![]() |
|
![]() |
|
|
سه ضربه به پیکر انسان مغرور!شنبه سی ام آذر 1387
جناب ارنست جونز(رضی الله عنه) میفرماید: سه نفر به بشر مذهبی و خود بزرگ بین قرون وسطا ضربه ای کاری زدند و اقتدار کلیسا رو از بین بردند ... با هم یه مروری روی این سه شخصیت و ضربه ی وارده شون داشته باشیم:
1- یوهان کپلر : فیزیکدان و منجم آلمانی در اوایل رنسانس. تا قبل از این شخص انسان فکر میکرد در مرکز جهان قرار داره و همه ی کائنات به دور انسان و برای انسان می چرخند. کپلر ثابت کرد که زمین هم سیاره ایست مثل سیاره های دیگه و به دور خورشید میچرخه و به هیچ وجه مرکز دنیا نیست ... و بعد ها با استفاده از این نظریه اون سه قانون معروف خودش رو پایه گذاشت. بعد از کپلر دل انسان حداقل به این خوش بود که حالا که مرکز جهان نیست حداقل مرکز زمینه و با تموم مخلوقات زمین فرق فاحشی داره اما...
2-چارلز داروین :این دانشمند و زیست شناس انگلیسی انسان رو از اون برج عاج اشرف مخلوقاتش برداشت و گذاشت وسط جنگل!!! ثابت کرد که انسان هم حاصل تکامل و تطور گونه ای از همین حیوانات گرامی بوده و در رده ی همین ها دسته بندی میشه و هیچ فرق فاحش و استثنایی هم وجود نداره ... حالا دل انسان مذهبی بیچاره حداقل به این خوش بود که در تکامل از دیگران پیش افتاده و حداقل مغز و زبان و آگاهی رو به دست آورده و از اینجاست که میگن اشرف مخلوقاته اما...
3-زیگموند فروید : این کورسوی امیدواری و غرور هم توسط پزشک عصب شناس و روانکاو اتریشی جناب مستطاب فروید بلند مرتبه نابود شد... این بشر با کشف و بسط ناخودآگاه نه تنها دین بلکه عقل رو هم از پا در آورد و اعلام کرد که قسمت اعظم انسان گرامی هنوز همون حیوان عزیزه! و ما نه تنها اشرف مخلوقات نیستیم بلکه از خیلی از انواع هم ضعیف تر و ناتوان تریم چرا که ناخودآگاه خیلی از حیوانات از ما قوی تره... و اینجا بود که هم دین از پا در اومد و هم عقل خودآگاه بلند مرتبه ای که از زمان رنه دکارت حکمفرمایی میکرد... انسان به دست فروید به حیوانی تبدیل شد که حتی توانایی کنترل همه ی اعمال و رفتار و افکار خودش رو هم نداره ...
و چنین بود که بشر از برج عاج به جنگل کشیده شد... |
|
|
|
خوانش شعر نو (2)چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
تاویل شعری از احمد شاملو در راستای مباحث پیش آمده تصمیم گرفتم برای رفع شبهات و احیانا مشکلات خواننده ها یه تاویل معنایی و تحلیل نمادین از یکی از اشعار شاملو داشته باشم که تفاوت این دو نوع تحلیل یعنی ساختاری و معنایی روشن بشه ... البته به نظرم تحلیلی دقیق و درسته که ترکیبی از ساختار و معنا باشه و البته من در مورد تحلیل ساختاری چیز زیادی نگفتم چون از حوصله خارجه ... یکی از اشعار احمد شاملو به نام:"هنوز در فکر آن کلاغم..." در مجموعه ی دشنه در دیس رو با هم تحلیل میکنیم: هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش شخصیت اصلی شعر یک کلاغه ... کلاغ معمولا نماد خبررسانی و مخصوصا اخبار شوم و در واقع بر هم زدن عادت و عرف معموله... ولی تقریبا در هیچ جای فرهنگ سمبل ها حضور مثبتی نداره و معمولا به آوردن اخبار شوم و دزدی و مردارخواری مشهوره... در اینجا کارکرد استفاده از این نماد همون بر هم زدن عرف و شرایط حاکمه که خوب میتونه کار خوبی باشه اما نه به وسیله ی کلاغ... با قیچی سیاه اش قیچی سیاه که هم میتونه به بال اشاره داشته باشه هم به منقار از آسمان کاغذی یه قوس کج میبره... استفاده از کلمه ی کج میتونه به عادی نبودن و نرمال نبودن قوس و در عین حال معنای منفی این قوس اشاره داشته باشه ... آسمان کاغذی استعاره ای از کتاب و نوشتاره که به وسیله ی جوهر مات شده و میتونه اشاره ای به اندیشه و اندیشیدن باشه... زردی گندمزار نشان از ماندگی گندمها داره (گندم ها وقتی رسیده میشن و رشدشون تموم میشه زرد میشن و دیگه باید تو گندمزار باشن) و خش خش مضاعف هم نشان از یک سر و صدای اضافی داره ... میشه اینجور گفت که نویسنده یا متفکری برای توده ی مردمی که رشدشون متوقف شده خبر از چیزی جدید میاره که در عین اینکه نرم جامعه رو به هم میزنه اما بار منفی داره و به زبون ساده اشتباهه (کج)... و رو به کوه نزدیک اینجا شخصیت اصلی کار جدیدی انجام میده و شروع به حرف زدن میکنه... چیزایی میگه که خوب نیست (غار غار خشک) اما توده ی مردم (کوه ها) بدون اینکه منظورش رو فهمیده باشن و درکش کنن فقط با حیرت از این حرفای جدید تکرارش میکنن... کله ی سنگی یک نماد کاملا روشنه و استعاره از سر های بی فکره و این تکرار هم در هر جامعه ای از جمله جامعه ی ما نمود داره ... هر ایده ای که از راه میرسه صرف نظر از درست و غلط بودنش مد میشه و کله های سنگی بدون هیچ فکری فقط تکرارش میکنن... مثل پژواک صدای کلاغ بین کوه ها... گاهی سوال میکنم از خود که اینجا راوی که مثل مردم عامه نیست و توانایی فهمیدن حرف های اشتباه و منحرف کلاغ رو داره از خودش سوال میکنه که این کلاغ با این جدیت در صلات ظهر(که همه در خوابند و بدترین زمان برای مزاحمت یک کلاغه) با این رنگ سیاه که علنا سیاه نماد تیرگی و ظلمته و با این خشم وخشونت چی میگه و واقعا چی داره بگه که مردم نمیتونن به اشتباه بودنش پی ببرن و تا دیر زمانی با هم تکرارش میکنن؟ "عابدان خسته ی خواب آلود" استعاره از مردم و اجتماعه که هر ایده ای رو مثل عابد ها پرستش میکنن و اصلا کارشون پرستشه و اینقدر خواب آلودن که درک نمیکنن آیا حرف هایی که کلاغ میزنه درسته یا غلط ... استفاده از کلمه ی خسته میتونه اشاره به گذر زمان داشته باشه و به معنی ساده یعنی تا بوده همین بوده... شعر با این بیان زیبا مردمی رو به تصویر میکشه که بدون فکر حرف کلاغ هارو باور میکنن و تن به تفکرات اونا میدن و افکار و عقایدشون رو هم با هم تکرار و ترویج میکنن... و از کلاغ هایی حرف میزنه که از این کله های سنگی سو استفاده میکنن و نظریات و عقاید چرند خودشون رو به خورد اجتماع میدن ... این مسئله بیش از هر زمان و مکانی تو جامعه ی امروز ما دیده میشه... |
|
|
|
خوانش شعر نو (1)یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
رومن یاکوبسن دانشمند و منتقد فرمالیست روسی میگه که زبان شعر یعنی شالوده شکنی زبان روزمره ... وقتی که ما در حال مکالمه با همدیگه ایم اصلا متوجه زبان نیستیم و زبان فقط ابزاریه برای بیان و انتقال معنا ... اما زبان شعر جدای از این ابزاره ... هدف در شعر خود زبانه ... خواننده باید با خواندن شعر متوجه زبان بشه ... متوجه زیبایی و قابلیت های زبان و از این عادات همیشگی در زبان بیرون بیاد و به وسیله ی این به اصطلاح آشنایی زدایی متوجه مطالب بدیع و تازه ی ذهن شاعر بشه ... این نظریه ی یاکوبسن و شکلوفسکی و موکاروفسکی و بقیه ی فرمالیست ها جنبشی رو به اسم ساختارگرایی در نیمه ی دوم قرن بیستم به وجود آورد ... بین دوستان من و کسانی که دغدغه ی شعر نو دارن چیزی که مهمه تفسیر و معنای شعره ... مثلا طرف چندین بار یه شعر رو میخونه بعد میاد میگه که شاملو گفته فضای کشور خفقانه!!! یعنی تنزل شاعری به این بزرگی به یک اعلامیه نویس انقلابی!!! چیزی که در شعر اهمیت ثانوی داره معنا و منظور شاعره و چیزی که اصلیه نحوه ی بیان شاعر و ساختار زبانی و بیانیه شعره که متاسفانه اینقدر ازش غافل شدیم که تقریبا از یاد رفته ست ... در این نوع تحلیل شعر خواننده هم به اندازه ی شاعر سهیمه ... شاعر یه شعر میگه و رد میشه و سال ها بعد دور از فضای ذهنی و محیطی شاعر شعر به دست شما میفته و این شمایی که شعر رو دوباره خلق میکنی ... همینطور خوندن و رد شدن و پی تفسیر و معنا بودن بزرگترین خیانت ممکنه به شعر و شاعر ... برای روشن تر شدن بحث با هم چند مثال رو به سبک فرمالیست های روسی میخونیم و بررسی میکنیم : 1- رود (احمد شاملو) خویشتن را به بستر تقدیر سپردن در این قسمت اول شعر بدون در قید و بند بودن هیچ معنایی به زبان توجه کنید: رودی رو در نظر بگیرید و در ذهنتون قشنگ ببینیدش که آب زلالش از روی سنگریزه های کفش رد میشه و صدای شر شر آب آروم آروم در یه فضای ساکت به گوشتون میخوره ... تشبیه رود به تقدیر یک آشنایی زداییه قویه که با یه کم تخیل گذر عمر رو به یاد میاره و صدای در هم و بر هم شر شر آب مثل اعتراض از سر نارضایتی به گوش میرسه ... از تیره های
غرور خویش فرود آمدن در صحنه ی دوم در ذهنتون یه آبشار رو تصور کنید که هر ذره از آب از اون بالا در جایگاه مغرورانه ی خودش با فریادی سقوط میکنه و به زیر میفته ... تصویر تک تک دانه های آب و رطوبت آبشار و صدای غرشش که از صدای فریاد تک تک ذره ها تشکیل شده!!! گاهی زبان جادو میکنه ... و همچنان در
شیب شیار فروتر نشستن در این صحنه بازهم رودی رو تصور کنید که در راه خودش همونطور که پایین تر میره به یک سنگ سیاه بزرگ بر خورد میکنه و خروشش بیشتر میشه و بالا و پایین میره ... ذرات آبی که در این بر خورد به اطراف پخش میشن و صدای خروش رود رو تصور کنید ... تصویر هایی که شاعر به شما هدیه میده و ذهن شما رو برای چند دقیقه ای از دنیا جدا میکنه خیلی بهتر از تاویل معناییه این شعره که در بهترین حالت اشاره ای داره به زندگی پرپیچ و خم و فراز و نشیب هر انسان ... 2-قطعه ای از "روی جاده ی نمناک" (مهدی اخوان ثالث) هزاران سایه
جنبد باد را چون باد بر خیزد گرچه این شعر در رثای صادق هدایت بزرگ گفته شده اما جدای از اون به مضامینش توجه کنید : باغی رو در تصویر بیارید که بادی درش میوزه و سایه های درخت هاش گاهی به این سمت و گاهی به اون سمت میره ... به تک تک واژه ها توجه کنید ... کوچ ، منزل ناپاک ، دامن ، خاک و ... چه صحنه ها و تصویر های متفاوتی به شما هدیه میده ...تصویر مردی بزرگ و پاک روی یه جاده ی بارانی و نمناک! چه توصیفی بهتر از این میشه از هدایت کرد؟... به جبین غیب توجه کنید! از پیشانی غیب چیزی رو خوندن!!! 3- قطعه ای از "حتی به روزگاران" (محمدرضا شفیعی کدکنی) ای مهربان تر
از برگ در بوسه های باران برگی رو تصور کنید که از ضربه های آروم باران نرم نرم بالا و پایین میشه و خیس شده ... یا جویباری رو که تصویر ستاره های شب توش افتاده و آروم حرکت میکنه ... آیینه ی نگاهت
پیوند صبح و ساحل صبح زود کنار ساحل بودید یا نه؟ اون دور دست ها که ساحل و آسمون به یه جا میرسن رو دیدید؟ کجا میشه نگاه کسی رو اینقدر قشنگ توصیف کرد؟ یا گرگ و میش صبح رو که آسمون پر از ستاره میشه ؟ اگر ندیدید از دستش ندید!!!
مثال برای این مطلب فراوانه و من سخت ترین و بد دست ترین اشعار رو برای اینگونه تفسیر انتخاب کردم ... فکر میکنم اگر یه دور تو اشعار این شعرا و به خصوص فروغ و سهراب بزنید نمونه های عالی تری پیدا میکنید که هر کلمه ی شاعر شما رو به دنیایی غیر از این دنیا میبره ... امتحان کنید ... به نظرم تاثیرش خیلی بیشتر از یه پیام ساده و اخلاقیه که دنبالش میگردید...تازه بعد از اینجوری خوندنه که متوجه میشید زبان چه قابلیت هایی در خلق زیبایی داره ... لذت ببرید... |
|
|
|
گفتگوی هارمونیپنجشنبه بیست و یکم آذر 1387یکی از مطالبم تو گفتگوی هارمونی (harmony talk) چاپ شده ... شاید از حدود 6 یا 7 سال پیش که راجع به موسیقی مینویسم همیشه دوست داشتم یکی از مطالبم تو یه سایت معتبر چاپ بشه!!! مخصوصا این سایت ... شاید حالا که چاپ شده آنچنان جذابیتی برام نداشته باشه ... اما به هر حال یه روزی خیلی دوست داشتم!!! مسخره ست نه ؟ بخونید بد نیست : |
|
|
|
عقل از دیدگاه فلاسفهیکشنبه هفدهم آذر 1387
چند روز
پیش با یکی از دوستان در مورد درویش های غرب کشور بحث میکردیم که این دوست ما دقیقا
با غرض و هدف هر چی که میتونست به این آدما فحش میداد و ایضا به چیزای دیگه ای که
دم دستش بود (برای اینکه روش نمیشد مستقیم این فحش هارو به من بده به در و دیوار
میداد ) اما یه چیزی بین حرفاش خیلی برام جالب بود که الان تو اجتماع ما مد شده : اکثرا در
بحث هایی که انجام میشه میشنوی طرف مقابل میگه : من فقط عقل رو قبول دارم و فقط بر
پایه ی عقل بحث میکنم ، فقط عقل و عقل گرایی!!! و در این میان تند تند هم فلاسفه ی
غرب و دانشمندان غربی رو مثال میزنه ... این دوست ما هم در حالی که مارو به فلاسفه
ی غربی دعوت میکرد گویا خودش هیچگونه مطالعه ای راجع به این بنده خداها نداشت که
با این شور و اشتیاق عقل رو به اینا متصل میکرد ... منم گفتم یه چند کلمه ای کوتاه
راجع به دیدگاه فلاسفه ی غرب راجع به عقل بنویسم شاید این بنده خدا و بنده خداهای
دیگر! یه چیزایی یاد بگیرن : در واقع
گرچه به نظر نمیاد و نام فلاسفه در فرهنگ عامه همیشه با عقل و عقل گرایی عجین بوده
اما به غیر از یه مقطع خیلی کوتاه اونم در رنسانس که پدیده ی روانی انکار دین شدید
شده بود فیلسوف صد در صد عقل گرایی وجود نداره ... در اون دوره افرادی مثل فرانسیس
بیکن و رنه دکارت پیدا شدن که بنای کار رو صد در صد بر عقل گذاشتن و به طور مصرانه
ای سعی در فرار از متافیزیک و غیر عقلانیات داشتن ... اما این وضعیت زیاد دووم
نیاورد و با ظهور باروخ اسپینوزا همه چیز به هم ریخت ... اسپینوزا عقل رو از اون
برج عاج پایین کشید و بیان کرد که عقل فقط ابزاریست در خدمت تعادل غرایز وگرنه به
خودی خود چیز به درد بخوری نیست ... بعد از اون ولتر و روسو گرچه با هم مخالف بودن
اما هر دو سر یه چیز توافق داشتن که عقل تنها فایده ی زیادی نداره ... روسو که کلا
منکر عقل شد و گفت که انسان باید به طبیعت برگرده و ولتر هم میگفت اگر فقط با عقل
تنها پیش بریم به خودکشی میرسیم ... بدترین ضربه رو در فلسفه ی کلاسیک غرب امانوئل
کانت به عقل زد و در کتاب نقد عقل محض با پیروی از بارکلی و جان لاک عقل رو به شدت
خفیف جلوه داد و از اون به عنوان یه ابزار عادی نام برد که محدودیت های زیادی داره
... بعد از اون هگل با پدیده ی روح هگلی و شوپنهاور با مفهوم اراده ش تاثیر به
سزایی در عقل زدایی بین فلاسفه داشتن ... شوپنهاور جایی مینویسه : عقل یک بینای
علیل است که بر دوش نابینایی نیرومند یعنی اراده سوار میشود و هر آن ممکن است
نابینا عصبانی گشته مرد علیل را از پای در آورد " ... با توجه به اینکه اراده
ی شوپنهاوری چیزی به شدت نزدیک به غریزه ی اسپینوزاست میبینیم که شوپنهاور چیز
تازه ای نگفته و از همون تفکر اسپینوزا پیروی میکنه ... بعد از اینها نیچه با
حملات شدید به خرد ورزی و پیشنهاد زندگی دیونیزوسی راه فلسفه ی کلاسیک رو ادامه
داد و وارد دنیای مدرن شد جایی که زیگموند فروید تیر خلاص رو به عقل زد و از پا
درش آورد ... فروید با کشف نا خودآگاه و اینکه خیلی از رفتار و اعمال از جایی خارج
از تسلط ما زاده میشه عقل رو در پایین ترین سطح ممکن در تاریخ قرار داد و از طرف
دیگر ماکس پلانک و ورنر هایزنبرگ و از همه مهمتر آلبرت اینشتین با کشف نسبیت تمام
عقلانیات رو زیر سوال بردن و کار به جایی رسید که اون دو جمله ی معروف اینشتین
گفته شد :" تخیل همه چیز است " و " کار من در فیزیک چیزی نبود جز
اثبات و به تصویر کشیدن گفته های اسپینوزا " و بعد از این ها دیگه عقل در
نیمه ی قرن بیستم تا امروز هنوز در همون سطح ولو پایین تر قرار داره ... به گفته ی
یونگ غرب بعد از پانصد سال فراز و نشیب تازه به هندوها و تائوئیست ها و دراویش
ایرانی رسید که هزاران سال با این سیستم زندگی میکردن ... اینهم یک
بررسی کوتاه از عقل بین فلاسفه ی غرب ... و من خیلی دوست دارم بدونم کجای این
تفکرات عقل کامل نهفته ست ؟ دنیای امروز برای فرهنگ های شرقی که مستقیما از اساطیر
و فرهنگ های اولیه ی انسان نشات گرفتن ارزش خیلی بیشتری قائله تا سیستم های ناقص عقل
گرای رنسانس ... نکته ی
جالب دیگه اینه که کسانی امروزه به عقل و عقل گرایی دعوت میکنن که خودشون عقل
آنچنان قوی و محکمی هم ندارن و شاید از پس یه اثبات ساده ای که لایب نیتس و
اسپینوزا در 300 سال پیش انجام میدادن بر نیان ... |
|
|
|
مشترک مورد نظر ...جمعه پانزدهم آذر 1387
"مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی باشد ، لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید" |
|
|
|
یادداشتی کوتاه بر گیلگمشدوشنبه یازدهم آذر 1387
دیشب برای
چندمین بار در چند سال گذشته گیلگمش رو مطالعه میکردم چند مطلب ساده به ذهنم رسید
اینجا نوشتم... 1- اولین
آرزوی انسان آرزوی جاودانگی بوده و هنوز هم مهمترین آرزوی انسان به حساب میاد ... 2- گیلگمش
به معنی مرد همیشه غمگین و همیشه شاده که این دقیقا انسان کامل رو در این قهرمان
به نمایش میزاره و بر خلاف نظر شکیب الخوری نویسنده ی عرب به نظرم گیلگمش خودش به
تنهایی انسان کامله نه اینکه گیلگمش و انکیدو دو قسمت انسان باشن که در دو بدن
نشون داده شده ... 3- گیلگمش
پیوند نزدیکی با خورشید داره که در اساطیر رمز جاودانگیه ... هر گاه صحبت از سفر
میشه مدام از خورشید هم صحبت به میان میاد که تاکید اسطوره بر این ربط رو نشون
میده ... 4-
اوتناپیشتیم همون نوح پیامبره ... و زنده موندنش هم رمزی داره و هدفی ... هدف از
اینکه زنده مونده و عمر جاویدان داره اینه که خدایان شاهدی از زندگی دوره ی قبل
انسان و طوفان سهمگینشون داشته باشن ... یه جور خودنمایی خدایان... 5- اولین
فلسفه ی انسان گویا فلسفه ی خوشباشی و شادخواری بوده ... اونجا که خدایان به
گیلگمش میگن تو که یه انسانی و فنا پذیر پس این چند وقت رو که هستی خوش باش و شراب
بنوش و غذاهای خوب بخور ... گویا این فلسفه از روز اول با بشر همراه بوده... 6- آخرین
آزمایش گیلگمش بیخوابیه ... این دقیقا آدم رو یاد انجیل مرقس میندازه و امتحان
مسیح از یعقوب و یوحنا و پطروس در جتسیمانی که سه بار ازشون میخواد بیدار بمونن
اما نمیتونن ... کلا در اساطیر بی خوابی نشانه ی طلب و اشتیاقه و گیلگمش در این
امتحان هم موفق نمیشه... چیز های
زیادی میشه در موردش نوشت ولی با همین چند یادداشت کوتاه هم میشه به کنه اسطوره
وارد شد و درکش کرد ... شاید بعدها مطلب کامل تری راجع به این اسطوره نوشتم... |
|
|
|
گرگ و میش...پنجشنبه هفتم آذر 1387
چشمامو که باز کردم هوا گرگ و میش بود ... از این حالت خیلی خوشم میاد ... نه نور هست نه نور نیست! ... از قرار معلوم زود بود برای بلند شدن اما با وصف اینکه دیر خوابیده بودم اصلا احساس خستگی نمی کردم ... ساعت رو نگاه کردم 9:00 بود! ... پس باید ابر خیلی غلیظی باشه که گرگ و میش به نظر میرسه ... از تخت پایین اومدم و پرده رو کنار زدم ... دارم چی میبینم؟ باور کردنی نیست! حتی یک قطعه حتی یک قطعه ابر هم در آسمون نیست! پس خورشید کجاست؟ چرا شهر اینقدر خلوته؟ پسر بیرون چه خبره؟ ... لباسم رو پوشیدم و بیرون زدم ... خیابون به شکل عجیبی ساکت و خلوت بود ...مغازه ها بسته بودن و هیچ ماشینی هم در کار نبود! انگار هیچ کس تو شهر نبود ! ... بزار ببینم انگار واقعا هیچ کس تو شهر نیست ! من تنهام! تنهای تنها! ... همیشه فکر میکردم این حالت فقط ممکنه تو فیلم های هالیوودی پیش بیاد! ... البته این عادت ماست که فکر میکنیم همه ی چیزهای غیر معمولی متعلق به مردمن و به طرز عجیبی از ما دور! مثلا وقتی در مورد سرطان میشنویم یا سیل یا زلزله احساس میکنیم چقدر وقوعش برای ما بعیده... این هم یکی از همون مسائل بود... بیدار شی و ببینی تو شهر تنهایی... چقدر این نماد ترس بشر بدون مردمش مسخره و سرده! ... به هر طرف که میشد رفتم...چقدر این گرگ و میش مزخرفه! یه حالت خفگی بهم دست داد... روی صندلی یه پارک کنار خیابون نشستم... خوابم برد... خواب
دیدم... دیدم تو یه جنگل بزرگم ... درخت هاش همه از سیمان بودن و نور هم خیلی ضعیف
بود اما روز بود ... یه احساسی میگفت که روزه! ... شلوغ بود و انسان هایی رد میشدن
که لخت بودن و روی پوستشون پشم داشتن... بیشتر شبیه گرگ بودن تا میمون... منظره ی
وحشتناکی بود و حس خفگی داشتم ... تن خودمم همین شکلی بود! یکیشون جلو اومد و شروع
کرد به حرف زدن ... چرا صداش اینجوریه؟... حرف میزد اما جنس صداش شبیه به زنگ تلفن
بود! همینجوری که حرف میزد فقط صدای زنگ تلفن از بین لباش شنیده میشد و هر لحظه هم
بلند تر ... دیگه داشت داد میزد و صدای زنگ هم بلند تر میشد... به خودم اومدم ...
تلفن داشت زنگ میزد! آره پسر واقعا تلفنه! من با لباس خواب توی تخت بودم وساعت
9:00 شب بود!!! دستم رو به سمت تلفن دراز کردم و گوشی رو برداشتم ... چشمم به قرص
های روی میز افتاد! چقدر یه قرص میتونه آدم رو بخوابونه! گفتم: -
بفرمایید؟ - سلام
علی - سلام
رضا - خونه
ای؟ - آره - علی یه
سوال ازت میپرسم و فقط نظرت رو بگو و نپرس این سوال از کجا اومده ، باشه؟ - باشه - اگر یه
روز پاشی و ببینی هوا گرگ و میشه و هیچکس تو شهر نیست و ... دیگه چیزی
نمیشنیدم! ... ممکن نبود... |
|
|
|
شهر خاموش ...دوشنبه چهارم آذر 1387
میخوام چند کلمه ای از یه موسیقی متفاوت ساخته ی یک موزیسین متفاوت حرف بزنم: کیهان کلهر کمانچه نواز و موزیسین عالی ایرانی در تهران متولد شد ودر کرمانشاه موسیقی رو یاد گرفت و به عنوان نوازنده ی سه تار در ارکستر شهرام ناظری فعالیت خودش رو شروع کرد... بین تموم همشهری های معروفم از شهرام ناظری و کیخسرو پور ناظری و علی اکبر مرادی و خلیل عالی نژاد گرفته تا رهی معیری و میر جلال الدین کزازی و سعید عقیقی و ...کلهر برای من یه چیز دیگه ست ... من بدون اغراق بهش میگم نابغه ی موسیقی ! ... معمولا کار هاش رو مخصوصا در تلفیق با موسیقی های دیگر دنیا خیلی میپسندم و به نظرم داره باب جدیدی رو در معرفی موسیقی سنتی به جهان باز میکنه ... آخرین آلبوم کیهان کلهر که حاصل همکاریش با کوارتت زهی بروکلین رایدربوده و با نام شهر خاموش منتشر شده یه تلفیق جالب بین موسیقی سنتی و محلی با موسیقی کلاسیکه و تموم کمانچه نوازی ها بر پایه ی بداهه نوازی شکل گرفته... حس آلبوم واقعا تازه و جالبه ... آلبوم از 4 آهنگ بلند تشکیل شده که یه بررسی کوتاه ازش خواهیم داشت:
1-Ascending Bird : این قطعه با نوازندگی کوارتت زهی شروع میشه و حال و هوای غربی داره که با ملحق شدن کمانچه حال و هوا شرقی تر میشه و یه مقداری هم به کارهای ambient نزدیک میشه تا جایی که کار ریتمیک میشه و کمانچه و سنتور (به نوازندگی سیامک آقایی) به همراه تمبک یه کار درخشان کردی رو ارائه میکنن که واقعا حس جالبی داره... این نوع موسیقی کردی بر خلاف موسیقی شاد کردی خیلی کم از مرزهای غرب کشور پاشو بیرون میزاره و کمتر ایرانیانی هستن که با این مدل موسیقی کردی و فضای تیره ش آشنایی داشته باشن و اگر هم بوده به وسیله ی کسانی مثل برادران کامکار بوده و حالا این بار این نوع موزیک در سطح اروپا منتشر شده که کار جالبیه... هم قسمت اول که توسط کوارتت نواخته میشه و هم قسمت دوم که به وسیله ی ارکستر سنتی زده شده حس خیلی جالبی داره و هیچ جا نه کاملا به غرب نزدیک میشه نه کاملا به شرق... اسم قطعه از افسانه ای گرفته شده که در اون پرنده ای به سمت خورشید پرواز میکنه و بعد به وسیله ی خورشید میسوزه و نابود میشه ( تقریبا شبیه پرواز ایکاروس) که البته آهنگ هم همچین حسی رو القا میکنه...
