) هر از چند گاهی با یه کوله بار فیلم جدید میاد خونه، ما هم برای مدت کوتاهی اهل سینما می شیم...

امشب فیلم The Curious Case of Benjamin Button رو دیدم ... به نظرم شاهکار بود ... باید بار ها و بارها ببینمش دوباره... نظر دادن در موردش یه مقدار سخته اما وقتی تموم شد باور نمی کردم که من فقط 2 ساعت و 30 دقیقه داشتم میدیدمش... به اندازه ی یه عمر کش اومد... اغراق نیست اگر بگم وقتی که فیلم تموم شد من تغییر کرده بودم ...واقعا لذت بردم ... بر اساس یه داستان کوتاه به همین نام از اسکات فیتز جرالد بود ... فعلا نمی خوام در موردش حرف بزنم ... باید بیشتر ببینمش تا بتونم تحلیلش کنم اما بعد از Fight Club از هیچ فیلمی اینقدر لذت نبرده بودم ... مگر اینکه دیوید فینچر مارو به سینما علاقمند کنه ... حتما ببینیدش...

 
 


تغییر لحن مقالات وبلاگ

دوشنبه سی ام دی 1387

از این به بعد برای اینکه دوباره کاری نکنم، مقالاتی رو که ممکنه جای دیگه هم ازشون استفاده کنم با زبان رسمی و کتابی می نویسم. ممکنه یه مقدار از صمیمیت نوشته ها کم بشه که پیشاپیش عذر خواهی میکنم. این اصلا به این معنی نیست که زبانم سخت تر میشه... به زبان روان و ساده به شدت عقیده دارم... فقط فرمش تغییر میکنه. برای درک بهتر قضیه، مقاله ی بعدی رو بخونید و نظرتون رو راجع به زبونش بگید.

 
 


فاحشه گی از نوع دوم!

شنبه هفتم دی 1387

1.

داستان از اینجا شروع شد که تو یه وبلاگ رسمی یه مصاحبه خوندم با یه بنده خدایی که شغل شریف فاحشه گی رو پیشه کرده بود و کلی از مزایا و لذاتش هم داد سخن داده بود! البته باید بگم این بنده خدا مرد بود نه زن! و البته باز هم باید بگم منظور این نیست که همجنس باز بود نه! ایشون عنوان کرده بود که در خیابان های شمال تهران می ایسته و خانوم ها با ماشین هاشون سوارش میکنن و با گرفتن یه مبلغی پول نیاز هاشون رو برآورده میکنه... خبر خیلی برام منطقی نبود و میشه گفت باورش نکردم و بیشتر به عنوان لاف های یه آدم عقده ای روش حساب کردم(که البته هنوز هم نظرم عوض نشده)


2.

چند وقت پیش با یه منبع موثق در مورد سینما و تلویزیون و موسیقی ایران یه جا نشسته بودیم که یه کلیپ موسیقی از یکی از این خواننده های آبگوشتی دخترکش پخش شد که تقریبا حالم رو به هم زد... این دوست ما گفت که میدونی همین خواننده ی نکره ی آبگوشتی نرخش شبی چنده؟!!! باورم نمیشد و اگر به طرف اطمینان نداشتم که چرند نمیگه امکان نداشت قبول کنم... برام توضیح داد که این بنده خدا کارت چاپ میکنه و یه نرخ معلوم داره و یه سری مشتری ثابت و بقیه ی بانوان دور و برش هم برای خوابیدن باهاش سر و دست میشکنن!!! و این برای خیلی از رجال معروف دیگه هم صادقه!!!تا اون زمان نشنیده بودم که یه چهره ی معروف مذکر نرخ!!! داشته باشه و در کنار کارش به فاحشه گی هم بپردازه...(شایعاتی در مورد هنرپیشه های خانوم قبلا شنیده بودم اما مرد نه...)


3.

چند روز پیش با یکی از دوست های خوب و بسیار خوش قیافه م چت می کردم... گفت که جدیدا یه کسب و کار حسابی به هم زده که هم حال میکنه و هم پول خوبی توشه... وقتی ازش پرسیدم با کمال افتخار فرمودند که سوار ماشین بانوان میشه و در ازای یه مقدار پول باهاشون میخوابه!!! از اینجا بود که فهمیدم بله! گویا فاحشه گی از نوع مردونه ش مد شده و تا چند سال دیگه سازمان های دلسوز و مهربان! باید یه فکری به حال مرد های خیابونی بکنن نه زن های خیابونی!!!اون خانوم هایی که بابت این مسئله پول میدن به نظرم خیلی خیلی شوتن!!! یا پول اضافه دارن و میخوان دور بریزن یا راهش رو بلد نیستن!!!


نمیدونم در این مورد چطور باید قضاوت کنم! باید بگم یه معضل اجتماعی؟ یا شاید یه شیوه ی زندگی جدید؟ شایدم ... نمیدونم اما برای من همون قدر چندش آور و اذیت کننده ست که فاحشه گی خانوم ها...

من به شخصه هیچ فرقی بین مرد و زن در این مورد نمی بینم... فاحشه فاحشه است!!!

 
 


میلاد مسیح مبارک!

چهارشنبه چهارم دی 1387

1.

کیریلوف: آن کس که به انسان بیاموزد همه گی خوبند، آفرینش را تمام و کامل خواهد کرد.

استاوروگین: آنکس که می خواست این نکته را به انسان بفهماند، بر صلیبش کشیدند.

کیریلوف: او بر می گردد و او را "خدایی که انسان شده" می نامند!

استاوروگین: یا "انسانی که خدا شده"؟

کیریلوف: "خدایی که انسان شده" اختلاف در همین است...

فئودور میخایلویچ داستایفسکی – تسخیر شدگان

2.

آخرین مسیحی همان بود که بر صلیبش کشیدند.

فردریک نیچه

3.

میلاد مسیح مبارک...

من!

 
 


مشترک مورد نظر ...

جمعه پانزدهم آذر 1387

"مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی باشد ، لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید"

از این پیام احمقانه تر کم پیدا میشه!
شاید من دلم بخواد به مشترک مورد نظر دوباره زنگ بزنم یا اصلا مشترک مورد نظر دلش بخواد که من چندین بار بهش زنگ بزنم و جواب نده! این وسط تو چی کاره ای؟
کسی که این پیام رو تنظیم کرده واقعا چی فکر میکرده؟

 
 


علی کردان و دیکشنری آکسفورد !

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

 

“Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ] (1): To get Ph.D without having B.Sc. (2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.- Kordanification( n.) (1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)(2): The relationship between happiness and telling a big lie.(3): A method in order to gain Self confidence. - Kordanism(n. ) (1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously. - Kordanic(adj. ) (1): Happy (2): Self Confident (3): Relaxed - Kordanicly(adv. ) (1): In a Kordanic manner”

 

این مطلب بالا اول به صورت یک شوخی و جوک در اینترنت پخش شد که واژه ی کردان رو معادل "گرفتن مدرک تقلبی" و "کلاهبرداری" قرار میداد ...

اما دیشب تو صحبت با یکی از دوستان که متخصص و استاد زبان انگلیسیه متوجه شدم که یه همچین متنی و همچین لغتی جهت ارائه در فرهنگ لغات جدید آکسفورد به هیات علمی این دانشگاه ارائه شده!

البته این اولین بار نیست که اسم یک نفر به عنوان یک کلمه وارد زبان انگلیسی میشه مثلا spoonerism به معنای اشتباه لفظی از اسم dr. spooner استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد گرفته شده که گویا تو صحبت کردن خیلی سوتی میداده!

حالا هم نوبت رسیده به علی کردان ! که البته به نظرم کاملا انتخاب درستیه چون فکر نمیکنم تا حالا کسی موفق شده باشه سر 70 میلیون نفر رو کلاه بزاره! اونم با یه مدرک جعلی... به هر حال فکر میکنم در آینده ای نه چندان دور انگلیسی زبان ها به جای fake یا در ترادف با این کلمه در مورد مدرک تحصیلی kordanic رو هم به کار ببرن...

این دوست ما گفت که دانشگاه آکسفورد در حال بررسی این موضوعه و احتمالا تا سال بعد تایید یا رد میکنه که من دلیلی برای ردش نمی بینم!...

این موفقیت و جاودانگی عظمی رو به خانواده ی کردان و جناب رییس جمهور دلاور و خانواده های معظم شهدا و ملت شهید پرور و همیشه در صحنه و برادران و خواهران انگلیسی زبان و کلا جهانیان تبریک و تهنیت عرض می نماییم ...

 
 


حاج آقا مشیری !

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

وقتی تو یه جامعه ای حکومت مطلقه همراه با دیکتاتوری و خفقان پیش میاد معمولا هر چند وقت یه بار این اختناق اینقدر به مردم تحت سلطه فشار میاره که به مرز انفجار میرسن اینجاست که حاکم اگر حاکم خوبی باشه سوپاپ اطمینان رو میکشه... سوپاپ اطمینان چیه؟ یه انسان جالب و قابل قبول که به جای بقیه حرف میزنه... حرف دلشون رو میگه و احیانا با نهایت تندی و بی رحمی به مسئولان مملکت میتازه و حاکم و عقایدش رو که باعث خفقان شدن به شدت میکوبه...اینجاست که اسمش بین مردم میفته و حرفاش میشن نقل مجالس و همه ی حضار با چشمان آلوده به اشک و لبخندی تحت تاثیر پهلوانی و قدرت این شخص تازه برآمده از بهشت با صدای لرزان شاهکار هاش رو شرح میدن و با ابراز رضایت براش آرزوی موفقیت میکنن... همه ی شماها این حالات رو دیدین... وقتی که همه دور هم جمع میشن و میگم فلانی عجب مردیه عجب دانشمندیه عجب ... که جلوی اینا اینجوری وایمیسته و مردونه حرفش رو میزنه...همه با این مسئله آشناییم... به خاطر سیستم حکومتی که داریم زود به زود به این آدما احتیاج پیدا میکنیم... از دکتر رحیم پور ازغدی (که اوائل تو سخنرانی هاش آفتابه رو میگرفت رو آخوندا حالا از کانت و هگل برام حرف میزنه) گرفته تا گنجی و مهر انگیز کار و شهلا لاهیجی وابراهیم نبوی و...

جدیدا هم یه شاهکار آنتیک پیدا شده که شرح پهلوانی هاش همه گیر شده و مرد و مردونه در حال مبارزه با این سنت گرایی کثیف و احقاق حقوق ایران و ایرانی در سایه و پناه یزدان پاک و آگاهه ایرانه !!! بله درسته قهرمان ملی !! امروز ایران و ایرانی، دکتر یا به قول بعضی ها پروفسور بهرام مشیری!!!

دانشمند و فیلسوف همه چیز آگاه و تقریبا تو مایه های خدا!!!

شرح رفتار و سکنات و وجنات و کرامات این سوپاپ اطمینان از بقیه هم فراتر میره و دیدن شامورتی بازی ها و نقالی هاش آدم رو چند ساعتی مفرح میکنه...

از کرامات این شیخ بزرگ ما یکی اینه که هر چی دلش میخواد به هر صورتی که دلش میخواد میگه و به هر کسی دلش میخواد فحش میده اما به لطف ایزد منان یکی پیدا نمیشه تکفیرش کنه یا بگه این آقا ملحده یا خونش حلاله یا چه میدونم حتی سایت های مربوط به این پهلوان ایرانی رو هم فیلتر نمیکنن...جل الخالق !

از شاهکار های شیخ غیبگویی و همه آگاهیه !!! این آقا و سید دانشمند ما حتی از دیالوگ های محمد با معشوقه هاش هم خبر داره و از حرف پنهانی مردم 1400 سال پیش در رختخواب و کلیه ی توطئه ها و حیله ها و حرف های زیر زمینی و ...همه در قوطی این عطار گرامی پیدا میشه که خوب با توجه به اینکه اصلا سند و مدرکی برای چرندیاتش ارائه نمیکنه و با ادای جمله ی نغز و نافذ :"هر کی مدرک میخواد بیاد اینجا تا بهش نشون بدم" !!! احتمالا باید از بی زمانی و بی مکانی که خاص شیوخ بزرگه استفاده کنه و در آشپزخانه ی محمد و رختخواب علی و خیمه ی حسین و مسجدالنبی ظاهر بشه که بعد برای ما بنده های حقیر سرا پا تقصیر نقل کنه که مبادا به دام این مردمان حیله گر و هوسران بیفتیم!!دامت برکاته!!!

اون ور دنیا نشسته پا رو پا انداخته تو ساحل فلوریدا و جزایر هاوایی چاک دهن رو باز کرده و فکر کرده داره مردونگی میکنه و با ظلم و جور مبارزه میکنه!!! یکی نیست بگه بابا بی خیال به جای این داستان های صد من یه غاز که براش نه منبعی داری نه مدرکی و همینجوری از روی تخیل ناقص و نا آگاهت چرندیات جعل میکنی و تحویل ملت شهید پرور میدی اگر واقعا سوپاپ اطمینان نیستی 4 کلمه حرف حساب بزن و 4 تا نظریه و ایده ی قابل تفکر در مورد دین ارائه بده که وقت شنیدن حرفات قشر عامی فکر نکنن رستم اومده و قشر با سواد بیلاخ! رو به سمت جعبه ی جادو نشونه برن!!!

کل حرفای این آقا به راحتی قابل نقضه و این آقا به غیر از محکم تر کردن بنیان خرافات اسلام به وسیله ی ایراد های الکی و دلایل نادرست و تبلیغات منفی هیچ کار دیگه ای انجام نمیده...

اون از اون ور چرند میگه و دانشمند های متعهد و با ایمان ما هم از این ور بر حرفاش مثال نقض و دلایل کوبنده و برنده میارن و ایمان خودشون و مردم رو به این موهبت الهی محکم تر میکنن!!! عجب بده بستانیه این وسط!

ملت همیشه در صحنه ی ما هم که به قول هدایت حکایتشون شده حکایت اون یارو که رفتن تو خونه ش پولش رو بردن و زنشم ...ییدن دلش خوش بود پاشو از خط میزاره بیرون...اینور هر روز داره اوضاع خرابتر میشه دلشون خوشه اونور یکی داره فحاشی میکنه...

حالا بیاید بریزید دوباره از این قهرمان ملی دفاع کنید و در وصفش حماسه بسرایید ... جدا قدس سره شریف!!!

 
 


...

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

...

 
 


دکتر شریعتی خائن بزرگ!

پنجشنبه نهم آبان 1387

دکتر علی شریعتی متفکر بزرگی بود و مطالعه ی خیلی خوبی هم داشت ... با آثار اکثر بزرگان دنیا آشنا بود و اکثر مشخصات یه نابغه رو داشت... در واقع باید بگیم اندیشمند و نابغه ی بزرگی بود... گرچه اکثر نظریاتش رو از متفکرین و فلاسفه ی بزرگی مثل آرتور شوپنهاور و فردریش نیچه و امانوئل کانت برداشته بود وفقط به این عقاید رنگ مذهبی میداد و به صراحت به اسم خودش منتشر میکرد اما بازهم مشخصه های جالبی داشت و اندیشمند بزرگی بود...پراکنده میگفت و می نوشت و هیچ کدوم از کاراش نظم خاصی نداشت ولی این نظم و روشمندی در مورد کدوم اندیشمند و فیلسوف صدق میکنه؟ ریاضیدان ترین فلاسفه هم مثل لایب نیتز و دکارت که خیلی هم طرفدار روشمندی بودن به شدت در هم و بر هم و پراکنده می نوشتن...به هر حال شریعتی مرد بزرگی بود تا وقتی که عقاید خودش رو داشت و زبان و فکرش یکی بود...اما...


در اوضاع فکری و سیاسی زمانه ی شریعتی با توجه به جو باز و ارتباط نزدیک با اروپا و متفکران اروپایی و مد شدن کتاب به عنوان یه وسیله برای اثبات روشنفکری( چیزی که امروز هم در شرف وقوعه) و دلایل دیگه ای که مبرهن و واضحه ، جوانان و روشنفکران هر چیزی رو به سادگی باور نمی کردن و هر ایده و خرافه ای به همین سادگی در ذهن ملت نمی نشست ... اسلامی که سردمداران انقلاب به عنوان سلاح ازش استفاده میکردن از این نوع بود و به شدت با عقاید و باور های عامه ی مردم فرق داشت...هضم این ایده ی پر از بند و اسارت و خرافات و جادو و جمبل و ... برای مردم نیمه روشنفکر و متوسط هم سخت بود وای به حال قشر روشنفکر و اهل مطالعه...


اینجا مرد کراواتی و تمیز و خوش تیپ و دانشمند و نویسنده و صورت تراشیده و انقلابی قصه ی ما وارد صحنه شد! بله دکتر علی شریعتی... وظیفه ی سنگینی برای انقلاب به عهده گرفت و با توجه به چیزایی که در موردش گفتم عالی از پسش بر اومد! ایده ی خرافی رو با سلاح مخرب توجیه و سفسطه به قشر روشنفکر که شریعتی رو از بزرگان خودشون میدونستن خوروند و باعث شد این عجوزه در لباس زیبایی که شریعتی براش ساخته بود عروس بی نظیری به نظر برسه... بله ! بدون تعصب فکر کنید و ببینید پدران و مادران روشنفکر ما با طناب کی به چاه رفتن و این ایده رو کی به اونا انداخت؟ مسلما مطهری نبود ... طباطبایی هم نبود ... اینا اصلا ذهن روشنفکر و فلسفه ی مورد علاقه ش رو نمیشناختن...هیچکس به این فکر نکرد مردی که مثلث زر و زور و تزویر رو تشریح کرد چطور هر هفته و هر روز با مطهری مراوده ی نزدیک داشت؟ مرد کراواتی و ضد ملای ما چه سخنرانی هایی در مورد سخت ترین نوع اسلام داره و چقدر قشنگ اسلام رو با اندیشه ی نیچه ی ضد دین توجیه میکنه و در کتابی مثل " تشیع علوی ، تشیع صفوی " به اصیل ترین و مهم ترین عقاید اسلامی حمله میکنه و بعد همون عقاید رو با یه لباس زیبا تر به خواننده عرضه میکنه...در کتاب " هنر" عقاید شوپنهاور رو در مورد هنر به جای عقاید خودش جا میزنه و بعد با همین توجیهات و مغلطه ها ثابت میکنه که دین بالاترین هنره! از این مثال ها که اول به یه عقیده حمله میکنه بعد همون عقیده رو با یه لباس جدید برای خواننده آرایش میکنه و بخوردش میده در هر کتاب و سخنرانیش بارها و بارها دیده میشه...این در حالیه که خود این شخص به هیچ وجه به این مسائل و خرافات عقیده ای نداره و در خیلی از کتب و سخنرانی هاش با حمله به اسلام امروز یا طرفداری از بی دینی نیچه و شوپنهاور این رو ثابت میکنه...اما کدوم فیلسوفیه که نتونه چیزی رو ثابت کنه که خودش هم بهش اعتقاد نداره؟ متاسفانه مرد به شدت توانایی بود و ذهن درخشانی داشت...


بدون شریعتی انقلاب امکان نداشت مخصوصا در بین قشر جوان روشنفکر...بعد از این هم که کارش تموم شد رو همون اصلی که انقلاب فرزندانش رو میخوره خورده شد و به دیار باقی شتافت! یا بهتر بگیم شتابیده شد!!!


از آوردن مثال در کتاب هاش هم خودداری کردم چون قصدم ثابت کردن چیزی نیست در حالی که اگر به کتاب های گفته شده مراجعه کنید و مسائل مربوط به عزاداری و شهادت و انتظار و تشیع و احکام و مراجع رو بخونید بهترین مثال هارو خواهید داشت.

این فقط آیتی بود و اشاره ای برای آنان که می اندیشند!!! تو خود بخوان حدیث مفصل...

 
 



    تز : ادبیات
    آنتی تز : تاریخ
    سنتز : مهندسی عمران...
    ...
    تز : مهندسی عمران
    آنتی تز : موسیقی
    سنتز : فلسفه...
    ...
    تز : فلسفه
    آنتی تز : روانکاوی
    سنتز : داستان نویسی...
    ...
    شاید از نظر شما بین تز و آنتی تز های من هیچ سنخیتی نباشه... اما حقیقت همینه که گفتم!!!...

    پ.ن.: لطفا کسانی که امر بهشون مشتبه شده مطالبی رو که من در موردش صحبت میکنم ارث پدرشونه توجه کنن:
    این مطالبی که اینجا میبینید:
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه

    dreamophobia@yahoo.com



Blog Skin