![]() |
|
![]() |
|
|
پندهای سورائودوشنبه سی ام دی 1387
کتاب پند های سورائو از فرانتس کافکا منتشر شد. این کتاب در حقیقت قطعه های فلسفی کافکاست که باید گفت کمتر از داستان هایش به نماد و تمثیل آغشته است. می گویم "کمتر" زیرا هنوز هم در راه فهم آنها باید پی معنای باطنی و تلویحی بود. تنها چیزی که تفاوت کرده نحوه ی بیان صریح این عقاید است. این قطعات کوتاه در مقابل داستان های کافکا کارکردی دو طرفه دارد. یعنی اینکه با فهم این قطعات می توان داستان ها را به راحتی فهمید و از طرفی با فهم داستان ها هم می توان به راحتی این قطعات را درک کرد. به بیان ساده تر عقاید فلسفی کافکا بی هیچ تغییری در داستان هایش نمود پیدا کرده است. کتاب، به همانگونه که مد نظر کافکا بوده و با همان ساختار صفحه بندی که خودش در یادداشت هایش انجام داده بود منتشر شده اما با ترجمه ای بسیار بد! جای جای کتاب پر از لغات غیر مصطلح و جمله بندی های عجیب و حتی غلط های انشایی است که متاسفانه چون تنها ترجمه ی موجود در بازار است باید خرید و خواندش! به هر حال کافکاست! نظریات و فلسفه ی کسی که ادبیات داستانی را به دوره ی قبل و بعد از خود تقسیم می کند برای نویسنده گان داستان در حکم کتاب مقدس است! حتی با ترجمه ای به بدی ترجمه ی گیتا گرگانی!... کجایی علی اصغر حداد؟ ...
با هم نگاهی به چند تا از قطعات کتاب و تفسیری که از آنها می توان به دست آورد داشته باشیم(قطعات به صورت تصادفی انتخاب شده اند):
قطعه ی 43: سگ ها هنوز در حیاط سرگرم بازی هستند، اما نخجیر از دستشان نخواهد گریخت، فارغ از آنکه در این مدت با چه سرعتی در جنگل دویده است.
سگ، معمولا به عنوان نماد نگهبانی و استبداد و زور بدون چون و چرا به کار برده می شود(مزرعه ی حیوانات یادتان هست؟!) و اگر با دید جهانی و کلی به آن نگاه کنیم می تواند نماد گرفتاری به وسیله ی مصائب و مشکلات و درد ها و رنج ها باشد که یکی از موارد مورد علاقه ی کافکاست. سگ ها در حیاط سرگرم بازی هستند و این می تواند به معنای کودکی و بی توجهی آنها باشد. از طرفی "نخجیر" توانایی گریز از دست آنها را ندارد. نخجیر به معنی "صید" و "شکار" در مقابل "صیاد" و "شکارچی" قرار می گیرد(از موارد بد ترجمه) پس صید هر چقدر هم در جنگل بدود و از سگ ها دور شود نمی تواند از آنها بگریزد و بالاخره توسط آنها شکار می شود. اگر صید را انسان در نظر بگیریم، می توانیم منظور کافکا را اینگونه بیان کنیم: "انسان هر قدر هم که خود را به علم و دانش و ثروت و ... تجهیز کند به هر روی از رنج و درد نخواهد گریخت حتی اگر به صورت مقطعی رنج و دردی متوجه او نباشد"... کافکا به درد و رنج نگاهی تقدیری و محتوم دارد.
قطعه ی 59: از دیدگاه پلکان چوبی، گودی ناچیز ناشی از قدم های مردم، فقط تکه چوبی بر خود فشرده است.
پلکان چوبی محل رفت و آمد مردم است و از این جهت می توان آنرا به دنیا تشبیه کرد(نردبان این جهان ما و منی ست...) تنها تاثیری که آمد و رفت مردم بر پلکان می گذارد گودی ناشی از جای پای آنهاست که به نظر کافکا برای خود پلکان بسیار ناچیز است. یعنی آمد و رفت و تاثیر هر انسانی بر دنیا برای خود دنیا بسیار ناچیز و غیر قابل توجه است : از آمدنم، نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود...
قطعه ی 61: هر کس ]که[ در این دنیا تنها همسایه اش را دوست دارد، زیاده و کم، به همان اندازه ی کسی در اشتباه است که در این دنیا تنها خودش را دوست دارد. این سوال باقی است که آیا مورد اول امکان پذیر است یا نه.
یکی از بدترین ترجمه های کتاب! کلمه ی "که" که در کروشه قرار گرفته توسط من اضافه شده و توسط مترجم گرامی نادیده گرفته شده است. بدون این حرف ربط ساده، معنای کل عبارت به هم می ریزد(بدون وجود "که" ساختار جمله خبری می شود. مگر اینکه ما از لحن مترجم خبر داشته باشیم!!!).عبارت "به همان اندازه ی کسی در اشتباه است که در این دنیا خودش را دوست دارد" می توانست به صورت زیبا و درست تر به :"به اندازه ی همان کسی که در این دنیا تنها خودش را دوست دارد، در اشتباه است" ترجمه شود که نشان می دهد مترجم به جمله بندی زبان فارسی تسلط چندانی ندارد. و اما معنا: کسی که فقط همسایه اش را دوست دارد به طبع نمی تواند خودش را دوست داشته باشد و این به معنای شکسته نفسی و فروتنی هم می تواند به کار رود... یعنی کسی که فقط دیگران را بالا می داند و خود را پایین تر از آنها و فقط آنها را به اندازه ی فردی که فقط خود را می بیند و می پسندد در اشتباه است. یعنی فروتن و متکبر به یک اندازه خطا می کنند. اما سوال مهم این است که آیا کسی هست که خودش را دوست نداشته باشد؟ به قول اسپینوزا کسی که شکسته نفسی میکند یا متکبر است یا دیوانه!
قطعه ی 73: او در میان پسمانده های غذای روی میزش سر می کند. بدین گونه کوتاه زمانی سیر تر از دیگران است، اما در این میان نحوه ی غذا خوردن سر میز را از یاد می برد، نیز ذخیره ی غذاهای پسمانده اش تمام می شود.
پس مانده ها دسترنج گذشتگان است که ضمن اینکه شخص مورد نظر را از زحمت درست کردن غذا نجات می دهد برای مدتی هم اورا سیر و بی نیاز نگه می دارد. شخص مورد نظر را انسان و غذاهای پسمانده را عقاید فلاسفه و دانشمندان و نصایح و راهنمایی های پیشینیان در نظر بگیرید. انسان برای ادامه ی زندگی به سراغ رهنمود های پیشینیان می رود و مدتی از جستجو برای ادامه ی راه زندگی بی نیاز است اما! راه و روش زندگی را از یاد می برد همانطور که شخص مورد نظر کافکا غذا خوردن سر میز را از یاد می برد. در ضمن شخصی که از راهنمایی های گذشتگان برای ادامه ی زندگی استفاده می کند، نمی تواند برای آیندگان ایده و راهنمایی خلق کند و به جا بگذارد و به این صورت ذخیره ی غذای انسان هم تمام می شود.
کتاب را بگیرید و بخوانید. قطعات جالبی دارد که بی نهایت به اشعار خیام و فلسفه ی پوچ گرایی شرقی نزدیک است. اگر منظور قطعه ای را متوجه نشدید اینجا بنویسید با هم پیدایش میکنیم... |
|
|
|
تغییر لحن مقالات وبلاگدوشنبه سی ام دی 1387
از این به بعد برای اینکه دوباره کاری نکنم، مقالاتی رو که ممکنه جای دیگه هم ازشون استفاده کنم با زبان رسمی و کتابی می نویسم. ممکنه یه مقدار از صمیمیت نوشته ها کم بشه که پیشاپیش عذر خواهی میکنم. این اصلا به این معنی نیست که زبانم سخت تر میشه... به زبان روان و ساده به شدت عقیده دارم... فقط فرمش تغییر میکنه. برای درک بهتر قضیه، مقاله ی بعدی رو بخونید و نظرتون رو راجع به زبونش بگید. |
|
|
|
کتیبه ی بیستونچهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
یه مقدار راجع به کتیبه ی بیستون حرف بزنیم: داریوش هخامنشی بعد از 19 جنگ پیاپی حکومت ایران رو به دست گرفت و مملکت رو آروم کرد. بعد تصمیم گرفت که شرح این اعمال رو تو یه سنگ نوشته ی بزرگ که در یک مکان مناسب قرار داره حک کنه ... برای این کار جاده ی بابل به ماد رو در نظر گرفت که اونموقع بسیار شلوغ و پر رفت و آمد و به قول ارنست هرتسفلد دروازه ی آسیا بود... در همون نزدیکی کتیبه ای از آنوبانی نی شاه لولوبی ها در 2000 قبل از میلاد هست که طرح جالبی داره و آنو با نی نی در مقابل الهه ایشتار کمان به دست گرفته و پاش رو روی تن یه اسیر گذاشته و بقیه ی دشمناش هم به بند کشیده شدن و در مقابلش زانو زدن یا زیر پاش ایستادن...
داریوش برای کتیبه ی خودش این طرح رو انتخاب کرد. بیستون که تغییر یافته ی بغستان هست به معنی جایگاه خدایان در زبان پارسی باستان به کار می رفته... در این کتیبه داریوش با قد و قامتی بزرگ تر از بقیه رو به پادشاهان و شورشیان مخالفش ایستاده و پاش رو روی بردیای دروغین یا گئومات گذاشته... با یک دست کمان گرفته و با دست دیگه به نماد فروهر اشاره کرده... گرفتن کمان به وسیله ی پادشاهان در کتیبه ها یه رسم خیلی قدیمی مربوط به غرب ایران و بین النهرینه که در کتیبه های ماد هم زیاد دیده میشه...پشت داریوش "وینده فرنه" بهترین دوست داریوش به عنوان کماندار و "گئوبروه" دوست کوروش و پدر زن داریوش به عنوان نیزه دار ایستادن... این دو نفر در بعضی نقش های تخت جمشید هم دیده میشن...صف روبروی داریوش از شاهان شورشی مناطق مختلف ایران تشکیل شدن به این ترتیب:"آسینه" اهل شوش، "نی دیت بل" بابل، "فرورتیش" ماد، "مرتیه" شوش، "چیسن تخمه" سگرت، "وه یزداته" پارسی، "ارخه" بابل، "فراده" مرو و "سکونخا" ی سکایی که بعد ها اضافه شد و جریانش رو جلوتر خواهم گفت. بعد اومد رو یه کتیبه ی کوچیک دقیقا روی سرش به زبان ایلامی خودش رو معرفی کرد... بعد از یه مدت دید که هیچ شرحی نداده و به طبع در آینده کسی از این قضیه چیزی نخواهد فهمید! پس دستور داد که به زبان ایلامی کتیبه ی کامل تری که شرح همه ی فتوحاتش باشه رو در سمت راست مجلسی که کشیده بود بنویسن... بعد به این فکر کرد که بابل هم جز شاهنشاهی محسوب میشه و دستور داد ترجمه ی همون متن رو به بابلی در قسمت سمت چپ کتیبه بنویسن... در همین حین با خودش فکر کرد که شاه ایرانه و پادشاه پارس ها اما خط پارسی وجود نداره!!! پس دستور داد که منشیان بابلی یه خط برای پارسیان اختراع کنن و خط میخی پارسی اختراع شد و تموم مطالب رو به این خط ترجمه کردن و زیر کتیبه اضافه کردن... از اونجایی که زیر کتیبه رگه های آب وجود داشت این قسمت الان آسیب زیادی دیده... تا سنگ تراش ها در گیر و دار کندن کتیبه بودن سکاییان در شرق ایران شورش کردن و داریوش هم به اون سمت روونه شد و شورش رو سرکوب کرد و شاه سکایی ها به نام سکونخا رو دستگیر کرد... حالا قصد داشت این فتح رو هم جاودانه کنه اما تو کتیبه جا نبود!!! به همین دلیل دستور داد متن ایلامی سمت راست رو پاک کنن و پایین در کنار پارسی باستان بنویسن و به جای متن ایلامی بالا عکس سکونخا رو در کنار اسرای دیگه اضافه کنن...و بعد از اون شرح پیروزی بر سکاییان رو هم به سه متن اضافه کرد... به این صورت و با این ترتیب زمانی کتیبه ی بیستون شکل گرفت... البته به طبع در مورد این تغییرات چیزی گفته نشده و از روی قرائن و شواهد و نحوه ی نوشتن و تنگی و خوردگی و پاک کردن نوشته ها میشه این جور ترتیب زمانی ای براش در نظر گرفت...از این کتیبه نسخه هایی تهیه شد و به کل امپراطوری فرستاده شد که یه نسخه در الفانتین مصر و یه نیم نسخه هم در بابل پیدا شده... قسمتی از کتیبه : "ای آنکه پس از من شاه خواهی بود، با تمام توانت از دروغ بپرهیز. اگر در فکر آنی که چه کنم تا مملکتم سالم بماند، دروغگو را نابود کن." |
|
|
|
معرفی چند نویسنده (2)یکشنبه بیست و دوم دی 1387
دوباره به سراغ قفسه ی کتابام رفتم!