2- Silent City : بلند ترین ترک آلبوم به مدت 29 دقیقه... به گفته ی خود کلهر این قطعه به یاد قربانیان حلبچه که در اثر بمب باران شیمیایی صدام حسین نابود شد ساخته شده ... اول قطعه با یه فضای ambient و پر از گرد و غبار با بداهه نوازی کمانچه در دور دست ها و همرای سازهای زهی شروع میشه ... اینجا هم فضا به شدت تیره و تاره و خطی رو بین موسیقی شرقی و غربی طی میکنه ... و در نهایت حرکت میکنه و بعد از یک اوج به بداهه نوازی ساکت کمانچه میرسه که زیباترین قطعه ی این آهنگ و شاید بشه گفت کل آلبومه... فضای بداهه نوازی کاملا شرقی و کردیه و دقیقا اون حس سکوت و غم رو به شنونده انتقال میده... بعد از مدت زیادی بداهه نوازی آخر قطعه با یه حالت مرثیه مانند به یه قطعه ی ریتمیک وصل میشه و به پایان میرسه... حس آهنگ بی نظیره و برای کسی مثل من که تو تموم اون وقایع بوده و سکوت بعد از بمب باران شیمیایی و مرگ انسان هارو دیده دقیقا یادآورهمون صحنه هاست... آهنگ خیلی خوش ساخته و از حجم صدا توش خیلی کمک گرفته شده ... گاهی صدا خیلی پایینه و گاهی خیلی بالا که در نوع خودش جالبه ... قطعه ی مرثیه ش که کاملا کردیه واقعا غم انگیزه...
3- Parvaz: یکی از قطعات سنتی موسیقی خراسان که قبلا با نام طرقه در آلبوم شب سکوت کویر با سه تار نواخته شده بود و حالا هم برای کوارتت تنظیم شده و دوباره نواخته شده ... ملودی خیلی تکراریه اما همراهی کوارتت و تنظیمش خیلی جالب توجهه و ارزش شنیدن داره ... حس ملودی کاملا شرقیه و حس همراهی ها کاملا غربی!!! و ترکیب جالبی شده ...
4-Beloved, Do Not Let Me Be Discouraged: این قطعه ساخته ی Colin Jacobsen از اعضای کوارتت هست و با بداهه نوازی کاملا شرقی کمانچه شروع میشه و به یه موسیقی خاص میرسه که متعلق به قرون وسطای ایتالیا هست و نقش کوارتت اینجا خیلی پررنگ تره و کلهر در دو قسمت روی این موسیقی خیلی جالب بداهه نوازی میکنه که حس شرقی جالبی به این موسیقی قدیمی غرب میده ... بداهه نوازی دومش که آهنگ و آلبوم باهاش تموم میشه واقعا درخشان و شاهکاره ...
قصد کلهر مثل همیشه معرفی موسیقی سنتی ایرانی و قابلیت هاش به جهانیان بوده و از طرف مجله ی songlines هم این آلبوم به عنوان آلبوم برتر سال 2008 انتخاب شد ... با وصف داشتن تموم فاکتور های موسیقی سنتی کار فضای جالبی داره و شنیدنش حتی برای ما هم که به این نوع موسیقی عادت داریم خالی از لطف نیست... من که خودم به شخصه از احساس آلبوم و اون غم کمانچه و شور و هیجان موسیقی سنتی در کنار سازهای زهی به شدت لذت بردم و مثل همیشه از کلهر به عنوان یه موزیسین برتر راضی بودم... از دستش ندید... |
|
|
|
رو سپید ...جمعه یکم آذر 1387... |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا




