![]() |
|
![]() |
|
|
دیالکتیک؟؟؟یکشنبه چهارم مرداد 1388
خیلی وقت بود که می خواستم در مورد کلمه ی "دیالکتیک" که شدیدا بین ملت روشنفکرنمای ایران مد شده و به طرز بیجا و حال به هم زنی استفاده میشه مطلب بنویسم ... اما چند شب پیش در حین خوندن یک کتاب چند جمله ای راجع به این قضیه از یکی از اساتید فلسفه ی ایران خوندم که خیلی جالب بود... عینا نقل میکنم چون فکر می کنم حق مطلب ادا شده : "شاید در بین اصطلاحات فلسفی کمتر اصطلاحی به اندازه ی دیالکتیک در بین متجدد مابان ایران امروز متداول باشد. این لفظ که غالبا در زبان فارسی به همان صورت خارجی آن به کار می رود در اذهان مردم تحصیلکرده ی ایرانی هنوز معنای درست و جا افتاده ای پیدا نکرده است، با این حال به طور متداول آنجایی که روشنفکر می خواهد اهمیت بیشتری به استدلال خود بدهد یا تلقین کند که گفته ی او یا نوشته ی او از حد معمول در می گذرد و به سطوح عالی تفکر صعود می کند، این کلمه را به کار می برد. گویی این لفظ را قدرت و ابهت خاصی ست که بدون استعمال آن هر چند استدلال هم به فرض، استوار و محکم باشد، باز موجب یقین و اعتماد کامل نخواهد بود. به همین دلیل لفظ دیالکتیک در اذهان جوان قدرت سحر آمیزی کسب کرده و چه بسا در دروس مربوط به علوم اجتماعی، به تنهایی بتواند در کلاس ایجاد سکوت کند و توجه کاذبی نیز به وجود آورد. متاسفانه این توهمی بیش نیست و آن جوانان تنها پنداشته اند که از این راه به نحوی در تعالی فرهنگ زمان خود شریک شده اند، بدون اینکه واقعا چنین باشد." کریم مجتهدی – هگل و فلسفه ی او (دیالکتیک هگل ص 70) – نشر امیر کبیر |
|
|
|
مرد سالاری و تلاش بیهوده ی زنانچهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
در قرون اخیر زنان هیچ چیز به دست نیاورده اند جز اینکه به مردان درجه سه تبدیل شده اند.....فلورانس نایتینگل
در اینکه بین مرد و زن اختلاف های بسیار عمیقی چه به لحاظ فیزیکی و چه به لحاظ روانی وجود دارد هیچ شکی نیست. دیگر خیلی قدیمی شده که بعضی ها زور می زنند با دلایل بی ثبات و ساختگی ثابت کنند که بین مرد و زن فرقی وجود ندارد!(فمنیسم موج دوم). از طرف دیگر تقریبا واضح است که دنیای امروز ساخته ی دست مردان است. اکثر فعالیت های اجتماعی دنیا را مردان به وجود آورده اند. حال سوالی که پیش می آید این است: با وجود اینکه اکثر فعالیت های اجتماعی دنیا توسط مردان و بسته به نیاز آنها به وجود آمده، چرا زن ها تلاش می کنند که به عبث و بیهوده در این فعالیت ها شرکت کنند؟ چند نمونه : 1- ورزش: تا به حال به المپیک نگاهی انداخته اید؟ چرا زنان از مردان جدا هستند؟ دلیلش این نیست که اگر زنان با مردان به رقابت می پرداختند، پای هیچ زنی به المپیک نمی رسید؟ هیچ توجه کرده اید در هیچ رشته ای در المپیک رکورد های زنان به هیچ وجه قابل مقایسه با مردان نیست؟ این ورزش ها ساخته ی دست مردان است و بنابر توانایی های آنها شکل گرفته نه توانایی های انسان به طور عام. شرکت زنان در این مسابقات و تلاش برای همسان شدن با مرد چیزی به جز تحقیر برای آنها به همراه ندارد! بهتر نبود زن ها رشته های مخصوص به خود و مطابق با توانایی های زنانه در المپیک درست می کردند تا با پیروزی در آنها و برتری بر مردان در این رشته ها از این تحقیر و زور زدن بیخود رها شوند؟ 2- فلسفه: فلسفه را هم مردان به وجود آوردند. بر حسب توانایی های فکری و ساختار مغز خودشان. تا به حال توجه کرده اید که فیلسوف مشهور زنی در تاریخ وجود نداشته؟ ورود زنان به عرصه ی فلسفه همیشه با تحقیر مردان همراه بوده و باید اعتراف کرد که در این راه هیچ توفیقی هم به دست نیاورده اند و با این وصف برای اینکه شبیه مردان شوند همواره در حاشیه ی این امر به فعالیت پرداخته اند غافل از اینکه اگر تا ابد هم تلاش کنند توفیقی در انتظارشان نخواهد بود ... بهتر نبود به جای سعی در فهم فلسفه ی مردان و تقلید از آنها در نحوه ی تفکر، زنان روشی از فکر کردن مبتنی بر ساختار و توانایی های ذهن خودشان ابداع می کردند تا در آن حیطه ی فکری تحقیر و به حاشیه رانده نمی شدند؟ 3- شغل: به لحاظ پزشکی ثابت شده که دوره ی نوسانات روحی یک مرد تا رسیدن به حالت اول بیست و چهار ساعت است. یعنی مرد پس از بیست و چهار ساعت به حالت فبلی خود در بیست و چهار ساعت پیش بر می گردد و به قول معروف رفرش می شود. در حالیکه تناوب روح زنان بسیار بلند تر و نامنظم تر از مردان است و یک زن پس از بیست و چهار ساعت به هیچ وجه شبیه بیست و چهار ساعت قبل نیست و حتی بدن زن هم این دوره ی تناوب بلند را عملا نشان می دهد. نظام شغلی و کاری سرمایه داری دقیقا مبتنی بر توانایی های مردان و خواست های آنها به وجود آمده و حتی این دوره ی تناوب را هم برای مردان در نظر می گیرد. اکثر موقعیت های اداری از مدیریت گرفته تا پادویی مناسب حال مردان خلق شده اند اما چون سرمایه داری به نیروی کار بیشتری احتیاج دارد سعی در مردانه کردن زنان و تلقین این مطلب به آنها دارد که با مردان هیچ تفاوتی ندارند و می توانند همه ی کارهای مردانه را انجام دهند. بهتر نبود زنان شغل های مخصوص به خود را به وجود می آوردند؟ شغل هایی که با روحیه و احساسات آنها و دوره ی تناوب روحی آنها سازگار باشد؟ به نظرتان می شود این لیست را تا بی نهایت ادامه داد؟ البته همینطور که معلوم است منظور من اصلا این نیست که طبق سنت زنان را به پستو برانم بلکه کاملا بر عکس، معتقدم که زنان باید به اندازه ی مردان فعال باشند اما در زمینه هایی که تحت تاثیر فرهنگ مریض مردسالار به وجود نیامده بلکه بر حسب توانایی ها و خواست های روحی زنان ساخته شده است. آیا پس از اینکه به این لیست فکر می کنید ناخودآگاه جمله ی گفته شده از فلورانس ناینتینگل را تایید نمی کنید؟ |
|
|
|
معرفی : الفبای فلسفهجمعه بیست و هشتم فروردین 1388
ورود به فلسفه به صورت جدی به نظر من به مقدمه احتیاج دارد. مخصوصا اگر از طریق آکادمیک نباشد. در این راستا کتاب های بسیاری را می بینید که به عنوان خودآموز فلسفه یا آموزش فلسفه و یا ... در صدد رفع این نیاز هستند. اغلب این کتاب ها فقط به مسائل خاصی از فلسفه می پردازند و آنرا به صورت کامل و جامع از ابتدا بررسی نمی کنند و معمولا هم این سیر را با سیر تاریخی فلسفه همراه میکنند. در این میان کتابی را دیدم که تا حدود زیادی با بقیه فرق دارد. الفبای فلسفه نویسنده : نایجل واربرتون مترجم : مسعود علیا نشر : ققنوس تعداد صفحه : 248 قیمت : 2800 تومان ... پدید آورندگان: نایجل واربرتون استاد فلسفه ی دانشگاه آکسفورد و یکی از موجه ترین اساتید فلسفه ی زنده در دنیاست. کتاب های زیادی دارد برای تدریس به دانشجویان جوان و تازه کار و کلا در راه شناساندن و فهماندن فلسفه به مبتدیان توانایی قابل توجهی دارد. مسعود علیا هم که به تازگی دست به ترجمه ی آثار زیادی از فلسفه روز دنیا زده بیشتر در همین وادی تدریس فلسفه به دانشجویان مبتدی قدم بر می دارد. از ترجمه اش خوشم نمیاید. نه اینکه قابل فهم نباشد اما از سنت ترجمه ی قدیمی ایران و الفاظ عربی فلسفه ی اسلامی پیروی می کند(مانند شادروان حمید عنایت و منوچهر بزرگمهر) و این امر تا حدودی برای دانشجوی مبتدی دشوار است. ... مضمون: هر فصل از کتاب به یکی از شاخه های فلسفه می پردازد. در آمد: مطالبی راجع به چرایی خواندن فلسفه و حیطه ی اختیارات فلسفه 1. خدا: مطالبی راجع به فلسفه ی دین و خداشناسی و تقریر و انتقاد بر چند برهان معروف خداشناسی از جمله برهان نظم و برهان علت اول و برهان وجودی و ... 2. درست یا نادرست: شرح و توضیح و حدود فلسفه ی اخلاق و معرفی و نقد چند مکتب اخلاقی مانند نظریه های تکلیف مدار مسیحی و کانتی و نظریه های سودنگری جان استوارت میل و جرمی بنتام و در نهایت نظریه های ارسطو راجع به اخلاق و نقد آنها. همچنین مباحثی راجع به نسبی نگری و طبیعت گرایی در اخلاق. 3. سیاست: مباحث مهمی در فلسفه ی سیاسی و شرحی بر دموکراسی و سوسیالیسم و مباحث مربوط به آزادی و جزا باوری و سر فصل های مهم دیگر در رابطه با سیاست و اجتماع. 4. جهان خارج: معرفی فلسفه ی شناخت شناسی و ادراک دنیای خارج و معرفی دو مکتب معروف ایده آلیسم و ماتریالیسم شناختی و نقد آنها. 5. علم: مباحث کلی و سر فصل های فلسفه ی علم و نظراتی راجع به استقرا و ابطال گرایی پوپری. 6. ذهن: مطالب به مراتب پیچیده تر و مبسوط تری در مورد فلسفه ی ذهن و بررسی جدایی یا همسانی بین ذهن و جسم و دوگانه انگاری و فیزیکالیسم و ... 7. هنر: مباحثی راجع به چگونگی نگاه فلاسفه راجع به هنر و تعریف آن و مباحث جالبی راجع به تقلید و اصالت اجرا و مطالب مهم در سنجش ارزش هنری آثار مختلف. ... همه ی سر فصل ها به صورتی کوتاه اما مفید و قابل فهم توضیح داده می شوند و در پایان دید قابل قبول و جالبی راجع به مباحث کلی فلسفه و کلا حدود و توانایی های این علم به خوانندگان ارائه می دهد. و جالب اینجاست که بر خلاف اسم آن مباحث خیلی هم ابتدایی و ساده انگارانه نیستند و در خیلی جاها در عین روان و ساده بودن قابل استنادند. در کل به نظرم کتاب جالبیست و برای من بسیار مفید بود. |
|
|
|
معرفی : روانکاویپنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
فروید آدم بزرگی ست. یا شاید احتیاج به تصحیح داشته باشد! فروید نابغه ی بسیار بزرگی ست. در شناخت اندیشه و فرهنگ انسانی هیچ کس مثل فروید تاثیر گذار و مهم نبوده است. خیلی از نظریات او امروزه با کشفیات جدید زیر سوال رفته یا نقض شده اند. اما او دست به کار بزرگی زد. اگر شعار فلسفه توصیه ی آپولون به انسان یعنی "ای انسان! خودت را بشناس" باشد پس فروید بزرگترین فیلسوف تاریخ است. ... پنج گفتار در بیان روانکاوی نویسنده : زیگموند فروید مترجم : فرشاد امانی نیا نشر : نقش خورشید تعداد صفحه : 150 قیمت : 1350 تومان ... پدید آورندگان : این عصب شناس و بنیانگذار روانکاوی اتریشی احتیاج به معرفی ندارد. هیچ متفکر قرن بیستمی ای را پیدا نمی کنید که به گونه ای چه له چه علیه فروید از نظریاتش تاثیر نپذیرفته باشد. انقلابی که در شناخت روح و روان انسان به دست فروید شکل گرفت بی نظیر بود و او حتی از مارکس و داروین و نیچه هم در تاثیر گذاری بر فکر انسان موفق تر بود. فرشاد امانی نیا را نمی شناسم اما ترجمه روان و خوب است. ... مضمون: این کتاب مجموعه ی پنج سخنرانی درباره ی معرفی روانکاوی در سال 1909 در امریکاست. در واقع به گونه ای مانیفست روانکاوی فرویدی محسوب می شود و گرچه بعدها تغییراتی در اندیشه ی فروید پدید آمد اما اساس روانکاوی فروید و رئوس مطالب را در این کتاب می توان خواند. سخنرانی اول: به چگونگی شکل گیری روانکاوی و همکاری با جوزف بروئر می پردازد و شرح درمان بیمار معروفی در تاریخ روانکاوی به نام "آنا" را می دهد که چگونه هیستری بدون عاملی جسمانی موجب فلج او شده بود و چگونه به وسیله ی هیپنوتیزم توسط بروئر درمان شد. این فصل توضیح شکل گیری ایده ی سرکوب و کشف ناخودآگاه است. سخنرانی دوم: تکمیل مطالب فصل اول و اینکه ایده ها چگونه واپس زنی می شوند و چگونه به صورت نشانه ای بر می گردند و همچنین توضیح جالبی راجع به جایگزینی متد روانکاوی به جای هیپنوتیزم. سخنرانی سوم: مبحثی راجع به اصل قطعیت در روان و اینکه مطالبی که از ذهن می گذرند همیشه به صورتی نظام مند با مطلب مورد بحث مر بوطند و شرح یکی از متدهای مهم روانکاوی به اسم تداعی آزاد. همچنین نحوه ی شکل گیری عقده های روانی و نحوه ی پی بردن به آنها از طریق تحلیل و تفسیر رویاها و همچنین خطاهای کلامی و نوشتاری و غفلت ها. سخنرانی چهارم: معرفی عقده های روانی خطرناک و بیماری زا و ربط آنها به زندگی جنسی فرد و کودکی وی و تحولات میل جنسی و سه گانه ی جنسی و در نهایت بیان معروف ترین دستاورد فروید یعنی عقده ی ادیپ. سخنرانی پنجم: شامل سرشت و مفهوم روان نژندی ها و بیماری و مطالب اجمالی راجع به درمان آنها و توضیح پدیده های انتقال و والایش است. ... آشنایی با روانکاوی و شناخت انسان برای کسانی که در زمینه ی فرهنگ فعالیت می کنند بسیار لازم و مهم و راهگشاست. این کتاب یکی از مهمترین مدخل های ورود به اندیشه و فهم بهتر آثار فروید است. گرچه نظریات مهم و کلیدی فروید در این کتاب بسیار خلاصه شرح داده شده اند اما برای فهم نوشته های مهمتر فروید مفید به نظر می رسد. به تمام کسانی که می خواهند مطالعات روانکاوانه و انسان شناختی را شروع کنند این کتاب را پیشنهاد می کنم. |
|
|
|
معرفی : بت های ذهنی و خاطره ازلیچهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
اسطوره ها مهمند. شاید مهم تر و واقعی تر از زندگی عادی و روزمره ی ما. دانستن درباره شان به فهم دنیا و طبیعت از منظری انسانی بسیار کمک می کند.
بت های ذهنی و خاطره ازلی نویسنده : داریوش شایگان نشر : امیر کبیر تعداد صفحه : 249 قیمت : 1600 تومان (متعلق به سال 83 .) ... پدید آورنده: بعضی ها هستند که آرام و بی سر و صدا در گوشه ای از جهان کار خود را می کنند و تو کمتر متوجه حضورشان می شوی. بعد که زمان زیادی می گذرد تازه می فهمی چقدر مدیونشان بوده ای و چقدر به تو چیز یاد داده اند. داریوش شایگان از این آدم هاست. پیرمردی که در آن گوشه ی دنیا نشسته و می نویسد و برای ما می فرستد و ما هم می خوانیم و یاد می گیریم و لذت می بریم. شایگان فیلسوف است، دین شناس هم هست، مطالعه ی گسترده ای هم راجع به اساطیر دارد. به هر حال از هر رشته ای برای شما چیزی در آستین داردو به درد بخور هم هست. حداقل برای من خیلی به درد بخور و مفید بوده ... ... مضمون: کتاب به دو بخش تقسیم می شود که بخش اول چند مقاله ی معروف شایگان است به نام های : "معارضه جویی معاصر و هویت فرهنگی"، "بت های ذهنی و خاطره ی ازلی"، "تفکر هندی و علم غربی"، "تصویر یک جهان یا بحثی در باره ی هنر ایران". مقاله ی بت های ذهنی و خاطره ی ازلی جالب است. در این مقاله ی بت های ذهنی معروف فیلسوف بزرگ فرانسیس بیکن را از منظر کهن الگوهای یونگی نقد می کند و به این نتیجه می رسد که کاری که فرانسیس بیکن گفته تقریبا غیر ممکن است چون ما با خاطره ای ازلی به دنیا می آییم و توانایی حذف همه ی بت های ذهنی مخصوصا بت های قبیله را نداریم. بخش دوم که بسیار جذاب و در خشان و مفید است به بررسی ساختار اسطوره ها و مطالبی در مورد آنها می پردازد. این بخش از پنج فصل با مشخصات زیر تشکیل شده است. فصل 1 – خصایص "میت" در این فصل به معرفی مشخصات و اختصاصات myth می پردازد و تعدادی از بنیادی ترین خصایص اسطوره ها را بیان می کند و پس از آنهم بحث مبسوطی راجع به نومن یا شی فی نفسه و ارتباط آن با اسطوره انجام می دهد. فصل 2 – مبانی بینش اساطیری بعضی از مهم ترین مبانی فهم در رابطه با اسطوره ها بررسی می شوند. مبانی ای از قبیل علیت، زمان و مکان. مبحث زمان در بینش اساطیری که به بحث در مورد زمان در اسطوره های ایرانی و هندی و یونانی و چینی می پردازد بسیار مفید و کامل و شگفت آور است و برای تمام محققان اسطوره فصلی لازم به شمار می آید. فصل 3 – میت و ارکتیپ بررسی و بسط اسطوره از دیدگاه کارل گوستاو یونگ و ربط آن به کهن الگو یا ارکیتایپ. فصل 4 – میت، لوگوس، خاطره ازلی بررسی اسطوره از دیدگاه مارتین هایدگر و نظرات وی راجع به کلمه ازلی(لوگوس) و منه موزینه فصل 5 – میت و کلام آفریننده بحث جالبی راجع به جایگاه اسطوره و ساختار آن در نوشته های باستانی هند. ... از هر منظری و با هر طرز تفکری اگر بخواهیم راجع به اساطیر بیشتر بدانیم این کتاب واقعا کتاب بی نظیری ست. مباحث اساطیری آن بیشتر بر پایه ی نظرات کارل یونگ و میرچا الیاده و مارتین هایدگر و ارنست کاسیرر بنا شده و تحقیقی جامع و مفید به وجود آورده که بسیار درخشان و کاملا قابل استفاده است. طرز بیان شایگان هم بسیار خوب و روان است و کاملا قابل فهم. مقالاتش هم خوب و مفید است گرچه فکر می کنم در مقاله ی بت های ذهنی مقداری راه را اشتباه رفته و شاید به گونه ای ناخودآگاه بت های ذهنی فرانسیس بیکن را با مسائلی دیگر اشتباه گرفته است اما به هر حال همه ی مطالب کتاب مفید و فابل استفاده است و شناخت بسیار عمیق و مفیدی به انسان می دهد. این کتاب بی نظیر را از دست ندهید. |
|
|
|
معرفی : کارل مارکسدوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
خواندن آثار بزرگان و مخصوصا فلاسفه به صورت بی واسطه و بدون هیچ آشنایی مقداری سخت و طاقت فرساست.یکی به این دلیل که اکثر آنها در بیان مطالبشان از لحاظ ادبی توانایی چندانی نداشته اند و دوم اینکه اندیشه هایشان بسیار انتزاعی و تازه است و درکشان بسیار مشکل. لذا به عقیده ی من باید آثاری را که به صورت اجمالی تفکر و فلسفه ی فیلسوف مورد نظر را به زبانی ساده شرح می دهند، در ابتدا خواند (من فلسفه را اینگونه یاد گرفتم) سپس به آثار فیلسوف پرداخت. آیزایا برلین فیلسوف سیاسی بزرگی ست. در نوشتن تاریخ اندیشه ها شهرت به سزایی دارد. در فصاحت کلام و سادگی گفتار هم معروف است. همه ی اینها باعث می شود که کتاب هایی که در شرح احوال و افکار بزرگان اندیشه می نویسد بسیار جالب و خواندنی باشند. کارل مارکس _ زندگی و محیط نویسنده: آیزایا برلین مترجم: رضا رضایی نشر: ماهی تعداد صفحه: 364 قیمت: 7200 تومان ... پدید آورندگان: این اولین کتاب آیزایا برلین است اما به تناوب و در سال های مختلف آنرا تصحیح و به روز کرده است. برلین مارکسیست نبود اما مارکس را خوب شناخته بود و توانایی آنرا داشت که او را به دور از هیاهوی پیروان خائن روسی اش به جهانیان بشناساند و در این کتاب تا حدودی این کار را انجام می دهد. متن این کتاب یکی دیگر از ترجمه های درخشان و قابل قبول رضا رضایی مترجم خیلی خوب و ماهر ایرانی ست. ... مضمون: دیباچه: توضیحات الن رایان راجع به کتاب و آیزایا برلین پیش گفتار 1. مقدمه: نگاهی اجمالی به مسئله ای که در کتاب در مورد آن توضیح داده شده است. 2. کودکی و نوجوانی: شرح اجمالی و کوتاهی از کودکی و محیط کارل مارکس 3. فلسفه ی روح: نظری گذرا بر فلسفه ی کانت و هگل که مقدم بر فلسفه ی مارکس بودند و تاثیر این فلسفه بر آنروز آلمان و محیط رشد مارکس. 4. هگلی های جوان: انشعابی از پیروان هگل که او را متهم به سکوت و سازش می کردند و با دولت پروس مخالفت داشتند و مارکس در جوانی جز این گروه بود. 5. پاریس: شرح مهاجرت مارکس به پاریس به همراه هس و آشنایی او با فردریک انگلس و فعالیت هایی که در پاریس انجام داد. 6. ماتریالیسم تاریخی: توضیح دیدگاه اصلی مارکس در فلسفه و عقاید وی هنگامی که در پاریس بود و تاثیر شکل گیری این عقاید در دوره های بعدی فکری مارکس 7. 1848: شرح وقایع این سال و آشوب های فرانسه و قدرت گرفتن دوباره ی دولت و اخراج مارکس از پاریس و زندگی در بروکسل 8. تبعید در لندن: مرحله ی اول: شرح زندگی و بلوغ فکری مارکس در لندن و همکاری وی با فردریک انگلس 9. انترناسیونال: چرایی و چگونگی تشکیل انترناسیونال اول و نقش کارل مارکس در این اتفاقات 10. دکتر ترور سرخ: شرحی بر مطالب مهم در کتاب کاپیتال مارکس و همچنین اتفاقات کمون پاریس و دفاع مارکس از آنها و گرفتن لقب "دکتر ترور سرخ" 11. سال های واپسین: آخرین سال های زندگی مارکس و ارتباط وی با انقلابیون جوان روسی و مرگ خانواده و در نهایت خود مارکس در این فصل شرح داده شده است. ... کارل مارکس آدم مهمی ست. نه به خاطر اینکه در تاریخ دنیا تاثیر چشم گیری داشت و نه به خاطر اینکه زمانی پیروان بسیار زیادی داشت که نامش را مانند مارک تجاری برای معرفی خود به کار می بردند که البته همین دلایل هم برای مهم بودن او کافی ست، بلکه به این دلیل که از هر کسی بهتر سیاهی و کثافتکاری نظام مدرن و سرمایه داری را می دید و بیان می کرد. مشکلات وحشتناکی را که اکنون برای انسان مدرن در نظام سرمایه سالاری به وجود آمده است توسط مارکس خیلی قبل تر به بهترین نحو پیشگویی و تبیین شده بود. مارکس را مانند فروید و نیچه باید شناخت. این کتاب برای شروع عالی ست. شرح زندگی و وقایع در کنار رشد فکری و شکل گیری عقاید مارکس به موازات هم در این کتاب شرح داده شده است. همه ی جنبه های اصلی فکر مارکس در این کتاب نیست اما اهم مطالب را خوب بیان کرده و تاکید می کنم که برای شروع خیلی خوب است. |
|
|
|
معرفی : زبان از یاد رفتهیکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
اریک فروم یکی از اقمار مکتب فرانکفورت(قمر به این معنا که هیچگاه عضو مکتب نبود و فقط با آنها همکاری می کرد)، یک جامعه شناس مارکسیست و روانکاو فرویدیست است. طبق معمول همه ی اعضای مکتب به شدت ضد مدرنیته و نظام سرمایه داری ست و تحلیل های خود را از سیستم سرمایه داری با نظریات روانکاوی فرویدی و در خیلی از جاها با نظریات روانکاوی خودش که بر روی نظریات فروید و یونگ بنیان شده است، همراه می کند. به نسبت تمام مارکسیست ها ساده تر صحبت می کند و تحلیل های خود را که بسیار قوی و روشنگر هستند، در قالب زبانی ساده ارائه می دهد و همین امر باعث شده که خیلی ها او را ساده انگار و پوپولیست بخوانند حال آنکه کارهایش در تحلیل روان و جامعه ی انسان ها بسیار قوی و در سطح کارهای آدورنو و بنیامین است. در این نوشتار نمی خواهم وارد تحلیل های سیاسی و اجتماعی شوم و یکی از معروف ترین کتاب های او را درباره ی روانکاوی معرفی می کنم. زبان از یاد رفته نویسنده : اریک فروم مترجم : ابراهیم امانت نشر مروارید تعداد صفحات : 293 قیمت : 2900 تومان (این قیمت متعلق به سال 85 است. از قیمت جدید خبر ندارم.) ... پدید آورندگان: مکتب فرانکفورت متشکل از جامعه شناسان و فیلسوفان مارکسیست – فرویدیست یهودی بود که همزمان با جنگ جهانی دوم و قدرت گرفتن هیتلر از آلمان گریختند و در امریکا ساکن شدند. این سرنوشت برای کسانی مثل هورکهایمر و آدورنو و بنیامین و مارکوزه و همچنین فروم رقم خورد. ما در این کتاب بیشتر با فروم فرویدیست و روانکاو روبروییم تا مارکسیست و جامعه شناس. در مورد ترجمه هم همین را بگویم که بسیار ساده و روان است. ابراهیم امانت را نمی شناسم. ... مضمون: پس از پیشگفتار و مقدمه کتاب از 6 فصل مجزا تشکیل شده است. ماهیت زبان سمبولیک : در این فصل توضیح داده می شود که سمبول چیست و زبان سمبولیک چگونه از آن استفاده می کند و چه سمبولهایی جهانی هستند و چه سمبولهایی را باید در متن خواب یا اسطوره یا داستان بررسی کرد. ماهیت رویاها : فروم نظر خود را درباره ی منشا رویا و چگونگی و چرایی تشکیل آن می گوید. فروید و یونگ : در این فصل بیشتر به کتاب "تفسیر رویا" ی فروید پرداخته می شود و قطعات و مثال های زیادی از این کتاب آورده می شود تا رویا را از دیدگاه فروید بررسی کند. چند صفحه ای هم در مورد دیدگاه یونگ صحبت می کند که البته ناقص و تقریبا به درد نخور است. تاریخچه ی تعبیر رویا : در بخش اول به تعبیر رویای بدوی و در بخش دوم به تاریخچه ی تعبیر رویا از منظر روانشناسی می پردازد. قسمت دوم حاوی تاریخچه ی بسیار جالب و مفیدی از تعبیر رویا بین فلاسفه ی یونان باستان و قرون وسطی و دوران مدرن است. هنر تعبیر رویا : شیوه ی تعبیر رویای اریک فروم، مخلوطی از شیوه های یونگ و فروید است که مایه های فرویدی آن بسیار بیشتر است. در این فصل با چندین مثال نحوه ی درک رویای خود را توضیح می دهد که همانگونه که خودش می گوید با این توضیحات نمی توان رویا تعبیر کرد! اما برای درک و شناخت متن رویاها و اسطوره ها مخصوصا از نظر سمبولیک بسیار موثر و مفید است. زبان سمبولیک در اساطیر، قصه های کودکان، مراسم مذهبی و داستان ها : تمام فصول قبل در واقع مقدمه ای برای این فصل درخشان و بی نظیر است. این فصل به پنج بخش تقسیم شده. در بخش اول که حدودا 40 صفحه است، فروم به بررسی و تاویل سه گانه ی سوفوکلس یعنی ادیپ و آنتیگونه می پردازد و آنرا از منظر جانشینی نظام مرد سالاری و پدر شاهی به جای نظام زن سالاری و مادر شاهی بررسی می کند. در این فصل است که این ایده ی معروف فروم مطرح می شود. بخش دوم هم اسطوره ی بابلی خلقت، انوماالیش، که شرح پیروزی خدای مذکر، مردوک، بر مادر خدا، تیامت، است از منظری که گفته شد مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرد. در بخش سوم داستان شنل قرمزی از منظری کاملا فرویدی تحلیل می شود و بخش چهارم به آداب و رسوم یهودیان در روز شنبه می پردازد. بخش پنجم هم به رمان "محاکمه" شاهکار نویسنده ی توانای چک، فرانتس کافکا و تحلیل محتوی و مضمون آن می پردازد که در نوع خود جالب و درخشان است. ... فصل آخر که طولانی ترین فصل کتاب است، واقعا مفید و کاربردی و جذاب نوشته شده است. تحلیل های فروم با توجه به مقدماتی که در فصل های پیشین گفته واقعا راهگشا و آموزنده است. نحوه ی نگاه وی به اساطیر، مخصوصا از منظر جایگزینی مرد سالاری به جای زن سالاری و مختصاتی که از این دوره ها می دهد تازه و بدیع است و به تفسیر و تحلیل اسطوره ها و داستان ها کمک زیادی می کند. گرچه فروم به اندازه ی یونگ و فروید و لاکان، در امر روانکاوی زبده و مهم نیست اما تحلیل های او از اساطیر بسیار گیرا و خواندنی ست. این کتاب را به هر صورتی که شده از دست ندهید. حتی اگر فصول اول کمی خسته کننده و مشکل به نظر می رسند نگران نباشید! اریک فروم در فصل آخر جبران می کند... |
|
|
|
معرفی : هگلپنجشنبه بیستم فروردین 1388
هگل فیلسوف مهم و مشکل و سخت فهمی ست. مهم از این جهت که پیامد های فلسفه اش بزرگترین تاثیر را در روند های سیاسی و اجتماعی پس از خود گذاشت. فهم فلسفه ی مارکس و نهضت مارکسیسم که تاثیر گذار ترین مکتب فلسفی تاریخ است بدون فهم هگل غیر ممکن است. جدای از این، متفکران بزرگی مثل هوسرل و هایدگر و فوکو و هابرماس و اعضای مکتب فرانکفورت و ژیژک و ... همه به شدت تحت تاثیر این فیلسوف بزرگ هستند. گرچه بزرگانی مثل راسل، کل فلسفه ی هگل را مردود و خودش را دلقک دربار پروس می خوانند و کسانی مثل فوئرباخ او را به سازش و سکوت متهم می کنند اما به هر حال برای کسی که مطالعات فرهنگی انجام میدهد و می خواهد از جناح چپ دنیا سر در بیاورد، مطالعه ی هگل امری ضروریست. هگل سخت فهم ترین فیلسوف تاریخ است. چه به لحاظ زبان و چه به لحاظ مفاهیم، بی نهایت غامض و پوشیده است. هر لغتی را می توان به چند معنا تبدیل کرد. مطالب گاهی بی نهایت تاریک و نامفهوم می شوند و هگل تنها فیلسوفی ست که بر بعضی از قسمت های فلسفه اش تا به حال شرح و نقدی نوشته نشده است. البته باید گفت که شناخت و فهم هگل بدون فهم امانوئل کانت ممکن نیست. و اصلا هگل بدون وجود کانت قابل تصور نیست. این یکی از دلایل شکست افرادی ست که بدون مطالعه و فهم کانت به سراغ هگل می روند. دقیقا مثل همانهایی که بدون فهم هگل سراغ مارکس می روند و فلسفه ی جالب و مهم مارکس را در سطح یک بیانه ی "بپاخیزید ای کارگران"! تنزل می دهند. کتابی که این بار معرفی می کنم یک شرح درخشان و شگفت انگیز بر فلسفه ی هگل است.
هگل نویسنده : پیتر سینگر مترجم : عزت اله فولادوند نشر : طرح نو تعداد صفحه : 176 قیمت : 3000 تومان ... پدید آورندگان: پیتر سینگر، فیلسوف و شارح استرالیایی و استاد فلسفه ی دانشگاه پرینستون است. این استاد بزرگ که فهم کاملی از هگل و مارکس دارد و خودش مارکسیست محسوب می شود، تلاش بسیار زیادی در جهت فهماندن فلسفه ی هگل و مارکس به کل جهانیان انجام می دهد و این کتاب را هم در راستای این امر نوشته و به چاپ رسانده است. مترجم این کار هم احتیاجی به معرفی ندارد. درخشان ترین و هوشمندترین مترجم فلسفی ایران، دکتر عزت اله فولادوند این کار را در نهایت دقت و روانی و امانت داری ترجمه کرده است. فهم فلسفه ی غرب در ایران مدیون ترجمه های شگفت انگیز عزت اله فولادوند است. ... مضمون: هر فصل از این کتاب به شرح یکی از کتاب های مهم هگل می پردازد. البته نه با ترتیب تاریخی. چون غامض ترین و بد فهم ترین کتاب هگل اولین کتاب او، "پدیدار شناسی ذهن" بود که نویسنده در آخر معرفی می کند و شرح می دهد. فصل 1 : روزگار و زندگی هگل. فصل 2 : هدف و غایت تاریخ. شرح کتاب عقل در تاریخ هگل است که مهمترین و تاثیر گذار ترین کتاب این فیلسوف محسوب می شود. کل تاثیری که هگل بر روندهای اجتماعی و فکری و سیاسی بعد از خود گذاشت از این کتاب سر چشمه می گیرد. در این فصل، سینگر، نحوه ی رشد و جبر تاریخ از شاهنشاهی ایران تا انقلاب فرانسه را از زبان و دیدگاه هگل توضیح می دهد. فصل 3 : آزادی و جامعه. شرح کتاب معروف فلسفه ی حق. هگل در این کتاب بیش از هر وقت دیگری از کانت تاثیر پذیرفته و مفاهیم آزادی و آزادی انتزاعی و تکلیف و جامعه ی ارگانیک و ... که بعدها لغات کلیدی مارکسیسم شد را با توجه به عقاید کانت توضیح می دهد. فصل 4 : سفر دور و دراز و پر ماجرای ذهن. که شرح پدیدار شناسی ذهن و عمده ی عقاید هگل است. در این قسمت هم پیتر سینگر هوشیارانه از شرح برخی قسمت های غامض و مشکل این کتاب فرار می کند اما شرح کلی اش بسیار مهم و راهگشاست. فصل 5 : منطق و دیالکتیک. شرح کتاب منطق. مفهوم دیلکتیک که به جرات می توان گفت پایه ای ترین و مهم ترین مفهوم در فلسفه ی هگل و مارکس است در این قسمت شرح و توضیح داده می شود. البته این مفهوم در تمام فلسفه ی هگل استفاده و به کار بسته می شود اما در این کتاب و این قسمت معرفی می شود. فصل 6 : پیامدها. شرح کوتاهی بر نحوه ی تفکر هگلی های سنتی(راست) و هگلی های جوان(چپ) و در نهایت تاثیر این ایده ها بر کارل مارکس. ... من سه بار در خواندن کتاب پدیدار شناسی ذهن و چهار بار در عقل در تاریخ شکست خوردم! شرح های بسیار زیادی بر هگل خواندم اما راهگشا نبود. تا اینکه این کتاب 176 صفحه ای به طرزی شگفت و باور نکردنی راهگشا شد. عقل در تاریخ را خط به خط فهمیدم و آن قسمت هایی که از پدیدار شناسی لازم بود را خواندم. نحوه ی شرح فلسفه ی هگل در این کتاب باور نکردنی و شگفت آور است. دسته بندی و مکانیزه کردن عقاید این فیلسوف و پرداختن مرحله ای و پله ای به این عقاید از نقاط قوت این کتاب است. برای کسانی که در پی فهمیدن فلسفه ی هگل هستند، این کتاب درخشان و باور نکردنی لازم و ضروری ست. البته باید تاکید کنم که حتی فهم این کتاب بدون فهم فلسفه ی کانت هم مقداری مشکل و گمراه کننده است. البته به یمن تلاش بی نظیر سینگر فقط مقداری. حتما بخوانید. |
|
|
|
معرفی : انسان و سمبولهایشچهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
یکی از دوستان خواسته بودند کتابی از کارل گوستاو یونگ معرفی کنم. من هم روانشناسی و کیمیاگری را برداشتم. پس از کلی تلاش بی نتیجه فهمیدم که هر مقاله ای راجع به این کتاب، به سیاهه ای از لغات پیچیده و تخصصی تبدیل می شود که نیازمند توضیحات بسیار است. در نتیجه کتاب ساده تر آیون را برداشتم و به طرز مشابهی از نوشتن در موردش پشیمان شدم! در نتیجه نوشتن در مورد کتاب های تخصصی یونگ را به زمان دیگری موکول کردم و این مرتبه در مورد کتاب بسیار ساده تری از این دانشمند بزرگ نوشتم:
انسان و سمبولهایش نویسنده : کارل گوستاو یونگ و همکاران مترجم : محمود سلطانیه نشر : جامی تعداد صفحه : 494 ... پدید آورنده: کارل گوستاو یونگ، روانشناس و روانکاو سوئیسی از دوستان و همکاران معروف زیگموند فروید روانکاو اتریشی بود. کشفیات وی در روان انسان باعث به وجود آمدن مکتب جدیدی در روانشناسی با نام خود وی و با مضمون رشد و تکامل شد که بیشتر برای انسان های سالم و معمولی کاربرد داشت تا انسان های روان نژند. وی تحقیقات بسیار جامع و جذابی در زمینه های اسطوره شناسی و کیمیاگری و ادیان و سمبولیسم و تحلیل خواب و ... دارد. ... مضمون: این کتاب آخرین کتاب یونگ است که در آن مجموعه ی کشفیات و عقاید خود را به زبانی ساده و راحت برای مردم عادی و نا آشنا به روانکاوی نوشته است. کتاب از پنج فصل مجزا به اضافه ی یک پیشگفتار 30 صفحه ای جالب تشکیل شده است. هر کدام از فصل ها را یکی از شاگردان معروف و مهم یونگ تحت نظارت وی نوشته است. فصل ها به این ترتیبند: 1- کند و کاو در ناخود آگاه : نوشته ی کارل گوستاو یونگ. در این فصل یونگ به اهم عقاید و کشفیات خود در مورد خواب و تفسیر آن می پردازد. مباحثی مانند "کارکرد رویاها" و "تحلیل رویاها" که در آن شیوه هایی برای بهتر فهمیدن رویا گفته شده بسیار جالب توجه و درخشان است. در این مباحث، یونگ به نحوی شگفت انگیز بیان می کند که رویاهای پیشگویانه از روان انسان و ناخودآگاه سر چشمه می گیرند، به این علت که خیلی از اتفاقاتی که در آینده برای ما رخ خواهد داد در گذشته ی ما و پیشینه ی ناخودآگاه ما وجود دارد و از رفتار خود ما نتیجه شده است. معرفی برخی از کهن الگوها و نقش نمادها در خواب هم از مطالب دیگر این فصل است. 2- اساطیر باستانی و انسان امروز : نوشته ی ژوزف هندرسن. میاحث این فصل در مورد نمادهایی است که از اساطیر باستانی به دنیای امروز و داستان ها و ادبیات و زندگی واقعی ما رسیده اند و در نتیجه در روان انسان جای دارند. مبحث گسترده و بسیار مفیدی در چرایی و چگونگی به وجود آمدن اسطوره های قهرمانی و کارکرد آنها برای روان انسان زیر اسم "قهرمانان و کسانی که آنها را می سازند" به صورتی درخشان مراحل مهم اسطوره ای بشر و نحوه ی ایجاد تعادل اسطوره های قهرمانی در ناخودآگاه بشر را توضیح می دهد. سپس به اسطوره هایی از قبیل آموزش اصرار مذهبی و "زشت و زیبا" و "پسر انسان" و "تعالی" می پردازد و آنها را به نحوی مشابه موشکافی و تحلیل می کند. 3- فرآیند فردانیت : نوشته ی ماری لوییز فون فرانتس. در این فصل ابتدا به توضیح قسمت های مختلف ناخودآگاه و خودآگاه و سپس نحوه ی برخورد و کشف آنها پرداخته شده است. این فصل شامل توضیحات خوب و مفیدی راجع به چند تا از اساسی ترین مفاهیم یونگی در مورد ناخودآگاه انسان از جمله "سایه"، "آنیما" (عنصر مادینه ی درون مرد)، "آنیموس" (عنصر نرینه ی درون زن)، "خود" (نماد تمامیت خودآگاه و ناخودآگاه) است و پس از توضیح و تفهیم آنها در چند بخش آخر نمود ها و نحوه ی ارتباط با "خود" را تبیین می کند. این فصل از مهمترین نوشته های روانکاوی یونگی محسوب می شود. 4- نماد گرایی در هنر های تجسمی : آنیه لا یافه. شاگرد معروف و مهم یونگ، دکتر یافه در این فصل به تحلیل برخی از مهمترین نماد های اسطوره ای به کار رفته در هنر های تجسمی و معنای آنها می پردازد. این نماد های معروف شامل "سنگ" و "حیوانات" و "دایره" هستند که از مهمترین و پرکاربرد ترین نماد ها به حساب می آیند. این فصل در نهایت با تحلیل بلند بالایی از نقاشی قرن بیستم و نماد های آن به پایان می رسد. به نسبت فصل های دیگر این فصل ناکامل و معمولی به نظر می رسد. 5- وجود نماد در درون تجزیه و تحلیل فردی : یولانده یاکوبی. در این فصل معروف ترین شاگرد یونگ و از مهمترین اشخاص مکتب روانکاوی یونگ، در مورد تحلیل های روانکاوی و پیدایی نماد در سخنان افراد بیمار سخن می گوید و حرف های خود را با ارائه ی چند مثال از بیماران خود روشن و مفهوم می کند. در نهایت هم در نتیجه گیری، فون فرانتس در مورد ربط علم با ناخود آگاه و روانکاوی سخن می گوید که به نظرم خیلی جالب نیست. ... نظر شخصی من در مورد این کتاب و هر کتاب دیگری از یونگ آغشته به علاقه ی شدید من به این انسان بزرگ و بی نظیر است. اما باید بگویم که کتاب واقعا درخشان و بی نظیر است و به گونه ای مدخل ورود به اندیشه های یونگ محسوب می شود. تحلیل های درخشان یونگ و هندرسن و فون فرانتس از روان انسان در این کتاب، به گونه ای کتاب مقدس در روانکاوی مکتب یونگ تبدیل شده است. پس از خواندن این کتاب شما قدرت تحلیل آثار هنری و اسطوره ها و داستان ها و تا حدود بسیار کمی خواب ها را پیدا می کنید. علاوه بر اینها شناخت بسیار جالب توجهی از روان انسان به دست می آورید که در فرایند رشد، بسیار موثر خواهد بود. |
|
|
|
تجربه ی دینی و فیزیک مغز ...دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
مرگ تدریجی یک رویا:
1. نورمن گش ویند: در سال 1975 در بیمارستان ارتشی بوستون نوعی صرع را گزارش میکند که مبتلایان به آن دچار حمله های ناگهانی و شدید می شوند. علت این صرع را درست عمل نکردن الکتریکی گیجگاه ها در کنار گوش ها می داند و عنوان می کند که مبتلایان، تجربه های قوی دینی و وحی را گزارش می کنند ... او و همکارانش فرضیه ای می دهند که ممکن است تجربه های قوی دینی با طوفان های الکتریکی گیجگاه مرتبط باشد.
2. وی. اس. راماچاندران: نوروساینتیست مشهور دانشگاه کالیفرنیا این فرضیه را پی می گیرد و بر روی تعدادی مبتلا به صرع و نارسایی لوب گیجگاهی آزمایشی را انجام می دهد. آزمایش بدین صورت است که به هر شخص تعدادی کلمه داده می شود و تاثیر این کلمات در تحریک لوب گیجگاهی اندازه گیری می شود. نتایج شگفت انگیز است:
انسان های عادی: کلمات خنثی: تحریک ناچیز کلمات دینی: تحریک ناچیز کلمات جنسی: تحریک زیاد
افراد مبتلا به صرع لوب گیجگاهی: کلمات خنثی: تحریک ناچیز کلمات جنسی: تحریک ناچیز کلمات دینی: تحریک زیاد
در سال 1998 ، راماچاندران یک روز صبح به نشریه می رود و این نتایج را در کتابی با نام "خیالات خدا" چاپ می کند، او از جلد سیاه و قرمز کتاب و عنوان عجیب و زبری کاغذهای آن لذت می برد. وی پایه گذار رشته ی جدیدی به نام نوروتئولوژی یا زیست شناسی الهیات می شود.
3. مایکل پرسینگر: در یک بعد از ظهر بارانی، در حالیکه دستش را روی گیجگاهش گذاشته و بوی تند قهوه را استشمام می کند، با خود می اندیشد که اگر تجارب دینی با نارسایی لوب گیجگاهی مربوط است پس باید با تحریک لوب گیجگاهی به نتایجی مشابه دست یافت. کلاهی اختراع میکند که جریانات الکتریکی را روی لوب گیجگاهی راست و چپ مغر متمرکز می کند. فردی روی صندلی آزمایشگاه می نشیند. کلاه را روی سرش میگذراند. درد شدیدی در گیجگاهش احساس میکند. همه جا تاریک و بارانی می شود و مردی با دوبال سفید بر وی ظاهر می شود. به او چیزی در مورد ستاره ی داوود می گوید و می رود. تحریک قطع شده است. 80 در صد از افرادی که مورد آزمایش قرار می گیرند یک تجربه ی دینی قوی از قبیل شنیدن و دریافت وحی یا دیدن پیامبر یا فرشته ای را گزارش می کنند. این افراد از هدف آزمایش اطلاعی نداشتند. پرسینگر نظریه ای می دهد که طبق آن باور به خدا و وحی را ناشی از فعالیت نامتعارف مغر می داند ... او همین تاثیر ها را با یک سری مواد شیمیایی هم می گیرد و بیشتر به نظریه ی خود اعتقاد پیدا میکند که تجربه ی دینی یک فعالیت ساده ی مغزیست. کلاهی که وی اختراع کرده به کلاهخود خدا مشهور می شود.
4. ریچارد داوکینز: زیست شناس مشهور به "بی خدا" در سال 2003 برای آزمایش کلاهخود خدا دعوت می شود. روی صندلی می نشیند. به دختر 10 ساله اش فکر میکند و شروع تحریکات مغزی را حس میکند... برایش بسیار شبیه به تاثیر داروهای مخدری ست که در جوانی مصرف می کرده. بعد از چهل دقیقه تحریک اعلام میکند که چیزی ندیده و فقط کمی سرگیجه داشته است ... پس از آزمایش روی لوب گیجگاهی این نابغه معلوم می شود که تحریک پذیری مغز وی نصف تحریک پذیری مغز یک انسان عادی ست ... پرسینگر اعلام می کند که دینداری و تجربه ی دینی استعدادیست ...
5. اندرو نیوبرگ: در سال 2003 آزمایشی دقیقا در خلاف جهت آزمایش پرسینگر انجام میدهد. بدن معنا که در حال انجام اعمال دینی تحریکات مغز را کنترل می کند تا بفهمد باور دینی به غیر از لوب گیجگاهی کدام قسمت های مغز را تحریک میکند... آزمایش روی تعدادی راهبه ی مسیحی انجام می شود و نتایج در سال 2006 اعلام می گردد: لوب آهیانه ای که کنترل مکان و زمان و منطق را در مغر عهده دار است به شدت تحت تاثیر تجربه ی دینی قرار دارد. نیوبرگ اعلام میکند که با هر چه بیشتر انجام دادن فعالیت های دینی و داشتن تجربه های دینی لوب آهیانه ای بیشتر از کار می افتد و در نهایت خود، کاملا متوقف می شود که نتیجه ی آن از خودبیگانگی کامل است ...
6. در سال 2006 کتاب معروف پندار خدا توسط ریچارد داوکینز به چاپ می رسد... این کتاب در نسخه هایی محدود به زبان فارسی هم ترجمه شده است ... دیری نخواهد گذشت که طوماری بزرگ در هم پیچیده خواهد شد. پایان
|
|
|
|
می اندیشم، پس هستم؟!یکشنبه یازدهم اسفند 1387
گاهی وقت ها، مخصوصا تو جامعه ی ما دیده میشه که یه جمله یا یه عبارت از یه متفکر یا فیلسوف "مد" میشه و ملت بدون در نظر گرفتن مورد استفاده و هدف اصلی فیلسوف و جایگاه این جمله در فلسفه ش به هر کی و هر جا می رسن استفاده میکنن و لذتش رو می برن... بعد هم این رو نشانه ی مطالعه ی بالا و شناخت افکار فیلسوف بیچاره میدونن! از این دسته اند: "به دنبال زنان می روی؟ شلاق را فراموش نکن" از نیچه یا "اگر خدا نبود، همه چیز مجاز بود" از داستایفسکی و ... این مرتبه می خوام در مورد "می اندیشم، پس هستم" از فیلسوف فرانسوی و پدر فلسفه ی مدرن رنه دکارت حرف بزنم... این جمله که به برهان کوگیتو (یعنی می اندیشم به زبان لاتین) معروفه در مملکت ما به عنوان نشان و نماد روشنفکری و یا حتی کار فکری استفاده میشه... هر کس که میخواد مقاله ای بنویسه یا فکر میکنه که داره کار روشنفکری یا کار فکری انجام میده لاجرم! اولش باید حتما این جمله رو بنویسه ... مخصوصا فعالان سیاسی دیگه پوست این جمله یا به قول اهل فلسفه برهان رو بردن!!! در حالیکه بعد از توضیحات من متوجه خواهید شد حتی یک نفرشون هم معنی درست این جمله رو نمیدونن و در نتیجه اصلا با فلسفه ی دکارت آشنا نیستن و گرنه به کار نمی بردن.. . حقیقت اینه که در متن فلسفه ی دکارت این "می اندیشم" و کلا اندیشه اصلا ربطی به اون اندیشه ی انتزاعی و کار فکری مثل فلسفه بافی و نویسندگی و مبارزه ی سیاسی نداره! شاید اصلا اندیشیدن در این مورد یه ترجمه ی غلطه که رواج پیدا کرده و نمیشه کاریش کرد... دکارت میاد یه فرض خیلی معروف به اسم شیطان خبیث تو فلسفه ارائه میده : میگه فرض کنید که شما فقط یه مغز هستید در دست یه شیطان توانا اما خبیث... و هیچ کدوم از این حالا روزمره و افکار و حرکت ها واقعی نیست بلکه اون شیطان دستور دیدن این هارو به مغز میده... مثلا الان که دارین به مانیتور نگاه میکنید در واقع نه مانیتوری وجود داره و نه نوشته ای و نه حتی شمایی!!! اینا همه توهم هاییه که به دست اون شیطان به مغز شما فرستاده میشه و شما فقط توهم واقعیت دارید... در نتیجه ی این فرض باید به همه چیز شک کرد... حتی به مطالبی که از پیش آموخته شدن... و در نتیجه باید همه رو دور ریخت... اینجاست که دکارت میگه اگر یه همچین فرضی درست باشه در نتیجه یا من وجود ندارم و یه گیرنده ام یا باید چیزی باشه که وجود من رو به عنوان "من" ثابت کنه و بشه بهش اعتماد کرد... بعد میاد درونش رو نگاه میکنه میبینه اگر همه ی اینها توهم شیطان خبیث باشه به هر حال یه چیزی هست که به این توهم جواب میده... اگر ما به تمام جهان بیرون و آموخته ها شک داریم محاله که به دیدن این توهمات و احساس های غم و شادی و ... که ناشی از توهماته شک داشته باشیم ... در نتیجه یه ذهنی وجود داره که توهمات شیطان خبیث رو دریافت میکنه و پاسخ میده ... در نتیجه دکارت استدلال میکنه که "می اندیشم، پس هستم" در واقع یعنی "حس می کنم، پس هستم" و این نوع اندیشه یعنی در واقع مجموع احساسات و عواطف و پاسخ های مغزی به توهمات بیرون که هیچ ربطی به کار فکری و فلسفه بافی و اندیشه ی انتزاعی و در نتیجه روشنفکری نداره ... و ملتی که از این جمله استفاده میکنن ناخودآگاه دارن به یه برهان بدیهی اشاره میکنن که "چون احساس میکنم پس هستم" در حالیکه فکر میکنن چه حرف فلسفی وحشتناک و روشنفکرانه ای میزنن... این جماعت یا نمیدونن یا یادشون رفته که دکارت یه مسیحی مخلص و خداپرست بود و اصلا مشکلی با دنیای بیرون از خودش نداشت که بخواد از این جمله های انقلابی بگه... این فقط یه برهان ساده ست برای اثبات وجود ذهن از راه درک احساسات و پاسخ ها ... |
|
|
|
هوش های چندگانهپنجشنبه یکم اسفند 1387
شاید خیلی از شما در مورد نظریه ی هوش های چندگانه ی هوارد گاردنر چیزی شنیده باشید. این نظریه که تقریبا جدیدترین نظریه ی روانشناسی و فلسفه ی ذهنه معتقده که در بین آدمها خنگ وجود نداره! هر انسانی یه جنبه ی قوی داره که با پرورش درستش میتونه تو زندگی فردی و اجتماعی موفق بشه... لازم نیست که همه نمره های خوب بگیرن، همه فیلسوف باشن یا همه مهندس و دکتر ... گاردنر 8 جنبه از توانایی های انسان رو تو کتابش به اسم "تغییر ذهن ها" که من خوندنش رو به همه تون پیشنهاد میکنم معرفی میکنه... شاید خیلی ها با این تقسیم بندی آشنا باشن اما دوباره گفتنش بد نیست: هر انسانی (فعلا) 8 توانایی تو ذهنش داره که البته در یکی از اینها استعداد داره و یکیش رو میتونه کاملا شکوفا کنه ... حتی در تاریخ هم که نگاه میکنید بزرگترین نوابغ فقط با استفاده از یکی از این توانایی ها تونستن که به موفقیت برسن... این 8 جنبه اینا هستن:
1- هوش زبانی : این دسته از افراد توانایی زیادی در استفاده از زبان و حافظه دارن. معلومات عمومی بالایی دارن و تقریبا در همه ی زمینه ها اطلاعات خوبی دارن... قدرت تحلیلشون بالاست و از مطالعه ای که میکنن حداکثر استفاده رو می برن. اینا نویسنده، وکیل، شاعر، تحلیل گر و منتقد، معلم و استاد خوبی میشن. اکثر کسانی که ما به عنوان نابغه میشناسیم از این هوش برخوردار بودن... از حافظ و مولانا گرفته تا تولستوی و داستایفسکی و .. .
2- هوش منطقی و ریاضی : چیزی که بین مردم به عنوان هوش و استعداد جا افتاده در واقع این توانایی ذهنه... تست های ضریب هوشی هم در واقع فقط میزان این نوع هوش رو نشون میدن... این هوش به درد مدارس و دانشگاه های امروزی میخوره و کلا افرادی که این توانایی توشون قوی تره با هوش تر به نظر می رسن ... در ریاضی و علوم کامپیوتر توانایی خوبی دارن و قدرت پیدا کردن ربط ها و طبقه بندی داده ها و حل مسئله ی خیلی خوبی دارن. اینها ریاضی دان ها و دانشمندان فیزیک خوبی میشن و کلا علم نظری بیشتر در حیطه ی اختیار این افراده... نیوتن و اینشتین و هایزنبرگ و ... از این دسته اند. برخی از فلاسفه ی عقل گرا رو هم میشه جز اینا طبقه بندی کرد. مثل دکارت و لایبنیتس و اسپینوزا و ...
3- هوش موسیقی : این هوش به شدت شبیه به هوش زبانیه ... هر چقدر که اونا در فهم کلمات و زبان تبحر دارن این دسته در فهم صداها و نت ها و رابطه شون توانایی دارن... گاهی حتی توانایی تشخیص صداهای بسیار مشابه از همدیگه یا حدس زدن وضعیت درونی یک شخص از روی صداش رو هم دارن ... اینها همونطور که معلومه موزیسین های خوبی میشن و میتونن در فعالیت هایی که به صدا و تحلیل رابطه های آوایی مربوطه خوب فعالیت کنن... بتهوون و موتزارت و باخ و ... نمونه های خوبی هستن...
4- هوش فضایی : گاهی به این هوش تصویری هم میگن... این هوش به انسان توانایی درک تصاویر و نماد ها و حتی ساختن و نمایش دادن اونا رو میده ... درک این افراد از فضا و مکان خیلی خوبه و به کوچکترین اجزا سازنده ی مکان هم توجه میکنن... اینا نقاش ها و معماران و عکاسان و کارگردانان و مجسمه سازان و ... خوبی میشن... مثل داوینچی و میکل آنژ و هیچکاک و ...
5- هوش حرکتی : این افراد کنترل خارق العادی روی اعضای بدنشون دارن و از پس خیلی کارها توسط بدنشون بر میان که برای افراد دیگه بسیار عجیب یا حتی غیر ممکن به نظر میرسه ... ورزشکار ها ، جراح ها ، بازیگر ها ، رقاص ها و خیلی های دیگه که با بدنشون نبوغشون رو به نمایش میزارن دارای این توانایی هستن... مارادونا ، نادیا کوماندچی و ... از این دسته اند.
6- هوش طبیعی : درک بالای طبیعت و زیبایی هاش و روابطش از توانایی های این دسته ست. این افراد روابط بین اجزای طبیعت و موجودات زنده و تنازع بقا و رشد رو خیلی خوب درک میکنن... طبیعی دان ها و زیست شناس ها و کشاورز های خوبی هم میشن... مثل چارلز داروین و یوهان مندل و ...
7- هوش برون فردی : این هوش به انسان توانایی برقراری ارتباط و حتی تسلط به افراد دیگر اجتماع رو میده ... همچنین شناخت صحیح و درست از روابط اجتماعی و ارکان و اجزای اجتماع ... این افراد سیاست مدار های خوبی میشن ... همچنین جامعه شناس ها و تجار و مدیران موفق... برای نمونه مهاتما گاندی و توماس جفرسون و امیل دورکیم و بنجامین فرانکلین و ...
8- هوش درون فردی : یعنی توانایی شناخت درونیات خود شخص تا حد اعلی... این افراد استعداد غریزی برای فهمیدن علل و رابطه ی اعمالشون با درونشون دارن و به خاطر همین شناخت میتونن دیگران رو هم خوب بشناسن ... اکثر فلاسفه و روانشناس ها و مخصوصا روانکاو ها از این دسته ند ... فروید، یونگ، شوپنهاور، نیچه و ...
این 8 مدل هوشیه که گاردنر در نظر می گیره... بدیهیه که هر انسانی از همه ی این هوش ها و توانایی ها برخورداره وگرنه زندگی غیر ممکن میشه اما فقط میتونه یکیش رو در حد خارق العاده شکوفا کنه ... مثلا لئوناردو داوینچی گرچه در خیلی از زمینه ها فعالیت می کرد اما تموم آثار بزرگ خودش رو چه در زمینه ی علم و چه در زمینه ی هنر با استفاده از هوش تصویری به وجود آورده ... یا مثلا شیخ بهایی که هوش منطقی و ریاضی ش خیره کننده ست در هوش زبانی خیلی ضعیف و در سطح یه آدم معمولیه ... همین طورند فلاسفه ای مثل هگل و کانت که در بیان نظریه های بی نظیرشون فوق العاده بی مقدار و کم مایه ن ...
اگر به این نظریه اعتقاد داشته باشیم دیگه چیزی به اسم نقص و برتری معنای خودش رو از دست میده ... هر انسانی میتونه در زمینه ای نابغه باشه ... البته به شرط اینکه تواناییش شناسایی و شکوفا بشه ... به نظر من که نظریه ی جالب و قابل قبولیه ... |
|
|
|
برهان نظم و رد دوباره ی آن!چهارشنبه دوم بهمن 1387
چند وقت پیش در مورد برهان نظم صحبت کردم و یکی از دلایل رد این برهان قدیمی را گفتم. گویا دوستانی نپذیرفته بودند و برهان نظم را در سطح یک قانون!!! ارتقا داده بودند. حالا فرضیه چیست و نظریه و قانون کدامند؟ بماند برای بعد. برهان نظم می گوید: چون دنیا دارای نظم است و هر نظمی دارای ناظمی ست، پس جهان دارای ناظمی با شعور است. مذهبیون پا را فراتر میگذارند و این ناظم با شعور را قادر و دانا و خیر مطلق می دانند. که همان خدای گفته شده توسط مذاهب است...
دلایل ضعف و رد این برهان:
1- نظریه ی تکامل: که قبلا در موردش صحبت کردیم. فقط این نکته را بگویم که نظریه در نفس خود، بالاتر از برهان است و برهان را می توان به وسیله ی نظریه رد کرد.(در جواب دوستی که فرموده بودند قانون برهان نظم!!! را نمیشود با نظریه ی نخ نمای!!! تکامل رد کرد). این را هم بگویم که نه تنها این نظریه نخ نما نیست بلکه پایه ی اصلی علم ژنتیک مدرن محسوب می شود و فاصله ی زیادی با تبدیل شدن به قانون ندارد.
2- تمثیل این برهان به شدت ضعیف است. یعنی اینکه هر گاه به نظم اشاره می شود به نظم جزئی و قسمتی از دنیا اشاره می شود و هنوز نظمی برای کل دنیا اثبات نشده است. به بیان ساده تر اصلی را که این برهان بر آن استدلال می کند یعنی نظم، هنوز خود به عنوان یک اصل پذیرفته نشده است. بعضی ها چشم انسان را مثال می آورند و بعضی اجزای دیگر یا اکوسیستمی را، اما باید در نظر داشت که اینها جزیی از کل است نه همه ی آن و بر ما معلوم نیست که همین اجزای منظم در قالب یک کل هم منظم هستند یا خیر؟
3- این برهان به هیچ وجه توحید را اثبات نمی کند. یعنی بر فرض وجود نظم و وجود ناظم، هیچ دلیلی وجود ندارد که نگوییم یک عده ی زیادی از خدایان یا ناظمان این نظم را به وجود آورده اند. حتی می توان اینگونه استدلال کرد که هر جز از نظم این دنیا می تواند کار ناظمی جداگانه باشد. مثلا از نظم چشم به ناظم چشم پی میبریم نه لزوما به ناظم کل دنیا.
4- این برهان همچنین خیر مطلق بودن خداوند را نیز ثابت نمی کند. میدانیم که در طراحی این نظم خطا وجود دارد. کما اینکه یک چشم هم می تواند ضعیف شود یا از بین رود. هیچ تضمینی نیست که این نظم موجود اجزا بهترین نظم ممکن باشد پس نمی توان استدلال کرد که کسی که این نظم هارا به وجود آورده دانای مطلق است. نظم تکاملی طبیعت بیشتر انسان را به این فکر راهنمایی می کند که ناظم یا ناظمان آن به تدریج کسب تجربه می کنند و هنوز کامل نیستند.
5- بر فرض وجود ناظم هیچ چیزی در این برهان نیست که ثابت کند این ناظم خدایی نادیدنی یا اصلا موجودی زنده است. می توان ادعا کرد این ناظم، شعور و آزمون و خطای طبیعت است و این به اندازه ی همان خدای مورد نظر می تواند قابل قبول باشد.
6- وجود شر و درد و رنجی که در دنیا هست باعث می شود که به این مسئله هم شک کنیم که ناظم به وجود آورنده ی آن خیر مطلق باشد. موجودی که خیر مطلق است نه تنها شر را به وجود نمی آورد بلکه با توانایی خود از به وجود آمدن آن توسط دیگران نیز جلوگیری کند.(در مورد مسئله ی مهم شر و اثبات و انکار آن بعدا خواهم نوشت).
از این مطالب نتیجه می شود که ناظم این دنیا بر فرض وجود، نه تنهاست، نه قادر مطلق است، نه دانای مطلق و نه خیر مطلق. در بهترین و خوش بینانه ترین حالت میتوانیم بگوییم در صورت اثبات نظم ناظمی هست. که آنهم با توجه به تکامل بسیار سست می شود. باید اقرار کرد که با این اوصاف این برهان به درد مذهبیون و معتقدان به خدای قادر مطلق نمی خورد و باید از براهین دیگر برای اثبات وجود خدا استفاده کنند. |
|
|
|
پندهای سورائودوشنبه سی ام دی 1387
کتاب پند های سورائو از فرانتس کافکا منتشر شد. این کتاب در حقیقت قطعه های فلسفی کافکاست که باید گفت کمتر از داستان هایش به نماد و تمثیل آغشته است. می گویم "کمتر" زیرا هنوز هم در راه فهم آنها باید پی معنای باطنی و تلویحی بود. تنها چیزی که تفاوت کرده نحوه ی بیان صریح این عقاید است. این قطعات کوتاه در مقابل داستان های کافکا کارکردی دو طرفه دارد. یعنی اینکه با فهم این قطعات می توان داستان ها را به راحتی فهمید و از طرفی با فهم داستان ها هم می توان به راحتی این قطعات را درک کرد. به بیان ساده تر عقاید فلسفی کافکا بی هیچ تغییری در داستان هایش نمود پیدا کرده است. کتاب، به همانگونه که مد نظر کافکا بوده و با همان ساختار صفحه بندی که خودش در یادداشت هایش انجام داده بود منتشر شده اما با ترجمه ای بسیار بد! جای جای کتاب پر از لغات غیر مصطلح و جمله بندی های عجیب و حتی غلط های انشایی است که متاسفانه چون تنها ترجمه ی موجود در بازار است باید خرید و خواندش! به هر حال کافکاست! نظریات و فلسفه ی کسی که ادبیات داستانی را به دوره ی قبل و بعد از خود تقسیم می کند برای نویسنده گان داستان در حکم کتاب مقدس است! حتی با ترجمه ای به بدی ترجمه ی گیتا گرگانی!... کجایی علی اصغر حداد؟ ...
با هم نگاهی به چند تا از قطعات کتاب و تفسیری که از آنها می توان به دست آورد داشته باشیم(قطعات به صورت تصادفی انتخاب شده اند):
قطعه ی 43: سگ ها هنوز در حیاط سرگرم بازی هستند، اما نخجیر از دستشان نخواهد گریخت، فارغ از آنکه در این مدت با چه سرعتی در جنگل دویده است.
سگ، معمولا به عنوان نماد نگهبانی و استبداد و زور بدون چون و چرا به کار برده می شود(مزرعه ی حیوانات یادتان هست؟!) و اگر با دید جهانی و کلی به آن نگاه کنیم می تواند نماد گرفتاری به وسیله ی مصائب و مشکلات و درد ها و رنج ها باشد که یکی از موارد مورد علاقه ی کافکاست. سگ ها در حیاط سرگرم بازی هستند و این می تواند به معنای کودکی و بی توجهی آنها باشد. از طرفی "نخجیر" توانایی گریز از دست آنها را ندارد. نخجیر به معنی "صید" و "شکار" در مقابل "صیاد" و "شکارچی" قرار می گیرد(از موارد بد ترجمه) پس صید هر چقدر هم در جنگل بدود و از سگ ها دور شود نمی تواند از آنها بگریزد و بالاخره توسط آنها شکار می شود. اگر صید را انسان در نظر بگیریم، می توانیم منظور کافکا را اینگونه بیان کنیم: "انسان هر قدر هم که خود را به علم و دانش و ثروت و ... تجهیز کند به هر روی از رنج و درد نخواهد گریخت حتی اگر به صورت مقطعی رنج و دردی متوجه او نباشد"... کافکا به درد و رنج نگاهی تقدیری و محتوم دارد.
قطعه ی 59: از دیدگاه پلکان چوبی، گودی ناچیز ناشی از قدم های مردم، فقط تکه چوبی بر خود فشرده است.
پلکان چوبی محل رفت و آمد مردم است و از این جهت می توان آنرا به دنیا تشبیه کرد(نردبان این جهان ما و منی ست...) تنها تاثیری که آمد و رفت مردم بر پلکان می گذارد گودی ناشی از جای پای آنهاست که به نظر کافکا برای خود پلکان بسیار ناچیز است. یعنی آمد و رفت و تاثیر هر انسانی بر دنیا برای خود دنیا بسیار ناچیز و غیر قابل توجه است : از آمدنم، نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود...
قطعه ی 61: هر کس ]که[ در این دنیا تنها همسایه اش را دوست دارد، زیاده و کم، به همان اندازه ی کسی در اشتباه است که در این دنیا تنها خودش را دوست دارد. این سوال باقی است که آیا مورد اول امکان پذیر است یا نه.
یکی از بدترین ترجمه های کتاب! کلمه ی "که" که در کروشه قرار گرفته توسط من اضافه شده و توسط مترجم گرامی نادیده گرفته شده است. بدون این حرف ربط ساده، معنای کل عبارت به هم می ریزد(بدون وجود "که" ساختار جمله خبری می شود. مگر اینکه ما از لحن مترجم خبر داشته باشیم!!!).عبارت "به همان اندازه ی کسی در اشتباه است که در این دنیا خودش را دوست دارد" می توانست به صورت زیبا و درست تر به :"به اندازه ی همان کسی که در این دنیا تنها خودش را دوست دارد، در اشتباه است" ترجمه شود که نشان می دهد مترجم به جمله بندی زبان فارسی تسلط چندانی ندارد. و اما معنا: کسی که فقط همسایه اش را دوست دارد به طبع نمی تواند خودش را دوست داشته باشد و این به معنای شکسته نفسی و فروتنی هم می تواند به کار رود... یعنی کسی که فقط دیگران را بالا می داند و خود را پایین تر از آنها و فقط آنها را به اندازه ی فردی که فقط خود را می بیند و می پسندد در اشتباه است. یعنی فروتن و متکبر به یک اندازه خطا می کنند. اما سوال مهم این است که آیا کسی هست که خودش را دوست نداشته باشد؟ به قول اسپینوزا کسی که شکسته نفسی میکند یا متکبر است یا دیوانه!
قطعه ی 73: او در میان پسمانده های غذای روی میزش سر می کند. بدین گونه کوتاه زمانی سیر تر از دیگران است، اما در این میان نحوه ی غذا خوردن سر میز را از یاد می برد، نیز ذخیره ی غذاهای پسمانده اش تمام می شود.
پس مانده ها دسترنج گذشتگان است که ضمن اینکه شخص مورد نظر را از زحمت درست کردن غذا نجات می دهد برای مدتی هم اورا سیر و بی نیاز نگه می دارد. شخص مورد نظر را انسان و غذاهای پسمانده را عقاید فلاسفه و دانشمندان و نصایح و راهنمایی های پیشینیان در نظر بگیرید. انسان برای ادامه ی زندگی به سراغ رهنمود های پیشینیان می رود و مدتی از جستجو برای ادامه ی راه زندگی بی نیاز است اما! راه و روش زندگی را از یاد می برد همانطور که شخص مورد نظر کافکا غذا خوردن سر میز را از یاد می برد. در ضمن شخصی که از راهنمایی های گذشتگان برای ادامه ی زندگی استفاده می کند، نمی تواند برای آیندگان ایده و راهنمایی خلق کند و به جا بگذارد و به این صورت ذخیره ی غذای انسان هم تمام می شود.
کتاب را بگیرید و بخوانید. قطعات جالبی دارد که بی نهایت به اشعار خیام و فلسفه ی پوچ گرایی شرقی نزدیک است. اگر منظور قطعه ای را متوجه نشدید اینجا بنویسید با هم پیدایش میکنیم... |
|
|
|
شعور طبیعت...شنبه بیست و یکم دی 1387
برهان نظم: برهان نظم که یکی از معروف ترین و قدیمی ترین برهان های اثبات وجود خداست از سه جز تشکیل شده و یکی از مهمترین و مستدل ترین برهان های اثبات وجود خدا تا قبل از ریچارد داروین به حساب میومد. این سه جز عبارتند از: 1. جهان منظم است. 2. هر نظمی دارای ناظمی با شعور است. 3. پس جهان دارای ناظمی باشعور است. و این برهان از طریق نظم طبیعت و جهان، شعور خدا رو اثبات می کرد.
ویلیام پالی: ویلیام پالی کشیش معروف این برهان رو به این صورت بیان میکنه: وقتی شما ساعتی رو در دست میگیری که نظم داره و کار میکنه به وجود یه ساعت ساز با شعور پی می بری....
چارلز داروین: همه ی موجودات حاضر در طبیعت حاصل انتخاب طبیعی هستن... انتخاب طبیعی همون چیزیه که ما بهش میگیم تطور یا تکامل. یعنی هر عضو و قسمت هر موجود زنده ای تحت تاثیر تکامل و انتخاب های مختلف طبیعت به این صورت در اومده ... این مطلب حتی در مورد ذهن و عقل هم صادقه و می تونیم ببینیم که عقل بشر از بدو وجودش تا امروز دچار چه تکامل و پیشرفت گسترده ای شده... به هر حال این نظریه ی داروین همه چیز رو به هم ریخت!
ریچارد داوکینز: داوکینز در کتاب ساعت ساز نابینا عنوان کرد که با توجه به تکاملی که داروین میگه اون ساعت ساز باید یه ساعت ساز نابینا باشه که مجبوره آزمون و خطا انجام بده تا بالاخره چیزی رو که برای اون ساعت بهتره انتخاب کنه و توش قرار بده...
از چهار نظریه ی بالا و مقایسه ش با هم نتیجه می گیریم که نظمی که در طبیعت هست یه نظم تدریجیه و از روز اول و ازل اینجوری نبوده و با آزمون و خطا و تجربه ی طبیعت به وجود اومده و ناظم با شعور و همه چیز دونی نداره... و اینجاست که این برهان مشکل پیدا میکنه و دست خدا رو از طبیعت کوتاه میشه... این انتخاب هایی که انجام میشه و صحیح و خطایی که مدام در طبیعت صورت می گیره ناشی از یه شعور و خود آگاهیه... اما نه مثل شعور و خودآگاهی خدای عالم و همه چیز دان... دانشمندی رو در نظر بگیرید که علمش تا یه حدی کمکش میکنه و بعد از اون مجبوره از راه آزمایش و صحیح و خطا فرضیه هاش رو اثبات بکنه... طبیعت دقیقا همچین مدلی عمل میکنه و در روند تکامل مدام صحیح و خطا میکنه و خطا هارو از بین میبره و صحیح هارو تثبیت میکنه... به این میگن شعور و خودآگاهی طبیعت که البته خیلی با شعور و خودآگاهی خدایان مذهبی فرق داره و خیلی بیشتر شبیه به شعور و خودآگاهی انسانه...
تو یه فرصت بهتر که شرایط فکری بهتری داشتم بیشتر در این مورد صحبت میکنیم... |
|
|
|
سه ضربه به پیکر انسان مغرور!شنبه سی ام آذر 1387
جناب ارنست جونز(رضی الله عنه) میفرماید: سه نفر به بشر مذهبی و خود بزرگ بین قرون وسطا ضربه ای کاری زدند و اقتدار کلیسا رو از بین بردند ... با هم یه مروری روی این سه شخصیت و ضربه ی وارده شون داشته باشیم:
1- یوهان کپلر : فیزیکدان و منجم آلمانی در اوایل رنسانس. تا قبل از این شخص انسان فکر میکرد در مرکز جهان قرار داره و همه ی کائنات به دور انسان و برای انسان می چرخند. کپلر ثابت کرد که زمین هم سیاره ایست مثل سیاره های دیگه و به دور خورشید میچرخه و به هیچ وجه مرکز دنیا نیست ... و بعد ها با استفاده از این نظریه اون سه قانون معروف خودش رو پایه گذاشت. بعد از کپلر دل انسان حداقل به این خوش بود که حالا که مرکز جهان نیست حداقل مرکز زمینه و با تموم مخلوقات زمین فرق فاحشی داره اما...
2-چارلز داروین :این دانشمند و زیست شناس انگلیسی انسان رو از اون برج عاج اشرف مخلوقاتش برداشت و گذاشت وسط جنگل!!! ثابت کرد که انسان هم حاصل تکامل و تطور گونه ای از همین حیوانات گرامی بوده و در رده ی همین ها دسته بندی میشه و هیچ فرق فاحش و استثنایی هم وجود نداره ... حالا دل انسان مذهبی بیچاره حداقل به این خوش بود که در تکامل از دیگران پیش افتاده و حداقل مغز و زبان و آگاهی رو به دست آورده و از اینجاست که میگن اشرف مخلوقاته اما...
3-زیگموند فروید : این کورسوی امیدواری و غرور هم توسط پزشک عصب شناس و روانکاو اتریشی جناب مستطاب فروید بلند مرتبه نابود شد... این بشر با کشف و بسط ناخودآگاه نه تنها دین بلکه عقل رو هم از پا در آورد و اعلام کرد که قسمت اعظم انسان گرامی هنوز همون حیوان عزیزه! و ما نه تنها اشرف مخلوقات نیستیم بلکه از خیلی از انواع هم ضعیف تر و ناتوان تریم چرا که ناخودآگاه خیلی از حیوانات از ما قوی تره... و اینجا بود که هم دین از پا در اومد و هم عقل خودآگاه بلند مرتبه ای که از زمان رنه دکارت حکمفرمایی میکرد... انسان به دست فروید به حیوانی تبدیل شد که حتی توانایی کنترل همه ی اعمال و رفتار و افکار خودش رو هم نداره ...
و چنین بود که بشر از برج عاج به جنگل کشیده شد... |
|
|
|
عقل از دیدگاه فلاسفهیکشنبه هفدهم آذر 1387
چند روز
پیش با یکی از دوستان در مورد درویش های غرب کشور بحث میکردیم که این دوست ما دقیقا
با غرض و هدف هر چی که میتونست به این آدما فحش میداد و ایضا به چیزای دیگه ای که
دم دستش بود (برای اینکه روش نمیشد مستقیم این فحش هارو به من بده به در و دیوار
میداد ) اما یه چیزی بین حرفاش خیلی برام جالب بود که الان تو اجتماع ما مد شده : اکثرا در
بحث هایی که انجام میشه میشنوی طرف مقابل میگه : من فقط عقل رو قبول دارم و فقط بر
پایه ی عقل بحث میکنم ، فقط عقل و عقل گرایی!!! و در این میان تند تند هم فلاسفه ی
غرب و دانشمندان غربی رو مثال میزنه ... این دوست ما هم در حالی که مارو به فلاسفه
ی غربی دعوت میکرد گویا خودش هیچگونه مطالعه ای راجع به این بنده خداها نداشت که
با این شور و اشتیاق عقل رو به اینا متصل میکرد ... منم گفتم یه چند کلمه ای کوتاه
راجع به دیدگاه فلاسفه ی غرب راجع به عقل بنویسم شاید این بنده خدا و بنده خداهای
دیگر! یه چیزایی یاد بگیرن : در واقع
گرچه به نظر نمیاد و نام فلاسفه در فرهنگ عامه همیشه با عقل و عقل گرایی عجین بوده
اما به غیر از یه مقطع خیلی کوتاه اونم در رنسانس که پدیده ی روانی انکار دین شدید
شده بود فیلسوف صد در صد عقل گرایی وجود نداره ... در اون دوره افرادی مثل فرانسیس
بیکن و رنه دکارت پیدا شدن که بنای کار رو صد در صد بر عقل گذاشتن و به طور مصرانه
ای سعی در فرار از متافیزیک و غیر عقلانیات داشتن ... اما این وضعیت زیاد دووم
نیاورد و با ظهور باروخ اسپینوزا همه چیز به هم ریخت ... اسپینوزا عقل رو از اون
برج عاج پایین کشید و بیان کرد که عقل فقط ابزاریست در خدمت تعادل غرایز وگرنه به
خودی خود چیز به درد بخوری نیست ... بعد از اون ولتر و روسو گرچه با هم مخالف بودن
اما هر دو سر یه چیز توافق داشتن که عقل تنها فایده ی زیادی نداره ... روسو که کلا
منکر عقل شد و گفت که انسان باید به طبیعت برگرده و ولتر هم میگفت اگر فقط با عقل
تنها پیش بریم به خودکشی میرسیم ... بدترین ضربه رو در فلسفه ی کلاسیک غرب امانوئل
کانت به عقل زد و در کتاب نقد عقل محض با پیروی از بارکلی و جان لاک عقل رو به شدت
خفیف جلوه داد و از اون به عنوان یه ابزار عادی نام برد که محدودیت های زیادی داره
... بعد از اون هگل با پدیده ی روح هگلی و شوپنهاور با مفهوم اراده ش تاثیر به
سزایی در عقل زدایی بین فلاسفه داشتن ... شوپنهاور جایی مینویسه : عقل یک بینای
علیل است که بر دوش نابینایی نیرومند یعنی اراده سوار میشود و هر آن ممکن است
نابینا عصبانی گشته مرد علیل را از پای در آورد " ... با توجه به اینکه اراده
ی شوپنهاوری چیزی به شدت نزدیک به غریزه ی اسپینوزاست میبینیم که شوپنهاور چیز
تازه ای نگفته و از همون تفکر اسپینوزا پیروی میکنه ... بعد از اینها نیچه با
حملات شدید به خرد ورزی و پیشنهاد زندگی دیونیزوسی راه فلسفه ی کلاسیک رو ادامه
داد و وارد دنیای مدرن شد جایی که زیگموند فروید تیر خلاص رو به عقل زد و از پا
درش آورد ... فروید با کشف نا خودآگاه و اینکه خیلی از رفتار و اعمال از جایی خارج
از تسلط ما زاده میشه عقل رو در پایین ترین سطح ممکن در تاریخ قرار داد و از طرف
دیگر ماکس پلانک و ورنر هایزنبرگ و از همه مهمتر آلبرت اینشتین با کشف نسبیت تمام
عقلانیات رو زیر سوال بردن و کار به جایی رسید که اون دو جمله ی معروف اینشتین
گفته شد :" تخیل همه چیز است " و " کار من در فیزیک چیزی نبود جز
اثبات و به تصویر کشیدن گفته های اسپینوزا " و بعد از این ها دیگه عقل در
نیمه ی قرن بیستم تا امروز هنوز در همون سطح ولو پایین تر قرار داره ... به گفته ی
یونگ غرب بعد از پانصد سال فراز و نشیب تازه به هندوها و تائوئیست ها و دراویش
ایرانی رسید که هزاران سال با این سیستم زندگی میکردن ... اینهم یک
بررسی کوتاه از عقل بین فلاسفه ی غرب ... و من خیلی دوست دارم بدونم کجای این
تفکرات عقل کامل نهفته ست ؟ دنیای امروز برای فرهنگ های شرقی که مستقیما از اساطیر
و فرهنگ های اولیه ی انسان نشات گرفتن ارزش خیلی بیشتری قائله تا سیستم های ناقص عقل
گرای رنسانس ... نکته ی
جالب دیگه اینه که کسانی امروزه به عقل و عقل گرایی دعوت میکنن که خودشون عقل
آنچنان قوی و محکمی هم ندارن و شاید از پس یه اثبات ساده ای که لایب نیتس و
اسپینوزا در 300 سال پیش انجام میدادن بر نیان ... |
|
|
|
تعبیر یک خواب با تکنیک فروید ...یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
دیشب یه
خواب دیدم که تصمیم گرفتم امروز تحلیل و تفسیرش کنم... از اونجا که هر خوابی تحقق
یه آرزوئه و معمولا هم آرزوها و عقده های سرکوب شده رو به نمایش در میاره و به
خیال خودش ارضا میکنه خیلی برای شناختن ناخودآگاه مفیده... در مورد
تکنیک و مراحل تفسیر توضیحی نمیدم و فکر میکنم به اندازه ی کافی واضحه... متد من
فرویدیه ولی از کارل گوستاو یونگ و اریک فروم و ژاک لاکان و میرچا الیاده هم کمک
گرفتم... مسلما به خاطر یه سری مسائل تفسیر کامل رو برای شما بازگو نمیکنم و فقط
به ارائه یک راه برای تحلیل و تفسیر بسنده میکنم ... به هر حال خیلی چیزا رو از
زندگی شخصی نمیشه گفت... محتوای
رویا: توی
یک خیابان با درخت های بلند من و دوستم مهدی که نویسنده ست مشغول قدم زدن و صحبت
در مورد یک داستان کوتاه بودیم... من گرچه میدونستم مهدی کنارمه اما حس میکردم
فرانتس کافکاست و تشخیصش برام سخت بود... در پیاده روی خیابان قدم میزدیم و من
هیچی از حرف هایی که میگفتیم یادم نیست ... من به شدت احتیاج به دستشویی داشتم و
به همن دلیل تصمیم گرفتیم به یه جای مخروبه که کنار خیابان بود بریم و من کارم رو
بکنم و مهدی بیرون ایستاد اما هر چقدر تلاش کردم نتونستم کاری بکنم و از خواب
بیدار شدم... و به
دستشویی رفتم ... بعد از برگشت دوباره خوابیدم و خواب دیدم که در روم باستان در
یه باشگاه خلوت که فقط یه عده ای اون دور نشستن سه نفر گلادیاتور که یکیش من بودم
در یه میدانی که تقریبا یک متر از سطح زمین پایین تر بود قرار بود که بجنگیم...
یکی از ما خیلی قوی هیکل و با تجهیزات کامل بود ... من شمشیر داشتم اما سپر نداشتم
و سومی فقط یک سیخ کباب! من با خودم فکر کردم که سومی فقط برای مرگ اومده...
همینطور هم شد و گلادیاتور قوی هیکل با یه ضربه از پا درش آورد ... منم امیدی
نداشتم چون اون واقعا قوی تر و بزرگ تر از من بود اما به سمتش حمله کردم و به سبک
وایکینگ ها شمشیر زدم و در کمال تعجب با اولین ضربه ی من نقش زمین شد و خون جاری
شد ... من بیدار شدم... تحلیل
رویا: قسمت اول: قطعه قطعه
پیش میریم: توی خیابونی که نمیشناختم با مهدی قدم میزدم ... مطمئنم خیابون رو جایی
قبل از این در شهری دیدم و گرچه فراموش شده ست اما رویا – کار به عنوان یه ابزار
ازش استفاده کرده ... با مهدی روز قبل از رویا در مورد داستان نویسی و مخصوصا
داستان کوتاه بحث مفصلی داشتیم... که میتونه بازتابی در خواب داشته باشه ... نکته
ی مهم در قسمت اول خواب وجود فرانتس کافکاست ... در تمام طول مدت زندگیم دوست
داشتم مثل کافکا بنویسم و این آرزو در خواب نمود پیدا میکنه اما نه برای خودم بلکه
برای دوستم که نویسنده ست و مدتی هم کارمند بیمه بود( مثل کافکا) این جابجایی هم
برای فرار رویا از رویا - سانسوره که گرچه آرزویی از من رو مبنی بر کافکا بودن
بیان میکنه اما در دوستم تجلی پیدا کرده که شباهت های زیادی با کافکا داره... من احتیاج
به دستشویی داشتم و به خرابه ای رفتیم... خوب این خرابه رو من قبلا دیده بودم و
جایی بود در کنار دبیرستانم که معتاد ها و گداها برای همین کار ازش اتفاده میکردن
و همیشه بوی بد میداد... این قسمت از خواب دقیقا اثر عوامل حسی خارجی رو در خواب
نشون میده ... من واقعا احتیاج به دستشویی داشتم و چون رویا – کار دوست نداره من
از خواب بیدار بشم سعی کرد در خواب برام برآورده ش کنه یا حداقل کمترش کنه ( مثل
وقتی که تشنه اید و در خواب میبینید که آب خوردید و بیدار نمیشید ) و برای این کار
مکانی رو از ناخودآگاه من به خودآگاه آورد که برای این کار بخصوص در ذهن من مونده
بود و چون حالت غیر عادی بود از مکانی غیر عادی (چیزی به جز دستشویی) استفاده کرده
بود... به هر حال اینقدر شدید بود که بیدارم کنه... این قسمت از خواب دقیقا نشان
دهنده ی آرزوی قدیمی من مبنی بر کافکا شدن بود که خیلی وقت بود خودمم ازش خیر
نداشتم و فروخورده شده بود اما از بین نرفته بود... قسمت دوم: از تفسیر
کامل این قسمت معذورم اما اینقدر جالب هست که یه مقداری راجع بهش صحبت کنیم: من خواب
دیدم گلادیاتورم و گلادیاتور همیشه در نظرم موجود پستی بوده که باید برای خوشی
دیگران بجنگه و اینجا هم یه عده ای دور نشسته بودن که ما باید براشون میجنگیدیم...
شمشیر و سیخ کباب و کلاه خود جنگی هر سه اشاره به آلت مردانه دارن و نشون میده ما
برای یک مسئله ی جنسی با آلت هامون میجنگیدیم... شاید بشه گفت سه رغیب برای یک نفر
که دور نشسته بود و به ما میخندید و لذت میبرد... نفر سوم که فقط یه سیخ کباب داشت
و میشه اینجوری تفسیر کرد که جذابیت جنسی کمتری داشت سریع از پا در اومد و حذف
شد... موندیم من و این گلادیاتور گنده که زره و کلاهش کامل بود و همین یعنی از
لحاظ برقراری ارتباط جنسی در موقعیتی بهتر از من قرار داشت و من فکر نمیکردم که
بتونم شکستش بدم ... اما من به یاد وایکینگ ها افتادم (تو روز به وایکینگ ها فکر
کرده بودم و کلا به شدت مورد علاقه ی منن این قوم ) و حس کردم گرچه سپر ندارم اما
مبارز خوبیم و از پا درش آوردم ...البته قبلا رویا آرزوی من رو برآورده کرده بود و
اونا رو در زمینی به عمق یک متر قرار داده بود که خیلی شبیه قبر بود... یعنی من
اونا رو همون لحظه مرده میدیدم در قبر ... اینکه چرا خود من هم پایین رفتم در
زمینی مثل قبر رو نگم بهتره... مبحث کشته شدن اینا به این ترتیب و جذابیت جنسی و
جاری شدن خون رو به دلایلی که قبلا گفتم رها میکنم چون خیلی شخصیه... اما در همین
سطح از خود گذشتگی میکنم و هدف رویا رو میگم : من آرزویی فروخورده داشتم مبنی بر اینکه
دوست داشتم دو تا رقیبم در ماجرایی در زمانی دور از بین برن و به این وسیله دیدم
که من تو خواب اونارو کشتم و پیروز شدم و اینجوری خواب آرزوی من رو برآورده کرد... خواب مفیدی
بود چون باهاش دو تا از عواطف قدیمی و آرزو و کینه ای رو که در من فرو خورده شده
بود شناختم...تفسیر به هیچ وجه کامل نبود و شاید صفحه ها طول کشید تا کامل شد ...
متاسفم که باید نصفه رهاش کنم... فقط اشاره ای بود... |
|
|
|
زنان و مردان و نیچه...جمعه بیست و چهارم آبان 1387
عده ای از
فلاسفه از جمله باروخ اسپینوزا در مورد انسان و نحوه ی زندگی عقایدی دارن که بعدها
به وسیله ی ویل دورانت مرتب و بازگویی شد: انسان در سه مقطع مختلف تعریف میشه : نوع و فرد و جمع... 1-نوع : به عنوان انسان و از دیدگاه طبیعت ... در این مقطع از نظر طبیعت جنس زن از مرد برتره و جنس اصلیه. کما اینکه در تمام نوع های دیگه هم ماده جنس اصلیه ... ماده عامل باروری و نگه داری و حفظ بقای نوع انسانه... هوش نوعی زن برای حفظ بقا از مرد بیشتره و زن باعث تداوم انسانیت میشه... اکثر غرایزی که به انسان بودن و انسان موندن مربوط میشه در وجود و در ارتباط با زن نهفته ست ... 2- فرد : به عنوان یه فرد و قطعه ای از یک اجتماع ... این مقطع به طور طبیعی و برای جبران کمبود برتزی رو به مرد داده ... از لحاظ هوش فردی و توانایی روحی و قدرت بدنی به طور طبیعی مرد در حالت بالاتری از زن قرار داره کما اینکه در انواع دیگه هم جنس نر از لحاظ فردی از جنس ماده برتره (طاووس ، شیر و ...) در غرایز فردی مرد به شدت طرفدار زیبایی و شیفته ی اونه و زن به شدت طرفدار قدرت ... و برای حفظ و بقای نوع، طبیعت زیبایی رو در وجود زن قرار داده و قدرت رو در وجود مرد ... چه اگر زیبایی در وجود مرد بود و قدرت در وجود زن این دو هیچ گاه با هم رابطه ای برقرار نمی کردن... مهمترین مسئله ای که به طور طبیعی در وجود زن نهفته ست کشش زن به قدرت فردی مرده و مهمترین مسئله درون مرد کشش مرد به زیبایی نهفته در زنه...این برتری فردی مرد رو تاریخ ثابت میکنه و معمولا در تاریخ که جستجو میکنیم در هر مقطعی به صورت فردی فقط مردان ماندگار بودن و چه خوب چه بد چیزیه که نمیشه ازش گذشت و به واسطه ی تعصب ازش چشم پوشید... به خاطر همین قدرت برتر فردیه که تعداد اندیشمندان و نویسندگان و فلاسفه و هنرمندان و دانشمندان و فاتحان مرد در تاریخ بسیار بیشتر از زن هاست... 3-جمع :
به عنوان قوم و قبیله و شهر و کشور و اجتماع ... اینجا هم برتری با زنه... زنه که
با هوش اجتماعی خودش باعث زندگی جمعی و گرد اومدن انسان ها میشه... کمتر میبینید
زنی تنها بمونه یا در برقرای ارتباطات اجتماعی ناکام بمونه... اگر زن ها نبودن مرد
ها خیلی کمتر مبادرت به برقراری رابطه ی اجتماعی میکردن و چه بسا موقعیت نوع به
خطر میفتاد... زن با پیوند زدن همین قدرت های فردیه که اجتماع رو به وجود میاره و
با مدیریت و اداره ی این قدرت ها در مرد باعث شکوفایی و توانایی انسان میشه و
بیخود نیست که میگن پشت هر مرد موفقی زنی ایستاده است...زن ها در عشق و ارتباط به
دلیل نیاز کمتری که دارن هوش بیشتری از خودشون نشون میدن و به این علت فرمانروایان
واقعی اجتماع زن ها هستن نه مردان...همین مسئله ی "خانوم ها مقدم هستند"
که در مجامع رعایت میشه نه تنها نشانه ی احترام بلکه نسانه ی به رسمین شناختن این
برتری اجتماعیه زنه... این سه
مرحله توضیح و تفسیر خیلی بیشتری رو میطلبه و من به سادگی گذشتم که به این جمله از
نیچه برسم که همیشه دچار کج فهمی و بی مهری شده : به
دنبال زنان میروی؟ تازیانه را از یاد مبر... در نگاه
اول خیلی بد قیافه و تند به نظر میرسه و نگاه 90 درصد مردم دنیا از همین برداشت
اول ناشی میشه و باعث میشه که بگن نیچه یه زن ستیز و سر خورده ست و ... در حالی که
وقتی با توضیحات بالا بهش نگاه میکنیم تازه میتونیم بی تعصب معنای حرفش رو بفهمیم
و اینجا دیگه نیچه زن ستیز نیست بلکه با یه شناخت کامل از نوع انسان این حرف رو زده : تازیانه
همیشه در ادبیات مظهر اقتدار و قدرت بوده مخصوصا در اون زمان در اروپا شاید از هر
موقعی بیشتر و اگر به خصایص فردی انسان نگاه کنید متوجه میشید که جمله چقدر ساده
بیان میکنه : اگر
میخواهید توجه زنی را جلب کنید قدرت داشته باشید! که خیلی
ساده و عادی به این خصیصه ی موجود در زن ها اشاره میشه که زن ها شیفته ی قدرت هستن
و دوست دارن صاحب اون باشن و به همین دلیل برای تصاحب مردی تلاش میکنن... معنای
این جمله اصلا این نیست که اگر میخواهید نظر زنان رو جلب کنید اونها رو تازیانه
بزنید!!! که خوب مسلما فردی با نبوغ نیچه اینقدر میفهمه که هر موجودی با زدن رانده
میشه و از دست میره... اگر از
دیدگاه قدرت طلبی زن ها به این جمله نگاه کنیم به نبوغ سرشار نیچه پی خواهیم برد
ومتوجه میشیم که چه درک و شناخت درستی از ذات انسان ها داشته ... باید
اعتراف کرد که زنان هوشمند به دنیا میان و ذاتا زیبا هستن پس نه هوش و نه زیبایی
چیزی نیست که نظر اونا رو به خودش جلب کنه ... تنها قدرت و تواناییه که در ذهن زن
ملاک و معیار برتریه مرد میشه... پس: به
دنبال زنان میروی؟ تازیانه را از یاد مبر... |
|
|
|
پوچی...جمعه دهم آبان 1387
- یه ذره مردونگی تو وجودت هست؟ - مرد
حقیقی اون بالاییه!... - عطوفت؟ - رحیم حقیقی اونه... - دانش؟ - دانای حقیقی اونه... - بخشندگی؟ - بخشنده ی حقیقی اونه... - بزرگی؟ - بزرگ حقیقی اونه... - عزت نفس؟ - عزیز حقیقی اونه... - شرف؟ - شریف حقیقی اونه... - ای بابا اگه همه چی اونه پس تو این وسط چی کاره ای؟ یه
دفعه برو بمیر دیگه! حقیقت وجودی تو چیه؟ -...! |
|
|
|
زوجتک النفسی...پنجشنبه دوم آبان 1387
ساعت 10:30 دیشب: یه دختر و پسر جوان و احیانا داغ ! با هم میخوابن!! |
|
|
|
عشق يا بيماري؟یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
تو هم مثل همه ي مردم دنيا در ناخود آگاهت غرايز و خصوصيات ساكت و غير فعالي هست كه يادگار سركوبگري والدين و اولياي مدرسه و كوچه و بازاره...در واقع اين متعلق به همه ي مردم دنياست و پروسه به اين صورته كه وقتي غريزه اي يا خصوصيتي مخصوصا در دوران نوزادي و كودكي سركوب ميشه بر خلاف تفكر والدين حذف نميشه بلكه به نا خود آگاه ميره و منتظر ميمونه تا وقتي فرصت بروزش پيش بياد حالا به هر نوعي يا به شكل اصليش يا به اشكال فرعي ... به هر حال يه سري خصوصيات در ناخود آگاه تو مسكوت و منتظر وجود داره... حالا تو يه نفر رو ميبيني و بدون هيچ دليلي با يه آشنايي مختصر عاشقش ميشي! اون هم به صورت كاملا ناخودآگاه و با تموم احساس...حس ميكني حتما بايد جزيي از وجودت بشه و مال تو بشه و غير از اين شخص كه ما بهش ميگيم معشوق تو دنيا شخصي وجود نداره كه ارزشش رو داشته باشه...اگر تركت كنه يا مال تو نشه مرگت حتميه!...بايد مال تو بشه و بايد تا ابد با تو بمونه و حاضري پرستشش كني و حتي براش بميري! بايد بگم كل اين احساسات واقعي و كامله و هيچ ايرادي نداره... با تموم قلب و با خلوص كامل نيت حسشون ميكني اما...مشكل جاي ديگه ست... نا خود آگاه تو در رفتار و خصوصيات اون شخص چيزي رو ديده كه مسكوت در خودش هست!!! يعني همون ها كه سركوب شده و اونجا منتظر نشسته!!! و ميخواد اون شخص رو جزيي از خودش بكنه تا اين خصايص سركوب شده رو تو شخصيت تو جبران بكنه...معشوق اگر هزاران عيب هم داشته باشه عاشق از ديدنش عاجزه! چون در واقع براش مهم نيست ... عاشق به شكل كاملا ناخودآگاه فقط با اون خصوصيات سركوب شده ي خودش در معشوق كار داره و اگر معشوق هر چيز ديگه اي هم باشه براش مهم نيست!!! و به قول قدما جز خوبي معشوق نميبينه چون بهش احتياج داره... چون قرار نقايصش رو بر طرف كنه و به خيال باطل ناخودآگاه عاشق رو تكميل كنه... حالا اگر همه ي اين مسائل براي معشوق هم در مورد عاشق پيش بياد ميشه عشق دو طرفه ...عاشق به معشوق ميرسه و مدتي با هم از دنيا و زندگي لذت ميبرن ... هر دو احساس ميكنن عالي و كاملن و همچنين خيلي خوشبخت! اما كم كم مشكلات شروع ميشه... ناخودآگاه ميفهمه كه اشتباه كرده و گرچه خصايص سركوب شده ي كودكي رو در معشوق خوب تشخيص داده اما امكان الحاقش به عاشق وجود نداره!!! تازه ميفهمه اينا مال خودش نبوده مال يكي ديگه بوده و كاملا سرد ميشه و در اكثر اوقات حتي زده ميشه و يه تنفر عميق نسبت به معشوق به خاطر خساستش حس ميكنه!! اينجاست كه بعد از چند ماه وقتي به درون خودت رجوع ميكني ميبيني هيچ احساسي نسبت به معشوقت نداري غير از يه مقدار تنفر ... دير زنگ بزنه ايراد ميگيري زود بزنه ايراد ميگيري با يكي يه كلمه حرف بزنه گردنش رو ميشكني و ... چيزايي كه معمول و عموميه مخصوصا در جامعه ي ما ... در اين حالت راه درست اينه كه ول كني و بري اما... مشكل جاي ديگه ست!!! اعتياد!!! بلاي خانمان سوز! اين بار در مورد عشق اتفاق ميفته! به معشوق معتاد ميشي... وقتي كه هت دوست داري بزني داغونش كني وقتي كه نيست ميخواي بميري!!! بهش عادت كردي و فكر ميكني اين عادت و همون دوست داشتنه ... در حالي كه نه تنها اون نيست بلكه به شدت هم آزار دهنده ميشه تا جايي كه از پا درت مياره...اينجاست كه ميگن عشق با رنج همراهه... اما اگر عاشق و معشوق به هم نرسن و اصطلاحا عشق افلاطوني به وجود بياد نا خودآگاهت قادر نيست درك كنه كه اون خصوصيات متعلق به يكي ديگه بوده و تا آخر عمر در حسرت اون شخص ميمونه براي كامل كردن خودش! بيچاره فرهاد ! بيچاره مجنون ... بيچاره ليلي و تموم اينايي كه زندگيشون رو به پاي غرايز سركوب شده گذاشتن... با توجه به دونستن اين مسائل وقتي عاشق ميشي اونم كاملا به صورت ناخودآگاه به جاي اينكه براي معشوق خودكشي بكني و زندگيت رو بزاري ببين چه خصوصياتي داره كه تو نداري و باعث جذبت شده! اينجوري نه تنها زندگيت رو از دست نميدي بلكه خيلي چيزاي نداشته رو هم به دست مياري و در خودت پرورش ميدي و با فهم اينكه كدوم خصوصيات و غرايزت سركوب شده ميتوني آزادشون كني و زندگي بهتري داشته باشي... كساني هم كه با خوندن اين مطلب افتخار ميكنن كه تا حالا عاشق نشدن و هيچوقت هم نميشن و بعد نتيجه ميگيرن كه كاملن و غرايز سركوب شده اي ندارن زياد خوشحال نباشن چون اولا همه غرايز و خصوصيات سر كوب شده دارن و ثانيا اون شخصي رو كه خصوصيات سركوب شده شون رو دارا بوده نديدن! ببينن همچين عنان از كف بدن كه باعث خنده ي خاص و عام بشن... اينها تجارب عملي ايه كه روي روانكاوي زيگموند فرويد و كارل گوستاو يونگ بسط داده شده...در واقع ميشه گفت تجربه و آزمايش من از عشقه و نظريه ي شخصي من... |
|
|
|
حواس پنجگانهیکشنبه بیست و یکم مهر 1387بعضي وقت ها آدم به يه جاهايي ميرسه كه به قول صادق هدايت به حقايق مسلم هم شك ميكنه...اين حالت الان دقيقا براي من پيش اومده : چند وقته كه اين سوال بد جوري ذهن من رو مشغول كرده: آيا اين حواس پنجگانه ي ما درست عمل ميكنه؟ آيا دريافتي كه از طريق اين حواس به ذهن ما ميرسه دريافت درستيه؟ با مثال توضيح ميدم: مثلا آيا وقتي به يه گل رو نگاه ميكنيم رخ و قيافه ي واقعي گل همينه كه چشم ما برداشت ميكنه؟ يا بوش واقعا همون بوييه كه استشمام ميكنيم؟ يا جنس گلبرگ هاش دقيقا به همون نرميه؟ و ... اگر نباشه چي؟ اگر قيافه ي واقعي اشيا و اتفاقات به يه صورت ديگه باشه؟ جنس و مزه شون؟ اون وقت چي؟ فكر ميكنم اگر انسان يه روزي بفهمه كه حواسش درست كار نميكنه بايد تمام علم و وقتش رو بزاره كه به واقعيت بيرون از خودش پي ببره... شايد اگر بفهميم بيرون از ما در واقع چه مدليه و چه شكلي و در حقيقت از چه قانوني پيروي ميكنه زودتر بتونيم بر طبيعت مسلط بشيم و دنيا رو در دست بگيريم...شايد اگر واقعيات بيرون رو به شكل واقعي شون درك كنيم و بفهميم بتونيم خيلي از قوانين رو تغيير بديم و از خيلي از حوادث پيشگيري كنيم يا وقوعشون رو تسريع كنيم... البته همين الان هم خطاهايي مثل شكست نور از بينايي ما سر ميزنه ولي اگر تموم چيزهايي كه ميبينيم خطا باشه يعني واقعيت بي واقعيت! مشغول زندگي در يه سري اوهام هستيم... |
|
|
|
فرزند تاريخ ...شنبه بیستم مهر 1387به اين فرضيه فكر كنيد: انسان يك روزي به پرواز فكر كرد و چند نسل بعد به پرواز در اومد ... انسان روزي به اتومبيل فكر كرد و چند نسل بعد اتومبيل داشت...انسان روزي به وسيله ي ارتباطي همزمان فكر كرد و چندين نسل بعد تلفن داشت... انسان فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد... اگر همينطور به عقب برگرديم انسان خالق كل هستي ميشه! هر فكر خلاق و پيشرويي حتي اگر در همون زمان و مكان هم به اجرا نرسه باعث تغيير كل طبيعت و ژن انساني و پيشرفت گونه هاي زيستي ميشه و در در واقع ميشه گفت با هر فكري انساني نو آفريده ميشه براي به اجرا در آوردن اون تفكر...اگر راهي براي آزمايش بود حتما نشون ميدادم كه سيستم وجودي ما با انسان ۱۰۰۰ سال پيش كاملا فرق داره چون ما آفريده ي تفكرات اوناييم...بزرگترين مزيت ذهني كه در اختيار انسانه همين خلق كردن و آفريدنه... اولين ميموني كه به زيباييش فكر كرد خالق انسان بود... پيشرو ترين و بدترين فكر ممكن!...بزرگترين خيانت به كل طبيعت! ... |
|
|
|
آزادي(4)پنجشنبه یازدهم مهر 1387آزادي و داستايفسكي: يكي از قوي ترين قطعاتي كه ميشه مفاهيم و معاني مبحث آزادي و زستگاري انسان رو توش به بهترين وجه مشاهده كرد فصل پنجم از كتاب پنجم شاهكار برادران كارامازوف اثر فئودور داستايفسكي يه به نام "مفتش اعظم"...اين فصل يك شعره كه از زبان قهرمان داستان ايوان كارامازوف نقل ميشه و در اسپانياي قرن شانزده ميلادي درست زمان اوج تفتيش عقايد اتفاق ميفته...به دوستان توصيه ميكنم قبل از خودندن اين تحليل مقالات آزادي به قلم من رو تو همين وبلاگ يا حتي الامكان آزادي(1) و یا آزادی(۲) رو بخونن... يك روز وقتي مفتش اعظم داره از نزديكي كليساي سويل رد ميشه ميبينه مسيح ظهور كرده و همه شناختنش و مشغول شفا دادن مردمه و حتي دختربچه ي مرده اي رو زنده ميكنه...مفتش دستور بازداشتش رو ميده و به سياهچال منتقلش ميكنه... و شب در دل تاريكي تنها و بي صدا به سراغش ميره ... مفتش شروع ميكنه به حرف زدن و به مسيح اجازه نميده كه صحبت كنه و "كلمه اي به چيزي قبلا گفته اضافه كنه"...بحث حول فروش آزادي مردم و حكومت بر اونها با توجه به آزمايش عيسي در بيابان و سه پرسشي هستش كه شيطان از عيسي ميكنه متنش تو انجيل به اين صورته: "شيطان گفت :اگر پسر خدايي به اين سنگ ها بگو كه نان شوند! عيسي در پاسخ گفت : انسان تنها به نان زنده نيست... سپس ابليس او را به شهر مقدس برد و بر فراز معبد قرار داد و گفت: اگر پسر خدايي خود را به زير افكن زيرا نوشته شده است : درباره ي تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر دست هايشان خواهند گرفت،مبادا پايت به سنگي برخورد... عيسي پاسخ داد: اين نيز نوشته شده كه : خداوند، خداي خود را ميازما... پس ابليس او را بر فراز كوهي برد و همه ي حكومت هاي جهان را با شكوهشان به او نشان داد و گفت : اگر در برابرم به خاك افتي و پرستشم كني اين همه را به تو خواهم بخشيد...عيسي به او گفت : دور شو! زيرا نوشته شده است : خداوند، خداي خود را بپرست و تنها او را خدمت كن..." (انجيل متي- باب 4) مفتش شروع ميكنه:"همين مردمي كه امروز بر پايت بوسه ميزدند فردا به يك اشاره ي من خواهند شتافت تا خيمه هاي آتشت را تلنبار كنند" و بقيه ي حرف هاش توضيح همين جمله ست به صور مختلف :"مردم امروزه بيش از پيش متقاعد شدند كه آزادي كامل دارند با اين همه آزاديشان را براي ما آورده اند و كنار پايمان نهاده اند" و مسيح رو به خاطر اين مسئله سرزنش ميكنه چون مسيح به ايمان همراه با آزادي اعتقاد داره ... يعني بدون هيچ وعده و اميدي بايد ايمان آورد... و اين يعني آزادي انتخاب در حالي كه آزادي مد نظر مفتش بي پناهي و نا امنيه...مفتش وارد بحث سه پرسش ميشه و معتقده كه جواب كل پرسش هاي بي جواب بشر تو اين سه پرسش نهفته ست ...اون معتقده كه با 3 چيز ميشه بر انسان حكومت كرد و آزاديش رو خريد : 1- نان 2- راز و معجزه 3-اقتدار...و اين سه چيزيه كه در پرسش هاي گفته شده ابليس به عيسي عرضه كرد اما مسيح نپذيرفت چون ميخواست بدون اينا به مردم حكومت كنه و خواستار ايمان با چشم هاي باز بود...در مورد پرسش اول ميگه :" تو به دنيا مي روي با دستان تهي با وعده ي آزادي كه انسان ها در سادگي و تمرد ذاتيشان حتي نمي توانند به آن پي ببرند، از آن مي ترسند و وحشت ميكنند. چرا كه تا كنون براي انسان و جامعه ي انساني هيچ چيز تحمل ناپذير تر از آزادي نبوده است" دقيقا همون مفهوم فرار از آزادي كه توضيح داده شد اينجا به خوبي نمايانه... انسان از نا امني و بي پناهي خودش و فقدان يك قدرت برتر ميترسه و حالا مفتش راه اول رو براي انقياد همين مردم به مسيح نشون ميده:"اما اين سنگ ها را در اين بيابان ترك خورده و بي حاصل ميبيني؟ آنها را به نان بدل كن و آدميان چون گله ، سپاسگذار و فرمانبردار تو سر در پي ات خواهند گذاشت" خريد آزادي در مقابل نان...اما مفتش خودش از قول عيسي جواب ميده:"با خود گفتي : اگر فرمانبرداري به نان خريده شود آزادي به چه مي ارزد؟" اما از نظر مفتش و حتي مردم اين حرف پشيزي ارزش نداره و مردم دنبال نان ميگردن نه ايمان آزادانه :"به ايشان وعده ي نان آسماني دادي اما آيا از ديد اين نژاد ضعيف و هميشه گناهكارو پست آدمي مي تواند با نان زميني برابري كند؟" اما مفتش و امثالش با اهدا نان به همين مردم آزاديشون رو از اونا خريداري ميكنن و بر اونا حاكم ميشن اونم با ناني كه ساخته ي دست خود اوناست...توصيف درخشاني از استثمار و برده سازي... نكته ي دوم رو مفتش اين شكلي بيان ميكنه:" تا آن زمان كه انسان آزاد بماند اين چنين بي وقفه و دردمندانه براي پرستش كسي نمي كوشد و انسان در جستجوي پرستش آن چيزي است كه وراي چون و چرا استقرار يافته تا آدميان بلافاصله در پرستش آن توافق كنند" واضحه كه انساني كه به آزادي كامل برسه و اين آزادي روحي رو درك كنه ديگه بنده ي هيچ چيز نيست و هيچي رو پرستش نميكنه پس براي انقياد انسان به پرستيدن احتياجه اونم پرستش يك موجود وراي عقل و براي معرفي اين موجود به معجزه احتياجه... در اين قسمت راز رو براي به بردگي كشيدن انسان معرفي ميكنه ... يك موجودي وراي تفكر بايد ساخته بشه كه همه در پرستشش توافق كنن...مفتش اشاره ميكنه كه پذيرش مسئوليت تمام اتفاقات و احساسات انسان براي خودش سخت و وحشتناكه پس دنبال كسي ميگرده كه اين مسئوليت رو گردنش بندازه و چه چيز بهتر از يه موجود ناديدني و وراي عقل؟ و مفتش عنوان ميكنه كه اگر در پرسش دوم مسيح خودش رو رها كرده بود و دست به معجزه زده بود راز رو درست كرده بود و اون موجود ماوراي عقل رو به بشر نشون داده بود پس ميتونست حاكمشون باشه ...اما مسيح اين كار رو نكرد چون معتقد بود پرستش با معجزه به درد نميخوره و ايمان بايد از سر تفكر و آزادي باشه نه بهت زدگي ناشي از معجزه...اما مفتش در جواب اين عقيده ميگه:" آيا فطرت آدمي چنان است كه بتواند معجزه را رد كند و در لحظات خطير زندگي خويش، لحظات عميق ترين و آزار دهنده ترين مشكلات روحي تنها به راي آزاد دل خويش تمسك جويد؟...نمي دانستي كه وقتي انسان معجزه را رد كند خدا را هم رد ميكند زيرا انسان آنقدرها كه در جستجوي اعجاز است در جستجوي خدا نيست..." معتقده كه انسان براي فرار از مسئوليت مشكلات و وقايع ناگوار زندگي خودش پي يه شريك جرم و قدرت برتر ميگرده كه تقصير رو گردنش بندازه و خودش آروم بشه ( خدا خواست!...تقدير بود...و...) و اين موجود بايد وراي عقل و ديد باشه تا بشه هر چيزي رو گردنش انداخت و براي اين كار هم معجزه لازمه و پس از انجام دادن معجزه اون موجود به صورت راز در مياد و براي استثمار انسان مناسب ميشه... تا اينجا بحث بر سر مسيح بود اما مفتش معتقده وقتي مسيح اين در خواست هاي شيطان رو رد كرد ديگه به درد حكومت و استثمار مردم نميخورد به همين دليل حاكمان از مسيح به سمت "او" رفتن :"ما نه با تو بلكه با او كار ميكنيم راز ما اينست . دير زماني ست كه به طرف او رفتيم و ديگر طرف تو نيستيم" اين "او" همون موجودي بود كه با راز و معجزه ساخته شد و مفتش مرحله سوم كه اقتدار هست رو بيان ميكنه و بازهم معتقده كه عيسي در رد كردن حكومت بر تمام جهان اشتباه كرد چرا كه :"يگانگي جهاني سومين و آخرين دلهره ي بشر است" و در نهايت توضيح ميده كه با اهدا نان و اختراع راز، آزادي انسان رو خريديم و به اقتدار رسيديم براي حكومت بر كل بشر:" آزادي انديشه و علم آنان را به چنان تنگناهايي خواهد برد و با چنان شگفتي ها و اسرار ناگشودني رو در رويشان خواهد كرد كه بعضي از آنان تند خود و عاصي خود را نابود خواهند كرد. ديگران عاصي اما ضعيف تر يكديگر را نابود ميكنند و بقيه ضعيف و نا شاد تملق گويان به پاي ما خواهند خزيد و مويه كنان خواهند گفت:" آري حق با شما بود و راز او را تنها شما در اختيار داريد و ما به سوي شما آمده ايم تا ما را از خويشتن برهانيد." با گرفتن نان از ما ، البته به روشني خواهند ديد ناني را كه با دست هاي خودشان ساخته اند از آنان ميگيريم و بي هيچ معجزه اي به آنان بر ميگردانيم"...در نهايت هم يه توضيح از وضع بشر و نحوه ي حكومت مذهبي بر انسان ارائه ميده: "نشانشان خواهيم داد كه ضعيفند...از اين همه توانمندي ما كه قادر بوده ايم چنان گله ي پرخروش هزاران ميليوني را مقهور سازيم ، به خود خواهند باليد...مانند زنان و كودكان اشك در آستين خواهند داشت و در عين حال به يك اشاره ي ما آماده خواهند بود به خنده و شادي و هلهله و نغمه ي كودكانه بر آيند... حتي اجازه ي معصيت شان خواهيم داد...به آنان خواهيم گفت كه گناه اگر با فتواي ما صورت گرفته باشد كفاره اش پرداخته ميشود...داشتن همسر و معشوقه و فرزند را بر آنان - بر حسب اينكه فرمانبردار بوده اند يا عاصي – حلال يا حرام خواهيم كرد...اما ما راز را حفظ خواهيم كرد و براي سعادتمنديشان با پاداش بهشت و جاودانگي تطميعشان خواهيم كرد و ..." در نهايت پيرمرد منتظر ميشه كه مسيح هم چيزي بگه اما مسيح با نهايت مهرباني لب هاي پيرمرد رو مي بوسه و پيرمرد هم به سوي در ميره و بازش ميكنه و ميگه برو ديگه هيچ وقت بر نگرد... يك توصيف درخشان و نماد كامل از فرار از آزادي و بي پناهي و ساختن موجود فرضي به عنوان قدرت برتر و در نهايت بي نظمي ديني و حكومت به وسيله ي دين و معجزه بر مردم...خيلي از مطالبي كه بالا عنوان شد به وضوح و به عينه در جامعه ي امروز ما مصداق داره ...اين فقط قسمتي از اين فصل و اين كتاب بود و اشاره اي راجع به مفهومش...خوندن اين كتاب و مخصوصا اين فصل رو به تمام اهل تفكر پيشنهاد ميكنم...
|
|
|
|
خواهش...سه شنبه نهم مهر 1387شاگرد : ميخواهم روش هاي مربوط به ذن و شناخت درون را ياد بگيرم چقدر طول ميكشد؟ استاد : ۱۰ سال! شاگرد : اما من عاشق خودشناسي ام و تمام زندگي و وقت و شوق و ذوق خود را بر سر اين كار خواهم گذاشت، با اين وصف چقدر طول ميكشد؟ استاد : ۲۰ سال!
"آن چه را كه بخواهيد از شما دور خواهد شد و آن چه را كه نخواهيد به سمتتان خواهد آمد" تائو ته چينگ... |
|
|
|
نيچه بازي!شنبه سی ام شهریور 1387"اينكه هر كس مي تواند خواندن بياموزد روزگاري نه تنها نوشتن بلكه انديشيدن را نيز بر باد خواهد داد..." فردريش نيچه هيچ توجه كردين تو سطح جامعه چقدر روشنفكر كتاب حفظ كن زياد شده؟ از اينا كه حتي براي غذا خوردن و اجابت مزاج هم از كتاب هايي كه خوندن پيروي ميكنن! تو نيم ساعت بحث يه سري جمله ميگن كه تمامش قبلا به گوش آدم آشناست! از اين كتاب به اون كتاب و از اين مكتب به اون مكتب... چند تا اسم خيلي قلنبه و گنده حفظ ميكنن و به صورت رندوم در خلال جملات استفاده ميكنن! اسم هايي از قبيل : فرويد و لاكان و يونگ و كانت و دريدا و بعضا كيركگارد و ...حالا بين اين همه توجه كردين كه چقدر نيچه باز!(بر وزن كفتر باز!) زياد شده؟ يه آدمايي از نيچه حرف ميزنن كه نه گروه خون شون به اين حرفا ميخوره نه مرام و مسلك و عقيده شون! به هر حال يه چيزيه كه مد شده ديگه...اينجور آدم ها وقتي نيچه ميخونن و در موردش حرف ميزنن من رو ياد اين شعر شادروان احمد شاملو ميندازن: گاهي سوال ميكنم از خود كه يك كلاغ
با آن حضور قاطع بي تخفيف
وقتي صلات ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردي تشنه ي گندمزاري بال مي كشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد
با آن خروش و خشم
چه دارد بگويد
با كوه هاي پير
كه اين عابدان خسته ي خواب آلود
در نيمروز تابستاني
تا ديرگاهي آنرا با هم تكرار كنند؟...
|
|
|
|
گيتا ، سرود خدايان يا سودجويان؟!جمعه بیست و نهم شهریور 1387در حماسه ي بزرگ هندو ها "مهابهاراتا" قسمتي هست به اسم "بهاگاواد گيتا" كه شامل تدريس معرفت و آگاهي از جانب كريشنا به شاهزاده ارجوناست...قصدم تفسير كل قضيه و تعاليمش كه خلاصه اي از كل اعتقادات هندو ها و يوگي ها مخصوصا قبل از ورود ايده ي آريايي به هنده رو ندارم اما ميخوام توجه تون رو به يه قسمت جالب جلب كنم: در قسمت هاي ابتدايي كه ارجونا براي جنگ آماده ميشه وقتي به سپاه دشمن نگاه ميكنه ميبينه همه پسرعموها ش و عمو هاش و بستگان اونها هستن...غمگين ميشه و اين سوال در ذهنش ايجاد ميشه كه چرا براي تصاحب پادشاهي بايد خون بستگان يا اصلا انسان ها رو ريخت؟...كريشنا كه در واقع همون ويشنو يكي از خدايان معروف تثليث هندو هستش و اينجا به اين شكل در اومده تو سه مرحله ي قابل توجه و تامل جواب ارجونا رو ميده و به ريختن خون انسان ها راضيش ميكنه! 1-تو اين مرحله از در فلسفه و منطق در مياد :"آنچه نيست هميشه نبوده و آنچه هست هميشه بوده...تن را مرگ در مي يابد اما جان لايزال ، تغيير ناپذير ، فناناپذير و نامحدود است...پس اي فرزند بهاراتا بجنگ!...جان نه كشته شود و نه بكشد . وآنكه جان را كشنده يا كشته پندارد از معرفت بي بهره است..." تو اين قسمت ميگه اوني كه كشته ميشه جان نيست بلكه بدن دشمنه و چون جان از بين نميره پس ايرادي نداره و نبايد ناراحت شد! اما براي از بين بردن هر گونه شك و ترديد نقيض اين فلسفه رو هم مياره :"اگر جان را نيز در معرض مرگ و پيدايش بداني...باز اي قويدست نبايد اندوهگين باشي...چه آنرا كه بزايد مرگ ناگزير باشد و آنكه بميرد ناگزير بازآيد و بر آنچه ناگزيري است غم نشايد خورد!" و خيلي راحت ميگه كه بر فرض هم كه جان رو ميرنده بپنداريم پس بر چيزي كه ميراست غم نخور و اينكه قراره يه روزي بميره پس شما زحمتش رو بكش!... 2-مرحله ي بعد مرحله ايجاد رعب و وحشت و تنبيهه!:"اگر از شركت در اين جنگ سر باز زني ...از قوم خود و از شرف خود رو برتافته و مرتكب گناه خواهي شد و نام تو را در جهان همواره به بدي برند..." 3-مرحله ي سوم هم تشويق و ترغيبه:" اگر بميري راه بهشت به رويت باز شود!...و اگر پيروز گردي ملك اين جهان يابي...پس برخيز و دل بر جنگ بنه!" در سه مرحله خيلي منطقي و توجيه پذير مخصوصا براي اون زمان و مكان قهرمان رو وادار به جنگ و ريختن خون همنوع ميكنه...ميتونيد دقيقا بسنجيد با مكتب جهاد در اسلام! اينكه بريزيد و بكشيد و اگر زنده مونديد دنيا مال شماست و اگر كشته شدين شهيد ميشين و بهشت مال شما ميشه...جالبه كه تموم فرهنگ ها و تمدن هاي جنگجو و خونريز تاريخ براي ترغيب مردم عامي به جنگ و خونريزي كه هيچ سودي هم براشون نداره از يك زبان و شيوه ي مشترك استفاده ميكنن كه اين فقط نمونه اي بود...عجب موجوديه اين انسان!...
پ.ن.:قطعات گفته شده از گيتا از كتاب :"گيتا ، سرود خدايان –ترجمه ي محمد علي موحد –انتشارات خوارزمي" برداشته شده بود. |
|
|
|
آزادی(3)سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387آزادي و فرانتس كافكا: در راستاي بحث هاي پيشين اين مرتبه قطعه اي كوتاه از كافكا رو براي تحليل و تاويل انتخاب كردم كه ربط زيادي به موضوع ما داره...تو كتاب محاكمه فصلي هست به اسم "در كليسا" كه تو اين فصل داستان كوتاهي از زبان كشيش در پيشگفتار قانون براي شخص اصلي داستان خونده ميشه به اسم"جلو قانون"...اين رمان معرف حضور همه هست و اونايي هم كه نخوندنش خودشون بخونن ...من ديگه شرح داستان رو نميدم اما كل داستان رو تو همين داستان كوتاه جلو قانون خلاصه كرده: مردي براي ورود به قانون به جلوي در قانون ميرسه كه يه دربان ايستاده...دربان بهش اجازه ي ورود نميده و مرد اينقدر جلوي در قانون ميمونه كه پير ميشه و ميميره ... كافكا تو كل اين داستان قانون رو چيزي که حق انسان هاست و يه جورايي مترادف با رستگاري وآزادي ميدونه نه يه سري مقررات محدود و دست و پا گير و معتقده اين مقررات چهره ي بدل يافته ي قانونه كه باعث درجا زدن و نهايتا از بين رفتن انسان ها ميشه...مرد ميخواد به آزادي برسه و به درگاهش وارد ميشه اما اونجا يه دربان هست كه دقيقا مصداق قوانين و مقررات و محدوديت هاي دست و پا گير بشره...مرد از اون شخص تقاضاي ورود به قانون رو ميكنه و مرد ميگه فعلا نميتونه بهش راه بده شايد بعدا!...اما در همون اول راه درست رو هم در اختيارش ميزاره...راهي كه احتياج به مبارزه داره ...بهش ميگه اگه اينقدر برات جذابه بدون اجازه ي من وارد شو..."اما توجه كن كه من نيرومندم و من فروترين دربانم" با اين جمله مرد رو از مبارزه ميترسونه و شك رو تو دلش به وجود مياره...اينجا دقيقا به مبارزه اي كه با رسم و رسوم و آداب و مقررات سنتي و پوسيده در راه نيل به آزادي بايد انجام داد اشاره داره...اما مرد روستايي(روستايي رو براي نشون دادن آگاهي كم مرد به كار برده) قدرت اين مبارزه رو تو خودش نميبينه و صبر ميكنه...دربان طي سالها به حرفها و درد دل هاي مرد گوش ميده اما كوچكترين اهميتي براش نداره (بي توجهي جامعه به مشكلات و آلام شخصي انسان ها) و مرد روستايي شروع ميكنه به رشوه دادن به دربان ...و تموم دارايي هاش رو تك تك به دربان رشوه ميده اما دربان كاري براش انجام نميده و در جوابش فقط ميگه :"اين را فقط از آن جهت ميگيرم كه فكر نكني كاري را فرو گذاشته اي" و اشاره داره به از دست دادن تموم دارايي هاي معنوي انسان پشت سد رسوم و قوانين پوسيده و ايستا...و مرد روستايي اينقدر صبر ميكنه كه اين نگهبان اول (اولين و پست ترين پله ي مبارزه در راه آزادي) در نظرش به تنها سد بين اين شخص و آزادي بدل ميشه...مرد روستايي حتي از كك هاي يقه ي دربان هم تقاضا ميكنه كه با دربان صحبت كنن تا بزاره اين شخص به فانون برسه(فكر نكنم اين قسمت اصلا به تفسير نياز داشته باشه!)...مرد يواش يواش پير ميشه و كور ميشه و ناشنوا...و تموم چيزهايي كه تو اين سال ها ديده و تجربه كرده براش به صورت يه سوال مهم در مياد :"همه ميكوشند كه به قانون دست يابند اما چرا تا حالا كسي جز من به طلب ورود نيامده؟" و دربان جواب ميده :"چون هيچ كس نمي تواند از اينجا وارد شود و اين در تنها براي تو بود! الان ميروم و مي بندمش"... مردي كم آگاه براي رسيدن به آزادي كه حق همه ي انسان هاست تلاش ميكنه اما با ديدن اولين مانع جا ميزنه و ترجيح ميده پشت همين مانع اول بمونه تا روزي كه بتونه بدون مبارزه و زحمت وارد بشه و همه چيزش رو در اين راه از دست ميده و سعي ميكنه از هر راهي به غير از مبارزه از قبيل رشوه دادن و پيدا كردن آشنا هايي در سطح كك هاي يقه ي دربان به آزادي و خوشبختي برسه اما در نهايت پشت همون مانع اول پير ميشه و ميميره و در نهايت هم ميفهمه كه اين تنها راه شخصي اون بود و هر كس يك راه شخصي براي رسيدن به خوشبختي داره...اين ساده ترين و شايد عميق ترين تفسيريه كه ميشه از اين داستان كرد... دقيقا ترس از تنهايي ترس از مبارزه اي كه تو مبحث آزادي بيان شد تو رفتار و حركات مرد مشهوده... همين پناه آوردنش به دربان به عنوان كسي كه قراره آزاديش رو بهش بده در حالي كه آزادي رو ازش ميگيره دقيقا همون مفهوم معروف گريز از آزاديه...در نظر كافكا هم تنها راه رسيدن به آزادي داشتن آگاهي و قدم نهادن در راه مبارزه و تسليم نشدن به شرايط و قدرت هاي برتره... به كل داستان محاكمه هم كه نگاه كنيم ميبينيم يوزف به جاي انتخاب مبارزه و شوريدن در مقابل نظامي كه بيخودي محكوم و توقيفش كرده و در واقع باعث توقفش شده به هر راه احمقانه اي متوصل ميشه و در نهايت هم پشت همين مانع اول ميمونه و كشته ميشه... اين فصل يكي از معروف ترين آثار كافكا و يكي از درخشانترين داستان هاي كوتاه در ادبيات قرن بيستمه كه بارها به صورت جداگانه چاپ و ترجمه و تفسير شده... مبحث آزادي هنوز ادامه داره... |
|
|
|
آزادی(2)یکشنبه هفدهم شهریور 1387سر سپردگی: در قسمت قبل گفتیم وقتی انسان بدون در دست داشتن سلاح کارامد حامی برترش رو از دست میده و وارد دنیای بزرگ میشه یه احساس بی پناهی و ناامنی بهش دست میده که باعث میشه از آزادیش فرار کنه که تو این قسمت با هم مهمترین راه های فرار از آزادی رو بررسی میکنیم: 1-توصل به قدرت فرضی: تو این حالت که ساده ترین حالته انسان خودش رو به یه قدرت فرضی نامحدود و لایتناهی متصل میکنه و کلیه ی صفات و حالاتش رو در اختیار اون قدرت قرار میده و کل مشیت و تقدیرش رو هم گردن اون میندازه و با خالی شدن شونه اش از بار مسئولیت احساس خوشبختی و آرامش میکنه ... این جمله رو واقعا قبول دارم که : "آگاه باشید که با یاد خدا دل ها آرام میگیرد" چون با یاد این خدا مسئولیت از دوش انسان برداشته میشه و به دوش اون قدرت خودکامه میفته...انسان هر روز صفات و حالات و دارایی های بیشتری رو از خودش سلب میکنه و به این قدرت فرضی میده و در قبال به دست آوردن آرامش و اطمینان پوچ تر و پوچ تر میشه تا جایی که کل انسانیت خودش رو نفی میکنه ... بهترین مثال این حالت پرستش خدای خودکامه ی ادیان مختلفه که تو اونا همه چیز از انسان گرفته شده و به این موجود داده شده ... تو این دید انسان یه موجود پست و بیچاره ست که هیچ چیزش واقعی نیست و عقلش ناقصه و فقط با برنامه ی این خداست که میتونه زندگی بکنه و با کوچکترین لغزشی یا باید به قعر آتش سقوط بکنه یا تموم عمر با حس گناه و نادم و پشیمان زندگی کنه ... 2-توصل به قدرت عینی: این حالت هم دقیقا مثل حالت قبله با این تفاوت که این بار این قدرت قابل روئیته . توصل به دیکتاتور ها و شورشی ها و شاهان و رهبران و ... از این دسته ست که فکر نمیکنم با توجه به اوضاع جامعه ی مدرن ذره ای احتیاج به توضیح داشته باشه!... 3-توصل به قدرت مردم: در برخی حالات عکس موارد بالا اتفاق میفته یعنی یکی سردمدار میشه و بقیه به اون توصل میکنن و اون سردمدار با به دست آوردن آزادی و قدرت سرسپردگان اطرافش قدرت و امنیت میگیره و با وجود نیاز شدید به همین سرسپردگان بر اینها حکومت میکنه ... 4-توصل به جامعه: در اینجا قدرت برتری وجود نداره و اعضای جامعه با اتحادشون از هم نگه داری میکنن و به هم نون میرسونن و امنیت میدن ...این حالت شایع ترین حالت سرسپردگی در تاریخ بشریه ...واژه های موفقیت و عقل سلیم و اخلاق اجتماعی و قانون و مجازات و ... زاییده ی همین بیماری به شدت خطرناکه ...در این حالت انسان تمام خلاقیت و شعور فردی خودش رو از دست میده و به یه ماشین جهت برآورده کردن نیازهای جمع تبدیل میشه ... به این حالت زندگی گله ای و رمه ای هم گفته میشه... این 4 حالت مهمترین حالت های سرسپردگی بین انسان هاست... به عقیده ی فروم مجموع 3 حالت اول باعث به وجود اومدن ماژوخیسم(خود آزاری) و سادیسم(دیگر آزاری) میشه که منشا هردو همین سرسپردگی و فرار از آزادیه ( در مورد این دو پدیده شاید بعد به تفصیل صحت کردیم)... از مقاله ی بعد به بررسی این مفاهیم در آثار نویسندگان و شعرای بزرگ تاریخ میپردازیم... |
|
|
|
آزادی(1)سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
مقدمه: در بین موجودات زنده مقدار رشد و تکاملی که هر نوع باید در طول مدت عمرش بهش برسه از سیستم بدنی و روحی نوزادش مشخص میشه به این ترتیب که هر چقدر نوزاد پیشرفته تر و خودآگاه تر و کامل تر باشه احتیاج به رشد و تکامل کمتری داره و همین نشون دهنده ی اینه که اون موجود از لحاظ قدرت تکامل در سطح پایین تری قرار داره...اگر بین نوزاد تمام موجودات یه مقایسه انجام بدیم میبینیم که نوزاد انسان ناتوان ترین و ناکامل ترین و ناخودآگاه ترین نوزاده...از همینجا میشه نتیجه گرفت که انسان بالاترین قدرت تکامل و پیشرفت رو بین همه ی موجودات داره...فایده ی این تکامل و پیشرفت و فردیت و سعادت و ... برای انسان در نهایت رسیدن به آزادیه که مهمترین و دور دست ترین هدف انسان بوده و هست... به همین دلیل تو چند پست دنباله دار در مورد این هدف و آرزو بیشتر صحبت میکنیم. مفاهیم آزادی فردی: وقتی نوزاد انسان با اون حالت ضعیف و ناخودآگاهش به دنیا میاد کاملا به مراقبت و نگه داری احتیاج داره و این نگه داری معمولا توسط یک قدرت برتر به نام مادر و بعد پدر و بعد خونواده و احیانا فامیل انجام میگیره و کودک کاملا ناخودآگاه با توجه به این قدرت مافوق کاملا احساس رضایت میکنه و همین باعث وابستگی شدید به این قدرت میشه...تا وقتی که نوزاد دوران ناخودآگاهی رو طی میکنه این وابستگی مشکل ساز نمیشه و صد در صد هم لازمه...اما مشکل از زمانی شروع میشه که نوزاد پا به مرحله ی بعدی میزاره و به مرحله ی نیمه خودآگاهی و خودآگاهی میرسه و اینجاست که متوجه میشه وجودش چیزی جدا از وجود اون قدرت برتره و مجبوره زندگی و حالات و نفسانیاتش رو بدون کمک این قدرت اداره کنه و در دست بگیره (اولین خاطرات دوران کودکی ما معمولا از همین زمان در ذهن ما شکل گرفته) در این حالته که ترس از گسسته شدن این ارتباط و وابستگی به سراغش میاد و یه آزار مداوم رو براش میسازه...اینجاست که انسان با اولین مفهوم آزادی فردی آشنا میشه : آزادی و رهایی از اون قدرت برتر و حامی ... این آزادی همیشه بار منفی داره و معمولا برای انسان خیلی تلخ و وحشت انگیز و توام با احساس تنهای شدیده...تقریبا بعد از احساس چنین آزادی ایه که انسان وارد مرحله ی آموزش و یادگیری و تربیت میشه...این مرحله مهمترین و سرنوشت ساز ترین مرحله از زندگی بشره چون دو حالت براش بوجود میاد که سرنوشتش رو تعیین میکنه: 1-این آموزش و پرورش به صورت نارس و ناکامل و غالبا اشتباه انجام میگیره و فرد به اون استقلال فکری و فردی و آگاهی کامل نمیرسه و به همین دلیل دچار ناتوانی در اداره ی احساسات و عواطف و مسیر زندگی میشه و کمبود اون قدرت برتر اولیه رو حس میکنه و در صدد برگشت به اون وابستگی و تحت پوشش قرار گرفتن برمیاد که میتونه به صورت برگشت به سمت خونواده و مخصوصا مادر باشه(این چیزیه که فروید بهش میگه میل نزدیکی با محارم یا عقده ی ادیپ) میتونه پناه بردن به یه قدرت مطلق فرضی و خودکامه و اجرای اوامر و دستوراتش باشه در ازای آرامش و امنیتی که از این موجود فرضی میگیره(مثل خدای یهود و اسلام یا عوامل طبیعت یا بت های گوناگون بی جان) میتونه به قدرت های جاندار و دیکتاتور زنده پناه ببره و در ازای اهدای آرامش و خوراک و امنیت آزادیش رو در اختیار اراده ی این اشخاص بزاره(مثل احزاب و گروه های مختلف سرسپرده به قدرت های جنایتکار و دیکتاتور از جمله نازی ها) میتونه با جمع کردن یه عده ای دور خودش و استفاده از اراده و آزادی و قدرت اونا خودش به قدرت برسه و در مقابل نا امنی دنیای بیرون مقاومت کنه (مثل تموم دیکتاتور ها و جنایتکار های گروهی دنیا) میتونه به جامعه و قدرت اون پناه ببره و در ازای همرنگ شدن و همسان شدن با کل اجتماع امنیت و خوراک و آرامش به دست بیاره و به اصطلاح گله ای زندگی کنه یا به پول و ثروت و سرمایه و... پناه ببره که در تمام این موارد به یه موجود مریض و ناکامل و محتاج تبدیل میشه که آزادی و استقلال و فردیتش رو به امنیت و خوراک میفروشه...(تقریبا از هر 10 نفر 9 نفر در جامعه امروزی انسان از این دسته ست) 2-آموزش درست و کامل و دور از علایق و وابستگی ها و در شرایط سخت و محتاج به قدرت و مبارزه انجام میگیره و فرد بعد از گذر از مرحله ی ترس عمیق و ناامنی ناشی از نبود قدرت حامی به مرحله ی شکوفایی استعداد ها و عواطف میرسه و خودش به یه قدرت درونی تبدیل میشه که امنیت و آرامش رو از درون خودش میگیره و دیگه احتیاجی به فروش آزادی خودش یا خریدن آزادی دیگران نداره ... این مرحله از استقلال دومین مرحله از آزادیه که بشر تجربه میکنه و هدف نهایی بشر هم همین استقلال و آزادی و رسیدن به فردیت محضه که دفعتا و ندرتا بین انسان ها پیش میاد و انسان هایی که به این نوع آزادی تمام و کمال دست پیدا میکنند قهرمان های بشری اند(مسیح ، بودا ، مولانا ، شمس ، اسپینوزا و...همه از این دسته اند)... خوب این از مفاهیم آزادی فردی ... تو پست بعد به بررسی دقیق حالت اول این مقاله یعنی فرار از همون آزادی اولیه و سرسپردگی میپردازیم... پ.ن.: منابع این مقالات پی در پی رو در بخش آخر ذکر میکنم. |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا




