![]() |
|
![]() |
|
|
لذت متن ...یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 |
|
|
|
کلاس های داستان نویسی؟چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
مبحثی که چند وقته فکر من رو به خودش مشغول کرده نگاه تکنیکی و صنعتی در امر نویسندگیه. اینکه روش یا روش هایی به صورت "فن" آموخته میشن و بعد قراره که حس و احساسات و فلسفه ی شخص نویسنده در این قالب ها ریخته بشن و به دست خواننده برسن. دقیقا مثل اینکه یک سری کیسه انتخاب کنیم و اشیا رو توش بذاریم و دست طرف مقابل بدیم(تعبیر از هایدگره). خیلی وقته به این قضیه فکر می کنم که این مطلب چقدر درسته؟ چقدر به نویسنده برای بیان افکارش(در صورت وجود فکر و فلسفه ای) کمک می کنه؟ کلا به نظرم نه تنها تکنیک چیز بدی نیست بلکه خیلی هم می تونه مفید باشه اما نگاه تکنیکی به همون اندازه خطرناک و مضره... کلاس های نویسندگی تشکیل میشه و نویسنده ی آینده! سر این کلاس ها حاضر میشه و تکنیک یاد می گیره تا بتونه داستان بنویسه... اما این داستان یعنی چی؟ سفسطه ی جالبی که در این مورد به کار میره اینه که نویسنده کسیه که از یه اتفاق بسیار ساده هم یک داستان خوب خلق کنه! اما آیا واقعا این حرف درسته؟ بهتر نیست بگیم این یه دید کاملا تکنولوژی زده و صنعتی به نویسندگیه؟ آیا این حذف شاعرانگی نیست؟ آیا راه اصلی این نیست که نویسنده در ابتدا در لحظه ای استثنایی حقیقتی ورای وجود شخصی ش رو کشف کنه و بعد سعی کنه این حقیقت رو بیان کنه؟ آیا این درست نیست که هر چقدر عالم نویسنده گشاده تر و باز تر باشه، هر چقدر نویسنده در فراخ کردن عالمش تلاش کرده باشه امکان کشف حقیقت بیشتره؟ آیا نمیشه گفت که این جدایی صورت از محتوا (که دست آورد فجیع جدایی سوژه و ابژه در مدرنیته ست) یه جورایی برای داستان نویسی بسیار گرون تموم میشه؟ آیا این امکان نیست که حقیقتی که توسط نویسنده کشف میشه بهتره که به همون شکل به نظر خواننده برسه و انتقال داده بشه؟ آیا حقیقت شکل ابراز و حضور خودش رو خودش به دست نمیده؟ آیا لازمه که حقیقت در قالب های از پیش تعیین شده ریخته بشه؟ جومپا لاهیری رو در نظر بگیرید. ریموند کارور رو هم. اکثر مدرسین داستان اینها رو مثال می زنن که از کلاس های نویسندگی در اومدن و نویسنده های بسیار بزرگی شدن! ولی آیا واقعا هستن؟ آیا کارور و داستان هاش، هر چقدر هم تکنیکی و فنی توان برابری با یک خط از نویسندگانی مثل کافکا و داستایفسکی و تولستوی و بورخس و ... رو دارن؟ آیا مدرسین داستان در این سطح هستن که هنر تدریس کنن؟ آیا اصلا هنر قابل تدریسه؟ تا حالا نظرات کافکا و بورخس رو در مصاحبه هاشون مورد دقت قرار دادید؟ آیا توجه کردید که چه دید بسیار سطح بالا و فراخی نسبت به دنیای اطرافشون و زندگی و انسان و اسطوره و حقیقت و وجود دارن؟ آیا توجه کردید چقدر حرف های تکنیکی تو مصاحبه هاشون کم پیدا میشه؟ توجه کردید که چقدر ساختار ذهنی این نوع نویسنده ها شبیه به فلاسفه ست؟ آیا با خوندن "گفتگو با کافکا" اثر گوستاو یانوش فکر نمی کنید متنی از میشل فوکو می خونید؟ آیا به مصاحبه های امثال لاهیری و کارور توجه کردید؟ به نظرم که خیلی حال به هم زن میاد. ادعاهای گزاف تکنیکی از انسان هایی که توهم متفکر بودن دارن... دریغ از یه جمله ی متفکرانه یا نزدیک به حقیقت. به نظرم این نحوه ی نگاه به داستان و کلا به هنر باعث میشه که اصل قضیه فراموش بشه ... داستان ها هر روز تکنیکی تر میشن اما به همون اندازه هم قالبی تر... کشته شدن یک مگس!!! به یک روایت غیر خطی میره و به یک داستان خوب تبدیل میشه!!! اما آیا واقعا یه همچین مضمونی داستان خوبی میسازه؟ یه لحظه چشماتون رو ببندید و داستایفسکی یا کافکا یا هسه یا ... رو سر کلاس نویسندگی تصور کنید! آیا شکل و تکنیک در خلال گفتگو و مکالمه با حقیقت شکل بگیره و درونی بشه بهتر نیست؟ آیا تکنیک نسبت به ما و هنر، دم – دستی باشه (به این معنا که زمان استفاده اصلا بهش فکر نکنیم و ازش آگاه نباشیم مثل استفاده از بر فرض یک موبایل هنگامی که مشغول صحبت کردنیم. اصطلاح دم – دستی و تعبیرش از هایدگره) بهتر نیست تا اینکه تو – دستی (به این معنا که به عنوان عین آگاهی و ابژه در بیاد و در هنگام استفاده بهش فکر کنیم و آگاهانه به بستر هنر ببریمش – به شرح ایضا) ؟ سوال اصلا این نیست که آیا کلاس نویسندگی نویسنده میسازه یا نه؟ که این سوال بسیار نخ نما و پوسیده ست. من پام رو اونطرف گذاشتم و میگم کلاس نویسندگی اصلا به نویسنده شدن کمک می کنه؟ آیا دید نویسنده رو خراب نمی کنه؟ آیا شکل های بدیع و تازه ی انکشاف خقیقت بر هنرمند رو به شکل های نخ نما و آکادمیک تبدیل نمی کنه؟ آیا نویسنده ی کلاس رفته و تکنیک آموخته چشم خودش رو روی محتوای داستان نمی بنده؟ جواب شما هر چی که هست، نظر من اینه که فراموشی فلسفه و روانکاوی و نحوه ی تفکر انسانی نویسنده ها رو با خلا درون مواجه کرده و همین باعث روی آوردن به یادگیری تکنیک و جایگزینی دید تکنیکی به جای دید فلسفی شده... این امر در ذره ذره ی دنیای مدرن اتفاق افتاده ... به سوی بیرونی شدن همه چیز و درون هایی خالی همچون جیب الیور تویست! باید بذاریم که زمان تصمیم بگیره... کارور و لاهیری ماندگار تر میشن یا کافکا و داستایفسکی و بورخس؟ ... البته از همین حالا هم جواب معلومه ... در نهایت کلاس نویسندگی نه تنها نویسنده نمیسازه بلکه حتی به نویسنده شدن هم کمک نمی کنه... تازه شاید باعث القای دید تکنیکی و خراب شدن ذوق هنری نویسنده هم بشه (کمااینکه در بهترین نمونه های داستان نویس های کلاس رفته هم مشاهده میشه) ... البته داشتن دانش نسبت به ساختار داستان که تموم نویسنده های بزرگ دنیا ازش برخوردارن بسیار بسیار متفاوته با دید تکنیکی و حقنه شدن این دانش به نویسنده های جوان و تمرین های اجباری! از حرفام این مدلی برداشت نکنید که هر کس باید بپره وسط و داستان بنویسه ... اما این آگاهی از قالب و سبک و تکنیک باید در تجربه و در خلال نوشتن و هماهنگ با حقیقتی که به نویسنده مکشوف میشه (اگر بشه) شکل بگیره و به دست بیاد نه با تدریس استاد گرامی داستان نویسی!!! از اون مزخرف تر کلاس شعر و شاعریه!!! دیگه این یکی اصلا ارزش صحبت کردن هم نداره ... تصور کنید شاملو و یا حافظ رو می بردن سر کلاس شاعری!!! تا نظر شما چی باشه؟ |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا




