تبليغاتX
ذهن زیبا





...

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

سال نو ...

 
 


خداحافظ کافکا !

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

به نظر میاد فرانتس کافکا خوشبختانه یواش یواش داره از "مد" میفته ...

حدس می زنم نفر بعدی که قراره ... ییده بشه ! ماریو بارگاس یوسا ی گرامیه که زمزمه ها از روی کار اومدنش به عنوان نماد تحصیلکردگی و کتابخونی و روشنفکری و ... خبر میدن ...

به هر حال ... خوش حالم که کافکا که از ولنتاین های ما ایرانی ها کنار گذاشته میشه ...

حداقل این جوزف کنراد بینوا مد می شد که 4 تا ترجمه ی خوب ازش بخونیم! مردیم بسکه pdf خوندیم و به جایی نرسیدیم ...

 
 


نوبل نبردگان ادبیات!

سه شنبه بیستم اسفند 1387

با نگاه اجمالی به تاریخ نوبل ادبیات، آدم یه جورایی مجبوره که تعجب کنه! اونم به شدت! وقتی میبینی نویسنده های بسیار بزرگی که باید گفت ادبیات داستانی مدرن رو اینا ساختن نوبل نگرفتن! یه نگاهی به بعضی از مهمترین هاشون بندازیم:

1- لئون تولستوی:

چیزی هم میشه گفت؟ فقط یه جمله:"اگر لئون تولستوی نوبل ادبی نبره کی ببره؟!" آکادمی علوم سوئد 8 سال فرصت داشت تا به این نویسنده ی نابغه نوبل بده اما به دلایل سیاسی و محافظه کاری بیش از حد چنین کاری نکرد...

2- جیمز جویس:

خالق شاهکار هایی مثل "اولیس" و "رستاخیز فینگان ها" و "دوبلینی ها" و ... اکثر دست اندر کاران ادبیات داستانی معتقدند که این نویسنده توانا ترین نویسنده ی قرن بیستمه ... و واقعا هم باید اعتراف کرد که هست... از نثر بی نظیر گرفته تا تلمیحات عالی و طرح های خیلی خوب همه و همه باعث میشه که ایمان بیاریم نوبل اشتباه کرده ...

3- فرانتس کافکا :

این بار اشتباه با آکادمی نبوده ... کافکا بعد از مرگش معروف شد.

4- مارسل پروست :

از بزرگترین رمان نویسان تاریخ و خالق "در جستجوی زمان از دست رفته" ... این بار هم آکادمی مقصر نیست... شاهکار پروست بعد از مرگش به صورت کامل منتشر شد...

5- هنریک ایبسن :

دوباره محافظه کاری و اعمال سلیقه ی شخصی... کمتر کسی هست که معترف نباشه بعد از شکسپیر، ایبسن بزرگترین نمایشنامه نویس دنیاست...

6- ویرجینیا ولف :

شاهکار های خوبی داره که خوب باید گفت که لیاقت نوبل رو دارند... حالا چرا نبرده من نمیدونم ...

7- خورخه لوئیس بورخس :

آکادمی علوم معتقد بودند که این مرد بی دلیل معروف شده! ... به نظرم گاهی اشتباهات، خیلی خیلی فاحش میشن... بورخس هم قربانی محافظه کاری شد... چون طرفدار و ستایشگر پینوشه بود.

8- آنتون چخوف :

دیگه وقتی به ایبسن جایزه نمیدن لابد چخوف هم نباید ببره دیگه!...

9- برتولت برشت :

فقط برای داستان یک صفحه ایه "تمهیداتی علیه زور" هم حقش بود که نوبل ببره!!! بگذریم از داستان ها و اشعار و نمایشنامه های بی نظیرش... محافظه کاری تا چه حد؟

10- جوزف کنراد :

گرچه این نویسنده ی بی نظیر در ایران معروف نیست اما یکی از بهترین رمان نویسان انگلیسی زبانه ... تو نوشتن رمان های روانشناختی نظیر نداره ... شاید دور گیری و بی اعتنایی اشرفیش نسبت به دنیای اطرافش باعث شد خیلی در چشم اعضای آکادمی نمایان نشه وگرنه مسلما استحقاق گرفتن نوبل رو داشت...


اسامی دیگه هم مثل: آگوست استریندبرگ، امیل زولا، گراهام گرین و ... دیده میشن که البته در صورت جایزه نبردن اون ده نفر بالایی نباید انتظار داشت که اینا ببرن!!


پ.ن.: با هر کدوم بشه کنار اومد و دلایل آکادمی موجه باشه با تولستوی و جویس نمیشه کنار اومد!!! اجحاف در این سطح امکان نداره...


پ.ن.: رد پای محافظه کاری بد جور مشهود و معلومه!!! اکثر اینا مخالفان سیاسی بودن... با توجه به این مطلب و در کنار نبودن ترجمه ی سوئدی خوب از آثار شاملو میشه نوبل نبردن این شاعر عالی رو هم توجیه کرد ...


 
 


مردی که باد می ساخت ...

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی ...

سعدی


1.

و به دشت بی آب و علف رسید،

مردی که باد می ساخت ...

اسبش را کمی آن طرف تر، آنسوی زمین رها کرده بود ...

به دنبال کمی آب بهر باد ساختن، فرسنگ ها دشت پیموده بود ...

2.

صدای بی پژواک سنگ هایی که می انداخت، ندای خشکی چاه بود ...

سرخ و سنگین از خونی که در صورتش راه می رفت، در چاه خم شده بود ...

ناباوری، امید، شوق ...

از پی سنگ ها روان شد تا خود ببیند آنچه صدا برایش آورده بود ...

3.

پاره پاره در ته چاه خشک، تیغ بر رگ خود کشید...

از خون گرم، آخرین باد را ساخت،

مردی که باد می ساخت ...

 
 


تجربه ی دینی و فیزیک مغز ...

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

مرگ تدریجی یک رویا:


1.

نورمن گش ویند:

در سال 1975 در بیمارستان ارتشی بوستون نوعی صرع را گزارش میکند که مبتلایان به آن دچار حمله های ناگهانی و شدید می شوند. علت این صرع را درست عمل نکردن الکتریکی گیجگاه ها در کنار گوش ها می داند و عنوان می کند که مبتلایان، تجربه های قوی دینی و وحی را گزارش می کنند ... او و همکارانش فرضیه ای می دهند که ممکن است تجربه های قوی دینی با طوفان های الکتریکی گیجگاه مرتبط باشد.


2.

وی. اس. راماچاندران:

نوروساینتیست مشهور دانشگاه کالیفرنیا این فرضیه را پی می گیرد و بر روی تعدادی مبتلا به صرع و نارسایی لوب گیجگاهی آزمایشی را انجام می دهد. آزمایش بدین صورت است که به هر شخص تعدادی کلمه داده می شود و تاثیر این کلمات در تحریک لوب گیجگاهی اندازه گیری می شود. نتایج شگفت انگیز است:


انسان های عادی:

کلمات خنثی: تحریک ناچیز

کلمات دینی: تحریک ناچیز

کلمات جنسی: تحریک زیاد


افراد مبتلا به صرع لوب گیجگاهی:

کلمات خنثی: تحریک ناچیز

کلمات جنسی: تحریک ناچیز

کلمات دینی: تحریک زیاد


در سال 1998 ، راماچاندران یک روز صبح به نشریه می رود و این نتایج را در کتابی با نام "خیالات خدا" چاپ می کند، او از جلد سیاه و قرمز کتاب و عنوان عجیب و زبری کاغذهای آن لذت می برد. وی پایه گذار رشته ی جدیدی به نام نوروتئولوژی یا زیست شناسی الهیات می شود.


3.

مایکل پرسینگر:

در یک بعد از ظهر بارانی، در حالیکه دستش را روی گیجگاهش گذاشته و بوی تند قهوه را استشمام می کند، با خود می اندیشد که اگر تجارب دینی با نارسایی لوب گیجگاهی مربوط است پس باید با تحریک لوب گیجگاهی به نتایجی مشابه دست یافت. کلاهی اختراع میکند که جریانات الکتریکی را روی لوب گیجگاهی راست و چپ مغر متمرکز می کند. فردی روی صندلی آزمایشگاه می نشیند. کلاه را روی سرش میگذراند. درد شدیدی در گیجگاهش احساس میکند. همه جا تاریک و بارانی می شود و مردی با دوبال سفید بر وی ظاهر می شود. به او چیزی در مورد ستاره ی داوود می گوید و می رود. تحریک قطع شده است. 80 در صد از افرادی که مورد آزمایش قرار می گیرند یک تجربه ی دینی قوی از قبیل شنیدن و دریافت وحی یا دیدن پیامبر یا فرشته ای را گزارش می کنند. این افراد از هدف آزمایش اطلاعی نداشتند. پرسینگر نظریه ای می دهد که طبق آن باور به خدا و وحی را ناشی از فعالیت نامتعارف مغر می داند ... او همین تاثیر ها را با یک سری مواد شیمیایی هم می گیرد و بیشتر به نظریه ی خود اعتقاد پیدا میکند که تجربه ی دینی یک فعالیت ساده ی مغزیست. کلاهی که وی اختراع کرده به کلاهخود خدا مشهور می شود.


4.

ریچارد داوکینز:

زیست شناس مشهور به "بی خدا" در سال 2003 برای آزمایش کلاهخود خدا دعوت می شود. روی صندلی می نشیند. به دختر 10 ساله اش فکر میکند و شروع تحریکات مغزی را حس میکند... برایش بسیار شبیه به تاثیر داروهای مخدری ست که در جوانی مصرف می کرده. بعد از چهل دقیقه تحریک اعلام میکند که چیزی ندیده و فقط کمی سرگیجه داشته است ... پس از آزمایش روی لوب گیجگاهی این نابغه معلوم می شود که تحریک پذیری مغز وی نصف تحریک پذیری مغز یک انسان عادی ست ... پرسینگر اعلام می کند که دینداری و تجربه ی دینی استعدادیست ...


5.

اندرو نیوبرگ:

در سال 2003 آزمایشی دقیقا در خلاف جهت آزمایش پرسینگر انجام میدهد. بدن معنا که در حال انجام اعمال دینی تحریکات مغز را کنترل می کند تا بفهمد باور دینی به غیر از لوب گیجگاهی کدام قسمت های مغز را تحریک میکند... آزمایش روی تعدادی راهبه ی مسیحی انجام می شود و نتایج در سال 2006 اعلام می گردد: لوب آهیانه ای که کنترل مکان و زمان و منطق را در مغر عهده دار است به شدت تحت تاثیر تجربه ی دینی قرار دارد. نیوبرگ اعلام میکند که با هر چه بیشتر انجام دادن فعالیت های دینی و داشتن تجربه های دینی لوب آهیانه ای بیشتر از کار می افتد و در نهایت خود، کاملا متوقف می شود که نتیجه ی آن از خودبیگانگی کامل است ...


6.

در سال 2006 کتاب معروف پندار خدا توسط ریچارد داوکینز به چاپ می رسد... این کتاب در نسخه هایی محدود به زبان فارسی هم ترجمه شده است ... دیری نخواهد گذشت که طوماری بزرگ در هم پیچیده خواهد شد.


پایان

 
 


می اندیشم، پس هستم؟!

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

گاهی وقت ها، مخصوصا تو جامعه ی ما دیده میشه که یه جمله یا یه عبارت از یه متفکر یا فیلسوف "مد" میشه و ملت بدون در نظر گرفتن مورد استفاده و هدف اصلی فیلسوف و جایگاه این جمله در فلسفه ش به هر کی و هر جا می رسن استفاده میکنن و لذتش رو می برن... بعد هم این رو نشانه ی مطالعه ی بالا و شناخت افکار فیلسوف بیچاره میدونن! از این دسته اند: "به دنبال زنان می روی؟ شلاق را فراموش نکن" از نیچه یا "اگر خدا نبود، همه چیز مجاز بود" از داستایفسکی و ... این مرتبه می خوام در مورد "می اندیشم، پس هستم" از فیلسوف فرانسوی و پدر فلسفه ی مدرن رنه دکارت حرف بزنم...


این جمله که به برهان کوگیتو (یعنی می اندیشم به زبان لاتین) معروفه در مملکت ما به عنوان نشان و نماد روشنفکری و یا حتی کار فکری استفاده میشه... هر کس که میخواد مقاله ای بنویسه یا فکر میکنه که داره کار روشنفکری یا کار فکری انجام میده لاجرم! اولش باید حتما این جمله رو بنویسه ... مخصوصا فعالان سیاسی دیگه پوست این جمله یا به قول اهل فلسفه برهان رو بردن!!! در حالیکه بعد از توضیحات من متوجه خواهید شد حتی یک نفرشون هم معنی درست این جمله رو نمیدونن و در نتیجه اصلا با فلسفه ی دکارت آشنا نیستن و گرنه به کار نمی بردن..

.

حقیقت اینه که در متن فلسفه ی دکارت این "می اندیشم" و کلا اندیشه اصلا ربطی به اون اندیشه ی انتزاعی و کار فکری مثل فلسفه بافی و نویسندگی و مبارزه ی سیاسی نداره! شاید اصلا اندیشیدن در این مورد یه ترجمه ی غلطه که رواج پیدا کرده و نمیشه کاریش کرد...

دکارت میاد یه فرض خیلی معروف به اسم شیطان خبیث تو فلسفه ارائه میده : میگه فرض کنید که شما فقط یه مغز هستید در دست یه شیطان توانا اما خبیث... و هیچ کدوم از این حالا روزمره و افکار و حرکت ها واقعی نیست بلکه اون شیطان دستور دیدن این هارو به مغز میده... مثلا الان که دارین به مانیتور نگاه میکنید در واقع نه مانیتوری وجود داره و نه نوشته ای و نه حتی شمایی!!! اینا همه توهم هاییه که به دست اون شیطان به مغز شما فرستاده میشه و شما فقط توهم واقعیت دارید... در نتیجه ی این فرض باید به همه چیز شک کرد... حتی به مطالبی که از پیش آموخته شدن... و در نتیجه باید همه رو دور ریخت... اینجاست که دکارت میگه اگر یه همچین فرضی درست باشه در نتیجه یا من وجود ندارم و یه گیرنده ام یا باید چیزی باشه که وجود من رو به عنوان "من" ثابت کنه و بشه بهش اعتماد کرد...


بعد میاد درونش رو نگاه میکنه میبینه اگر همه ی اینها توهم شیطان خبیث باشه به هر حال یه چیزی هست که به این توهم جواب میده... اگر ما به تمام جهان بیرون و آموخته ها شک داریم محاله که به دیدن این توهمات و احساس های غم و شادی و ... که ناشی از توهماته شک داشته باشیم ... در نتیجه یه ذهنی وجود داره که توهمات شیطان خبیث رو دریافت میکنه و پاسخ میده ... در نتیجه دکارت استدلال میکنه که "می اندیشم، پس هستم" در واقع یعنی "حس می کنم، پس هستم" و این نوع اندیشه یعنی در واقع مجموع احساسات و عواطف و پاسخ های مغزی به توهمات بیرون که هیچ ربطی به کار فکری و فلسفه بافی و اندیشه ی انتزاعی و در نتیجه روشنفکری نداره ... و ملتی که از این جمله استفاده میکنن ناخودآگاه دارن به یه برهان بدیهی اشاره میکنن که "چون احساس میکنم پس هستم" در حالیکه فکر میکنن چه حرف فلسفی وحشتناک و روشنفکرانه ای میزنن... این جماعت یا نمیدونن یا یادشون رفته که دکارت یه مسیحی مخلص و خداپرست بود و اصلا مشکلی با دنیای بیرون از خودش نداشت که بخواد از این جمله های انقلابی بگه... این فقط یه برهان ساده ست برای اثبات وجود ذهن از راه درک احساسات و پاسخ ها ...

 
 


مولانای مرتجع!

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

دیشب با یه به اصطلاح دکتر! صحبت می کردم ( میگم به اصطلاح چون معتقدم قراره که تحصیلات دانشگاهی اول به انسان یه دید و ذهن باز بده... اگر به کسی میگن مهندس یا دکتر بیشتر به خاطر اون دید علمی و توانایی تحلیلشه نه مطالبی که تو هر کتابی نوشته و میشه به راحتی یادشون گرفت. و این شخص متاسفانه از این دید هیچ بهره ای نبرده بود و به همین دلیله که میگم "به اصطلاح"). یه چیزایی گفت که من رو راغب کرد که این پست رو بنویسم...

ایشون در یه حمله ی گاز انبری به مرحوم مولانا فرمودند که : "مولوی از نظر عقاید یه مرتجع احمقه" !

چند مسئله که ایشون و اکثر غیر حرفه ای هایی که تازه به دنیای کتاب و فلسفه و بی دینی و این مطالب رسیدن در نظر نمی گیرن به قرار زیره:


1- هیچ وقت یک هنرمند رو از روی عقایدش قضاوت نمی کنن. معمولا این نحوه ی بیان هنری و تکنیک و ساختاره که یه هنرمند رو متمایز میکنه... هیچکس نمی گه مادیگیلیانی چه انسان ضد اخلاق و بی تربیتیه!!! که این همه زن برهنه تو تابلوهاش کشیده! میگن نقاش خیلی خوبیه چون نحوه ی بیان هنریش بی نظیره ... قضاوت در مورد ونگوگ با توجه به اینکه اهل ارتباط جنسی شدید بوده یه کار کاملا غیر حرفه ای و آماتوره ..

.

2- برای نظر دادن راجع به تفکر یه متفکر و فیلسوف باید سیر تحول و تطور فکر و شخصیتش رو در نظر بگیریم. کاری که تازه کتاب خوان ها اصلا اهمیتی بهش نمیدن ... می بینیم که هر روز کتاب هایی چاپ میشه با این عناوین :


سخنان بزرگان.

گزین گویه های نیچه.

سخنان حکمی دکارت.

سخنان زیبای شکسپیر و شیلر و مولیر و ...


و با کمال تعجب خیلی هم طرفدار داره که بیشتر همین قشر تازه کتابخون شده هم خریدار این نوع نوشته هان ... بدون اینکه در نظر بگیرن یه همچین کتاب ها و قضاوت هایی اصلا سیر تکامل و تحول تفکر اون فیلسوف یا ادیب رو در نظر نمی گیره...

این قضاوت های دم دستی و ناشی از نا آگاهی هم همینطوره... مولوی مرتجع بود!!! ابن سینا خشک مغز بود!!! خیام ملحد و کافر بود!!! حافظ یه زن باز حرفه ای بود!!! و ... در حالیکه باید حداقل چندین سال روی کارهای اینا و زندگیشون مطالعه کنی تا بشه راجع بهشون نظر داد...

مولانایی که در اویل عمر فکری خودش تفسیر قران رو با شعر می نوشت و بعدها تبدیل به مثنوی شد و استاد دینی و ادبی بزرگی محسوب می شد پس از برخورد با شمس کارش به جایی رسید که میگفت:


آنان که طلبکار خدایید، خدایید

بیرون ز شما نیست، شمایید، شمایید...


خوب الان باید گفت مولانا یه مرتجع دینی و در عین حال کافر بود!!! که میشه اجتماع نقیضین ...

در مورد بقیه هم همینطور ... ناصر خسرو چطور از طراری به ادبیات رسید یا ابن سینای به قول خیلی ها خشک مغز به نظر همدوره ای های خودش از فرط خوردن شراب یا نظریات عجیب فلسفیش یه کافر حساب می شد. تا جایی که مجبور شد بگه:


کفر چو منی گزاف و آسان نبود

محکم تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آنهم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود!


خیامی که حج می رفت و نوروز نامه می نوشت چطور شد که اشعار الحادی گفت یا بر عکس و ... باید همه ی اینا رو سنجید بعد نظر داد. اونایی که میگن فروید همه چیز رو تو جنسیت میبینه در مورد "ورای اصل لذت" چی دارن بگن که توش غریزه ی مرگ رو معرفی میکنه؟ این نوع نظر دادن ها فقط ناشی از نا آگاهی از سیر تحول فکریه یه متفکر یا شاعره ...


3- برای نظر دادن در مورد هنر یا حتی طرز تفکر یه شخص باید یه مینیمم سوادی داشت... مثلا کسی که در مورد مولانا نظر میده باید قران رو بشناسه... افلاطون رو بشناسه... اسطوره ها رو بشناسه... چند شاعر عرب رو بشناسه و از طرفی باید به قواعد شعر و نثر مثل مجاز و تشبیه و استعاره و واج آرایی و فرم شعری و قافیه و وزن و ... مسلط باشه... چه دلیلی هست که کسی که از هیچ کدوم از اینا آگاهی کاملی نداره و حتی نمیتونه تو حرف زدن روزمره ش یه سری قواعد دستوری رو رعایت کنه به خودش اجازه میده که راجع به یه شاعر یا متفکر نظر بده؟

کسانی هستن که در مورد میشل فوکو نظر میدن... وقتی ازشون میپرسی دکارت خوندی؟ میگه نه! میپرسی کانت خوندی؟ میگه نه و ... بعد هم میگه من با فلسفه ی مدرن کاری ندارم بحث من فلسفه ی پست مدرنه!!! خوب دوست عزیز تو که کانت و هگل و نیچه نخوندی که خوب اصلا نمی فهمی فوکو چی میگه که بخوای در موردش نظر بدی!!! طرف من حتی نمی دونست که پائولو کوئیلو کیمیاگر رو از مولوی دزدیده( بحث از همینجا شروع شد) بعد تند و تند کوئیلو رو تکفیر می کرد!!! خوب چرا؟ درسته که کوئیلو نویسنده ی خیلی بدیه و واقعا ضعف ایده داره چون معمولا ایده هاش دزدی از آب در میاد اما شما که نه قواعد داستان نویسی رو بلدی نه میدونی ایده هاش دزدیه چرا به خاطر همرنگ شدن با یه سری منتقد و کتابخونده میگی که کوئیلو بده؟

یه مقدار سواد و درک برای نظر دادن لازمه که متاسفانه این قشر تازه کتابخون به شدت ازش محرومن...


4- یه جمله ی معروفی اسپینوزا میگه که بعدها پایه ی یکی از نظریات فروید به اسم فرافکنی شد.:

"چیزی که پولوس در مورد پطروس می گوید، بیشتر در مورد خودش صدق می کند"

و فروید از اینجا فرافکنی رو پایه گذاری کرد که هر کس چیزهای بدی رو که درون خودش هست به دیگران نسبت میده تا از شرشون راحت بشه و در جمله ی "مولوی یه مرتجع احمقه" دقیقا دو کلمه ی آخر فرافکنی بود... لطفا سعی کنید با بدی های درونتون کنار بیاید که لازم نباشه روی سر یه سری هنرمند و دانشمند استفراغش کنید. من تو بحث با این آدم فهمیدم که مرتجع تر از ایشون کم پیدا میشه... و خیلی برام جالب بود که بالاخره روی یکی دیگه بالا آوردش.

..

5- در نهایت اینکه تازه کتابخون بودن چیز بدی نیست و ما همه یه زمانی تازه کتابخون بودیم... البته برای خود من این دوره تو دبستان بود که عاشق شاهنامه و مثنوی بودم... این ادعاهای بیخود و نظرات دور از آگاهی و خود بزرگ پنداری تازه کتابخون هاست که مشکل درست میکنه و حال آدم رو به هم میزنه... من گفتم که در زمان دبستان کتابخون شدم برای اینکه بگم اون زمان اصلا نمیتونستم ادعایی داشته باشم و حرف بی ربطی راجع به کسی بزنم ... این مشکل بیشتر در مورد کسانی پیش میاد که تازه کتابخون شدشون در سنین بالا رخ میده ... برای یه فرد سی ساله سخته که بخواد قبول کنه چیز زیادی نمیدونه ...


پ.ن.: این دکتر یه نمونه ی نوعی بود که من مثال زدم وگرنه فراوانند اینگونه اشخاص...


پ.ن.: نسبت بین وبلاگ ما با وبلاگ های مینیمالیست ها نسبت بین رمان با داستان کوتاهه... دیگه کی تو این دوره و زمونه رمان میخونه؟؟؟ ( این پدیده رو که برای اولین بار در تاریخ در جمله ی اخیر نمایان شد "خود انتقادی" نامگذاری میکنم!!!)

 
 


قیام مزدکیان (7)

یکشنبه چهارم اسفند 1387

اوضاع اجتماعی ایران قبل از به سلطنت رسیدن قباد و قدرت گرفتن عقاید مزدکی:


پیروز در سال 459 بعد از میلاد به تخت نشست. در این زمان کیداریان در سر حدات شمال شرق به ایران هجوم آورده بودند و قحطی طولانی مدتی نیز در بیشتر مناطق ایران شروع شد.

پیروز از پادشاه روم مبلغی وام خواست که بر کیداریان غلبه کند اما پذیرفته نشد و مجبور شد با دست خالی به جنگ این قوم برود که با پیروزی همراه بود. از طرفی قحطی باعث شد که پیروز اصلاحاتی در زمینه ی قوانین انجام دهد.

طبری می گوید:

"مملكت در روزگار پادشاهى او [ پيروز ] هفت‏سال پى‏درپى در تنگى افتاد و رودخانه‏ها و كاريزها و چشمه‏ها خشك گرديدند و پرندگان و جانوران بمردند . . . پس پيروز به همه زيردستان خود نوشت كه او ماليات زمين و سرانه را از ايشان برگرفته است و ناگزير نيستند كه كار همگانى يا بى‏مزد كنند و خود خداوند خويش هستند، و نيز بفرمود تا مردم در پى زاد و توشه سخت‏بكوشند . پس دوباره نامه‏اى به ايشان نوشت تا هرچه در زيرزمين و انبارها از خواربار و ديگر توشه‏ها دارند بيرون آورند و به ديگران بدهند و براى خود نگه ندارند و درويش و توانگر و بلند و پست همه در يارى به‏ هم يكى باشند"

با این اصلاحات بود که موقعیت اشراف به خطر می افتاد و دهقانان که از مالیات های سنگین و قحطی سخت به تنگ آمده بودند این عقاید اشتراکی را پذیرفتند و دامن زدند.

پس از پیروزی بر کیداریان قومی جانشین آنها گردید که از ایالت کانسوی چین به این سرحدات آمده بودند و هپتالیان نام داشتند. به آنها هون های سفید نیز می گفتند.

پیروز با این قوم نیز وارد جنگ شد و مغلوب گشته با تمام حرمسرای خویش اسیر شد. پس از این شکست مجبور شد که مناطق و شهر هایی را به آنان واگذار کند و متعهد شد سالانه مبلغی خراج به هپتالیان بپردازد و در ضمن باید آزادی خود را بخرد که تا پرداخت کامل این مبلغ، پسرش قباد در دربار هپتالیان به عنوان گروگان زندگی می کرد.

این شکست و اسارت شاه و پسرش و پرداخت خراج سنگین به اقوام بدوی غرور ملی را جریحه دار کرد به نحوی که ایران ساسانی تا آن زمان آنقدر ضعیف و خفیف نگردیده بود.

پیروز برای جبران این شکست علی رغم مخالفت سپاهبد بهرام فرمانده ی سپاه شاهنشاهی، در سال 484 میلادی دوباره با هپتالیان وارد جنگ شد که این جنگ عواقب وخیم تری داشت. شاه و هفت پسرش همه گی کشته شدند. سپاه ایران به کلی تار و مار شد و یکی از دختران پیروز به دست هپتالیان افتاد. هپتالیان وارد خاک ایران شدند و خراج سالیانه ی سنگینی به شاهنشاهی ساسانی تحمیل کردند.

در این احوال، مقتدر ترین نجبای ساسانی دو تن بودند به نام های: زرمهر یا سوخرا از خاندان کارن که حکومت ایالت سیستان را داشت و شاهپور از خاندان مهران.

پس از مرگ پیروز این دو نجیب زاده برای یافتن موقعیتی بهتر از قدرت خود در انتخاب پادشاه استفاده کردند و در آخر ولاش برادر پیروز به پادشاهی انتخاب شد اما در حقیقت در این مدت فرمانروای اصلی ایران زرمهر بود. این شرایط که ایران دچار قحطی بود و به وجود آمدن قحطی باعث پدیدار شدن اختلاف فاحش بین نجبا و مردم عادی شده بود و از طرفی شکست از هپتالیان و خراج سنگین آنها نارضایتی بزرگان را فراهم آورده بود، باعث شد پس از چهار سال ولاش را سلطنت خلع کرده و نابینا نمایند و پسر وی قباد را به تخت شاهی بنشانند.

 
 


هوش های چندگانه

پنجشنبه یکم اسفند 1387

شاید خیلی از شما در مورد نظریه ی هوش های چندگانه ی هوارد گاردنر چیزی شنیده باشید. این نظریه که تقریبا جدیدترین نظریه ی روانشناسی و فلسفه ی ذهنه معتقده که در بین آدمها خنگ وجود نداره! هر انسانی یه جنبه ی قوی داره که با پرورش درستش میتونه تو زندگی فردی و اجتماعی موفق بشه... لازم نیست که همه نمره های خوب بگیرن، همه فیلسوف باشن یا همه مهندس و دکتر ... گاردنر 8 جنبه از توانایی های انسان رو تو کتابش به اسم "تغییر ذهن ها" که من خوندنش رو به همه تون پیشنهاد میکنم معرفی میکنه... شاید خیلی ها با این تقسیم بندی آشنا باشن اما دوباره گفتنش بد نیست:

هر انسانی (فعلا) 8 توانایی تو ذهنش داره که البته در یکی از اینها استعداد داره و یکیش رو میتونه کاملا شکوفا کنه ... حتی در تاریخ هم که نگاه میکنید بزرگترین نوابغ فقط با استفاده از یکی از این توانایی ها تونستن که به موفقیت برسن... این 8 جنبه اینا هستن:


1- هوش زبانی : این دسته از افراد توانایی زیادی در استفاده از زبان و حافظه دارن. معلومات عمومی بالایی دارن و تقریبا در همه ی زمینه ها اطلاعات خوبی دارن... قدرت تحلیلشون بالاست و از مطالعه ای که میکنن حداکثر استفاده رو می برن. اینا نویسنده، وکیل، شاعر، تحلیل گر و منتقد، معلم و استاد خوبی میشن. اکثر کسانی که ما به عنوان نابغه میشناسیم از این هوش برخوردار بودن... از حافظ و مولانا گرفته تا تولستوی و داستایفسکی و ..

.

2- هوش منطقی و ریاضی : چیزی که بین مردم به عنوان هوش و استعداد جا افتاده در واقع این توانایی ذهنه... تست های ضریب هوشی هم در واقع فقط میزان این نوع هوش رو نشون میدن... این هوش به درد مدارس و دانشگاه های امروزی میخوره و کلا افرادی که این توانایی توشون قوی تره با هوش تر به نظر می رسن ... در ریاضی و علوم کامپیوتر توانایی خوبی دارن و قدرت پیدا کردن ربط ها و طبقه بندی داده ها و حل مسئله ی خیلی خوبی دارن. اینها ریاضی دان ها و دانشمندان فیزیک خوبی میشن و کلا علم نظری بیشتر در حیطه ی اختیار این افراده... نیوتن و اینشتین و هایزنبرگ و ... از این دسته اند. برخی از فلاسفه ی عقل گرا رو هم میشه جز اینا طبقه بندی کرد. مثل دکارت و لایبنیتس و اسپینوزا و ...


3- هوش موسیقی : این هوش به شدت شبیه به هوش زبانیه ... هر چقدر که اونا در فهم کلمات و زبان تبحر دارن این دسته در فهم صداها و نت ها و رابطه شون توانایی دارن... گاهی حتی توانایی تشخیص صداهای بسیار مشابه از همدیگه یا حدس زدن وضعیت درونی یک شخص از روی صداش رو هم دارن ... اینها همونطور که معلومه موزیسین های خوبی میشن و میتونن در فعالیت هایی که به صدا و تحلیل رابطه های آوایی مربوطه خوب فعالیت کنن... بتهوون و موتزارت و باخ و ... نمونه های خوبی هستن...


4- هوش فضایی : گاهی به این هوش تصویری هم میگن... این هوش به انسان توانایی درک تصاویر و نماد ها و حتی ساختن و نمایش دادن اونا رو میده ... درک این افراد از فضا و مکان خیلی خوبه و به کوچکترین اجزا سازنده ی مکان هم توجه میکنن... اینا نقاش ها و معماران و عکاسان و کارگردانان و مجسمه سازان و ... خوبی میشن... مثل داوینچی و میکل آنژ و هیچکاک و ...


5- هوش حرکتی : این افراد کنترل خارق العادی روی اعضای بدنشون دارن و از پس خیلی کارها توسط بدنشون بر میان که برای افراد دیگه بسیار عجیب یا حتی غیر ممکن به نظر میرسه ... ورزشکار ها ، جراح ها ، بازیگر ها ، رقاص ها و خیلی های دیگه که با بدنشون نبوغشون رو به نمایش میزارن دارای این توانایی هستن... مارادونا ، نادیا کوماندچی و ... از این دسته اند.


6- هوش طبیعی : درک بالای طبیعت و زیبایی هاش و روابطش از توانایی های این دسته ست. این افراد روابط بین اجزای طبیعت و موجودات زنده و تنازع بقا و رشد رو خیلی خوب درک میکنن... طبیعی دان ها و زیست شناس ها و کشاورز های خوبی هم میشن... مثل چارلز داروین و یوهان مندل و ...


7- هوش برون فردی : این هوش به انسان توانایی برقراری ارتباط و حتی تسلط به افراد دیگر اجتماع رو میده ... همچنین شناخت صحیح و درست از روابط اجتماعی و ارکان و اجزای اجتماع ... این افراد سیاست مدار های خوبی میشن ... همچنین جامعه شناس ها و تجار و مدیران موفق... برای نمونه مهاتما گاندی و توماس جفرسون و امیل دورکیم و بنجامین فرانکلین و ...


8- هوش درون فردی : یعنی توانایی شناخت درونیات خود شخص تا حد اعلی... این افراد استعداد غریزی برای فهمیدن علل و رابطه ی اعمالشون با درونشون دارن و به خاطر همین شناخت میتونن دیگران رو هم خوب بشناسن ... اکثر فلاسفه و روانشناس ها و مخصوصا روانکاو ها از این دسته ند ... فروید، یونگ، شوپنهاور، نیچه و ...


این 8 مدل هوشیه که گاردنر در نظر می گیره... بدیهیه که هر انسانی از همه ی این هوش ها و توانایی ها برخورداره وگرنه زندگی غیر ممکن میشه اما فقط میتونه یکیش رو در حد خارق العاده شکوفا کنه ... مثلا لئوناردو داوینچی گرچه در خیلی از زمینه ها فعالیت می کرد اما تموم آثار بزرگ خودش رو چه در زمینه ی علم و چه در زمینه ی هنر با استفاده از هوش تصویری به وجود آورده ... یا مثلا شیخ بهایی که هوش منطقی و ریاضی ش خیره کننده ست در هوش زبانی خیلی ضعیف و در سطح یه آدم معمولیه ... همین طورند فلاسفه ای مثل هگل و کانت که در بیان نظریه های بی نظیرشون فوق العاده بی مقدار و کم مایه ن ...


اگر به این نظریه اعتقاد داشته باشیم دیگه چیزی به اسم نقص و برتری معنای خودش رو از دست میده ... هر انسانی میتونه در زمینه ای نابغه باشه ... البته به شرط اینکه تواناییش شناسایی و شکوفا بشه ... به نظر من که نظریه ی جالب و قابل قبولیه ...

 
 



    تز : ادبیات
    آنتی تز : تاریخ
    سنتز : مهندسی عمران...
    ...
    تز : مهندسی عمران
    آنتی تز : موسیقی
    سنتز : فلسفه...
    ...
    تز : فلسفه
    آنتی تز : روانکاوی
    سنتز : داستان نویسی...
    ...
    شاید از نظر شما بین تز و آنتی تز های من هیچ سنخیتی نباشه... اما حقیقت همینه که گفتم!!!...

    پ.ن.: لطفا کسانی که امر بهشون مشتبه شده مطالبی رو که من در موردش صحبت میکنم ارث پدرشونه توجه کنن:
    این مطالبی که اینجا میبینید:
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه

    dreamophobia@yahoo.com



Blog Skin