تبليغاتX
ذهن زیبا





لذت متن

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

قسمت دوم نقد روانکاوانه ی فرویدی(مقالاتم در همراوی)


نشریه تخصصی داستان همراوی - لذت متن



 
 


لذت متن ...

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

قسمت اول نقد روانکاوانه ی فرویدی (مقالاتم در همراوی):

نشریه تخصصی داستان همراوی - لذت متن

 
 


کلاس های داستان نویسی؟

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

مبحثی که چند وقته فکر من رو به خودش مشغول کرده نگاه تکنیکی و صنعتی در امر نویسندگیه. اینکه روش یا روش هایی به صورت "فن" آموخته میشن و بعد قراره که حس و احساسات و فلسفه ی شخص نویسنده در این قالب ها ریخته بشن و به دست خواننده برسن. دقیقا مثل اینکه یک سری کیسه انتخاب کنیم و اشیا رو توش بذاریم و دست طرف مقابل بدیم(تعبیر از هایدگره). خیلی وقته به این قضیه فکر می کنم که این مطلب چقدر درسته؟ چقدر به نویسنده برای بیان افکارش(در صورت وجود فکر و فلسفه ای) کمک می کنه؟ کلا به نظرم نه تنها تکنیک چیز بدی نیست بلکه خیلی هم می تونه مفید باشه اما نگاه تکنیکی به همون اندازه خطرناک و مضره...

کلاس های نویسندگی تشکیل میشه و نویسنده ی آینده! سر این کلاس ها حاضر میشه و تکنیک یاد می گیره تا بتونه داستان بنویسه... اما این داستان یعنی چی؟ سفسطه ی جالبی که در این مورد به کار میره اینه که نویسنده کسیه که از یه اتفاق بسیار ساده هم یک داستان خوب خلق کنه! اما آیا واقعا این حرف درسته؟ بهتر نیست بگیم این یه دید کاملا تکنولوژی زده و صنعتی به نویسندگیه؟ آیا این حذف شاعرانگی نیست؟ آیا راه اصلی این نیست که نویسنده در ابتدا در لحظه ای استثنایی حقیقتی ورای وجود شخصی ش رو کشف کنه و بعد سعی کنه این حقیقت رو بیان کنه؟ آیا این درست نیست که هر چقدر عالم نویسنده گشاده تر و باز تر باشه، هر چقدر نویسنده در فراخ کردن عالمش تلاش کرده باشه امکان کشف حقیقت بیشتره؟ آیا نمیشه گفت که این جدایی صورت از محتوا (که دست آورد فجیع جدایی سوژه و ابژه در مدرنیته ست) یه جورایی برای داستان نویسی بسیار گرون تموم میشه؟ آیا این امکان نیست که حقیقتی که توسط نویسنده کشف میشه بهتره که به همون شکل به نظر خواننده برسه و انتقال داده بشه؟ آیا حقیقت شکل ابراز و حضور خودش رو خودش به دست نمیده؟ آیا لازمه که حقیقت در قالب های از پیش تعیین شده ریخته بشه؟

جومپا لاهیری رو در نظر بگیرید. ریموند کارور رو هم. اکثر مدرسین داستان اینها رو مثال می زنن که از کلاس های نویسندگی در اومدن و نویسنده های بسیار بزرگی شدن! ولی آیا واقعا هستن؟ آیا کارور و داستان هاش، هر چقدر هم تکنیکی و فنی توان برابری با یک خط از نویسندگانی مثل کافکا و داستایفسکی و تولستوی و بورخس و ... رو دارن؟ آیا مدرسین داستان در این سطح هستن که هنر تدریس کنن؟ آیا اصلا هنر قابل تدریسه؟ تا حالا نظرات کافکا و بورخس رو در مصاحبه هاشون مورد دقت قرار دادید؟ آیا توجه کردید که چه دید بسیار سطح بالا و فراخی نسبت به دنیای اطرافشون و زندگی و انسان و اسطوره و حقیقت و وجود دارن؟ آیا توجه کردید چقدر حرف های تکنیکی تو مصاحبه هاشون کم پیدا میشه؟ توجه کردید که چقدر ساختار ذهنی این نوع نویسنده ها شبیه به فلاسفه ست؟ آیا با خوندن "گفتگو با کافکا" اثر گوستاو یانوش فکر نمی کنید متنی از میشل فوکو می خونید؟ آیا به مصاحبه های امثال لاهیری و کارور توجه کردید؟ به نظرم که خیلی حال به هم زن میاد. ادعاهای گزاف تکنیکی از انسان هایی که توهم متفکر بودن دارن... دریغ از یه جمله ی متفکرانه یا نزدیک به حقیقت.

به نظرم این نحوه ی نگاه به داستان و کلا به هنر باعث میشه که اصل قضیه فراموش بشه ... داستان ها هر روز تکنیکی تر میشن اما به همون اندازه هم قالبی تر... کشته شدن یک مگس!!! به یک روایت غیر خطی میره و به یک داستان خوب تبدیل میشه!!! اما آیا واقعا یه همچین مضمونی داستان خوبی میسازه؟ یه لحظه چشماتون رو ببندید و داستایفسکی یا کافکا یا هسه یا ... رو سر کلاس نویسندگی تصور کنید! آیا شکل و تکنیک در خلال گفتگو و مکالمه با حقیقت شکل بگیره و درونی بشه بهتر نیست؟ آیا تکنیک نسبت به ما و هنر، دم – دستی باشه (به این معنا که زمان استفاده اصلا بهش فکر نکنیم و ازش آگاه نباشیم مثل استفاده از بر فرض یک موبایل هنگامی که مشغول صحبت کردنیم. اصطلاح دم – دستی و تعبیرش از هایدگره) بهتر نیست تا اینکه تو – دستی (به این معنا که به عنوان عین آگاهی و ابژه در بیاد و در هنگام استفاده بهش فکر کنیم و آگاهانه به بستر هنر ببریمش – به شرح ایضا) ؟

سوال اصلا این نیست که آیا کلاس نویسندگی نویسنده میسازه یا نه؟ که این سوال بسیار نخ نما و پوسیده ست. من پام رو اونطرف گذاشتم و میگم کلاس نویسندگی اصلا به نویسنده شدن کمک می کنه؟ آیا دید نویسنده رو خراب نمی کنه؟ آیا شکل های بدیع و تازه ی انکشاف خقیقت بر هنرمند رو به شکل های نخ نما و آکادمیک تبدیل نمی کنه؟ آیا نویسنده ی کلاس رفته و تکنیک آموخته چشم خودش رو روی محتوای داستان نمی بنده؟

جواب شما هر چی که هست، نظر من اینه که فراموشی فلسفه و روانکاوی و نحوه ی تفکر انسانی نویسنده ها رو با خلا درون مواجه کرده و همین باعث روی آوردن به یادگیری تکنیک و جایگزینی دید تکنیکی به جای دید فلسفی شده... این امر در ذره ذره ی دنیای مدرن اتفاق افتاده ... به سوی بیرونی شدن همه چیز و درون هایی خالی همچون جیب الیور تویست!

باید بذاریم که زمان تصمیم بگیره... کارور و لاهیری ماندگار تر میشن یا کافکا و داستایفسکی و بورخس؟ ... البته از همین حالا هم جواب معلومه ...

در نهایت کلاس نویسندگی نه تنها نویسنده نمیسازه بلکه حتی به نویسنده شدن هم کمک نمی کنه... تازه شاید باعث القای دید تکنیکی و خراب شدن ذوق هنری نویسنده هم بشه (کمااینکه در بهترین نمونه های داستان نویس های کلاس رفته هم مشاهده میشه) ... البته داشتن دانش نسبت به ساختار داستان که تموم نویسنده های بزرگ دنیا ازش برخوردارن بسیار بسیار متفاوته با دید تکنیکی و حقنه شدن این دانش به نویسنده های جوان و تمرین های اجباری! از حرفام این مدلی برداشت نکنید که هر کس باید بپره وسط و داستان بنویسه ... اما این آگاهی از قالب و سبک و تکنیک باید در تجربه و در خلال نوشتن و هماهنگ با حقیقتی که به نویسنده مکشوف میشه (اگر بشه) شکل بگیره و به دست بیاد نه با تدریس استاد گرامی داستان نویسی!!!

از اون مزخرف تر کلاس شعر و شاعریه!!! دیگه این یکی اصلا ارزش صحبت کردن هم نداره ... تصور کنید شاملو و یا حافظ رو می بردن سر کلاس شاعری!!!

تا نظر شما چی باشه؟

 
 


لذت متن...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

مقاله ی جدیدم : تحلیل داستان کوتاه گرگ اثر هرمان هسه:

نشریه تخصصی داستان همراوی - لذت متن

 
 


مرهم...

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

و من،

از درد می مردم...

و تو،

سر به زیر افکنده بودی...

بی آنکه بدانی که چشمانت،

چه آبی ست بر آتش این زخم کهنه...

سهراب را،

چه دیر دیدی.

چه دیر رسیدی ...

 
 


درون دریا ...

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

نمی دونم چرا فیلم mar adentro  (انگلیسی: sea inside) رو به "دریای درون" ترجمه کردند... چون هم به زبان اسپانیولی و هم  در متن فیلم و شعر پایانی "درون دریا" ست که معنی میده نه "دریای درون" ...

به هر حال ... فیلم بسیار زیباییه اما من قصد تحلیلش رو ندارم ... فقط بگم که از این مدل کارهای هنری که درونمایه به نحوه ی بیان می چربه و در عین حال نحوه ی بیان یا فرم هم ضعیف نیست بسیار لذت می برم ...متن شعر پایانی رو به زبان انگلیسی گیر آوردم و یه ترجمه ی سر دستی ازش کردم چون واقعا لدت بخش و زیبا بود(البته زیر نویس فیلم هم بود اما ایرادهایی داشت و شاعرانه هم نبود) ...

لذت ببرید:

درون دریا

درون دریا

و در بی وزنی ژرفا

آنجا که آرزوها برآورده می شوند

دو خواهش برای تحقق یک آرزو به هم می آیند

نگاه تو، نگاه من، مانند پژواکی بی صدا تکرار می شوند

دور تر، دور تر،

آن سوی آن سوی هر چه هست،

از میان استخوان ها و خون ...

اما من تا ابد بیدار خواهم شد

و تا ابد آرزوی مرگ خواهم کرد...

موی تو لب های مرا نوازش خواهد داد،

تا همیشه ...

 
 


لذت متن

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

تحلیل داستان نقاب مرگ سرخ اثر ادگار آلن پو به شیوه ی شکل مدارانه (نقد نو) که برای همراوی نوشتم:

نشریه تخصصی داستان همراوی - لذت متن 

باید بگم که نحوه ی انجام این نوع نقد رو در دو پست جداگانه در شماره های قبل همراوی گذاشتم که می تونید همونجا پیداش کنید...

 
 


اعتراض

یکشنبه هفتم تیر 1388

نخست به سراغ یهودی ها رفتند
من یهودی نبودم
اعتراض نکردم
...
سپس به لهستانی ها هجوم بردند
من لهستانی نبودم
اعتراض نکردم
...
آنگاه به لیبرال ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم
اعتراض نکردم
...
سپس نوبت به کمونیست ها رسید
من کمونیست نبودم
اعتراض نکردم
...
سر انجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند...

برتولت برشت

 
 


لذت متن

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

مقاله های دنباله دارم در راستای تحلیل متن از این ماه در همراوی چاپ می شود. بعد از توضیح هر مکتب ادبی، چند داستان را هم به عنوان مثال تحلیل خواهم کرد.

نشریه تخصصی داستان همراوی - لذت متن (1)

 
 


روشنفکر

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

روشنفکر

تقدیم به: والتر بنیامین

...

بگو آیا قضاوتی در کار بود یا نه؟
عقوبتی آیا؟ که تو مستحق ترین بودی برای رنج ...
بگو، بگو آیا داوری در کار بود؟

...

در برابر خدایان زمینی برخاستن و خدایان آسمانی را خوار ساختن
تاریخ را به زیر کشیدن و از خاک ویرانه های دوران تندیس انسان را پرداختن و تاختن و تاختن و تاختن ...
خود بگو آیا مستوجب عقوبتی دردناک نبود؟

...

لب فرو بسته ای که داغ آهی را بر دل تاریخ بگذاری و سخن نمی گویی اما!
حیف است روی از ما بگردانی زان پیش که سخن قرن مرا نشنیده باشی:

"آسوده بخواب، که ما بیداریم" !!!

 
 


کتاب های شگفت انگیز !

دوشنبه دهم فروردین 1388

جایی دیدم پرسیده بودند:"شگفت انگیز ترین کتاب هایی که خوانده اید کدامها بوده اند؟" سوال جالبی بود و به آن اینگونه جواب دادم:

1- روانشناسی و کیمیاگری(کارل گوستاو یونگ) : استفاده از نماد های کیمیاگری در فلسفه و روانشناسی و سیستم برقراری ارتباط بین این دانش ها در این کتاب برایم بسیار عجیب بود و هنوز هم هست ...


2- مسخ(فرانتس کافکا) : وقتی 13 ساله بودم این کتاب را خواندم. تا آن زمان فقط داستان های مولانا و فردوسی را خوانده بودم. برایم باور کردنی نبود که کسی اینگونه داستان بگوید. هفته ها و ماه ها از فضای کتاب خارج نمی شدم.

3- صد سال تنهایی(گابریل گارسیا مارکز): تازه به داستان نویسی روی آورده بودم که این کتاب را خواندم و از توانایی بی نظیر مارکز در انسجام پیرنگ و شخصیت پردازی و فضا و زمان و از همه مهمتر زاویه ی دید و نحوه ی روایت شگفت زده شدم.

4- تفسیر خواب (زیگموند فروید): این کتاب را که برای خواندن برداشتم، هیچ نوع آشنایی و دانشی راجع به روانکاوی نداشتم. با دید کتاب های تعبیر خواب معمول در بازار به آن نگاه می کردم. وقتی شروع به خواندنش کردم از مدلی که برای روان انسان ارائه داده بود و سه گانه ها و کارکرد خواب و عقده ی ادیپ و ... هر چه که فروید گفته بود شگفت زده شدم! هنوز هم با وجود اینکه به روانکاوی یونگ و لاکان و علم مدرن روانکاوی تسلط دارم و می دانم بسیاری از نظریات فروید صحت ندارد به تک تک جمله های این کتاب عشق می ورزم!!!... به نظرم جز پنج کتاب برتر قرن است. (به قول ارل لیبر منتقد معروف: کتابی همسنگ اولیس جیمز جویس!!!)

5- چنین گفت زرتشت(فردریش نیچه): از عمق تفکر نیچه هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و هر شب که میخوابم شگفت زده ام.

6- برادران کارامازوف(فئودور داستایفسکی): داستان نویس یا خدا؟ این اولین جمله ای بود که من بعد از خواندن برادران کارامازوف به زبان آوردم. این کتاب به یادم آورد که از داستان نویسی هیچ نمی دانم.

7-عهد جدید(پیروز سیار): از شکل و جلد و نقاشی ها و زحمتی که برای ترجمه ی این کتاب کشیده شده بود به وجد آمدم.

8- زبان از یاد رفته و روانکاوی و دین (اریک فروم) : زمانی هم عاشق فروید بودم و هم عاشق مارکس(هنوز هم هستم!) با خواندن کتاب های فروم که یک فرویدیست - مارکسیست بود، شگفت زده می شدم و حظ می کردم!... بعد ها آدورنو و بنیامین و هورکهایمر و هابرماس و مارکوزه و ژیژک را هم پیدا کردم!!!

9- سرچشمه های دانایی و نادانی(کارل ریموند پوپر): پوپر آخرین فیلسوف بزرگ تاریخ بود. وقتی استدلال های این کتاب را می خواندم کاملا حیرت زده بودم که در قرن بیستم هم می توان "کانت" بود! ...

10 - جامعه ی باز و دشمنان آن( کارل ریموند پوپر): تحلیل های عجیب پوپر همیشه مرا شگفت زده می کند.

11- نویسنده، نقد و فرهنگ(جورج لوکاچ): از هر قشری و با هر دانشی و در هر مسلکی، جورج لوکاچ انسان را به شگفتی همراه با تحسین وا می دارد.

12-"تمهیداتی علیه زور" (برتولت برشت در کتاب فیل و در کتاب مجموعه ی نامرئی با ترجمه ای بهتر): مگر در یک صفحه چقدر می توان حرف زد؟

13- داستان های کوتاه کافکا(ترجمه ی علی اصغر حداد): با وصف اینکه اکثر این داستان ها را قبل از این ترجمه خوانده بودم، باز هم شگفت زده شدم! ترجمه واقعا درخشان بود و شاید یکی از معدود دفعاتی بود که از یک ترجمه شگفت زده می شدم.

14- از زبان داریوش(هایده مری کخ): از دقتی که در این کتاب برای توصیف و تبیین جامعه ی هخامنشی به عمل آمده بود متحیر شدم. در تمام مدتی که این کتاب را می خواندم( هر سه بار) خودم را در جامعه ی هخامنشی احساس می کردم. بی نظیر بود...
و ...

البته بسیار بیشتر بودند اما همین ها به ذهنم می رسید ...

 
 


عربی جویس ...

پنجشنبه ششم فروردین 1388

تحلیل داستان "عربی" اثر جیمز جویس که برای همراوی نوشتم:


همراوی نشریه ی تخصصی داستان - زبان از یاد رفته


 
 


نوبل نبردگان ادبیات!

سه شنبه بیستم اسفند 1387

با نگاه اجمالی به تاریخ نوبل ادبیات، آدم یه جورایی مجبوره که تعجب کنه! اونم به شدت! وقتی میبینی نویسنده های بسیار بزرگی که باید گفت ادبیات داستانی مدرن رو اینا ساختن نوبل نگرفتن! یه نگاهی به بعضی از مهمترین هاشون بندازیم:

1- لئون تولستوی:

چیزی هم میشه گفت؟ فقط یه جمله:"اگر لئون تولستوی نوبل ادبی نبره کی ببره؟!" آکادمی علوم سوئد 8 سال فرصت داشت تا به این نویسنده ی نابغه نوبل بده اما به دلایل سیاسی و محافظه کاری بیش از حد چنین کاری نکرد...

2- جیمز جویس:

خالق شاهکار هایی مثل "اولیس" و "رستاخیز فینگان ها" و "دوبلینی ها" و ... اکثر دست اندر کاران ادبیات داستانی معتقدند که این نویسنده توانا ترین نویسنده ی قرن بیستمه ... و واقعا هم باید اعتراف کرد که هست... از نثر بی نظیر گرفته تا تلمیحات عالی و طرح های خیلی خوب همه و همه باعث میشه که ایمان بیاریم نوبل اشتباه کرده ...

3- فرانتس کافکا :

این بار اشتباه با آکادمی نبوده ... کافکا بعد از مرگش معروف شد.

4- مارسل پروست :

از بزرگترین رمان نویسان تاریخ و خالق "در جستجوی زمان از دست رفته" ... این بار هم آکادمی مقصر نیست... شاهکار پروست بعد از مرگش به صورت کامل منتشر شد...

5- هنریک ایبسن :

دوباره محافظه کاری و اعمال سلیقه ی شخصی... کمتر کسی هست که معترف نباشه بعد از شکسپیر، ایبسن بزرگترین نمایشنامه نویس دنیاست...

6- ویرجینیا ولف :

شاهکار های خوبی داره که خوب باید گفت که لیاقت نوبل رو دارند... حالا چرا نبرده من نمیدونم ...

7- خورخه لوئیس بورخس :

آکادمی علوم معتقد بودند که این مرد بی دلیل معروف شده! ... به نظرم گاهی اشتباهات، خیلی خیلی فاحش میشن... بورخس هم قربانی محافظه کاری شد... چون طرفدار و ستایشگر پینوشه بود.

8- آنتون چخوف :

دیگه وقتی به ایبسن جایزه نمیدن لابد چخوف هم نباید ببره دیگه!...

9- برتولت برشت :

فقط برای داستان یک صفحه ایه "تمهیداتی علیه زور" هم حقش بود که نوبل ببره!!! بگذریم از داستان ها و اشعار و نمایشنامه های بی نظیرش... محافظه کاری تا چه حد؟

10- جوزف کنراد :

گرچه این نویسنده ی بی نظیر در ایران معروف نیست اما یکی از بهترین رمان نویسان انگلیسی زبانه ... تو نوشتن رمان های روانشناختی نظیر نداره ... شاید دور گیری و بی اعتنایی اشرفیش نسبت به دنیای اطرافش باعث شد خیلی در چشم اعضای آکادمی نمایان نشه وگرنه مسلما استحقاق گرفتن نوبل رو داشت...


اسامی دیگه هم مثل: آگوست استریندبرگ، امیل زولا، گراهام گرین و ... دیده میشن که البته در صورت جایزه نبردن اون ده نفر بالایی نباید انتظار داشت که اینا ببرن!!


پ.ن.: با هر کدوم بشه کنار اومد و دلایل آکادمی موجه باشه با تولستوی و جویس نمیشه کنار اومد!!! اجحاف در این سطح امکان نداره...


پ.ن.: رد پای محافظه کاری بد جور مشهود و معلومه!!! اکثر اینا مخالفان سیاسی بودن... با توجه به این مطلب و در کنار نبودن ترجمه ی سوئدی خوب از آثار شاملو میشه نوبل نبردن این شاعر عالی رو هم توجیه کرد ...


 
 


مردی که باد می ساخت ...

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی ...

سعدی


1.

و به دشت بی آب و علف رسید،

مردی که باد می ساخت ...

اسبش را کمی آن طرف تر، آنسوی زمین رها کرده بود ...

به دنبال کمی آب بهر باد ساختن، فرسنگ ها دشت پیموده بود ...

2.

صدای بی پژواک سنگ هایی که می انداخت، ندای خشکی چاه بود ...

سرخ و سنگین از خونی که در صورتش راه می رفت، در چاه خم شده بود ...

ناباوری، امید، شوق ...

از پی سنگ ها روان شد تا خود ببیند آنچه صدا برایش آورده بود ...

3.

پاره پاره در ته چاه خشک، تیغ بر رگ خود کشید...

از خون گرم، آخرین باد را ساخت،

مردی که باد می ساخت ...

 
 


مسخ کافکا ...

شنبه پنجم بهمن 1387

یه مقاله ی تحلیلی در مورد مسخ اثر جالب فرانتس کافکا نوشتم که تو نشریه همراوی چاپ شد:

همراوی نشریه تخصصی داستان - زبان از یاد رفته

 
 


معرفی چند نویسنده (2)

یکشنبه بیست و دوم دی 1387

دوباره به سراغ قفسه ی کتابام رفتم!



لئون تولستوی: این بشر تا مغز استخوانش داستانگوئه!!! واقعا جزییات رو بی نظیر رعایت میکنه و خیلی قدرتمند داستان میگه ... ایده های اخلاقی و فلسفی ش رو نمی پسندم اما همون هارو هم به قدری زیبا بیان میکنه که آدم از خوندنش لذت می بره... طرح خیلی خیلی قوی داستان هاش در کنار موتیف ها و بازتاب های خوبش و تعلیق خیلی خوبش از نقاط قوتشه... بالاتر از همه جنگ و صلح و بعد هم مرگ ایوان ایلیچ رو پیشنهاد میکنم... بیست و سه قصه جالبه و داستان های کتاب اسب ها و انسان ها هم خیلی خوبن... به نظرم از لحاظ پرداخت داستان یه نابغه محسوب میشه...




آلبر کامو: یه دانش آموخته ی فلسفه که دوست داره به افکار فلسفی ش جامه ی داستان بپوشونه... همه ی رمان ها و نمایشنامه هاش از یه خط سیر فکری مشخص پیروی میکنه و به نظر من بهترین بیانات برای فلسفه ی اگزیستانسیالیسمه... من با رمان هاش خیلی بیشتر حال میکنم تا کتاب های فلسفی محضش... بیگانه ، طاعون و سقوط رو پیشنهاد میکنم... مخصوصا بیگانه...




آنتون چخوف: داستان های کوتاهش بی نهایت ساده ست و در واقع هیچ اتفاق و عمل خاصی توش نمیفته... اما به قدری ماهرانه نوشته شده و اینقدر زیبا نویسنده در پشت حوادث و اشخاص پنهان شده که به شدت تاثیر میزاره...طرح داستان هاش خیلی قویه... جایی نوشته بود:"اگر میخواهید واقعه ی غمگینی را تعریف کنید، آنرا غم انگیز تعریف نکنید. بلکه هر چه بی طرفانه تر آنرا فقط نشان دهید" و خودش هم دقیقا به همین توصیه عمل میکنه و داستان های بی نظیری رو به وجود میاره... نمایشنامه هاش هم که عمده ی شهرتش به خاطر اوناست دقیقا از همین اصل پیروی میکنن... همه ی داستان های کوتاهش و همه ی نمایشنامه هاش رو پیشنهاد میکنم... نویسنده ی بزرگیه...




هنریک ایبسن: چیز زیادی در موردش ندارم بگم جز اینکه: بزرگترین نمایشنامه نویس تاریخه به نظر من... نمایشنامه هایی به این انسجام و قدرت و زیبایی و پرمایگی هیچ وقت نخوندم... اول و بالاتر از همه دشمن مردم و بعد خانه ی عروسک، روسمرسهلم، اشباح، پرگنت و ... رو پیشنهاد میکنم... دشمن مردم رو از دست ندید...




صادق هدایت: بزرگترین نویسنده ی ایرانی و یکی از مردان به شدت مورد علاقه ی من... به نظرم به دو دلیل جز نویسنده های بزرگ جهان قرار نگرفت... یکی اینکه آثاری مانند بوف کور کم نوشت و دوم اینکه همون بوف کور هم به صورت گسترده ترجمه نشد... شاید یه روزی دنیا بفهمه که صادق هدایت چه داستان نویس بزرگی بود... به عنوان یه فارسی زبان حتما بوف کور رو بخونید... تموم داستان کوتاه هاش رو هم پیشنهاد میکنم... اصلا همه ی کاراشو ... نویسنده های ایرانی خیلی به صادق هدایت مدیونن چه خوششون بیاد چه بدشون بیاد...




هرمان هسه: یه نویسنده ی خوب تحت تاثیر فلسفه ی نیچه و روانشناسی یونگ و عقاید هندی و چینی. یه آرامش و صلح عجیبی توی رمان هاشه که آدم رو از دنیای عادی خارج میکنه و به درون خودش میکشونه... هر بار که یه رمان یا داستان از هسه میخونم خودم رو بهتر میشناسم... طرح داستان هاش خیلی خوبه و معمولا هم یک خط روایی منسجم رو طی میکنه... من که لذت می برم... دمیان، سیدارتا، گرگ بیابان، نارسیس و گلدموند و سفر به شرق به یه اندازه توصیه میشن... همه به هم ربط دارن در عن اینکه هر کدوم مستقله... برای اونایی که شیفته ی تکنیک نویسندگی هستن دمیان به شدت توصیه میشه...


بقیه باشه برای بعد...

 
 


معرفی چند نویسنده (1)

پنجشنبه نوزدهم دی 1387

از اینجا که نشستم به راحتی میتونم قفسه ی ادبی کتاب هام رو ببینم! همینجوری تصمیم گرفتم چند تا از نویسنده ها و بهترین آثارشون رو از نظر خودم کوتاه معرفی کنم. شاید شما هم خوشتون اومد. البته معرفی نه به معنای زندگی نامه بلکه مختصری راجع به سبک و شیوه شون. در ضمن این معرفی بدون ترتیبه:


فئودور داستایفسکی: من خودم به این نویسنده خیلی علاقه دارم. و تحلیل های زیادی هم از کاراش همینجا نوشتم. بهترین نویسنده در ژانر داستان های روانشناختیه... قدرتش در نشون دادن حالات روانی و علل درونی که محرک اعمال بیرونی میشه محشره... رمان هاش پیچیده ست و معمولا از چند پی رنگ مجزا تشکیل شده که مثل مو به هم بافته شدن. شخصیت پردازی ها خیلی عالی از کار در میان و در کنار همه ی اینا مباحث فلسفی و خداشناسی که در قالب صحنه های زیبا ارائه میشن به شدت جذب کننده ست... یکی از منابع بزرگ نیچه در فلسفه پردازی هاش و فروید در نظریاتش همین نویسنده ست. جنایت و مکافات و تسخیر شدگان و ابله و در صدر همه ی اینها برادران کارامازوف رو پیشنهاد میکنم...


فرانتس کافکا: بهترین نویسنده ی دنیا به نظر من! داستان های کوتاهش حرف ندارن... یه جورایی خیلی وهمناک می نویسه و داستان هاش پره از نماد و تمثیل... اکثر داستان هاش شبیه به یه خواب بلند به نظر می رسه و فضای اکثرش تیره و یاس آوره...طرح داستان هاش خیلی قویه و به لحاظ تکنیک داستان نویسی محشره... دنیا رو از دریچه ی جالبی می بینه و بیشتر کار هاش تاخت و تازیه به آفرینش و وضعیت جبری و اسف بار زندگی بشر... اول از همه مسخ رو بعد هم هنرمند گرسنگی رو پیشنهاد میکنم... محاکمه و قصر هم بی نظیرن اما حیف که ناکاملن... بقیه ی داستان های کوتاهش مثل پزشک دهکده و گراکوس شکارچی هم به شدت توصیه میشن... کافکا رو با ترجمه ی علی اصغر حداد بخونید ترجیحا!



گابریل گارسیا مارکز: با یه طرز متفاوت از ادبیات آشنا بشید! وقایع و اتفاقات غیر واقعی و به شدت خیالی رو جوری توصیف و تعریف میکنه که میگی همین دیروز اتفاق افتاده! به سبک رئالیسم جادویی می نویسه و تمثیل و نماد و اسطوره رو تو هر صفحه ش به وفور ملاقات می کنید! من به شدت لذت می برم... در راس همه ی کاراش صد سال تنهایی و بعد از اون پاییز پدر سالار و در نهایت برای دوستداران یه رمان عشقی بی نظیر عشق سال های وبا رو پیشنهاد میدم...


خورخه لوئیس بورخس: این نویسنده ی بزرگ رمان نداره! داستان کوتاه می نویسه... اما هر داستان کوتاهش ارزشی برابر چند رمان داره... وهم و خیال در داستان هاش زیاده و قادره در یک صفحه یه دنیای جدید اختراع کنه... من به شدت از داستان هاش لذت می برم و واقعا نمی تونم یکی یا چند تا رو پیشنهاد بدم! ازش هر چی گیر آوردید بخونید که واقعا زیبا و پر مایه ست... بدون هیچ ترسی از فلسفه و تاریخ و عرفان شرقی مخصوصا اسلامی تو کاراش استفاده میکنه... بخونید و لذت ببرید...


نیکلای گوگول: پدر داستان کوتاه نویسی دنیا... یکی از اولین کسانی که داستان کوتاه نوشت و خیلی هم خوب نوشت... اتفاقات غیر واقعی و خیالی تو یه بستر کاملا واقعی و ملموس... و پر از انتقادات به جامعه ی اون زمان روسیه ... داستان کوتاه شنل رو پیشنهاد میکنم... به قول تورگنیف :"ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمدیم"...


ادگار آلن پو: یکی دیگه از کسانی که برای اولین بار تو تاریخ داستان کوتاه نوشت... فضاهای به شدت غیر واقعی و دلهره آور و بعضا پلیسی... داستان ها طرح خاصی ندارن و اتفاقی نمیفته اما حال و هوا اینقدر قویه که به شدت آدم رو تحت تاثیر قرار میده... داستان های کوتاه سقوط خاندان آشر، قلب سخنگو، گربه ی سیاه، نقاب مرگ سرخ و ... به شدت پیشنهاد میشه ...البته اگر قلبتون ضعیفه نخونید!


خسته شدم و اینا هم تموم نمیشه!!! بقیه باشه برای یه فرصت دیگه که باز از بیکاری اینجا نشستم و هوس کردم کتاب هام رو نگاه کنم!!!

 
 


یک رباعی از خیام...

سه شنبه هفدهم دی 1387

ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی

وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

می خور که هزار بار بیشت گفتم

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی


این اعداد هفت و چهار رو تو این شعر و اشعار دیگه از جمله اشعار عطار به اقسام مختلف تعبیر و تفسیر میکنن...یکی میگه اون چهر عناصر اربعه یعنی آب و باد و آتش و خاکه و هفتم همون هفت سیاره ی معروف یا نشان کائناته و میگن چهار عدد تکامل خودآگاه و ناخودآگاهه و هفت هم تکامل جنس مرد و زن و ...

حالا منم میخوام یه تفسیر ازش ارائه بدم با یه دید جدید:

مزدکی ها یه عقیده رو از فلسفه ی هندی برداشتن و با مقداری تغییر عنوان کردن که برای مدت ها در بین عوام ایده ی رایجی بود و حتی بعد از اومدن اسلام و حتی زمانی که خیام زندگی میکرد ایده ی مهم و قابل توجهی بود...

به عقیده ی مزدک خداوند در عرش اعلی روی تخت میشینه و خودش در اداره ی دنیا دخالتی نداره بلکه چهار نیرو در پیشگاهش حاضرن که اداره ی دنیا به دست اوناست. این نیروها عبارتند از :قوه ی تمیز، فهم، حفاظت و شادی و این چهار نیرو به یاری هفت وزیر امور دنیا رو اداره میکنن. این وزیر ها هر کدوم جایگاه خاصی دارن و کاری انجام میدن...

به هر حال عقیده ی اصلی اینه که وقتی این 4 نیرو و هفت وزیر در کسی جمع بشن و شخص همه ی اینارو با هم داشته باشه اونموقع روحانی میشه و تکلیف دینی به صورت عادی ازش برداشته میشه و به مقام بالایی در دین میرسه...

از طرفی هم می بینیم که خیام به پیشوای دینی هیچ دینی رحم نکرده!!! از علمای اسلام گرفته تا موبدان زرتشت رو همه هجو و هزل کرده و بهشون خندیده... و از اونجا که پیروان مزدک هم در اون زمان در ایران کم نبودن بعید نیست یه حالی هم به اونا داده باشه!!!

اینه که اومده گفته:


ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی

وز هفت و چهار دایم اندر تفتی


یعنی ای کسی این چهار و هفت در تو جمع شده و این هفت و چهار یک دم تورو آزاد نمیزاره که به امور خودت بپردازی و اسیرشون شدی...(یه جورایی هجو این عقیده ی انتزاعی مزدکی)


می خور که هزار بار بیشت گفتم

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی


اینجا هم یکی دیگه از عقاید مهم و محکم مزدکیان رو که همون تناسخ هستش هجو میکنه و باهاش مخالفت میکنه... میگه بازآمدنی نیست ... وقتی رفتی دیگه رفتی!!!

این مطلب گویا اون روزها خیلی باب بوده چون جاهای دیگه ای هم بهش اشاره کرده مثلا:


تا چند حدیث هفت و چار ای ساقی

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای مطرب

بادیم همه باده بیار ای ساقی...


به هر حال اینم نوعی نگاهه! شاید واقعا نگاه خیام اینجوری بوده شایدم نبوده... نمیدونم...

 
 


تا حالا توجه کردین که بین قشر تحصیلکرده ی ایران چه نوع زبان هایی به وجود اومده؟ من 4 نوع رو کشف کردم!

1.

یه عده ای که البته جدید هم نیستن تحت تاثیر زبون خارجی ای که بلدن یه زبونی به وجود آوردن که خیلی عجیب غریبه! قبول دارم یه سری لغات قابل ترجمه نیست و باید اصلش به کار بره اما این عده دیگه شورش رو در آوردن و حتی برای فعل های ساده هم از زبان خارجی که معمولا انگلیسیه استفاده میکنن...مثلا :"طرف میخواد prove کنه که خیلی care میکنه"! اصلا نمیتونم بفهمم چه اصراری به استفاده از یه زبان خارجی در خلال صحبته... اونم برای کلماتی که دقیقا معادل فارسی دارن...

2.

این دسته تحت تاثیر شکوه! ایران باستان و عشقی که به این وطن اجدادی! و میهن گرامی دارن یه مدلی حرف میزنن که آدم رو از خنده روده بر میکنه! یه مدل کاملا من در آوردی که نه نزدیک به زبان امروزه نه به زبان های پهلوی و اوستایی... مثلا:"با درودی دوچندان این چامه ی دلنشین را در این تارنما جای دادم بدین امید که دلهایتان را اهورایی گرداند"! معلوم نیست اصلا این کلمات رو میرن از کجا میارن! تارنما!!! به جای وب سایت... به هر حال این دسته هر چقدر که بیشتر اصرار میکنن که یاد کوروش رو در دل ما وطن پرستان ایرانی!!! زنده کنن بیشتر مضحک و مسخره به نظر میرسن...

3.

اینا که میخوام ازشون بگم "مریض لغتند"! تحت تاثیر لغات فلسفه ی پست مدرن که بیشتر از فرانسه بیرون اومده و نقد ادبی مدرن میخوان یه جوری حرف بزنن که هیچ کس غیر خودشون نفهمه که دارن چی میگن از طرفی هم توانایی حرف زدن به فرانسه رو ندارن نتیجتا از یه سری لغات احمقانه و خنده دار اونم کاملا بیجا و بی مورد استفاده میکنن که آدم رو به شدت در فهمیدن حرفاشون گیج میکنه و دست آخر بعد از کلی تفکر به این نتیجه میرسی که چه چیز ساده ای میخواستن بگن! مثلا:"در نظریه ی ادبی پسا ساختارگرایانه که بنیاد آن بر شالوده شکنی و واسازی بنا گذاشته شده، متن به دور از دستان آفریننده از مرحله ی پیشا زبانی تا پسا تفکر به یک جاندار انگاری در خور مداقه می رسد"!!! بابا بی خیال!!! واقعا از این مدل حرف زدن چی عاید این جماعت میشه من نمیدونم... چون فقط یه عده ی خاصی قادر به فهم این مدل زبان هستن و خوب اونا هم خودشون این مسائل رو میدونن و اگر هدف فهم مطلب برای انسان های عادی و معمولیه در این زمینه که خوب باید بگم شرمنده!!! چون اصلا با این زبون ارتباط برقرار نمی کنن...البته منظورم این نیست که نباید از این لغات استفاده کرد اما به جا و به موقع و از همه مهمتر به اندازه...

4.

این عده معمولا مفاهیم مشکل ادبی و فلسفی رو با زبان ابزاری و کاملا ساده و زود فهم برای مردم بیان میکنن...معمولا اینا رو بیسواد میدونن چون زبونشون ساده و بعضا هم عامیانه ست اما با توجه به مطالبی که عنوان میکنن میشه فهمید که یه چیزایی میدونن...به هر حال تو وقتی مطلبی مینویسی برای یه عده ای مینویسی که چیزی از این مطلب نمیدونن و دغدغه ی فهمیدنش رو دارن پس زبان باید اینقدر ساده باشه که خودش مانع و مشکلی فراهم نکنه و خواننده رو با اصل مطلب تنها بزاره برای درک بهتر...

من خودم سعی کردم از گروه چهارم باشم ... تا نظر شما چی باشه؟

 
 


خوانش شعر نو (2)

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

تاویل شعری از احمد شاملو


در راستای مباحث پیش آمده تصمیم گرفتم برای رفع شبهات و احیانا مشکلات خواننده ها یه تاویل معنایی و تحلیل نمادین از یکی از اشعار شاملو داشته باشم که تفاوت این دو نوع تحلیل یعنی ساختاری و معنایی روشن بشه ... البته به نظرم تحلیلی دقیق و درسته که ترکیبی از ساختار و معنا باشه و البته من در مورد تحلیل ساختاری چیز زیادی نگفتم چون از حوصله خارجه ...

یکی از اشعار احمد شاملو به نام:"هنوز در فکر آن کلاغم..." در مجموعه ی دشنه در دیس رو با هم تحلیل میکنیم:


هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش


شخصیت اصلی شعر یک کلاغه ... کلاغ معمولا نماد خبررسانی و مخصوصا اخبار شوم و در واقع بر هم زدن عادت و عرف معموله... ولی تقریبا در هیچ جای فرهنگ سمبل ها حضور مثبتی نداره و معمولا به آوردن اخبار شوم و دزدی و مردارخواری مشهوره... در اینجا کارکرد استفاده از این نماد همون بر هم زدن عرف و شرایط حاکمه که خوب میتونه کار خوبی باشه اما نه به وسیله ی کلاغ...


با قیچی سیاه اش
بر زردی برشته ی گندمزار
با خش خشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی برید کج


قیچی سیاه که هم میتونه به بال اشاره داشته باشه هم به منقار از آسمان کاغذی یه قوس کج میبره... استفاده از کلمه ی کج میتونه به عادی نبودن و نرمال نبودن قوس و در عین حال معنای منفی این قوس اشاره داشته باشه ... آسمان کاغذی استعاره ای از کتاب و نوشتاره که به وسیله ی جوهر مات شده و میتونه اشاره ای به اندیشه و اندیشیدن باشه... زردی گندمزار نشان از ماندگی گندمها داره (گندم ها وقتی رسیده میشن و رشدشون تموم میشه زرد میشن و دیگه باید تو گندمزار باشن) و خش خش مضاعف هم نشان از یک سر و صدای اضافی داره ... میشه اینجور گفت که نویسنده یا متفکری برای توده ی مردمی که رشدشون متوقف شده خبر از چیزی جدید میاره که در عین اینکه نرم جامعه رو به هم میزنه اما بار منفی داره و به زبون ساده اشتباهه (کج)...


و رو به کوه نزدیک
با غار غار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوه ها
بی حوصله
در زل آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کله های سنگی شان
تکرار میکردند


اینجا شخصیت اصلی کار جدیدی انجام میده و شروع به حرف زدن میکنه... چیزایی میگه که خوب نیست (غار غار خشک) اما توده ی مردم (کوه ها) بدون اینکه منظورش رو فهمیده باشن و درکش کنن فقط با حیرت از این حرفای جدید تکرارش میکنن... کله ی سنگی یک نماد کاملا روشنه و استعاره از سر های بی فکره و این تکرار هم در هر جامعه ای از جمله جامعه ی ما نمود داره ... هر ایده ای که از راه میرسه صرف نظر از درست و غلط بودنش مد میشه و کله های سنگی بدون هیچ فکری فقط تکرارش میکنن... مثل پژواک صدای کلاغ بین کوه ها...


گاهی سوال میکنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضور قاطع بی تخفیف
وقتی صلات ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردی برشته ی گندم زاری بال می کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
کاین عابدان خسته ی خواب آلود
در نیم روز تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟


اینجا راوی که مثل مردم عامه نیست و توانایی فهمیدن حرف های اشتباه و منحرف کلاغ رو داره از خودش سوال میکنه که این کلاغ با این جدیت در صلات ظهر(که همه در خوابند و بدترین زمان برای مزاحمت یک کلاغه) با این رنگ سیاه که علنا سیاه نماد تیرگی و ظلمته و با این خشم وخشونت چی میگه و واقعا چی داره بگه که مردم نمیتونن به اشتباه بودنش پی ببرن و تا دیر زمانی با هم تکرارش میکنن؟ "عابدان خسته ی خواب آلود" استعاره از مردم و اجتماعه که هر ایده ای رو مثل عابد ها پرستش میکنن و اصلا کارشون پرستشه و اینقدر خواب آلودن که درک نمیکنن آیا حرف هایی که کلاغ میزنه درسته یا غلط ... استفاده از کلمه ی خسته میتونه اشاره به گذر زمان داشته باشه و به معنی ساده یعنی تا بوده همین بوده...

شعر با این بیان زیبا مردمی رو به تصویر میکشه که بدون فکر حرف کلاغ هارو باور میکنن و تن به تفکرات اونا میدن و افکار و عقایدشون رو هم با هم تکرار و ترویج میکنن... و از کلاغ هایی حرف میزنه که از این کله های سنگی سو استفاده میکنن و نظریات و عقاید چرند خودشون رو به خورد اجتماع میدن ... این مسئله بیش از هر زمان و مکانی تو جامعه ی امروز ما دیده میشه...

 
 


خوانش شعر نو (1)

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387


چند وقتیه که توجهم به به یه مسئله ای جلب شده ... خوانش شعر نوی فارسی که معمولا یه شعر توصیفی هم هست برای دور و بری هام به یه دغدغه تبدیل شده ...چند کلمه ای راجع بهش بنویسیم و بخونیم بد نیست :

رومن یاکوبسن دانشمند و منتقد فرمالیست روسی میگه که زبان شعر یعنی شالوده شکنی زبان روزمره ... وقتی که ما در حال مکالمه با همدیگه ایم اصلا متوجه زبان نیستیم و زبان فقط ابزاریه برای بیان و انتقال معنا ... اما زبان شعر جدای از این ابزاره ... هدف در شعر خود زبانه ... خواننده باید با خواندن شعر متوجه زبان بشه ... متوجه زیبایی و قابلیت های زبان و از این عادات همیشگی در زبان بیرون بیاد و به وسیله ی این به اصطلاح آشنایی زدایی متوجه مطالب بدیع و تازه ی ذهن شاعر بشه ...

این نظریه ی یاکوبسن و شکلوفسکی و موکاروفسکی و بقیه ی فرمالیست ها جنبشی رو به اسم ساختارگرایی در نیمه ی دوم قرن بیستم به وجود آورد ...

بین دوستان من و کسانی که دغدغه ی شعر نو دارن چیزی که مهمه تفسیر و معنای شعره ... مثلا طرف چندین بار یه شعر رو میخونه بعد میاد میگه که شاملو گفته فضای کشور خفقانه!!! یعنی تنزل شاعری به این بزرگی به یک اعلامیه نویس انقلابی!!! چیزی که در شعر اهمیت ثانوی داره معنا و منظور شاعره و چیزی که اصلیه نحوه ی بیان شاعر و ساختار زبانی و بیانیه شعره که متاسفانه اینقدر ازش غافل شدیم که تقریبا از یاد رفته ست ...

در این نوع تحلیل شعر خواننده هم به اندازه ی شاعر سهیمه ... شاعر یه شعر میگه و رد میشه و سال ها بعد دور از فضای ذهنی و محیطی شاعر شعر به دست شما میفته و این شمایی که شعر رو دوباره خلق میکنی ... همینطور خوندن و رد شدن و پی تفسیر و معنا بودن بزرگترین خیانت ممکنه به شعر و شاعر ...

برای روشن تر شدن بحث با هم چند مثال رو به سبک فرمالیست های روسی میخونیم و بررسی میکنیم :

1- رود (احمد شاملو)


خویشتن را به بستر تقدیر سپردن
و با هر سنگریزه
رازی به نارضایی گفتن
زمزمه ی رود چه شیرین است !

در این قسمت اول شعر بدون در قید و بند بودن هیچ معنایی به زبان توجه کنید: رودی رو در نظر بگیرید و در ذهنتون قشنگ ببینیدش که آب زلالش از روی سنگریزه های کفش رد میشه و صدای شر شر آب آروم آروم در یه فضای ساکت به گوشتون میخوره ... تشبیه رود به تقدیر یک آشنایی زداییه قویه که با یه کم تخیل گذر عمر رو به یاد میاره و صدای در هم و بر هم شر شر آب مثل اعتراض از سر نارضایتی به گوش میرسه ...

از تیره های غرور خویش فرود آمدن
و از دل پاکی های سرفراز انزوا به زیر افتادن
با فریادی از وحشت هر سقوط
غرش آبشاران چه شکوهمند است

در صحنه ی دوم در ذهنتون یه آبشار رو تصور کنید که هر ذره از آب از اون بالا در جایگاه مغرورانه ی خودش با فریادی سقوط میکنه و به زیر میفته ... تصویر تک تک دانه های آب و رطوبت آبشار و صدای غرشش که از صدای فریاد تک تک ذره ها تشکیل شده!!! گاهی زبان جادو میکنه ...

و همچنان در شیب شیار فروتر نشستن
و با هر خرسنگ
به جدالی بر خاستن
چه حماسه ایست رود چه حماسه ایست ...

در این صحنه بازهم رودی رو تصور کنید که در راه خودش همونطور که پایین تر میره به یک سنگ سیاه بزرگ بر خورد میکنه و خروشش بیشتر میشه و بالا و پایین میره ... ذرات آبی که در این بر خورد به اطراف پخش میشن و صدای خروش رود رو تصور کنید ...

تصویر هایی که شاعر به شما هدیه میده و ذهن شما رو برای چند دقیقه ای از دنیا جدا میکنه خیلی بهتر از تاویل معناییه این شعره که در بهترین حالت اشاره ای داره به زندگی پرپیچ و خم و فراز و نشیب هر انسان ...

2-قطعه ای از "روی جاده ی نمناک" (مهدی اخوان ثالث)


هزاران سایه جنبد باد را چون باد بر خیزد
گهی چونان گهی چونین
که میداند چه میدیده ست آن غمگین
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست
و طرف دامن از این خاک بر چیده ست
ولی من نیک میدانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب میخوانم
که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه میدیده ست
نمی دیده ست چون خود پاک روی جاده ی نمناک ...

گرچه این شعر در رثای صادق هدایت بزرگ گفته شده اما جدای از اون به مضامینش توجه کنید : باغی رو در تصویر بیارید که بادی درش میوزه و سایه های درخت هاش گاهی به این سمت و گاهی به اون سمت میره ... به تک تک واژه ها توجه کنید ... کوچ ، منزل ناپاک ، دامن ، خاک و ... چه صحنه ها و تصویر های متفاوتی به شما هدیه میده ...تصویر مردی بزرگ و پاک روی یه جاده ی بارانی و نمناک! چه توصیفی بهتر از این میشه از هدایت کرد؟... به جبین غیب توجه کنید! از پیشانی غیب چیزی رو خوندن!!!

3- قطعه ای از "حتی به روزگاران" (محمدرضا شفیعی کدکنی)


ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

برگی رو تصور کنید که از ضربه های آروم باران نرم نرم بالا و پایین میشه و خیس شده ... یا جویباری رو که تصویر ستاره های شب توش افتاده و آروم حرکت میکنه ...

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران

صبح زود کنار ساحل بودید یا نه؟ اون دور دست ها که ساحل و آسمون به یه جا میرسن رو دیدید؟ کجا میشه نگاه کسی رو اینقدر قشنگ توصیف کرد؟ یا گرگ و میش صبح رو که آسمون پر از ستاره میشه ؟ اگر ندیدید از دستش ندید!!!

مثال برای این مطلب فراوانه و من سخت ترین و بد دست ترین اشعار رو برای اینگونه تفسیر انتخاب کردم ... فکر میکنم اگر یه دور تو اشعار این شعرا و به خصوص فروغ و سهراب بزنید نمونه های عالی تری پیدا میکنید که هر کلمه ی شاعر شما رو به دنیایی غیر از این دنیا میبره ... امتحان کنید ... به نظرم تاثیرش خیلی بیشتر از یه پیام ساده و اخلاقیه که دنبالش میگردید...تازه بعد از اینجوری خوندنه که متوجه میشید زبان چه قابلیت هایی در خلق زیبایی داره ... لذت ببرید...

 
 


یادداشتی کوتاه بر گیلگمش

دوشنبه یازدهم آذر 1387

 

دیشب برای چندمین بار در چند سال گذشته گیلگمش رو مطالعه میکردم چند مطلب ساده به ذهنم رسید اینجا نوشتم...

 

1- اولین آرزوی انسان آرزوی جاودانگی بوده و هنوز هم مهمترین آرزوی انسان به حساب میاد ...

 

2- گیلگمش به معنی مرد همیشه غمگین و همیشه شاده که این دقیقا انسان کامل رو در این قهرمان به نمایش میزاره و بر خلاف نظر شکیب الخوری نویسنده ی عرب به نظرم گیلگمش خودش به تنهایی انسان کامله نه اینکه گیلگمش و انکیدو دو قسمت انسان باشن که در دو بدن نشون داده شده ...

 

3- گیلگمش پیوند نزدیکی با خورشید داره که در اساطیر رمز جاودانگیه ... هر گاه صحبت از سفر میشه مدام از خورشید هم صحبت به میان میاد که تاکید اسطوره بر این ربط رو نشون میده ...

 

4- اوتناپیشتیم همون نوح پیامبره ... و زنده موندنش هم رمزی داره و هدفی ... هدف از اینکه زنده مونده و عمر جاویدان داره اینه که خدایان شاهدی از زندگی دوره ی قبل انسان و طوفان سهمگینشون داشته باشن ... یه جور خودنمایی خدایان...

 

5- اولین فلسفه ی انسان گویا فلسفه ی خوشباشی و شادخواری بوده ... اونجا که خدایان به گیلگمش میگن تو که یه انسانی و فنا پذیر پس این چند وقت رو که هستی خوش باش و شراب بنوش و غذاهای خوب بخور ... گویا این فلسفه از روز اول با بشر همراه بوده...

 

6- آخرین آزمایش گیلگمش بیخوابیه ... این دقیقا آدم رو یاد انجیل مرقس میندازه و امتحان مسیح از یعقوب و یوحنا و پطروس در جتسیمانی که سه بار ازشون میخواد بیدار بمونن اما نمیتونن ... کلا در اساطیر بی خوابی نشانه ی طلب و اشتیاقه و گیلگمش در این امتحان هم موفق نمیشه...

 

چیز های زیادی میشه در موردش نوشت ولی با همین چند یادداشت کوتاه هم میشه به کنه اسطوره وارد شد و درکش کرد ... شاید بعدها مطلب کامل تری راجع به این اسطوره نوشتم...

 
 


شعر رنگ...

جمعه هفدهم آبان 1387

تقدم به دوستی تازه یافته...

 

شعر رنگ:

 

نگاه کن

به بلندای خیس کوهساران

آنگاه که از برابر چشمانت میگذرند

این رویا بینان دریای آبی ، رهسپاران خاک

دانه های بی رنگ باران...

 

نگاه کن

دانه های اشک را

جاری بر چشمان کشیده ی سبز زرد این آشنای غریب

آنگاه که مویه میکنند

سقوط خود را

بر سیاه سنگ پر فریب...

 

نگاه کن

غریبه های سر بر افراشته ی سیمانی را

آنگاه که نظاره میکنند

بر جاری گل آلود

و آشنایان گریان سبز را

غرق در خاطره ی زلال رود...

 

نگاه کن

به دستان رنگارنگ ات

که چگونه پنبه ها را رشته می کنند

آنگاه که دنیای بی رنگ این ذهن خسته را

بدینسان به رنگ

آغشته میکنند...

 

نگاه کن...

 

 

 

پ.ن.1: ترکیب کنایه ی! سیاه سنگ پرفریب اشاره به آسفالت است!!!

پ.ن.2: تحت تاثیر ژرژ ساند و آنتوان چخوف خواستم طبیعت رو با کلمات برای دوست نقاشم که شعر بهش تقدیم شده به تصویر بکشم...



در مورد شعر (اضافه شده در هجدهم آبان هشتاد و هفت) :


امروز صبح یکی از دوستان خوبم زنگ زد و در مورد این شعر جدید با هم صحبت کردیم... چون میدونستم حرف های جالبی در مورد این شعر داره و دارم مثل همیشه! و اینکه دوستانی هم بودن که از گنگ بودن شعر گله داشتن مکالمه رو ضبط کردم و تصمیم گرفتم اینجا قرارش بدم که دوستان هم استفاده کنن...مکالمه به صورت سوال و جواب بوده نه بحث...سوالات دوستم رو با "س" و جواب های خودم رو با "ج" نشون دادم:

 

س: اول از همه آنیمیسم (جاندار پنداری اشیا) شدید شعر به ذهنم رسید نظرت در این مورد چیه؟

ج: ببین خارج از مقوله ی خیال و ادبیات من واقعا به جاندار بودن تموم اجزای طبیعت اعتقاد دارم ... نه فقط جاندار پنداشتن ... من زنده بودن تک تک اجسام و اشیا رو حس میکنم... معتقدم که بشر و حیوانات اگر فکر میکنن که تنها جانداران زمینن کاملا در اشتباهن... اگر ما میتونستیم خیلی صداها رو بشنویم و خیلی از زبون هارو بفهمیم مطمئنم که میشنیدیم این برگ های دفتر معتقدن تنها موجود زنده ی دنیا کاغذه یا این میز و صندلی ها تو جمعشون فقط از جاندار بودن خودشون صحبت میکردن... البته من نمیخوام قضیه رو علمی کنم و به این هم اعتقاد ندارم که مثلا چون فلان زیست شناس در فلان آزمایش از پلاتین یا چوب تحریک حسی دریافت کرده پس اینا جاندارن نه! من احساسش میکنم...

 

س: خیلی باهات موافق نیستم به نظرم این مسئله ای که داری عنوان میکنی خودش در حیطه ی تخیل و ادبیات جا میگیره اما این بحث بماند برای بعد برسیم به شعر... چی شد که این شعر رو گفتی؟

ج: دوستی جدیدا وارد دنیای من شده که افکار و عقاید و شاید بشه گفت رفتارش خیلی برام جالبه چند روزیه بهش فکر میکنم... برای کاری بیرون رفته بودم و بارون میومد چند دقیقه ای که کنار زاینده رود تو ترافیک بودم از شیشه ی ماشین به منظره نگاه کردم و این شعر جاری شد...به محض اینکه اومدم خونه نوشتمش...

 

س: پارت اول گنگ نیست؟

ببین شعر همیشه یه جورایی گنگه چون هیچوقت فکر خواننده دقیقا همون فکر شنونده نیست ... اما به نظر خودم واضح میاد...با هم مرورش میکنیم:

خیلی ساده گفتم به کوههای خیس نگاه کن زمانی که قطرات باران از جلوی چشمات عبور میکنن... اینجا در مورد باران یه مسئله ای رو بیان کردم که سالهاست تو ذهنمه... همیشه وقتی بارون میاد با خودم میگم کجا داری میای با این شتاب و عجله؟ فکر کردی به دریا میرسی؟ نه بابا بیشترین چیزی که گیرت میاد خاکه...که تو شعر هم به عنوان دو ترکیب موصوفی برای باران این ایده رو به کار بردم... رویا بینان دریای آبی و رهسپاران خاک...

 

س: پارت دوم قابل هضم تره ... آشنای غریب کیه؟

ج: تو پارت دوم میگم که به برگ های خیس سبز و زرد این درخت پیر نگاه کن... یه درخت اونجاست که خیلی قدیمی و زیباست و برگ های کشیده و قشنگی داره... بید مجنونه... برگهاش من رو یاد چشم میندازن و همه شون سبز و زردن... وقتی بارون میاد انگار یه جورایی دارن گریه میکنن...باید از اون عرش بیفتن زیر پای ما روی آسفالت که شاید از دور به نظر اونا سنگ برسه اما حتی سنگ هم نیست به خاطر همین گفتم پرفریب...

 

س: و پارت سوم؟

ج: اینجا هم به نظر یه مقدار گنگ میاد... صبح تو وبلاگم یه تفسیر از یکی از دوستام در مورد این پارت خوندم که گرچه با مال من یکی نبود ولی جالب بود...غریبه های سر بر افراشته ی سیمانی برج های اون ور رود بودن که به رود گل آلود و کم آب نگاه میکردن... و آشنایان سبز گریان هم درخت های خیس لب رود بودن که به نظرم رسید یه جورایی در حسرت پاکی و پر آبی رودن...

 

س: نوشتی تحت تاثیر چخوف اما چخوف نه شاعر بود نه اینقدر ادبی می نوشت میشه بگی کجا رو تاثیر گرفتی؟

ج: چخوف خیلی خوب میدید و به تموم ریزه کاری ها دقت میکرد... به علاوه ی اینکه تفسیر و عقیده ی خودش رو از طبیعت داشت برگی که چخوف میدید با برگی که تولستوی میدید یا اصلا نمیدید! زمین تا آسمان فرق میکنه... برگ چخوف دنیایی بود برای خودش...

 

س: در نهایت پارت چهارم:

ج: پارت چهارم برای خواننده نبود برای اون دوست بود که خودش منظورش رو فهمید...برای همین هم رنگی ننوشتم...

 

س: این رنگ آمیزی ایده ی کی بود؟

ج: خودم! احساس کردم حالا که امکانش هست چرا با رنگ ملموس ترش نکنم و یه چیزایی رو برای خواننده تداعی نکنم؟...

 

س: ممنون بد نبود!

ج: واقعا که پررویی...

 
 


شکسپیر و روانشناسی...

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

اگر فروید و یونگ مطالعه کرده باشید میدونید که بعضی از عواطفی که در انسان به واسطه ی مقاومت خودآگاه سرکوب میشه و به ناخودآگاه میره به صورت مبدل و با زبان خواب و رویا بروز میکنه... در واقع به عقیده ی فروید خواب و رویا چیزی نیست جز بیان عواطف سرکوب شده و خاطرات مربوط به اونها به شکلی مبدل و روانکاو با پی بردن و تحلیل این خواب ها میتونه به اون عقده ها و کمپلکس های سرکوب شده برسه و درمانشون کنه... اکثرا این ایده رو از فروید میدونن و فکر میکنن این مسئله رو فروید کشف کرده اما در واقع کشف این مسئله کار یه روانشناس نابغه ی دیگه ست که در قرن شانزدهم و هفدهم در انگلستان زندگی میکرده و اکثر کشفیات روانکاو های مدرن از آثار این روانشناس برجسته ی تاریخ به وجود اومده : ویلیام شکسپیر


من در مورد همین مسئله ی خواب و رویا مثال میارم و تحقیق و دقت در کشفیات شکسپیر و تطابق اونا با فروید رو به عهده ی خودتون میزارم...

در نمایشنامه ی مکبث (شاهکار شکسپیر از نظر من) پرده ی پنجم مجلس یکم پزشک و خدمتکار دارن تو کاخ با هم صحبت میکنن که لیدی مکبث در حالت خواب شروع به راه رفتن میکنه و دست هاش رو به حالت شستن به هم میماله و پشت سر هم تکرار میکنه "گمشو لکه ی لعنتی گمشو (out , damned spot , out) "در حالی که هیچ لکه ی خونی روی دستاش نیست و اصلا نه آبی وجود داره نه شستنی... این حالت هیستریک که در شرایط خواب غیر عادی بوجود اومده و بی نهایت شبیه به حالت هیپنوز فروید و بروئره به این دلیله که لیدی مکبث از کشتن دانکن احساس پشیمونی و گناه شدید میکنه و به خاطر ترس از لو رفتن تو بیداری این احساس رو به شدت به وسیله ی خود آگاه سرکوب میکنه و از اونجا که این احساس قویه به صورت مبدل در هنگام خواب به صورت شستن دستان خونی بروزداده میشه... دقیقا حالات و دلایل و رفتاری که بعد ها فروید و بروئر و یونگ به ظاهرکشف کردن و به اثبات رسوندن...  از این مثال ها در آثار شکسپیر خیلی زیاده و به همین دلیله که اونو روانشناس بزرگی میدونن... البته این به معنی بی ارزش جلوه دادن کار های عظیم فروید نیست و در نبوغ عالی فروید هیچ شکی نیست اما باید اعتراف کنم اگر شکسپیر و داستایفسکی نبودن فرویدی به وجود نمیومد...

 
 


هنرمند گرسنگی...

شنبه یازدهم آبان 1387

تقدیم به بزرگترین هنرمند گرسنگی ،"پادشاه پنهان ادبیات آلمانی"* : فرانتس کافکا

 

خیلی ها از جمله خود من معتقدن که اکثر داستان های فرانتس کافکا یه جورایی حدیث نفس و اتوبیوگرافیه...کافکا میدونست که هنرمند بزرگیه و دقیقا خبر داشت که یه نابغه ست...و همین باعث میشد که از اجتماع دور بیفته و مختصات زندگی ش مثل تموم نوابغ مختصات خوبی نباشه تا جایی که خودش میگه :"زندگی من هیچ یک از مشخصات یک زندگی موفق را ندارد" و واقعا هم راست میگفت چون زندگی موفق از دید اون و دید جامعه و مردم عادی کاملا فرق داشت... این فرق ها و برخورد ها با اجتماع و زجری که می برد و دیدی که راجع به نبوغش و هنرش داشت رو به بهترین وجه در داستانی به نام هنرمند گرسنگی بیان کرده...به نظرم این داستان زیباترین شرح حال از خود کافکا و بهترین بیان زندگی و سرنوشت تموم نوابغ بشریه...

 

هنرمند گرسنگی تحت اختیار یه مدیر روزه میگیره و این کار اون باعث شگفتی مردم میشه و برای دیدنش صف میکشن و بلیط میگیرن و به هر حال از شهرت و محبوبیت خوبی برخورداره گرچه برای اجرای این برنامه همیشه تو قفسه و زندگی سختی داره... گرسنگی و غذا رو تموم چیزایی در نظر بگیرید که یه فرد عادی جامعه برای زندگی بهش احتیاج داره...چه مادی چه معنوی و اینجا کافکا با بیان اینکه این هنرمند در روزه داری زبانزد بود میگه که چون نوابغ دنبال خواسته های عادی نمی رن و چیزایی مثل زن و فرزند و پول و تفریح و ... براشون ارزشی نداره باعث تعجب مردم میشن و حتی خیلی از مردم این رفتار اونا رو باور نمی کنن و این رو نوعی تظاهر میدونن...این رو با رفتار نگهبان ها بیان میکنه به این صورت که نگهبان هایی که برای قفسش گذاشتن  تا مراقب باشن که پنهانی روزه ش رو نشکنه به عمد چند ساعتی در شب تنهاش میزارن که مثلا غذا بخوره... و هنرمند برای اثبات روزه ی واقعیش به اینجور نگهبان ها تموم اون مدت رو آواز میخونه و جالب اینجاست که نگهبان ها به جای اینکه باورشون بشه که روزه ست از مهارتش در اینکه هم میتونه غذا بخوره و هم آواز بخونه تعجب میکنن... دقیقا بر خورد اجتماع با نوابغ همینه... مردم معمولی باور نمی کنن که خواسته های این آدما از یه جنس دیگه ست باور نمی کنن که چیزایی که برای اونا مهمه واقعا برای نابغه هیچ ارزشی نداره...در نهایت کافکا به این نتیجه میرسه که تنها کسی که درک میکنه هنرمند چه نبوغی داره فقط و فقط خودشه...

 

این روزه همیشه تا 40 روز ادامه پیدا میکرد نه برای ناتوانی هنرمند و نه از سر دلسوزی مدیر بلکه به خاطر اینکه 40 روز بیشتر نمیشه مردم رو منتظر نگه داشت و بعد از 40 روز اعتمادشون از دست میره و رغبت شون کمتر میشه و به علت اینکه سود کار پایین میاد!!! همیشه بعد از 40 روز هنرمند رو مجبور میکنن که غذا بخوره... این مرحله از داستان برخورد نابغه با مسائل روزمره ی زندگی که برای یه انسان عادی مهمه رو نشون میده ... برخورد با غذا و زن و شهرت و ...دو زنی که اول برای کمک به هنرمند گرسنگی انتخاب شدن به شدت به این مسئله افتخار میکنن اما وقتی که وزن هنرمند رو یکی از اونا میفته حتی حاضر نیستن وزن نحیفش رو تحمل کنن و زیر گریه میزنن و فرار میکنن... که تموم زن هایی که در زندگی کافکا بودن و در زندگی اکثر نوابغ (مثل نیچه) هستن از این دسته اند که اول با افتخار از اینکه با یه نابغه هستن جلو میان اما بعد به این نتیجه میرسن که نه پولی در کاره و نه شهرتی و این خیلی با اون چیزی که اونا فکر میکردن فرق داشت...پس فرار رو به قرار ترجیح میدن یا خیانت میکنن و این وسط تنها چیزی که مهم نیست خود نابغه ست...هنرمند از این وضعیت 40 روزه راضی نیست و معتقده که میتونه بیشتر از اینها روزه بگیره و از اینکه اجتماع و مخصوصا مدیر نمیزاره که هنرمند به اوج هنرش برسه به شدت ناراحته... جالب اینجاست که به خاطر این وضعیتی که مدیر براش به وجود میاره و به زور مجبورش میکنه که غذا بخوره حال هنرمند بد میشه و به بستر میفته و مدیر با تهیه ی عکس هایی از این قضیه به مردم عنوان میکنه که حال هنرمند بعد از 40 روز این مدلیه!!! اینجا کافکا یکی از درخشان ترین جمله هاش رو بیان میکنه:"جنگیدن با این نفهمی با یک عالم پر از نفهمی امکان پذیر نیست"

و این دقیقا دید درونی تمام نوابغه که کافکا به بهترین وجه بیانش میکنه...

 

آرام آرام هنرمند برای مردم فراموش میشه و مثل تمام نوابغ رنگش رو از دست میده و قسمت اعظم زندگی رو در انزوا و سکوت و فراموشی میگذرونه... مدیر ولش میکنه و هنرمند به استخدام یه سیرک در میاد و اونجا هم کاملا درجه دو و سه میشه تا جایی که قفسش رو به خاطر اینکه دیده بشه سر راه قفس حیوانات قرار میدن و بعد هم یواش یواش فراموش میشه و تازه اینجاست که به آرزوی اصلیش میرسه و میتونه تا دلش میخواد روزه بگیره و رکورد همه ی هنرمند های تاریخ رو بشکنه اما چه فایده که حتی خودش هم نمیدونه چند روزه که روزه ست...اشاره به اینکه بعد از در اومدن از زیر یوغ مدیر تونست به اوج هنرش یرسه جالبه و اینکه حتی خودش هم یادش رفته که به اوج هنرش رسیده جالب تر...

 

در نهایت هم بعد از سالها قفس رو که پیدا میکنن هنرمند رو داخلش میبینن که هنوز روزه ست و اینجا گفتگویی بین مدیر سیرک و هنرمند رد و بدل میشه که بیان فرق ذاتی و طبیعی نوابغ نسبت به مردم عادیه... به این صورت که هنرمند گرسنگی عنوان میکنه که اگر غذای مناسب من هم بود میخوردم و مثل همه ی شما بودم اما چه میشه کرد که غذای مناسب من پیدا نشد...عملا اینجا نشون میده که به خاطر فرق طبیعی و ذاتیش بود که روزه داری میکرد و علایق و دغدغه های مردم عادی براش مهم نبود و هیچ کار سختی هم نکرده...بعد هم میمیره و خاکش میکنن و جاش رو به یه پلنگ میدن که از هر نظر شبیه مردم بیرونه که برای دیدنش اومدن...

 

از این درخشان تر نمیشه وضعیت زندگی یه نابغه رو در برابر اجتماع به تصویر کشید...حتی جایی میگه که در آینده دوباره روزه داری مد خواهد شد اما این سودی به حال هنرمند گرسنگی نداره...

از نکات جالب اینه که هنرمند گرسنگی حتی در شلوغ ترین جمع ها هم تنهاست و این مطلب با قفس نشون داده شده...قفس، تنهاییه نابغه ست که همیشه باهاشه و اونو از اجتماع عادی جدا میکنه...و در نهایت هم با مرگ به راحتی و آسایش میرسه و از قفس در میاد...

داستان خیلی عمیق تر از چیزیه که اینجا شرح داده و شد و بعضی از نکات استعاری و نمادینش واقعا دیوانه کننده ست که خوب شاید بعد ها بهش پرداختم...

البته هچ انتظاری از مردم عادی جامعه نمیره که با خوندن این گونه مقالات و داستان ها نوابغ رو درک کنن و این دردیه که درمان نداره و نابغه همیشه چندین سال و چندین نسل از مردم اجتماعش جلوتره و همونطور که کافکا الان کشف شده و تقریبا تموم مردم دنیا میشناسنش کافکاهایی که بین اجتماع امروز هستن هم در روزگار آینده کشف خواهند شد و این گرچه امید بخشه ولی هیچ سودی به حال نابغه نداره...نوابغ انتخاب میشن که صدایی رو به آیندگان برسونن...

هنرمند گرسنگی شاهکار درخشان فرانتس کافکاست...

 

* :  هرمان هسه در کتاب با یونگ و هسه بیان میکنه  که کافکا پادشاه پنهان ادبیات آلمانیه...

 
 


شاهنامه یا قاتل نامه؟

شنبه چهارم آبان 1387

چند کلمه در مورد شاهنامه ی فردوسی:

به شدت موافقم که یکی از بزرگترین آثار هنری تاریخ این کتاب و مخصوصا داستان هایی مثل رستم و سهراب یا رستم و اسفندیار و... هستش... از لحاظ هنری درخشانه و از این جهت که زبان فارسی رو احیا کرده بی نظیر...تا حدودی حس وطن دوستی و به قولی عرق ملی رو هم تحت تاثیر قرار داده که این جنبه ش زیاد ارزشی برای من نداره ... اما مشکل از جایی شروع میشه که ما از فردوسی پا رو فراتر بزاریم و به خداینامه منبع و ماخذ اصلی کتاب برسیم...

یکی از کثیف ترین متون دنیا!!! مدل زرتشتی جهاد اسلامی! ...

اینجا یه نکته رو کوتاه بگم : خنده دار تر از کسانی که اسلام رو با تموم وجود میکوبند و هزاران دلیل بر ردش میارن و خودشون در دام زرتشت و زرتشتی گری گیر میفتن وجود نداره...حکومت زرتشتی هم چیزی دقیقا شبیه حکومت اسلامیه (نظیرش رو 500 سال با ساسانیان دیدیم) استثمار قشر پایین جامعه و خرافات و حکومت دین و اختناق و... خلاصه دین زرتشتی هیچ فرقی با دین اسلامی نداره... مسئله سر دینه نه کدوم دین...

تو جای جای شاهنامه هم میبینیم که حماقت داره ترویج میشه ... هر کس که به نفع شاه بجنگه مرد بزرگیه و الگو و قهرمان ملت ایران و هر کس که بر ضد شاه بجنگه یا اصلا نخواد بجنگه منفور و مغضوبه...کشتن انسان ها دقیقا مثل اسلام مایه ی افتخاره و بزرگترین افراد و قهرمانان شاهنامه قاتل های حرفه ای هستن که همینجوری و به دستور شاه تو دشمن میفتن و جون انسان ها رو میگیرن! اسمش رو هم میزارن وطن پرستی! تو شاهنامه هر غیر ایرانی خیلی هم که عالی باشه درجه دومه! نژاد پرستی مهمترین فضیلت قهرمانان شاهنامه ست! ... هیچ جا نمیبینیم از کسی دستگیری بشه یا به کسی کمکی بشه  یا عالمی درجه و مقام شماره ی یک داشته باشه...علما و دانشمندان و فلاسفه و هنرمندان فقط در جهت این هدف کار میکنن که کسی کشته بشه!!!یا شاهی عشق و حالش کامل بشه... بزرگترین قهرمانان اصلا تو کار فکر نیستن! و تو فکر کار هم نیستن! یه مشت تن پرورکه یا مشغول شراب و زن و عشق و حالن یا مشغول آدم کشی و خدمت به شاه ولو به شاه پست فطرتی مثل کیکاووس... شاه هم که دیگه نگو و نپرس! از کیکاووس عیاش و بی قید گرفته تا گشتاسب لجوج و مال دوست و انوشیروان وحشی و خونخوار همه در نوع خودشون بی نظیرن!!!

رستم آزاد مرد و بزرگ نمونه ی عظیم یه انسان عامی و احمقه که آلت دست شاه ها قرار میگیره برای نیل به خواسته ها و منافعشون... آزاد مرد و بزرگه و تن به بند نمیده اما پای شاه رو میبوسه!!! بزرگترین افتخاراتش رو که نام میبره فقط قتل و راه انداختن دریای خونه! مرد بزرگ و قهرمان ملی همیشه مجیز گو و چاپلوس شاهه...و...البته یه جا هم اشاره ی جالبی هست به اینکه وقتی منافع خود شاه به خطر میفته پشیزی برای همین نوکر ارزش قائل نیست و میزاره پسرش بمیره(رستم و سهراب) یا آنچه که از دهنش میاد بهش میگه و میخواد یا دستش رو ببنده یا بکشش که خودش به شاهی برسه(رستم و اسفندیار)...

کلا هر دینی باید یه همچین افسانه هایی برای تحمیق مردم عامی داشته باشه... که برید بجنگید و در راه شاه بمیرید که افتخار نصیب شما بشه و عشق و حال نصیب شاهنشاه! چرا چون خدای جهان آفرین گفته یا یزدان پاک یا اهورا مزدا یا الله یا ...

قهرمانان شاهنامه همه قاتلن وقهرمان عالم و درستکار و مفید به حال مردم و هنرمندی وجود نداره(بزرگمهر بیشتر به یه نوکر تشبیه شده تا یه قهرمان) وجالب اینجاست که مردم ما هم اینارو قهرمان میدونن!!! اگه بری بیرون و بپرسی که بزرگترین قهرمان ایرانی کیه بیشترین جوابی که میشنوی رستمه!!! یعنی افسانه ای از یک قاتل! اما هیچ کس نمیگه ابن سینا، زکریای رازی ، حافظ ، مولانا ، سهروردی ، امیر کبیر و...

البته کلا تو ذات عامه ست که طرفدار اکشن و بزن بکش و این حرفان! اما از قشر با سواد و فرهنگی بعیده...

کلا با هر متنی که جنگ رو تشویق کنه به شدت مخالفم اما باز هم میگم از لحاظ هنری و به عنوان داستان واقعا شاهکاره و دست فردوسی درد نکنه...

 
 


اسپینوزا

جمعه بیست و ششم مهر 1387

تقدیم به بزرگترین قهرمان بشر باروخ اسپینوزا

 

دوره ميكنيم ماه را و دوره ميكنيم راه را...

...

نوري زد ... خورشيدي سر بر آورد بايسته و بزرگ

از آن دست كه پرتو اش را چشم ، ناتوان از ديد و ذهن ، ناتوان از درك...

مردي پديد آمد ،كوچك اما بزرگ ،بس بدانسان كه دريايي گشت شيرين ،

مر مردان بزرگ را رفع عطش...

راهي شد بس هموار، به سوي ابديت...

...

نور مي تابد ...

مرد اكنون به سان ماه بر بلنداي آسمان چهره آشكار ساخته كه ما

- انبوه مشتاقان تماشا -

چهره ي بزرگترين تجلي خدا را از پس غبار اعصار و قرون

و سفر نور،

به نظاره بنشينيم و دوره كنيم ماه را و دوره كنيم راه را...

 
 


فروغ فرخزاد و وحدت وجودي

چهارشنبه دهم مهر 1387

شاعرانه ترين تعبيري كه از فلسفه ي وحدت وجودي تا حالا ديدم و مطالعه كردم مربوطه به فروغ فرخزاد...تو منظومه ي شاهكار و بي نظير "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" يه قسمت خيلي شاعرانه و زيبا به اين ديد كه متعلق به هندوان باستان و بعدها بودا ست اشاره ميكنه:

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار كوه گذر داده ام

و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود

كه از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد...

توضيح براي دوستاني كه آشنا نيستن: اين فلسفه به صورت خيلي ساده به وحدت تمام اشيا و اجزاي طبيعت و هستي اشاره ميكنه و معتقده همه از يك نوع و يك جنس و در واقع يك چيزند و اين پرده هاي غفلت چشمان ماست كه به كثرت تمايل داره و طبيعت رو كثير ميبينه... و نهايت رستگاري اينه كه از اين كثرت به وحدت برسيم...تاكيد ميكنم كه توضيح به صورت خيلي ساده و سطحي بيان شد...

 
 


از شاملو...

یکشنبه هفتم مهر 1387

دو مطلب در مورد احمد شاملو :

1-تا حالا توجه كرديد كه شاملو چه دامنه ي لغات وسيعي داره؟ گاهي اوقات يه كلماتي استفاده كرده كه وافعا بهترين انتخابه و هر كلمه ي ديگه اي به جاش ميذاشت به شعر لطمه ميزد...چند نمونه:

"مرگ من سفري نيست ، هجرتي ست ...از سرزميني كه دوست نميداشتم...به خاطر نامردمانش...خود آيا از چه هنگام اين چنين...آيين مردمي از دست بنهاده ايد؟"

به كلمه ي "مردمي" توجه كنيد : ميتونست از آيين مردي يا مردانگي يا انسانيت يا حتي خدايي استفاده كنه اما بار معنايي و اون سادگي و پيش پا افتادگي اي كه كلمه ي مردم داره هيچ كدوم از اونا ندارن ...البته مردمي به معني popular نيست بلكه به معني مردم بودن به كار گرفته شده...و چه زيبا منتقل ميكنه كه حتي ساده ترين و دم دست ترين آيين ها رو هم فراموش كرديد...

"نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان ميگذرد...متبرك باد نام تو ...و ما همچنان دوره ميكنيم شب را روز را ...هنوز را..."

به جاي كلمه ي متبرك ميتونست : بزرگ ، خجسته ، مقدس ،‌ عظيم و ...قرار بده اما با توجه به حال و هواي غمگين شعر(مرثيه) هيچ كدوم بار عاطفي و احساسي اي كه متبرك تو ذهن شنونده ي ايراني داره رو منتقل نميكنه...هيچ كدوم از كلمات بالا به اندازه ي "متبرك" در آن واحد هم غم انگيز و هم مقدس نيستن...

"آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم. به جز عريمت نا به هنگامم گريزي نيود...چنين انگاشته بودم...آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود..."

گرچه فسخ به شدت كلمه ي نامانوسيه اما يه بار كاملا مثبت و همراه با اقتدار و خدايي رو با خودش داره... ميتونست بگه : مانع عزيمت جاودانه...يا سد عزيمت جاودانه و ... اما مانع يه بار كاملا منفي داره و سد هم يادآور سكون و ايستاييه و خيلي مناسب نيست...در حالي كه "فسخ" قدرت و اقتدار آيدا و همچنين رضايت شاعر رو از اين عمل آيدا تمام و كمال نشون ميده...

اينها فقط چند تا مثال بود و ميشه هزاران مثال از اين دست در اشعار شاملو پيدا كرد...يكي از نكات برجسته ي شعر شاملو همينه كه كلمات رو هدر نداده و هر كدوم رو به بهترين حالت ممكن و در بهترين جاي ممكن استفاده كرده...شاعري كه قدر كلمات و ارزش واقعي اونا رو خوب ميدونه...

2-چند وقت پيش كتابي ديدم با عنوان "اميرزاده ي كاشي ها" نوشته ي خانوم دكتر پروين سلاجقه كه توش به بررسي و نقد اشعار شاملو پرداخته...كتاب بدي نبود و تفسير هاي اين خانم هم تا حدودي قابل قبول بود اما يه جا يه ايراد بزرگ ديدم كه از يه استاد دانشگاه و كسي كه با ادبيات مانوسه بعيده:

در شعر مرد مصلوب ، شاملو جبر به دار كشيده شدن مسيح رو در مقابل آزادي به دار كشيده شدن يك گناهكار پشيمون قرار ميده و مقايسه ميكنه...خانم سلاجقه اون مرد رو ايلعازر معرفي ميكنه(كسي كه مرده بود و مسيح زنده ش كرد)  در حالي كه در هيچ كدام از متون مربوط به مسيح اشاره اي به به دار آويخته شدن و خودكشي ايلعازر نشده و اگر شاملو در شعر "مرگ ناصري" اسمي ازش مياره صرفا تخيل شاعرانه ست...اما در شعر "مرد مصلوب" كه مورد بحث ماست داستان پشيماني يهودا اسخريوطي و به دار آويختن خودش همزمان با به صليب كشيده شدن مسيح در ميونه و حتي شاعر جايي به لقب اسخريوطي هم اشاره ميكنه...عجيبه كه خانم دكتر از اين اشاره غافل مونده و اين داستان خيلي معروف و مهم رو در انجيل ناديده گرفته و مرد دوم رو ايلعازر معرفي كرده!! كه احتمالا به خاطر اشاره ي شاملو به ايلعازر در "مرگ ناصري" بوده كه ربطي نداره و كاملا اشتباهه... شما اشتباه نكنيد مرد دوم يهودا اسخريوطي كسيه كه به مسيح خيانت ميكنه و اون رو تسليم ميكنه بعد از عملش پشيمان ميشه و خودش رو همزمان با به صليب كشيده شدن مسيح دار ميزنه...

 
 


بدون شرح

شنبه ششم مهر 1387

آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است : كه زمين چركين است...

شفيعي كدكني...

 
 


خوراک واقعی!...

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

اين قسمت از پايان داستان هنرمند گرسنگي اثر فرانتس كافكا رو بخونيد:

سرپرست پرسيد:"هنوز روزه داري رفيق؟كي ميخواهي تمامش كني؟"

هنرمند گرسنگي به پچپچه گفت:"همه تان مرا ببخشيد"

سرپرست گفت:"البته"

هنرمند گرسنگي گفت:"من هميشه ميخواستم روزه گرفتنم را بستاييد"

سرپرست مهربانانه گفت:"مي ستاييمش"

هنرمند گرسنگي گفت:"ولي نبايد بستاييدش"

سرپرست گفت:"خوب نمي ستاييمش اما چرا؟"

هنرمند گرسنگي گفت:"چون من بايد روزه بگيرم دست خودم نيست"

سرپرست گفت:"عجب آدمي هستي ها!چرا دست خودت نيست؟"

هنرمند گرسنگي گفت:"چونكه هرگز نتوانسته ام غذاي باب ميلم را پيدا كنم.اگر پيدا كرده بودم باور كنيد اين الم شنگه را راه نمي انداختم و مثل شما و هر كس ديگر سير ميخوردم"

حالا مقايسه كنيد :

"آمين،آمين و به شما بگويم كه تا بدن پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد در خود حيات نداريد. هر كه بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد،حيات جاويدان دارد،زيرا بدن من خوردني حقيقي و خون من آشاميدني حقيقي ست."

مسيح-انجيل يوحنا باب6

فكر نكنم به كوچكترين توضيحي نياز داشته باشه...

اگر فرانتس كافكا فقط همين يه داستان رو هم مينوشت باز هم به نظرم بهترين نويسنده ي دنيا بود...

 
 


رجز...

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

چنین گفت رستم به اسفندیار                   تو آوردی این تخم زفتی به بار

تو آنی که گفتی که رویین تنم                   بلند آسمان بر زمین برزنم

به یک تیر برگشتی از کارزار؟                      بخفتی بر این باره ی نامدار؟

 

با همین رجز خونی ساده ی چند جمله ای رستم جواب تموم تحقیر های اسفندیار رو تو داستان پس میده! به نظرم واقعا درخشانه...

 
 


کودک...

جمعه هشتم شهریور 1387

و کودک به زمین آمد

با کامی تلخ از شیرینی سیب

                                      در تن عریان پاره اش نگریست

                                          و در چشمان برادر

                                             آکنده از خون و کلاغ و خاک و سرگردانی...

و کودک به زمین آمد

با کامی شیرین از تلخی شراب

                                 در پیشانی سرد برادر نگریست

                                     و در بند سخت پدر     تاج خار بر سر

                                         جهانی بر دوش گریست...

در آغوش گرم مادر کودک هنوز

        به زمین می آید و می گرید و میخندد و می ایستد و می دود و میرقصد

               و با لمس برگ گلی و شنیدن شره ی آبی و نوشیدن شرابی و دیدار درختی و آسمان آبی

                       دوره میکند و دوره میکند و دوره میکند...

...

چند وقت پیش در شرایط بسیار بسیار خاص روحی یه جایی بین عشق و نفرت خیلی شدید چند قطعه نوشتم...این یکی از اوناست...

 
 


پ.ن. : جنایت و مکافات

جمعه هشتم شهریور 1387

چند مطلب در راستای پست قبلی:

۱-این تفسیر کاملا شخصیه و میتونه از نظر شخص دیگه ای کاملا اشتباه باشه.

۲-فقط خواستم یه خلاصه ای از داستان و تفسیر به صورت خیلی ساده و قابل استفاده برای عموم نوشته باشم و گرنه در مورد این رمان میشه مقاله ها و کتاب های بسیاری نوشت .

۳-گرچه عاشق این رمان و داستایوفسکی ام اما الزاما با تموم عقایدش از جمله تفسیر مذکور موافق نیستم...

۴-این آخرین حرف من در مورد جنایت و مکافات نبود خیلی چیزا دارم برای گفتن اما در شرایط روحی و فکری بهتر ...

تا بعد...

 
 


جنایت و مکافات

جمعه هشتم شهریور 1387

جوانی ملحد و بی اعتقاد به خدا اما کاملا پایبند اصول اخلاقی(البته به صورت ناخود آگاه) برای اثبات اراده ش در مقابل اراده ی خدا دست به قتل برنامه ریزی شده ی یک پیرزن فاسد میزنه اما دست تقدیر و مشیت باعث میشه که یک آدم بی گناه رو هم از سر جبر بکشه... و تازه متوجه میشه که جنایت در هر اندازه ای جنایته و هدف هیچگاه وسیله ای اونهم از نوع جنایت رو توجیه نمیکنه و الگوهایی مثل ناپلئون یا هر جنایتکار دیگه ای هم الگوهای خوبی برای بشریت نیستند...جوان به گناهش پی میبره و به فاحشه ای که قلب بی نهایت پاکی داره و به همین خاطر مجبور شده به خاطر نجات خونواده ش دست به فاحشه گی بزنه پناه میبره و پیشش اعتراف میکنه... فاحشه تجسم بسیار زیبایی از مسیحه که با قلب پاک به وسیله ی تنش برای نجات یه عده ای رنج میکشه...هر دو عاشق هم میشن و عشق باعث میشه که جوون خودشو معرفی کنه و به سیبری تبعید بشه البته به همراه فاحشه و اونجا کاملا به زندگی امیدوار میشه و از شر عذاب وجدان یا همون مکافات نجات پیدا میکنه...

در حاشیه ی این هسته ی اصلی جوون دیگه ای به تصویر کشیده میشه که به خاطر اثبات اراده و رهایی به زنش سم میده که به یه دختر که دوستش داره و اتفاقا خواهر همون جوون فوق الذکر هم هست برسه اما وقتی که به جنایتش پی میبره همزمان میفهمه که دختر هم هیچ علاقه ای بهش نداره پس خودشو میکشه!...

ساده ترین تفسیری که میشه ازش کرد اینه : همه انسان هایی که خدا رو فراموش میکنن مرتکب جنایت میشن و فقط کسانی نجات پیدا میکنن که به اشتباهشون پی میبرن و نادم میشن و این نجات یافتن هم در نظر نویسنده ی داستان مذکور به دو نوعه: گناه یا با عشق شسته میشه یا با خون ...

جنایت و مکافات داستایوفسکی واقعا لیاقت لقب شاهکار رو داره...

 
 



    تز : ادبیات
    آنتی تز : تاریخ
    سنتز : مهندسی عمران...
    ...
    تز : مهندسی عمران
    آنتی تز : موسیقی
    سنتز : فلسفه...
    ...
    تز : فلسفه
    آنتی تز : روانکاوی
    سنتز : داستان نویسی...
    ...
    شاید از نظر شما بین تز و آنتی تز های من هیچ سنخیتی نباشه... اما حقیقت همینه که گفتم!!!...

    پ.ن.: لطفا کسانی که امر بهشون مشتبه شده مطالبی رو که من در موردش صحبت میکنم ارث پدرشونه توجه کنن:
    این مطالبی که اینجا میبینید:
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه

    dreamophobia@yahoo.com



Blog Skin