لئون تولستوی: این بشر تا مغز استخوانش داستانگوئه!!! واقعا جزییات رو بی نظیر رعایت میکنه و خیلی قدرتمند داستان میگه ... ایده های اخلاقی و فلسفی ش رو نمی پسندم اما همون هارو هم به قدری زیبا بیان میکنه که آدم از خوندنش لذت می بره... طرح خیلی خیلی قوی داستان هاش در کنار موتیف ها و بازتاب های خوبش و تعلیق خیلی خوبش از نقاط قوتشه... بالاتر از همه جنگ و صلح و بعد هم مرگ ایوان ایلیچ رو پیشنهاد میکنم... بیست و سه قصه جالبه و داستان های کتاب اسب ها و انسان ها هم خیلی خوبن... به نظرم از لحاظ پرداخت داستان یه نابغه محسوب میشه...
آلبر کامو: یه دانش آموخته ی فلسفه که دوست داره به افکار فلسفی ش جامه ی داستان بپوشونه... همه ی رمان ها و نمایشنامه هاش از یه خط سیر فکری مشخص پیروی میکنه و به نظر من بهترین بیانات برای فلسفه ی اگزیستانسیالیسمه... من با رمان هاش خیلی بیشتر حال میکنم تا کتاب های فلسفی محضش... بیگانه ، طاعون و سقوط رو پیشنهاد میکنم... مخصوصا بیگانه...
آنتون چخوف: داستان های کوتاهش بی نهایت ساده ست و در واقع هیچ اتفاق و عمل خاصی توش نمیفته... اما به قدری ماهرانه نوشته شده و اینقدر زیبا نویسنده در پشت حوادث و اشخاص پنهان شده که به شدت تاثیر میزاره...طرح داستان هاش خیلی قویه... جایی نوشته بود:"اگر میخواهید واقعه ی غمگینی را تعریف کنید، آنرا غم انگیز تعریف نکنید. بلکه هر چه بی طرفانه تر آنرا فقط نشان دهید" و خودش هم دقیقا به همین توصیه عمل میکنه و داستان های بی نظیری رو به وجود میاره... نمایشنامه هاش هم که عمده ی شهرتش به خاطر اوناست دقیقا از همین اصل پیروی میکنن... همه ی داستان های کوتاهش و همه ی نمایشنامه هاش رو پیشنهاد میکنم... نویسنده ی بزرگیه...
هنریک ایبسن: چیز زیادی در موردش ندارم بگم جز اینکه: بزرگترین نمایشنامه نویس تاریخه به نظر من... نمایشنامه هایی به این انسجام و قدرت و زیبایی و پرمایگی هیچ وقت نخوندم... اول و بالاتر از همه دشمن مردم و بعد خانه ی عروسک، روسمرسهلم، اشباح، پرگنت و ... رو پیشنهاد میکنم... دشمن مردم رو از دست ندید...
صادق هدایت: بزرگترین نویسنده ی ایرانی و یکی از مردان به شدت مورد علاقه ی من... به نظرم به دو دلیل جز نویسنده های بزرگ جهان قرار نگرفت... یکی اینکه آثاری مانند بوف کور کم نوشت و دوم اینکه همون بوف کور هم به صورت گسترده ترجمه نشد... شاید یه روزی دنیا بفهمه که صادق هدایت چه داستان نویس بزرگی بود... به عنوان یه فارسی زبان حتما بوف کور رو بخونید... تموم داستان کوتاه هاش رو هم پیشنهاد میکنم... اصلا همه ی کاراشو ... نویسنده های ایرانی خیلی به صادق هدایت مدیونن چه خوششون بیاد چه بدشون بیاد...
هرمان هسه: یه نویسنده ی خوب تحت تاثیر فلسفه ی نیچه و روانشناسی یونگ و عقاید هندی و چینی. یه آرامش و صلح عجیبی توی رمان هاشه که آدم رو از دنیای عادی خارج میکنه و به درون خودش میکشونه... هر بار که یه رمان یا داستان از هسه میخونم خودم رو بهتر میشناسم... طرح داستان هاش خیلی خوبه و معمولا هم یک خط روایی منسجم رو طی میکنه... من که لذت می برم... دمیان، سیدارتا، گرگ بیابان، نارسیس و گلدموند و سفر به شرق به یه اندازه توصیه میشن... همه به هم ربط دارن در عن اینکه هر کدوم مستقله... برای اونایی که شیفته ی تکنیک نویسندگی هستن دمیان به شدت توصیه میشه... بقیه باشه برای بعد... |
|
|
|
شعور طبیعت...شنبه بیست و یکم دی 1387
برهان نظم: برهان نظم که یکی از معروف ترین و قدیمی ترین برهان های اثبات وجود خداست از سه جز تشکیل شده و یکی از مهمترین و مستدل ترین برهان های اثبات وجود خدا تا قبل از ریچارد داروین به حساب میومد. این سه جز عبارتند از: 1. جهان منظم است. 2. هر نظمی دارای ناظمی با شعور است. 3. پس جهان دارای ناظمی باشعور است. و این برهان از طریق نظم طبیعت و جهان، شعور خدا رو اثبات می کرد.
ویلیام پالی: ویلیام پالی کشیش معروف این برهان رو به این صورت بیان میکنه: وقتی شما ساعتی رو در دست میگیری که نظم داره و کار میکنه به وجود یه ساعت ساز با شعور پی می بری....
چارلز داروین: همه ی موجودات حاضر در طبیعت حاصل انتخاب طبیعی هستن... انتخاب طبیعی همون چیزیه که ما بهش میگیم تطور یا تکامل. یعنی هر عضو و قسمت هر موجود زنده ای تحت تاثیر تکامل و انتخاب های مختلف طبیعت به این صورت در اومده ... این مطلب حتی در مورد ذهن و عقل هم صادقه و می تونیم ببینیم که عقل بشر از بدو وجودش تا امروز دچار چه تکامل و پیشرفت گسترده ای شده... به هر حال این نظریه ی داروین همه چیز رو به هم ریخت!
ریچارد داوکینز: داوکینز در کتاب ساعت ساز نابینا عنوان کرد که با توجه به تکاملی که داروین میگه اون ساعت ساز باید یه ساعت ساز نابینا باشه که مجبوره آزمون و خطا انجام بده تا بالاخره چیزی رو که برای اون ساعت بهتره انتخاب کنه و توش قرار بده...
از چهار نظریه ی بالا و مقایسه ش با هم نتیجه می گیریم که نظمی که در طبیعت هست یه نظم تدریجیه و از روز اول و ازل اینجوری نبوده و با آزمون و خطا و تجربه ی طبیعت به وجود اومده و ناظم با شعور و همه چیز دونی نداره... و اینجاست که این برهان مشکل پیدا میکنه و دست خدا رو از طبیعت کوتاه میشه... این انتخاب هایی که انجام میشه و صحیح و خطایی که مدام در طبیعت صورت می گیره ناشی از یه شعور و خود آگاهیه... اما نه مثل شعور و خودآگاهی خدای عالم و همه چیز دان... دانشمندی رو در نظر بگیرید که علمش تا یه حدی کمکش میکنه و بعد از اون مجبوره از راه آزمایش و صحیح و خطا فرضیه هاش رو اثبات بکنه... طبیعت دقیقا همچین مدلی عمل میکنه و در روند تکامل مدام صحیح و خطا میکنه و خطا هارو از بین میبره و صحیح هارو تثبیت میکنه... به این میگن شعور و خودآگاهی طبیعت که البته خیلی با شعور و خودآگاهی خدایان مذهبی فرق داره و خیلی بیشتر شبیه به شعور و خودآگاهی انسانه...
تو یه فرصت بهتر که شرایط فکری بهتری داشتم بیشتر در این مورد صحبت میکنیم... |
|
|
|
معرفی چند نویسنده (1)پنجشنبه نوزدهم دی 1387
از اینجا که نشستم به راحتی میتونم قفسه ی ادبی کتاب هام رو ببینم! همینجوری تصمیم گرفتم چند تا از نویسنده ها و بهترین آثارشون رو از نظر خودم کوتاه معرفی کنم. شاید شما هم خوشتون اومد. البته معرفی نه به معنای زندگی نامه بلکه مختصری راجع به سبک و شیوه شون. در ضمن این معرفی بدون ترتیبه:
فئودور داستایفسکی: من خودم به این نویسنده خیلی علاقه دارم. و تحلیل های زیادی هم از کاراش همینجا نوشتم. بهترین نویسنده در ژانر داستان های روانشناختیه... قدرتش در نشون دادن حالات روانی و علل درونی که محرک اعمال بیرونی میشه محشره... رمان هاش پیچیده ست و معمولا از چند پی رنگ مجزا تشکیل شده که مثل مو به هم بافته شدن. شخصیت پردازی ها خیلی عالی از کار در میان و در کنار همه ی اینا مباحث فلسفی و خداشناسی که در قالب صحنه های زیبا ارائه میشن به شدت جذب کننده ست... یکی از منابع بزرگ نیچه در فلسفه پردازی هاش و فروید در نظریاتش همین نویسنده ست. جنایت و مکافات و تسخیر شدگان و ابله و در صدر همه ی اینها برادران کارامازوف رو پیشنهاد میکنم...
فرانتس کافکا: بهترین نویسنده ی دنیا به نظر من! داستان های کوتاهش حرف ندارن... یه جورایی خیلی وهمناک می نویسه و داستان هاش پره از نماد و تمثیل... اکثر داستان هاش شبیه به یه خواب بلند به نظر می رسه و فضای اکثرش تیره و یاس آوره...طرح داستان هاش خیلی قویه و به لحاظ تکنیک داستان نویسی محشره... دنیا رو از دریچه ی جالبی می بینه و بیشتر کار هاش تاخت و تازیه به آفرینش و وضعیت جبری و اسف بار زندگی بشر... اول از همه مسخ رو بعد هم هنرمند گرسنگی رو پیشنهاد میکنم... محاکمه و قصر هم بی نظیرن اما حیف که ناکاملن... بقیه ی داستان های کوتاهش مثل پزشک دهکده و گراکوس شکارچی هم به شدت توصیه میشن... کافکا رو با ترجمه ی علی اصغر حداد بخونید ترجیحا!
گابریل گارسیا مارکز: با یه طرز متفاوت از ادبیات آشنا بشید! وقایع و اتفاقات غیر واقعی و به شدت خیالی رو جوری توصیف و تعریف میکنه که میگی همین دیروز اتفاق افتاده! به سبک رئالیسم جادویی می نویسه و تمثیل و نماد و اسطوره رو تو هر صفحه ش به وفور ملاقات می کنید! من به شدت لذت می برم... در راس همه ی کاراش صد سال تنهایی و بعد از اون پاییز پدر سالار و در نهایت برای دوستداران یه رمان عشقی بی نظیر عشق سال های وبا رو پیشنهاد میدم...
خورخه لوئیس بورخس: این نویسنده ی بزرگ رمان نداره! داستان کوتاه می نویسه... اما هر داستان کوتاهش ارزشی برابر چند رمان داره... وهم و خیال در داستان هاش زیاده و قادره در یک صفحه یه دنیای جدید اختراع کنه... من به شدت از داستان هاش لذت می برم و واقعا نمی تونم یکی یا چند تا رو پیشنهاد بدم! ازش هر چی گیر آوردید بخونید که واقعا زیبا و پر مایه ست... بدون هیچ ترسی از فلسفه و تاریخ و عرفان شرقی مخصوصا اسلامی تو کاراش استفاده میکنه... بخونید و لذت ببرید...
نیکلای گوگول: پدر داستان کوتاه نویسی دنیا... یکی از اولین کسانی که داستان کوتاه نوشت و خیلی هم خوب نوشت... اتفاقات غیر واقعی و خیالی تو یه بستر کاملا واقعی و ملموس... و پر از انتقادات به جامعه ی اون زمان روسیه ... داستان کوتاه شنل رو پیشنهاد میکنم... به قول تورگنیف :"ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمدیم"...
ادگار آلن پو: یکی دیگه از کسانی که برای اولین بار تو تاریخ داستان کوتاه نوشت... فضاهای به شدت غیر واقعی و دلهره آور و بعضا پلیسی... داستان ها طرح خاصی ندارن و اتفاقی نمیفته اما حال و هوا اینقدر قویه که به شدت آدم رو تحت تاثیر قرار میده... داستان های کوتاه سقوط خاندان آشر، قلب سخنگو، گربه ی سیاه، نقاب مرگ سرخ و ... به شدت پیشنهاد میشه ...البته اگر قلبتون ضعیفه نخونید!
خسته شدم و اینا هم تموم نمیشه!!! بقیه باشه برای یه فرصت دیگه که باز از بیکاری اینجا نشستم و هوس کردم کتاب هام رو نگاه کنم!!! |
|
|
|
یک رباعی از خیام...سه شنبه هفدهم دی 1387
ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
این اعداد هفت و چهار رو تو این شعر و اشعار دیگه از جمله اشعار عطار به اقسام مختلف تعبیر و تفسیر میکنن...یکی میگه اون چهر عناصر اربعه یعنی آب و باد و آتش و خاکه و هفتم همون هفت سیاره ی معروف یا نشان کائناته و میگن چهار عدد تکامل خودآگاه و ناخودآگاهه و هفت هم تکامل جنس مرد و زن و ... حالا منم میخوام یه تفسیر ازش ارائه بدم با یه دید جدید: مزدکی ها یه عقیده رو از فلسفه ی هندی برداشتن و با مقداری تغییر عنوان کردن که برای مدت ها در بین عوام ایده ی رایجی بود و حتی بعد از اومدن اسلام و حتی زمانی که خیام زندگی میکرد ایده ی مهم و قابل توجهی بود... به عقیده ی مزدک خداوند در عرش اعلی روی تخت میشینه و خودش در اداره ی دنیا دخالتی نداره بلکه چهار نیرو در پیشگاهش حاضرن که اداره ی دنیا به دست اوناست. این نیروها عبارتند از :قوه ی تمیز، فهم، حفاظت و شادی و این چهار نیرو به یاری هفت وزیر امور دنیا رو اداره میکنن. این وزیر ها هر کدوم جایگاه خاصی دارن و کاری انجام میدن... به هر حال عقیده ی اصلی اینه که وقتی این 4 نیرو و هفت وزیر در کسی جمع بشن و شخص همه ی اینارو با هم داشته باشه اونموقع روحانی میشه و تکلیف دینی به صورت عادی ازش برداشته میشه و به مقام بالایی در دین میرسه... از طرفی هم می بینیم که خیام به پیشوای دینی هیچ دینی رحم نکرده!!! از علمای اسلام گرفته تا موبدان زرتشت رو همه هجو و هزل کرده و بهشون خندیده... و از اونجا که پیروان مزدک هم در اون زمان در ایران کم نبودن بعید نیست یه حالی هم به اونا داده باشه!!! اینه که اومده گفته:
ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
یعنی ای کسی این چهار و هفت در تو جمع شده و این هفت و چهار یک دم تورو آزاد نمیزاره که به امور خودت بپردازی و اسیرشون شدی...(یه جورایی هجو این عقیده ی انتزاعی مزدکی)
می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
اینجا هم یکی دیگه از عقاید مهم و محکم مزدکیان رو که همون تناسخ هستش هجو میکنه و باهاش مخالفت میکنه... میگه بازآمدنی نیست ... وقتی رفتی دیگه رفتی!!! این مطلب گویا اون روزها خیلی باب بوده چون جاهای دیگه ای هم بهش اشاره کرده مثلا:
تا چند حدیث هفت و چار ای ساقی مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی خاکیم همه چنگ بساز ای مطرب بادیم همه باده بیار ای ساقی...
به هر حال اینم نوعی نگاهه! شاید واقعا نگاه خیام اینجوری بوده شایدم نبوده... نمیدونم... |
|
|
|
زبان های مورد استفاده ی ملت نویسنده!یکشنبه پانزدهم دی 1387
تا حالا توجه کردین که بین قشر تحصیلکرده ی ایران چه نوع زبان هایی به وجود اومده؟ من 4 نوع رو کشف کردم!
1. یه عده ای که البته جدید هم نیستن تحت تاثیر زبون خارجی ای که بلدن یه زبونی به وجود آوردن که خیلی عجیب غریبه! قبول دارم یه سری لغات قابل ترجمه نیست و باید اصلش به کار بره اما این عده دیگه شورش رو در آوردن و حتی برای فعل های ساده هم از زبان خارجی که معمولا انگلیسیه استفاده میکنن...مثلا :"طرف میخواد prove کنه که خیلی care میکنه"! اصلا نمیتونم بفهمم چه اصراری به استفاده از یه زبان خارجی در خلال صحبته... اونم برای کلماتی که دقیقا معادل فارسی دارن...
2. این دسته تحت تاثیر شکوه! ایران باستان و عشقی که به این وطن اجدادی! و میهن گرامی دارن یه مدلی حرف میزنن که آدم رو از خنده روده بر میکنه! یه مدل کاملا من در آوردی که نه نزدیک به زبان امروزه نه به زبان های پهلوی و اوستایی... مثلا:"با درودی دوچندان این چامه ی دلنشین را در این تارنما جای دادم بدین امید که دلهایتان را اهورایی گرداند"! معلوم نیست اصلا این کلمات رو میرن از کجا میارن! تارنما!!! به جای وب سایت... به هر حال این دسته هر چقدر که بیشتر اصرار میکنن که یاد کوروش رو در دل ما وطن پرستان ایرانی!!! زنده کنن بیشتر مضحک و مسخره به نظر میرسن...
3. اینا که میخوام ازشون بگم "مریض لغتند"! تحت تاثیر لغات فلسفه ی پست مدرن که بیشتر از فرانسه بیرون اومده و نقد ادبی مدرن میخوان یه جوری حرف بزنن که هیچ کس غیر خودشون نفهمه که دارن چی میگن از طرفی هم توانایی حرف زدن به فرانسه رو ندارن نتیجتا از یه سری لغات احمقانه و خنده دار اونم کاملا بیجا و بی مورد استفاده میکنن که آدم رو به شدت در فهمیدن حرفاشون گیج میکنه و دست آخر بعد از کلی تفکر به این نتیجه میرسی که چه چیز ساده ای میخواستن بگن! مثلا:"در نظریه ی ادبی پسا ساختارگرایانه که بنیاد آن بر شالوده شکنی و واسازی بنا گذاشته شده، متن به دور از دستان آفریننده از مرحله ی پیشا زبانی تا پسا تفکر به یک جاندار انگاری در خور مداقه می رسد"!!! بابا بی خیال!!! واقعا از این مدل حرف زدن چی عاید این جماعت میشه من نمیدونم... چون فقط یه عده ی خاصی قادر به فهم این مدل زبان هستن و خوب اونا هم خودشون این مسائل رو میدونن و اگر هدف فهم مطلب برای انسان های عادی و معمولیه در این زمینه که خوب باید بگم شرمنده!!! چون اصلا با این زبون ارتباط برقرار نمی کنن...البته منظورم این نیست که نباید از این لغات استفاده کرد اما به جا و به موقع و از همه مهمتر به اندازه...
4. این عده معمولا مفاهیم مشکل ادبی و فلسفی رو با زبان ابزاری و کاملا ساده و زود فهم برای مردم بیان میکنن...معمولا اینا رو بیسواد میدونن چون زبونشون ساده و بعضا هم عامیانه ست اما با توجه به مطالبی که عنوان میکنن میشه فهمید که یه چیزایی میدونن...به هر حال تو وقتی مطلبی مینویسی برای یه عده ای مینویسی که چیزی از این مطلب نمیدونن و دغدغه ی فهمیدنش رو دارن پس زبان باید اینقدر ساده باشه که خودش مانع و مشکلی فراهم نکنه و خواننده رو با اصل مطلب تنها بزاره برای درک بهتر... من خودم سعی کردم از گروه چهارم باشم ... تا نظر شما چی باشه؟ |
|
|
|
آزمایش رادیو کربنپنجشنبه دوازدهم دی 1387
شاید تا حالا این سوال براتون پیش اومده باشه که وقتی یه شی باستانی رو پیدا میکنن و یا قطعه ای از بدن یک شخص رو چطور اعلام میکنن که متعلق به فلان سال پیشه؟ بیاید یه کم راجع بهش صحبت کنیم... در خارج از اتمسفر زمین یک سری اشعه های کیهانی پخش میشن که گاهی هم به داخل جو وارد میشن و در بر خورد با اتم نیتروژن (N14) باعث آزاد شدن یک پروتون از این اتم میشن و نیتروژن تبدیل میشه به ایزوتوپی از کربن با جرم اتمی 14 (C14) و این عنصر چون خودش خاصیت رادیو اکتیو داره یک الکترون آزاد میکنه و دوباره به نیتروژن تبدیل میشه... این چرخه رو دوره ی کربن میگن و این تبدیل از کربن 14 به نیتروژن 14 چیزی حدود 5730 سال طول میکشه...کربن سه نوع ایزوتوپ داره (ایزوتوپ های یک عنصر عدد اتمی یکسانی دارن ولی جرماشون متفاوته که به علت وجود تعداد نوترون متفاوت در هسته ی اتم اونهاست مثلا کربن 12 دوازده تا نوترون داره و کربن 14 چهارده تا نوترون) و ایزوتوپ اصلی کربن همون کربن 12 هستش منتهی این ایزوتوپ همیشه در ترکیب CO2 مقداری کربن 14 هم همراه خودش داره... در تنیجه هر ماده ی آلی ای که در طبیعت پیدا میشه از جمله بدن انسان و حیوانات و گیاهان مقداری کربن 14 داره... این کربن 14 از لحظه ای که موجود زنده یا ترکیب آلی به وجود میاد ساخته میشه و همون لحظه هم شروع به تجزیه میکنه برای رسیدن به نیتروژن ... وقتی یه قطعه رو پیدا میکنن حالا خواه یه شی باشه خواه قطعه ای انسان... به هر حال مقداری ماده ی آلی به خاطر موندن در خاک یا سنگ همراهش به وجود اومده که معمولا گیاه هم هست... مقداری از این ماده ی آلی رو برمیدارن و میسوزونن و کربنش رو آزاد میکنن و به وسیله ی یه سری فعل و انفعالات کربن 14 ش رو به دست میارن... بعد از این عمل کربن 14 رو به دستگاهی به اسم کانتور گیگر میمالن و این دستگاه محاسبه میکنه که این کربن در چه مرحله ای از تجزیه ی خودش قرار داره که دورش رو کامل کنه... مثلا 2500 سال از شروع تجزیه ش گذشته و دانشمند ها نتیجه میگیرن که این اتم 2500 سال پیش به وجود اومده در نتیجه این شی متعلق به حدود 2500 سال پیشه... به این پروسه که از قضا خیلی هم سخت و طاقت فرساست آزمایش کربن 14 یا رادیو کربن میگن و فعلا معمول ترین ارزانترین شیوه برای تخمین قدمت اشیا باستانی محسوب میشه... امیدوارم تونسته باشم در ساده ترین شکل ممکن یه توضیح مختصر و در عین حال مفید داده باشم... |
|
|
|
یادداشتی بر Harbour of Tearsدوشنبه نهم دی 1387
سه مسئله باعث شد که این پست رو به آلبوم بندر اشک ها (Harbour of Tears) از گروه قدیمی و معروف پراگرسیو راک، کمل(Camel) اختصاص بدم. یکی اینکه یه نگاه به مطالب اخیر انداختم و متوجه شدم خیلی وقته که از موسیقی دور شدم. دوم اینکه یکی از دوستان که تازه به کمل علاقمند شده ما رو یاد این گروه انداخت و سوم علاقه ی شدید من به آلبومه که بین کارهای کمل و پراگرسیو راک این کار رو خیلی خیلی میپسندم. مخصوصا به خاطر کار گیتارش که علی رغم سادگی بی نهایت زیباست.
این آلبوم که به صورت Concept هم هستش در سال 1996 توسط گروه کمل به آهنگسازی و خوانندگی گیتاریست گروه اندرو لاتیمر(Andrew Latimer) به دنیای موسیقی عرضه شد. موضوع آلبوم مهاجرت ایرلندی ها به امریکا پس از قحطی و شرایط بد ایرلند از سال 1820 هستش که یه چیزی حدود 5 میلیون نفر ایرلندی بعد از این سال به امریکا مهاجرت کردند. فضای کار یه فضای غم انگیز و تیره و در عین حال آرومه که از فاکتور های موسیقی سلتیک هم درش استفاده شده و حال و هوا رو به سمت موسیقی های اون خطه از زمین سوق داده که در کنار سولوهای کاملا راک و بلوز اندی لاتیمر تلفیق جالبی رو به وجود آورده... آلبوم از چند آهنگ اصلی و چند Interlude تشکیل شده که بین این آهنگهای اصلی قرار گرفتن و باعث ربط پیدا کردن کل آهنگ ها از لحاظ موسیقیایی میشن... با هم یه نگاه به آهنگ های این آلبوم بندازیم البته باید بگم خیلی حال و حوصله ی تئوری رو ندارم و آلبوم هم چیز پیچیده ای از این جهت نداره...
1. Irish Air یه مقدمه ی کوتاه با حال و هوای کاملا سلتیک... به صورت تکخوانی برگزار میشه و به نظرم در عین کوتاهی زیباست...
2. Irish Air (Instrumental Reprise) این آهنگ به نوعی معرفی کل آلبومه... حال و هوا و موتیف هایی که استفاده میشه در جای جای آلبوم تکرار میشه ... در ابتدا با فلوت مجار و بعد با گیتار الکتریک و در نهایت با یه حال و هوای ارکسترال فضای آلبوم رو پیشاپیش به شنونده معرفی میکنه...
3. Harbour of Tears شروع بدنه ی اصلی و Plot آلبوم... بسیاری از ایرلندی های مهاجر آخرین جایی که از ایرلند دیدن بندرCobh بود که به طبع وقتی با چشمان پر از اشک بهش نگاه کنی میشه بندر اشک ها! موسیقی آهنگ خیلی عالیه و این حس رو کاملا القا میکنه ... صدای لاتیمر چه به صورت تکخوانی و چه همخوانی با صدای خودش واقعا زیباست و سولوی گیتار هم در بطن کار نشسته و حس رو به معنای تمام کلمه القا میکنه...
4. Cobh یه قطعه ی ارکسترال و تا حدودی کلاسیک کوتاه به عنوان پل ارتباطی بین آهنگ قبلی و آهنگ بعدی... به اسم همون بندر معروفی که بالاتر گفته شد...
5. Send Home the Slates یه آهنگ با حال و هوای کاملا کلاسیک که با همنوایی ویولن ها شروع میشه و در اواسط آهنگ با ورود درام و عوض شدن حال و هوا به سمت راک کشیده میشه و این تقریبا اولین جایی از آلبومه که فضا خیلی به راک نزدیک میشه... آهنگ شبیه به سرود های سفر و همخوانی پیشاهنگان و دسته ها در قرون هفده و هجده ساخته شده ... و نسبت به آهنگ های دیگه شادتره و امید بیشتری رو القا میکنه... سولوی گیتار محشره و به تمام معنا راک! بسیار شبیه به کارهای دیوید گیلمور... صدای اگرسیو زیبای گیتار با ریف ویولنسل واقعا زیبا شده...
6. Under the Moon دوباره یه پل ارتباطی با یه فضای بسیار آرام و فضاسازی ارکسترال زیر یه سولوی ساده و زیبای گیتار... به عقیده ی خیلیا و البته نه خود من! این زیباترین سولوی آلبومه و در کل با وصف اینکه یه پل ارتباطیه ولی خیلی قابل توجه و زیباست...
7. Watching the Bobbins این آهنگ خیلی به حال و هوای راک نزدیک تره تا موسیقی سلتیک... اندی لاتیمر خوب میخونه و سولوی بسیار جالبی هم تو بلوز میزنه ... در جای جای آهنگ هم صدای خواننده به سبک راک کلاسیک با سولوهای کوتاه گیتار که بیشتر جنبه ی هارمونی دارن همراهی میشه... بلوز ترین سولوی آلبوم متعلق به همین آهنگه که بازهم به شدت شبیه به کارهای گیلمور در اومده... حسش برای من خیلی خیلی لذتبخشه... به خصوص اینکه بلند هم هست!
8. Generations یه ارتباط کوتاه ارکسترال و زیبا که چیز خاصی نداره...
9. Eyes of Ireland چقدر این آهنگ زیبا شروع میشه... چقدر اندی لاتیمر زیبا میخونه... چقدرملودی فلوت زیباست و چقدر اون سولوی خفیف گیتار تاثیر گذاره و در نهایت همنوایی ویولن ها چه احساس جالبی به آدم میده... من واقعا میپسندم...
10. Running from Paradise یه آهنگ بی کلام که مختصاتش به شدت به کارهای استاندارد پراگرسیو راک نزدیکه... قطعات ارکسترال در کنار نوازندگی خوب فلوت و فلوت مجار و پیانو که هر کدوم در یک تایم سیگنچر متفاوت نواخته میشن و پشت سر هم قطعات این آهنگ رو تشکیل میدن... بعضی قسمت هاش مثل فلوت مجارش خیلی زیباست...
11. End of the Day به نظرم زیباترین ملودی آواز و همراهی آکوستیک در این آلبوم متعلق به این آهنگه... با حال و هوایی به شدت بلوز و با همون ریف های سنتی آکوستیک... این آهنگ رو خیلی دوست دارم ... زیباست ... واقعا زیباست... و اون فلوت پیکولوی آخرش هم کاملش میکنه...این آهنگ پایان Plot داستان آلبومه...
12. Coming of Age دوباره یه بی کلام کاملا پراگرسیو راک... از لحاظ تئوری بهترین آهنگ آلبومه و گیتار های خوبی توش نواخته میشه ... از سلیقه ی احساسی خود من به شدت دوره اما مطمئنا کسانی که به پراگرسیو علاقه دارن رو کاملا ارضا میکنه... شاید میشه گفت کامل ترین آهنگ آلبوم...
13. The Hour Candle (A Song for My Father) با یه سولو گیتار زیبا و عالی شروع میشه که تموم موتیف های آلبوم رو به سبک سنتی کارهای Concept تو خودش داره ... یه جورایی جمع بندی کل آلبوم به وسیله ی گیتار... و در نهایت هم با همون تکخوانی آهنگ اول در دقیقه ی هشت به پایان میرسه و از اون به بعد به مدت 15 ذقیقه صدای دریا ضبط شده!!!...
آلبوم واقعا آلبوم خوبیه... هم صدای لاتیمر رو دوست دارم هم گیتار بی نظیرش رو هم فلوت های قشنگش رو ... حال و هوای کلاسیک آلبوم اصلا تو ذوق نمیزنه و اقتباس و تلفیق از موسیقی سلتیک هم خیلی خوب انجام شده به خصوص اینکه این تلفیق بدون کمک گرفتن از سازهای سلتیک به شیوه ی معمول انجام گرفته که خودش کار بزرگیه... همه ی سولوهای گیتار به نظرم خیلی خوبن ... کاملا احساسی و ملودیک و کاملا در خدمت اهداف آلبوم ... بدون حتی یک نت اضافی و حتی هدر دادن یک نت... یه کار شسته رفته و تمیز و در عین حال زیبا... شاهکار کمل... گوش کنید و لذت ببرید... |
|
|
|
فاحشه گی از نوع دوم!شنبه هفتم دی 1387
1. داستان از اینجا شروع شد که تو یه وبلاگ رسمی یه مصاحبه خوندم با یه بنده خدایی که شغل شریف فاحشه گی رو پیشه کرده بود و کلی از مزایا و لذاتش هم داد سخن داده بود! البته باید بگم این بنده خدا مرد بود نه زن! و البته باز هم باید بگم منظور این نیست که همجنس باز بود نه! ایشون عنوان کرده بود که در خیابان های شمال تهران می ایسته و خانوم ها با ماشین هاشون سوارش میکنن و با گرفتن یه مبلغی پول نیاز هاشون رو برآورده میکنه... خبر خیلی برام منطقی نبود و میشه گفت باورش نکردم و بیشتر به عنوان لاف های یه آدم عقده ای روش حساب کردم(که البته هنوز هم نظرم عوض نشده) 2. چند وقت پیش با یه منبع موثق در مورد سینما و تلویزیون و موسیقی ایران یه جا نشسته بودیم که یه کلیپ موسیقی از یکی از این خواننده های آبگوشتی دخترکش پخش شد که تقریبا حالم رو به هم زد... این دوست ما گفت که میدونی همین خواننده ی نکره ی آبگوشتی نرخش شبی چنده؟!!! باورم نمیشد و اگر به طرف اطمینان نداشتم که چرند نمیگه امکان نداشت قبول کنم... برام توضیح داد که این بنده خدا کارت چاپ میکنه و یه نرخ معلوم داره و یه سری مشتری ثابت و بقیه ی بانوان دور و برش هم برای خوابیدن باهاش سر و دست میشکنن!!! و این برای خیلی از رجال معروف دیگه هم صادقه!!!تا اون زمان نشنیده بودم که یه چهره ی معروف مذکر نرخ!!! داشته باشه و در کنار کارش به فاحشه گی هم بپردازه...(شایعاتی در مورد هنرپیشه های خانوم قبلا شنیده بودم اما مرد نه...) 3. چند روز پیش با یکی از دوست های خوب و بسیار خوش قیافه م چت می کردم... گفت که جدیدا یه کسب و کار حسابی به هم زده که هم حال میکنه و هم پول خوبی توشه... وقتی ازش پرسیدم با کمال افتخار فرمودند که سوار ماشین بانوان میشه و در ازای یه مقدار پول باهاشون میخوابه!!! از اینجا بود که فهمیدم بله! گویا فاحشه گی از نوع مردونه ش مد شده و تا چند سال دیگه سازمان های دلسوز و مهربان! باید یه فکری به حال مرد های خیابونی بکنن نه زن های خیابونی!!!اون خانوم هایی که بابت این مسئله پول میدن به نظرم خیلی خیلی شوتن!!! یا پول اضافه دارن و میخوان دور بریزن یا راهش رو بلد نیستن!!!
نمیدونم در این مورد چطور باید قضاوت کنم! باید بگم یه معضل اجتماعی؟ یا شاید یه شیوه ی زندگی جدید؟ شایدم ... نمیدونم اما برای من همون قدر چندش آور و اذیت کننده ست که فاحشه گی خانوم ها... من به شخصه هیچ فرقی بین مرد و زن در این مورد نمی بینم... فاحشه فاحشه است!!! |
|
|
|
میلاد مسیح مبارک!چهارشنبه چهارم دی 1387
1. کیریلوف: آن کس که به انسان بیاموزد همه گی خوبند، آفرینش را تمام و کامل خواهد کرد. استاوروگین: آنکس که می خواست این نکته را به انسان بفهماند، بر صلیبش کشیدند. کیریلوف: او بر می گردد و او را "خدایی که انسان شده" می نامند! استاوروگین: یا "انسانی که خدا شده"؟ کیریلوف: "خدایی که انسان شده" اختلاف در همین است... فئودور میخایلویچ داستایفسکی – تسخیر شدگان 2. آخرین مسیحی همان بود که بر صلیبش کشیدند. فردریک نیچه 3. میلاد مسیح مبارک... من! |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا







