![]() |
|
![]() |
|
|
انواع هارمونی در موسیقی راک ...چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
بعضی وقت
ها اتفاقات جالبی میفته! مثلا طی یه هفته سه نفر ازت در خواست میکنن که راجع به
فرق هارمونی استاتیک و دینامیک مطلب بنویس!!! ما هم گفتیم چشم گرچه دو سه جا دیده
بودم که در وبلاگ ها و سایت های فارسی در این باره نوشته بودن اما خوب ما هم
مینویسیم ... هارمونی : علم
هماهنگی اصوات رو هارمونی میگن... در ساده ترین شکلش که مورد بحث ماست آکورد هایی
که برای همراهی ملودی استفاده میشن باید با ملودی همخوانی و هماهنگی داشته باشن تا
قطعه خوش صدا بشه ... در این نوع هارمونی ساده معمولا از دو روش استفاده میکنن:
استاتیک و دینامیک . هارمونی
استاتیک: اینجا شما
با انتخاب یک یا چند آکورد مشخص و تکرار این آکورد ها با یه نظم خاص تشکیل یک دور
آکورد میدید که همه متعلق به یه گام هستن و تقریبا با تموم نت های گام همخونی دارن
و بعد از اون روی این دور آکورد ها ملودی خودتون رو سوار میکنین... مثال میزنم: شاهکار
متالیکا orion
رو در نظر بگیرید : ریف
ابندایی این آهنگ رو وقتی تحلیل کنیم میبینیم از سه آکورد که در گام می مینور یه
دور معروف رو میسازن تشکیل شده : Em , D/E , B7/E و این
آکورد ها پشت سر هم تکرار میشن و این ریف رو میسازن ... حالا به قسمت سولوی اول
این آهنگ توجه کنید که روی همین ریف زده میشه...سولو با اینتروش یه چیزی حدود 1
دقیقه و نیم طول میکشه و از تموم نت های گام می مینور استفاده میکنه روی همین سه
آکورد ... این مثال
ساده ای بود از هارمونی استاتیک ... گاهی این
نوع هارمونی میتونه روی یک ملودی تکرار شونده به عنوان ریف هم ساخته بشه که مثال
های زیادی میشه براش آورد... در اکثر
آهنگ های راک بر خلاف موسیقی کلاسیک از این نوع هارمونی استفاده میشه و تقریبا به
یکی از مشخصه های راک تبدیل شده ... به این علت که به وسیله ی این هارمونی سولوهای
سریع و مخصوصا بداهه نوازی ها رو هم میشه به راحتی تنظیم کرد که قسمت اعظم موسیقی
راک رو تشکیل میده ...ساده ترین راه انتخاب این آکورد ها از دایره ی پنجم هاست که
معمولا یه دور قابل قبول رو تشکیل میده... هارمونی
دینامیک: اینجا
قضیه یه مقدار فرق میکنه ... شما برای ملودی ای که در اختیار یه هارمونی متنوع
مینویسی ... یعنی متناسب با تعویض نت های ملودی نت های آکورد هم عوض میشه و هیچ
شکل تکرار شونده ای به دست نمیارید...اینجا تقریبا برای هر میزان از ملودی یه
آکورد جدید که مناسب با نت های اون میزان باشه نوشته میشه و زنجیره ی آکورد ها
تغییرات ملودی رو دنبال میکنه... اینم با
یه مثال توضیح میدم... چیزی که
به ذهنم رسید goodnight kiss
از گروه دریم تیتر بود... سولوی اول
روی دو آکورد A
و E نواخته میشه و سولوی
دوم روی دو آکورد Cm
وD اما بین این دو سولو
یه اینترلود یا قطعه ی میانی هست که یه بار با گیتار یه بار با کیبورد نواخته
میشه...تقریبا از دقیقه ی 3:43 ... این قطعه با هارمونی دینامیک نوشته شده و برای
هر میزان یه آکورد جدید متناسب با نت های اون میزان نوشته شده مثلا برای میزان اول
با نت های سل و سی و دو آکورد C نوشته شده که به علت فرود میزان به نت دو منطقیه و برای میزان دوم
با نت های لا و سی و دو آکورد Dm/C در نظر گرفته شده که با توجه به نت های لا و دو کاملا
در گام دو ماژور توجیه پذیره ... در میزان سوم نت های سل و سی و دو و ر رو داریم و
آکورد متناسب با این نت ها در گام دو ماژور G/B هست که شامل هر چهار نت گفته
شده میشه ... در میزان چهارم با نت های می و فا و ر و دو آکورد Am نوشته شده که با توجه
به شروع میزان با می و اتمامش با دو کاملا معقوله و همینطور میزان های بعد... به این
میگن هارمونی دینامیک... تنظیم و توالی آکورد ها به همراه نت های ملودی ... البته
توالی آکورد ها به این سادگی هم نیست و در قانون هارمونی توجیه میخواد و باید حل
بشه که اون یه مبحث کاملا جداگانه ست ... اینم یه
توضیح کاملا ساده و سطحی از دو نوع هارمونی مورد استفاده در راک ... |
|
|
|
تعبیر یک خواب با تکنیک فروید ...یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
دیشب یه
خواب دیدم که تصمیم گرفتم امروز تحلیل و تفسیرش کنم... از اونجا که هر خوابی تحقق
یه آرزوئه و معمولا هم آرزوها و عقده های سرکوب شده رو به نمایش در میاره و به
خیال خودش ارضا میکنه خیلی برای شناختن ناخودآگاه مفیده... در مورد
تکنیک و مراحل تفسیر توضیحی نمیدم و فکر میکنم به اندازه ی کافی واضحه... متد من
فرویدیه ولی از کارل گوستاو یونگ و اریک فروم و ژاک لاکان و میرچا الیاده هم کمک
گرفتم... مسلما به خاطر یه سری مسائل تفسیر کامل رو برای شما بازگو نمیکنم و فقط
به ارائه یک راه برای تحلیل و تفسیر بسنده میکنم ... به هر حال خیلی چیزا رو از
زندگی شخصی نمیشه گفت... محتوای
رویا: توی
یک خیابان با درخت های بلند من و دوستم مهدی که نویسنده ست مشغول قدم زدن و صحبت
در مورد یک داستان کوتاه بودیم... من گرچه میدونستم مهدی کنارمه اما حس میکردم
فرانتس کافکاست و تشخیصش برام سخت بود... در پیاده روی خیابان قدم میزدیم و من
هیچی از حرف هایی که میگفتیم یادم نیست ... من به شدت احتیاج به دستشویی داشتم و
به همن دلیل تصمیم گرفتیم به یه جای مخروبه که کنار خیابان بود بریم و من کارم رو
بکنم و مهدی بیرون ایستاد اما هر چقدر تلاش کردم نتونستم کاری بکنم و از خواب
بیدار شدم... و به
دستشویی رفتم ... بعد از برگشت دوباره خوابیدم و خواب دیدم که در روم باستان در
یه باشگاه خلوت که فقط یه عده ای اون دور نشستن سه نفر گلادیاتور که یکیش من بودم
در یه میدانی که تقریبا یک متر از سطح زمین پایین تر بود قرار بود که بجنگیم...
یکی از ما خیلی قوی هیکل و با تجهیزات کامل بود ... من شمشیر داشتم اما سپر نداشتم
و سومی فقط یک سیخ کباب! من با خودم فکر کردم که سومی فقط برای مرگ اومده...
همینطور هم شد و گلادیاتور قوی هیکل با یه ضربه از پا درش آورد ... منم امیدی
نداشتم چون اون واقعا قوی تر و بزرگ تر از من بود اما به سمتش حمله کردم و به سبک
وایکینگ ها شمشیر زدم و در کمال تعجب با اولین ضربه ی من نقش زمین شد و خون جاری
شد ... من بیدار شدم... تحلیل
رویا: قسمت اول: قطعه قطعه
پیش میریم: توی خیابونی که نمیشناختم با مهدی قدم میزدم ... مطمئنم خیابون رو جایی
قبل از این در شهری دیدم و گرچه فراموش شده ست اما رویا – کار به عنوان یه ابزار
ازش استفاده کرده ... با مهدی روز قبل از رویا در مورد داستان نویسی و مخصوصا
داستان کوتاه بحث مفصلی داشتیم... که میتونه بازتابی در خواب داشته باشه ... نکته
ی مهم در قسمت اول خواب وجود فرانتس کافکاست ... در تمام طول مدت زندگیم دوست
داشتم مثل کافکا بنویسم و این آرزو در خواب نمود پیدا میکنه اما نه برای خودم بلکه
برای دوستم که نویسنده ست و مدتی هم کارمند بیمه بود( مثل کافکا) این جابجایی هم
برای فرار رویا از رویا - سانسوره که گرچه آرزویی از من رو مبنی بر کافکا بودن
بیان میکنه اما در دوستم تجلی پیدا کرده که شباهت های زیادی با کافکا داره... من احتیاج
به دستشویی داشتم و به خرابه ای رفتیم... خوب این خرابه رو من قبلا دیده بودم و
جایی بود در کنار دبیرستانم که معتاد ها و گداها برای همین کار ازش اتفاده میکردن
و همیشه بوی بد میداد... این قسمت از خواب دقیقا اثر عوامل حسی خارجی رو در خواب
نشون میده ... من واقعا احتیاج به دستشویی داشتم و چون رویا – کار دوست نداره من
از خواب بیدار بشم سعی کرد در خواب برام برآورده ش کنه یا حداقل کمترش کنه ( مثل
وقتی که تشنه اید و در خواب میبینید که آب خوردید و بیدار نمیشید ) و برای این کار
مکانی رو از ناخودآگاه من به خودآگاه آورد که برای این کار بخصوص در ذهن من مونده
بود و چون حالت غیر عادی بود از مکانی غیر عادی (چیزی به جز دستشویی) استفاده کرده
بود... به هر حال اینقدر شدید بود که بیدارم کنه... این قسمت از خواب دقیقا نشان
دهنده ی آرزوی قدیمی من مبنی بر کافکا شدن بود که خیلی وقت بود خودمم ازش خیر
نداشتم و فروخورده شده بود اما از بین نرفته بود... قسمت دوم: از تفسیر
کامل این قسمت معذورم اما اینقدر جالب هست که یه مقداری راجع بهش صحبت کنیم: من خواب
دیدم گلادیاتورم و گلادیاتور همیشه در نظرم موجود پستی بوده که باید برای خوشی
دیگران بجنگه و اینجا هم یه عده ای دور نشسته بودن که ما باید براشون میجنگیدیم...
شمشیر و سیخ کباب و کلاه خود جنگی هر سه اشاره به آلت مردانه دارن و نشون میده ما
برای یک مسئله ی جنسی با آلت هامون میجنگیدیم... شاید بشه گفت سه رغیب برای یک نفر
که دور نشسته بود و به ما میخندید و لذت میبرد... نفر سوم که فقط یه سیخ کباب داشت
و میشه اینجوری تفسیر کرد که جذابیت جنسی کمتری داشت سریع از پا در اومد و حذف
شد... موندیم من و این گلادیاتور گنده که زره و کلاهش کامل بود و همین یعنی از
لحاظ برقراری ارتباط جنسی در موقعیتی بهتر از من قرار داشت و من فکر نمیکردم که
بتونم شکستش بدم ... اما من به یاد وایکینگ ها افتادم (تو روز به وایکینگ ها فکر
کرده بودم و کلا به شدت مورد علاقه ی منن این قوم ) و حس کردم گرچه سپر ندارم اما
مبارز خوبیم و از پا درش آوردم ...البته قبلا رویا آرزوی من رو برآورده کرده بود و
اونا رو در زمینی به عمق یک متر قرار داده بود که خیلی شبیه قبر بود... یعنی من
اونا رو همون لحظه مرده میدیدم در قبر ... اینکه چرا خود من هم پایین رفتم در
زمینی مثل قبر رو نگم بهتره... مبحث کشته شدن اینا به این ترتیب و جذابیت جنسی و
جاری شدن خون رو به دلایلی که قبلا گفتم رها میکنم چون خیلی شخصیه... اما در همین
سطح از خود گذشتگی میکنم و هدف رویا رو میگم : من آرزویی فروخورده داشتم مبنی بر اینکه
دوست داشتم دو تا رقیبم در ماجرایی در زمانی دور از بین برن و به این وسیله دیدم
که من تو خواب اونارو کشتم و پیروز شدم و اینجوری خواب آرزوی من رو برآورده کرد... خواب مفیدی
بود چون باهاش دو تا از عواطف قدیمی و آرزو و کینه ای رو که در من فرو خورده شده
بود شناختم...تفسیر به هیچ وجه کامل نبود و شاید صفحه ها طول کشید تا کامل شد ...
متاسفم که باید نصفه رهاش کنم... فقط اشاره ای بود... |
|
|
|
زنان و مردان و نیچه...جمعه بیست و چهارم آبان 1387
عده ای از
فلاسفه از جمله باروخ اسپینوزا در مورد انسان و نحوه ی زندگی عقایدی دارن که بعدها
به وسیله ی ویل دورانت مرتب و بازگویی شد: انسان در سه مقطع مختلف تعریف میشه : نوع و فرد و جمع... 1-نوع : به عنوان انسان و از دیدگاه طبیعت ... در این مقطع از نظر طبیعت جنس زن از مرد برتره و جنس اصلیه. کما اینکه در تمام نوع های دیگه هم ماده جنس اصلیه ... ماده عامل باروری و نگه داری و حفظ بقای نوع انسانه... هوش نوعی زن برای حفظ بقا از مرد بیشتره و زن باعث تداوم انسانیت میشه... اکثر غرایزی که به انسان بودن و انسان موندن مربوط میشه در وجود و در ارتباط با زن نهفته ست ... 2- فرد : به عنوان یه فرد و قطعه ای از یک اجتماع ... این مقطع به طور طبیعی و برای جبران کمبود برتزی رو به مرد داده ... از لحاظ هوش فردی و توانایی روحی و قدرت بدنی به طور طبیعی مرد در حالت بالاتری از زن قرار داره کما اینکه در انواع دیگه هم جنس نر از لحاظ فردی از جنس ماده برتره (طاووس ، شیر و ...) در غرایز فردی مرد به شدت طرفدار زیبایی و شیفته ی اونه و زن به شدت طرفدار قدرت ... و برای حفظ و بقای نوع، طبیعت زیبایی رو در وجود زن قرار داده و قدرت رو در وجود مرد ... چه اگر زیبایی در وجود مرد بود و قدرت در وجود زن این دو هیچ گاه با هم رابطه ای برقرار نمی کردن... مهمترین مسئله ای که به طور طبیعی در وجود زن نهفته ست کشش زن به قدرت فردی مرده و مهمترین مسئله درون مرد کشش مرد به زیبایی نهفته در زنه...این برتری فردی مرد رو تاریخ ثابت میکنه و معمولا در تاریخ که جستجو میکنیم در هر مقطعی به صورت فردی فقط مردان ماندگار بودن و چه خوب چه بد چیزیه که نمیشه ازش گذشت و به واسطه ی تعصب ازش چشم پوشید... به خاطر همین قدرت برتر فردیه که تعداد اندیشمندان و نویسندگان و فلاسفه و هنرمندان و دانشمندان و فاتحان مرد در تاریخ بسیار بیشتر از زن هاست... 3-جمع :
به عنوان قوم و قبیله و شهر و کشور و اجتماع ... اینجا هم برتری با زنه... زنه که
با هوش اجتماعی خودش باعث زندگی جمعی و گرد اومدن انسان ها میشه... کمتر میبینید
زنی تنها بمونه یا در برقرای ارتباطات اجتماعی ناکام بمونه... اگر زن ها نبودن مرد
ها خیلی کمتر مبادرت به برقراری رابطه ی اجتماعی میکردن و چه بسا موقعیت نوع به
خطر میفتاد... زن با پیوند زدن همین قدرت های فردیه که اجتماع رو به وجود میاره و
با مدیریت و اداره ی این قدرت ها در مرد باعث شکوفایی و توانایی انسان میشه و
بیخود نیست که میگن پشت هر مرد موفقی زنی ایستاده است...زن ها در عشق و ارتباط به
دلیل نیاز کمتری که دارن هوش بیشتری از خودشون نشون میدن و به این علت فرمانروایان
واقعی اجتماع زن ها هستن نه مردان...همین مسئله ی "خانوم ها مقدم هستند"
که در مجامع رعایت میشه نه تنها نشانه ی احترام بلکه نسانه ی به رسمین شناختن این
برتری اجتماعیه زنه... این سه
مرحله توضیح و تفسیر خیلی بیشتری رو میطلبه و من به سادگی گذشتم که به این جمله از
نیچه برسم که همیشه دچار کج فهمی و بی مهری شده : به
دنبال زنان میروی؟ تازیانه را از یاد مبر... در نگاه
اول خیلی بد قیافه و تند به نظر میرسه و نگاه 90 درصد مردم دنیا از همین برداشت
اول ناشی میشه و باعث میشه که بگن نیچه یه زن ستیز و سر خورده ست و ... در حالی که
وقتی با توضیحات بالا بهش نگاه میکنیم تازه میتونیم بی تعصب معنای حرفش رو بفهمیم
و اینجا دیگه نیچه زن ستیز نیست بلکه با یه شناخت کامل از نوع انسان این حرف رو زده : تازیانه
همیشه در ادبیات مظهر اقتدار و قدرت بوده مخصوصا در اون زمان در اروپا شاید از هر
موقعی بیشتر و اگر به خصایص فردی انسان نگاه کنید متوجه میشید که جمله چقدر ساده
بیان میکنه : اگر
میخواهید توجه زنی را جلب کنید قدرت داشته باشید! که خیلی
ساده و عادی به این خصیصه ی موجود در زن ها اشاره میشه که زن ها شیفته ی قدرت هستن
و دوست دارن صاحب اون باشن و به همین دلیل برای تصاحب مردی تلاش میکنن... معنای
این جمله اصلا این نیست که اگر میخواهید نظر زنان رو جلب کنید اونها رو تازیانه
بزنید!!! که خوب مسلما فردی با نبوغ نیچه اینقدر میفهمه که هر موجودی با زدن رانده
میشه و از دست میره... اگر از
دیدگاه قدرت طلبی زن ها به این جمله نگاه کنیم به نبوغ سرشار نیچه پی خواهیم برد
ومتوجه میشیم که چه درک و شناخت درستی از ذات انسان ها داشته ... باید
اعتراف کرد که زنان هوشمند به دنیا میان و ذاتا زیبا هستن پس نه هوش و نه زیبایی
چیزی نیست که نظر اونا رو به خودش جلب کنه ... تنها قدرت و تواناییه که در ذهن زن
ملاک و معیار برتریه مرد میشه... پس: به
دنبال زنان میروی؟ تازیانه را از یاد مبر... |
|
|
|
علی کردان و دیکشنری آکسفورد !چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
“Kordanize
/'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ] (1):
To get Ph.D without having B.Sc. (2): To become an important person (e.g.
minister) by presenting fake certificate or documents.- Kordanification( n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious
university (e.g. این مطلب بالا اول به صورت یک شوخی و
جوک در اینترنت پخش شد که واژه ی کردان رو معادل "گرفتن مدرک تقلبی" و "کلاهبرداری"
قرار میداد ... اما دیشب تو صحبت با یکی از دوستان
که متخصص و استاد زبان انگلیسیه متوجه شدم که یه همچین متنی و همچین لغتی جهت
ارائه در فرهنگ لغات جدید آکسفورد به هیات علمی این دانشگاه ارائه شده! البته این اولین بار نیست که اسم یک
نفر به عنوان یک کلمه وارد زبان انگلیسی میشه مثلا spoonerism
به معنای اشتباه لفظی از اسم dr.
spooner استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد گرفته شده که گویا تو صحبت کردن خیلی
سوتی میداده! حالا هم
نوبت رسیده به علی کردان ! که البته به نظرم کاملا انتخاب درستیه چون فکر نمیکنم
تا حالا کسی موفق شده باشه سر 70 میلیون نفر رو کلاه بزاره! اونم با یه مدرک
جعلی... به هر حال فکر میکنم در آینده ای نه چندان دور انگلیسی زبان ها به جای fake یا در ترادف با این
کلمه در مورد مدرک تحصیلی kordanic
رو هم به کار ببرن... این دوست
ما گفت که دانشگاه آکسفورد در حال بررسی این موضوعه و احتمالا تا سال بعد تایید یا
رد میکنه که من دلیلی برای ردش نمی بینم!... این
موفقیت و جاودانگی عظمی رو به خانواده ی کردان و جناب رییس جمهور دلاور و خانواده
های معظم شهدا و ملت شهید پرور و همیشه در صحنه و برادران و خواهران انگلیسی زبان
و کلا جهانیان تبریک و تهنیت عرض می نماییم ... |
|
|
|
مسیح و مهر...دوشنبه بیستم آبان 1387
چند وقتیه
این سوال برام پیش اومده بود که چرا شالوده ی دین مسیح که یک دین سامی و بر آمده ی
همون فکر و ذهن سامی هست با دیگر ادیان سامی مانند یهود و اسلام و وحدت ابراهیم و
صحف نوح و ... فرق داره... مایه هایی از بی خدایی و قدرتمندی شیطان و نوعدوستی
شدید و کثرت اساطیردر این دین دیده میشه که در بقیه دین های ذکر شده وجود نداره و
بیشتر به ادیان آریایی شبیهه تا سامی... بعد از چند ماه تحقیق در این مورد جواب رو
به صورت کامل پیدا کردم و تحقیق جامعی شد که چند خطی از نتیجه ش رو اینجا براتون
مینویسم: فرشته و
احیانا امشاسپند و ایزدی به نام مهر یا میترا بعد ها تحت تاثیر افکار موخر آریایی
و نفوذ غرب دچار انشعاب شد و در سرزمین های آسیای صغیر نیم خدایی به وجود اومد که
صاحب مسلک و دین و اسطوره ای شد به نام مهر پرستی یا میتراییسم... که در هنگام
ظهور مسیحیت در اروپا مهمترین و شایع ترین دین وطرز تفکر در اون مناطق بود... اکثر
آداب و رسوم ظاهری این دین و اساطیرش بر گرفته از دین کهن آریایی و یک مقداری هم
زرتشتیه با این تفاوت که خدای مشخصی نداره و گرچه به آسمان ها و ساکنانش اشاره
میشه اما مهر همه کاره ست و یه جورایی نقش خدا رو بازی میکنه اتفاقی که دقیقا برای
مسیح و خدای سامی افتاده و خدا تقریبا از مسیحیت حذف شده و گرچه نامی از پدر برده
میشه اما همه کاره مسیحه... اساطیر میترایی میگن که مهر از مادری بدون لمس پدر به
وجود اومد و اولین کسانی که شاهد این تولد بودن چوپانان بودن... که یاد آوری
شباهتش با داستان تولد مسیح هم لازم نیست... مهر با اولین خدایی که دست و پنجه نرم
کرد خورشید بود و بعد از اینکه خورشید به حقانیتش ایمان آورد حلقه ای از نور به
عنوان تاج بهش هدیه داد که این حلقه اغلب دور سر مسیح هم دیده میشه... در آیین
مهر هفت درجه ی معنوی وجود داره که برای ورود به هر کدام باید غسل کرد و غسل تعمید
مسیحی هم از همین اصل گرفته شده... روز یکشنبه بین میتراییان روز مخصوص خورشید و
تعطیل بوده که در دین مسیح هم بر خلاف علاقه ی شدید قوم سامی به جمعه ، یکشنبه تعطیل
و متعلق به نیایشه... بزرگترین
عید میترایی و جشن مهر در 24 دسامبر اجرا میشده که الان روز تولد مسیحه... همینجوری
از این شباهت های ظاهری به شباهت زیادی در عقاید میشه رسید و دلیل نوعدوستی و
آزادی بیشتر دین مسیح رو نسبت به ادیان سامی میشه تو عقاید آریایی و زرتشتی جستجو
کرد... تحت تاثیر
300 سال همزیستی دین کهنه مهر با دین جدید مسیحی عیسی و داستان هاش به عکس
برگردانی از مهر آریایی بدل شدند... |
|
|
|
شعر رنگ...جمعه هفدهم آبان 1387
تقدم به
دوستی تازه یافته... شعر رنگ: نگاه کن به بلندای
خیس کوهساران آنگاه که
از برابر چشمانت میگذرند این رویا
بینان دریای آبی ، رهسپاران خاک دانه های
بی رنگ باران... نگاه کن دانه های
اشک را جاری بر
چشمان کشیده ی سبز زرد این آشنای غریب آنگاه که
مویه میکنند سقوط خود
را بر سیاه
سنگ پر فریب... نگاه کن غریبه های
سر بر افراشته ی سیمانی را آنگاه که
نظاره میکنند بر جاری
گل آلود و آشنایان
گریان سبز را غرق در
خاطره ی زلال رود... نگاه کن به دستان
رنگارنگ ات که چگونه
پنبه ها را رشته می کنند آنگاه که
دنیای بی رنگ این ذهن خسته را بدینسان
به رنگ آغشته
میکنند... نگاه
کن... پ.ن.1:
ترکیب کنایه ی! سیاه سنگ پرفریب اشاره به آسفالت است!!! پ.ن.2: تحت تاثیر ژرژ ساند و آنتوان چخوف خواستم طبیعت رو با کلمات برای دوست نقاشم که شعر بهش تقدیم شده به تصویر بکشم... در مورد شعر (اضافه شده در هجدهم آبان هشتاد و هفت) : امروز صبح
یکی از دوستان خوبم زنگ زد و در مورد این شعر جدید با هم صحبت کردیم... چون
میدونستم حرف های جالبی در مورد این شعر داره و دارم مثل همیشه! و اینکه دوستانی
هم بودن که از گنگ بودن شعر گله داشتن مکالمه رو ضبط کردم و تصمیم گرفتم اینجا
قرارش بدم که دوستان هم استفاده کنن...مکالمه به صورت سوال و جواب بوده نه
بحث...سوالات دوستم رو با "س" و جواب های خودم رو با "ج" نشون
دادم: س: اول از
همه آنیمیسم (جاندار پنداری اشیا) شدید شعر به ذهنم رسید نظرت در این مورد چیه؟ ج: ببین
خارج از مقوله ی خیال و ادبیات من واقعا به جاندار بودن تموم اجزای طبیعت اعتقاد
دارم ... نه فقط جاندار پنداشتن ... من زنده بودن تک تک اجسام و اشیا رو حس
میکنم... معتقدم که بشر و حیوانات اگر فکر میکنن که تنها جانداران زمینن کاملا در
اشتباهن... اگر ما میتونستیم خیلی صداها رو بشنویم و خیلی از زبون هارو بفهمیم
مطمئنم که میشنیدیم این برگ های دفتر معتقدن تنها موجود زنده ی دنیا کاغذه یا این
میز و صندلی ها تو جمعشون فقط از جاندار بودن خودشون صحبت میکردن... البته من
نمیخوام قضیه رو علمی کنم و به این هم اعتقاد ندارم که مثلا چون فلان زیست شناس در
فلان آزمایش از پلاتین یا چوب تحریک حسی دریافت کرده پس اینا جاندارن نه! من
احساسش میکنم... س: خیلی
باهات موافق نیستم به نظرم این مسئله ای که داری عنوان میکنی خودش در حیطه ی تخیل
و ادبیات جا میگیره اما این بحث بماند برای بعد برسیم به شعر... چی شد که این شعر
رو گفتی؟ ج: دوستی
جدیدا وارد دنیای من شده که افکار و عقاید و شاید بشه گفت رفتارش خیلی برام جالبه
چند روزیه بهش فکر میکنم... برای کاری بیرون رفته بودم و بارون میومد چند دقیقه ای
که کنار زاینده رود تو ترافیک بودم از شیشه ی ماشین به منظره نگاه کردم و این شعر
جاری شد...به محض اینکه اومدم خونه نوشتمش... س: پارت
اول گنگ نیست؟ ببین شعر
همیشه یه جورایی گنگه چون هیچوقت فکر خواننده دقیقا همون فکر شنونده نیست ... اما
به نظر خودم واضح میاد...با هم مرورش میکنیم: خیلی ساده
گفتم به کوههای خیس نگاه کن زمانی که قطرات باران از جلوی چشمات عبور میکنن...
اینجا در مورد باران یه مسئله ای رو بیان کردم که سالهاست تو ذهنمه... همیشه وقتی
بارون میاد با خودم میگم کجا داری میای با این شتاب و عجله؟ فکر کردی به دریا
میرسی؟ نه بابا بیشترین چیزی که گیرت میاد خاکه...که تو شعر هم به عنوان دو ترکیب
موصوفی برای باران این ایده رو به کار بردم... رویا بینان دریای آبی و رهسپاران
خاک... س: پارت
دوم قابل هضم تره ... آشنای غریب کیه؟ ج: تو
پارت دوم میگم که به برگ های خیس سبز و زرد این درخت پیر نگاه کن... یه درخت اونجاست
که خیلی قدیمی و زیباست و برگ های کشیده و قشنگی داره... بید مجنونه... برگهاش من
رو یاد چشم میندازن و همه شون سبز و زردن... وقتی بارون میاد انگار یه جورایی دارن
گریه میکنن...باید از اون عرش بیفتن زیر پای ما روی آسفالت که شاید از دور به نظر
اونا سنگ برسه اما حتی سنگ هم نیست به خاطر همین گفتم پرفریب... س: و پارت
سوم؟ ج: اینجا
هم به نظر یه مقدار گنگ میاد... صبح تو وبلاگم یه تفسیر از یکی از دوستام در مورد
این پارت خوندم که گرچه با مال من یکی نبود ولی جالب بود...غریبه های سر بر
افراشته ی سیمانی برج های اون ور رود بودن که به رود گل آلود و کم آب نگاه
میکردن... و آشنایان سبز گریان هم درخت های خیس لب رود بودن که به نظرم رسید یه
جورایی در حسرت پاکی و پر آبی رودن... س: نوشتی
تحت تاثیر چخوف اما چخوف نه شاعر بود نه اینقدر ادبی می نوشت میشه بگی کجا رو
تاثیر گرفتی؟ ج: چخوف
خیلی خوب میدید و به تموم ریزه کاری ها دقت میکرد... به علاوه ی اینکه تفسیر و
عقیده ی خودش رو از طبیعت داشت برگی که چخوف میدید با برگی که تولستوی میدید یا
اصلا نمیدید! زمین تا آسمان فرق میکنه... برگ چخوف دنیایی بود برای خودش... س: در
نهایت پارت چهارم: ج: پارت
چهارم برای خواننده نبود برای اون دوست بود که خودش منظورش رو فهمید...برای همین
هم رنگی ننوشتم... س: این
رنگ آمیزی ایده ی کی بود؟ ج: خودم!
احساس کردم حالا که امکانش هست چرا با رنگ ملموس ترش نکنم و یه چیزایی رو برای
خواننده تداعی نکنم؟... س: ممنون
بد نبود! ج: واقعا
که پررویی... |
|
|
|
حاج آقا مشیری !چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
وقتی تو
یه جامعه ای حکومت مطلقه همراه با دیکتاتوری و خفقان پیش میاد معمولا هر چند وقت
یه بار این اختناق اینقدر به مردم تحت سلطه فشار میاره که به مرز انفجار میرسن
اینجاست که حاکم اگر حاکم خوبی باشه سوپاپ اطمینان رو میکشه... سوپاپ اطمینان چیه؟
یه انسان جالب و قابل قبول که به جای بقیه حرف میزنه... حرف دلشون رو میگه و
احیانا با نهایت تندی و بی رحمی به مسئولان مملکت میتازه و حاکم و عقایدش رو که
باعث خفقان شدن به شدت میکوبه...اینجاست که اسمش بین مردم میفته و حرفاش میشن نقل
مجالس و همه ی حضار با چشمان آلوده به اشک و لبخندی تحت تاثیر پهلوانی و قدرت این
شخص تازه برآمده از بهشت با صدای لرزان شاهکار هاش رو شرح میدن و با ابراز رضایت
براش آرزوی موفقیت میکنن... همه ی شماها این حالات رو دیدین... وقتی که همه دور هم
جمع میشن و میگم فلانی عجب مردیه عجب دانشمندیه عجب ... که جلوی اینا اینجوری
وایمیسته و مردونه حرفش رو میزنه...همه با این مسئله آشناییم... به خاطر سیستم
حکومتی که داریم زود به زود به این آدما احتیاج پیدا میکنیم... از دکتر رحیم پور
ازغدی (که اوائل تو سخنرانی هاش آفتابه رو میگرفت رو آخوندا حالا از کانت و هگل
برام حرف میزنه) گرفته تا گنجی و مهر انگیز کار و شهلا لاهیجی وابراهیم نبوی و... جدیدا هم
یه شاهکار آنتیک پیدا شده که شرح پهلوانی هاش همه گیر شده و مرد و مردونه در حال
مبارزه با این سنت گرایی کثیف و احقاق حقوق ایران و ایرانی در سایه و پناه یزدان
پاک و آگاهه ایرانه !!! بله درسته قهرمان ملی !! امروز ایران و ایرانی، دکتر یا به
قول بعضی ها پروفسور بهرام مشیری!!! دانشمند و
فیلسوف همه چیز آگاه و تقریبا تو مایه های خدا!!! شرح رفتار
و سکنات و وجنات و کرامات این سوپاپ اطمینان از بقیه هم فراتر میره و دیدن شامورتی
بازی ها و نقالی هاش آدم رو چند ساعتی مفرح میکنه... از کرامات
این شیخ بزرگ ما یکی اینه که هر چی دلش میخواد به هر صورتی که دلش میخواد میگه و
به هر کسی دلش میخواد فحش میده اما به لطف ایزد منان یکی پیدا نمیشه تکفیرش کنه یا
بگه این آقا ملحده یا خونش حلاله یا چه میدونم حتی سایت های مربوط به این پهلوان
ایرانی رو هم فیلتر نمیکنن...جل الخالق ! از شاهکار
های شیخ غیبگویی و همه آگاهیه !!! این آقا و سید دانشمند ما حتی از دیالوگ های
محمد با معشوقه هاش هم خبر داره و از حرف پنهانی مردم 1400 سال پیش در رختخواب و
کلیه ی توطئه ها و حیله ها و حرف های زیر زمینی و ...همه در قوطی این عطار گرامی
پیدا میشه که خوب با توجه به اینکه اصلا سند و مدرکی برای چرندیاتش ارائه نمیکنه و
با ادای جمله ی نغز و نافذ :"هر کی مدرک میخواد بیاد اینجا تا بهش نشون
بدم" !!! احتمالا باید از بی زمانی و بی مکانی که خاص شیوخ بزرگه استفاده کنه
و در آشپزخانه ی محمد و رختخواب علی و خیمه ی حسین و مسجدالنبی ظاهر بشه که بعد
برای ما بنده های حقیر سرا پا تقصیر نقل کنه که مبادا به دام این مردمان حیله گر و
هوسران بیفتیم!!دامت برکاته!!! اون ور
دنیا نشسته پا رو پا انداخته تو ساحل فلوریدا و جزایر هاوایی چاک دهن رو باز کرده
و فکر کرده داره مردونگی میکنه و با ظلم و جور مبارزه میکنه!!! یکی نیست بگه بابا
بی خیال به جای این داستان های صد من یه غاز که براش نه منبعی داری نه مدرکی و
همینجوری از روی تخیل ناقص و نا آگاهت چرندیات جعل میکنی و تحویل ملت شهید پرور
میدی اگر واقعا سوپاپ اطمینان نیستی 4 کلمه حرف حساب بزن و 4 تا نظریه و ایده ی قابل
تفکر در مورد دین ارائه بده که وقت شنیدن حرفات قشر عامی فکر نکنن رستم اومده و
قشر با سواد بیلاخ! رو به سمت جعبه ی جادو
نشونه برن!!! کل حرفای
این آقا به راحتی قابل نقضه و این آقا به غیر از محکم تر کردن بنیان خرافات اسلام
به وسیله ی ایراد های الکی و دلایل نادرست و تبلیغات منفی هیچ کار دیگه ای انجام
نمیده... اون از
اون ور چرند میگه و دانشمند های متعهد و با ایمان ما هم از این ور بر حرفاش مثال
نقض و دلایل کوبنده و برنده میارن و ایمان خودشون و مردم رو به این موهبت الهی
محکم تر میکنن!!! عجب بده بستانیه این وسط! ملت همیشه
در صحنه ی ما هم که به قول هدایت حکایتشون شده حکایت اون یارو که رفتن تو خونه ش
پولش رو بردن و زنشم ...ییدن دلش خوش بود پاشو از خط میزاره بیرون...اینور هر روز
داره اوضاع خرابتر میشه دلشون خوشه اونور یکی داره فحاشی میکنه... حالا
بیاید بریزید دوباره از این قهرمان ملی دفاع کنید و در وصفش حماسه بسرایید ... جدا
قدس سره شریف!!! |
|
|
|
...دوشنبه سیزدهم آبان 1387...
|
|
|
|
شکسپیر و روانشناسی...دوشنبه سیزدهم آبان 1387
اگر فروید و یونگ مطالعه کرده باشید میدونید که بعضی از عواطفی که در انسان به واسطه ی مقاومت خودآگاه سرکوب میشه و به ناخودآگاه میره به صورت مبدل و با زبان خواب و رویا بروز میکنه... در واقع به عقیده ی فروید خواب و رویا چیزی نیست جز بیان عواطف سرکوب شده و خاطرات مربوط به اونها به شکلی مبدل و روانکاو با پی بردن و تحلیل این خواب ها میتونه به اون عقده ها و کمپلکس های سرکوب شده برسه و درمانشون کنه... اکثرا این ایده رو از فروید میدونن و فکر میکنن این مسئله رو فروید کشف کرده اما در واقع کشف این مسئله کار یه روانشناس نابغه ی دیگه ست که در قرن شانزدهم و هفدهم در انگلستان زندگی میکرده و اکثر کشفیات روانکاو های مدرن از آثار این روانشناس برجسته ی تاریخ به وجود اومده : ویلیام شکسپیر من در
مورد همین مسئله ی خواب و رویا مثال میارم و تحقیق و دقت در کشفیات شکسپیر و تطابق
اونا با فروید رو به عهده ی خودتون میزارم... در
نمایشنامه ی مکبث (شاهکار شکسپیر از نظر من) پرده ی پنجم مجلس یکم پزشک و خدمتکار
دارن تو کاخ با هم صحبت میکنن که لیدی مکبث در حالت خواب شروع به راه رفتن میکنه و
دست هاش رو به حالت شستن به هم میماله و پشت سر هم تکرار میکنه "گمشو لکه ی لعنتی
گمشو (out , damned spot , out)
"در حالی که هیچ لکه ی خونی روی دستاش نیست و اصلا نه آبی وجود داره نه شستنی...
این حالت هیستریک که در شرایط خواب غیر عادی بوجود اومده و بی نهایت شبیه به حالت
هیپنوز فروید و بروئره به این دلیله که لیدی مکبث از کشتن دانکن احساس پشیمونی و
گناه شدید میکنه و به خاطر ترس از لو رفتن تو بیداری این احساس رو به شدت به وسیله
ی خود آگاه سرکوب میکنه و از اونجا که این احساس قویه به صورت مبدل در هنگام خواب به صورت شستن دستان خونی بروزداده
میشه... دقیقا حالات و دلایل و رفتاری که بعد ها فروید و بروئر و یونگ به ظاهرکشف
کردن و به اثبات رسوندن... از این مثال ها
در آثار شکسپیر خیلی زیاده و به همین دلیله که اونو روانشناس بزرگی میدونن...
البته این به معنی بی ارزش جلوه دادن کار های عظیم فروید نیست و در نبوغ عالی
فروید هیچ شکی نیست اما باید اعتراف کنم اگر شکسپیر و داستایفسکی
نبودن فرویدی به وجود نمیومد... |
|
|
|
هنرمند گرسنگی...شنبه یازدهم آبان 1387
تقدیم به
بزرگترین هنرمند گرسنگی ،"پادشاه پنهان ادبیات آلمانی"* : فرانتس کافکا خیلی ها
از جمله خود من معتقدن که اکثر داستان های فرانتس کافکا یه جورایی حدیث نفس و
اتوبیوگرافیه...کافکا میدونست که هنرمند بزرگیه و دقیقا خبر داشت که یه نابغه
ست...و همین باعث میشد که از اجتماع دور بیفته و مختصات زندگی ش مثل تموم نوابغ
مختصات خوبی نباشه تا جایی که خودش میگه :"زندگی من هیچ یک از مشخصات یک
زندگی موفق را ندارد" و واقعا هم راست میگفت چون زندگی موفق از دید اون و
دید جامعه و مردم عادی کاملا فرق داشت...
این فرق ها و برخورد ها با اجتماع و زجری که می برد و دیدی که راجع به نبوغش و
هنرش داشت رو به بهترین وجه در داستانی به نام هنرمند گرسنگی بیان کرده...به نظرم
این داستان زیباترین شرح حال از خود کافکا و بهترین بیان زندگی و سرنوشت تموم
نوابغ بشریه... هنرمند
گرسنگی تحت اختیار یه مدیر روزه میگیره و این کار اون باعث شگفتی مردم میشه و برای
دیدنش صف میکشن و بلیط میگیرن و به هر حال از شهرت و محبوبیت خوبی برخورداره گرچه
برای اجرای این برنامه همیشه تو قفسه و زندگی سختی داره... گرسنگی و غذا رو تموم
چیزایی در نظر بگیرید که یه فرد عادی جامعه برای زندگی بهش احتیاج داره...چه مادی
چه معنوی و اینجا کافکا با بیان اینکه این هنرمند در روزه داری زبانزد بود میگه که
چون نوابغ دنبال خواسته های عادی نمی رن و چیزایی مثل زن و فرزند و پول و تفریح و
... براشون ارزشی نداره باعث تعجب مردم میشن و حتی خیلی از مردم این رفتار اونا رو
باور نمی کنن و این رو نوعی تظاهر میدونن...این رو با رفتار نگهبان ها بیان میکنه
به این صورت که نگهبان هایی که برای قفسش گذاشتن تا مراقب باشن که پنهانی روزه ش رو نشکنه به عمد
چند ساعتی در شب تنهاش میزارن که مثلا غذا بخوره... و هنرمند برای اثبات روزه ی
واقعیش به اینجور نگهبان ها تموم اون مدت رو آواز میخونه و جالب اینجاست که نگهبان
ها به جای اینکه باورشون بشه که روزه ست از مهارتش در اینکه هم میتونه غذا بخوره و
هم آواز بخونه تعجب میکنن... دقیقا بر خورد اجتماع با نوابغ همینه... مردم معمولی
باور نمی کنن که خواسته های این آدما از یه جنس دیگه ست باور نمی کنن که چیزایی که
برای اونا مهمه واقعا برای نابغه هیچ ارزشی نداره...در نهایت کافکا به این نتیجه
میرسه که تنها کسی که درک میکنه هنرمند چه نبوغی داره فقط و فقط خودشه... این روزه
همیشه تا 40 روز ادامه پیدا میکرد نه برای ناتوانی هنرمند و نه از سر دلسوزی مدیر
بلکه به خاطر اینکه 40 روز بیشتر نمیشه مردم رو منتظر نگه داشت و بعد از 40 روز
اعتمادشون از دست میره و رغبت شون کمتر میشه و به علت اینکه سود کار پایین میاد!!!
همیشه بعد از 40 روز هنرمند رو مجبور میکنن که غذا بخوره... این مرحله از داستان
برخورد نابغه با مسائل روزمره ی زندگی که برای یه انسان عادی مهمه رو نشون میده
... برخورد با غذا و زن و شهرت و ...دو زنی که اول برای کمک به هنرمند گرسنگی
انتخاب شدن به شدت به این مسئله افتخار میکنن اما وقتی که وزن هنرمند رو یکی از
اونا میفته حتی حاضر نیستن وزن نحیفش رو تحمل کنن و زیر گریه میزنن و فرار
میکنن... که تموم زن هایی که در زندگی کافکا بودن و در زندگی اکثر نوابغ (مثل
نیچه) هستن از این دسته اند که اول با افتخار از اینکه با یه نابغه هستن جلو میان
اما بعد به این نتیجه میرسن که نه پولی در کاره و نه شهرتی و این خیلی با اون چیزی
که اونا فکر میکردن فرق داشت...پس فرار رو به قرار ترجیح میدن یا خیانت میکنن و
این وسط تنها چیزی که مهم نیست خود نابغه ست...هنرمند از این وضعیت 40 روزه راضی
نیست و معتقده که میتونه بیشتر از اینها روزه بگیره و از اینکه اجتماع و مخصوصا
مدیر نمیزاره که هنرمند به اوج هنرش برسه به شدت ناراحته... جالب اینجاست که به
خاطر این وضعیتی که مدیر براش به وجود میاره و به زور مجبورش میکنه که غذا بخوره
حال هنرمند بد میشه و به بستر میفته و مدیر با تهیه ی عکس هایی از این قضیه به
مردم عنوان میکنه که حال هنرمند بعد از 40 روز این مدلیه!!! اینجا کافکا یکی از
درخشان ترین جمله هاش رو بیان میکنه:"جنگیدن با این نفهمی با یک عالم پر از
نفهمی امکان پذیر نیست" و این
دقیقا دید درونی تمام نوابغه که کافکا به بهترین وجه بیانش میکنه... آرام آرام
هنرمند برای مردم فراموش میشه و مثل تمام نوابغ رنگش رو از دست میده و قسمت اعظم
زندگی رو در انزوا و سکوت و فراموشی میگذرونه... مدیر ولش میکنه و هنرمند به
استخدام یه سیرک در میاد و اونجا هم کاملا درجه دو و سه میشه تا جایی که قفسش رو
به خاطر اینکه دیده بشه سر راه قفس حیوانات قرار میدن و بعد هم یواش یواش فراموش
میشه و تازه اینجاست که به آرزوی اصلیش میرسه و میتونه تا دلش میخواد روزه بگیره و رکورد همه ی هنرمند های تاریخ رو
بشکنه اما چه فایده که حتی خودش هم نمیدونه چند روزه که روزه ست...اشاره به اینکه
بعد از در اومدن از زیر یوغ مدیر تونست به اوج هنرش یرسه جالبه و اینکه حتی خودش
هم یادش رفته که به اوج هنرش رسیده جالب تر... در نهایت
هم بعد از سالها قفس رو که پیدا میکنن هنرمند رو داخلش میبینن که هنوز روزه ست و
اینجا گفتگویی بین مدیر سیرک و هنرمند رد و بدل میشه که بیان فرق ذاتی و طبیعی
نوابغ نسبت به مردم عادیه... به این صورت که هنرمند گرسنگی عنوان میکنه که اگر
غذای مناسب من هم بود میخوردم و مثل همه ی شما بودم اما چه میشه کرد که غذای مناسب
من پیدا نشد...عملا اینجا نشون میده که به خاطر فرق طبیعی و ذاتیش بود که روزه
داری میکرد و علایق و دغدغه های مردم عادی براش مهم نبود و هیچ کار سختی هم
نکرده...بعد هم میمیره و خاکش میکنن و جاش رو به یه پلنگ میدن که از هر نظر شبیه
مردم بیرونه که برای دیدنش اومدن... از این
درخشان تر نمیشه وضعیت زندگی یه نابغه رو در برابر اجتماع به تصویر کشید...حتی
جایی میگه که در آینده دوباره روزه داری مد خواهد شد اما این سودی به حال هنرمند
گرسنگی نداره... از نکات
جالب اینه که هنرمند گرسنگی حتی در شلوغ ترین جمع ها هم تنهاست و این مطلب با قفس
نشون داده شده...قفس، تنهاییه نابغه ست که همیشه باهاشه و اونو از اجتماع عادی جدا
میکنه...و در نهایت هم با مرگ به راحتی و آسایش میرسه و از قفس در میاد... داستان
خیلی عمیق تر از چیزیه که اینجا شرح داده و شد و بعضی از نکات استعاری و نمادینش
واقعا دیوانه کننده ست که خوب شاید بعد ها بهش پرداختم... البته هچ
انتظاری از مردم عادی جامعه نمیره که با خوندن این گونه مقالات و داستان ها نوابغ
رو درک کنن و این دردیه که درمان نداره و نابغه همیشه چندین سال و چندین نسل از
مردم اجتماعش جلوتره و همونطور که کافکا الان کشف شده و تقریبا تموم مردم دنیا
میشناسنش کافکاهایی که بین اجتماع امروز هستن هم در روزگار آینده کشف خواهند شد و
این گرچه امید بخشه ولی هیچ سودی به حال نابغه نداره...نوابغ انتخاب میشن که صدایی
رو به آیندگان برسونن... هنرمند
گرسنگی شاهکار درخشان فرانتس کافکاست... * : هرمان هسه در کتاب با یونگ و هسه بیان میکنه که کافکا پادشاه پنهان ادبیات آلمانیه... |
|
|
|
پوچی...جمعه دهم آبان 1387
- یه ذره مردونگی تو وجودت هست؟ - مرد
حقیقی اون بالاییه!... - عطوفت؟ - رحیم حقیقی اونه... - دانش؟ - دانای حقیقی اونه... - بخشندگی؟ - بخشنده ی حقیقی اونه... - بزرگی؟ - بزرگ حقیقی اونه... - عزت نفس؟ - عزیز حقیقی اونه... - شرف؟ - شریف حقیقی اونه... - ای بابا اگه همه چی اونه پس تو این وسط چی کاره ای؟ یه
دفعه برو بمیر دیگه! حقیقت وجودی تو چیه؟ -...! |
|
|
|
دکتر شریعتی خائن بزرگ!پنجشنبه نهم آبان 1387
دکتر علی شریعتی متفکر بزرگی بود و مطالعه ی خیلی خوبی هم داشت ... با آثار اکثر بزرگان دنیا آشنا بود و اکثر مشخصات یه نابغه رو داشت... در واقع باید بگیم اندیشمند و نابغه ی بزرگی بود... گرچه اکثر نظریاتش رو از متفکرین و فلاسفه ی بزرگی مثل آرتور شوپنهاور و فردریش نیچه و امانوئل کانت برداشته بود وفقط به این عقاید رنگ مذهبی میداد و به صراحت به اسم خودش منتشر میکرد اما بازهم مشخصه های جالبی داشت و اندیشمند بزرگی بود...پراکنده میگفت و می نوشت و هیچ کدوم از کاراش نظم خاصی نداشت ولی این نظم و روشمندی در مورد کدوم اندیشمند و فیلسوف صدق میکنه؟ ریاضیدان ترین فلاسفه هم مثل لایب نیتز و دکارت که خیلی هم طرفدار روشمندی بودن به شدت در هم و بر هم و پراکنده می نوشتن...به هر حال شریعتی مرد بزرگی بود تا وقتی که عقاید خودش رو داشت و زبان و فکرش یکی بود...اما... در اوضاع فکری و سیاسی زمانه ی شریعتی با توجه به جو باز و ارتباط نزدیک با اروپا و متفکران اروپایی و مد شدن کتاب به عنوان یه وسیله برای اثبات روشنفکری( چیزی که امروز هم در شرف وقوعه) و دلایل دیگه ای که مبرهن و واضحه ، جوانان و روشنفکران هر چیزی رو به سادگی باور نمی کردن و هر ایده و خرافه ای به همین سادگی در ذهن ملت نمی نشست ... اسلامی که سردمداران انقلاب به عنوان سلاح ازش استفاده میکردن از این نوع بود و به شدت با عقاید و باور های عامه ی مردم فرق داشت...هضم این ایده ی پر از بند و اسارت و خرافات و جادو و جمبل و ... برای مردم نیمه روشنفکر و متوسط هم سخت بود وای به حال قشر روشنفکر و اهل مطالعه... اینجا مرد کراواتی و تمیز و خوش تیپ و دانشمند و نویسنده و صورت تراشیده و انقلابی قصه ی ما وارد صحنه شد! بله دکتر علی شریعتی... وظیفه ی سنگینی برای انقلاب به عهده گرفت و با توجه به چیزایی که در موردش گفتم عالی از پسش بر اومد! ایده ی خرافی رو با سلاح مخرب توجیه و سفسطه به قشر روشنفکر که شریعتی رو از بزرگان خودشون میدونستن خوروند و باعث شد این عجوزه در لباس زیبایی که شریعتی براش ساخته بود عروس بی نظیری به نظر برسه... بله ! بدون تعصب فکر کنید و ببینید پدران و مادران روشنفکر ما با طناب کی به چاه رفتن و این ایده رو کی به اونا انداخت؟ مسلما مطهری نبود ... طباطبایی هم نبود ... اینا اصلا ذهن روشنفکر و فلسفه ی مورد علاقه ش رو نمیشناختن...هیچکس به این فکر نکرد مردی که مثلث زر و زور و تزویر رو تشریح کرد چطور هر هفته و هر روز با مطهری مراوده ی نزدیک داشت؟ مرد کراواتی و ضد ملای ما چه سخنرانی هایی در مورد سخت ترین نوع اسلام داره و چقدر قشنگ اسلام رو با اندیشه ی نیچه ی ضد دین توجیه میکنه و در کتابی مثل " تشیع علوی ، تشیع صفوی " به اصیل ترین و مهم ترین عقاید اسلامی حمله میکنه و بعد همون عقاید رو با یه لباس زیبا تر به خواننده عرضه میکنه...در کتاب " هنر" عقاید شوپنهاور رو در مورد هنر به جای عقاید خودش جا میزنه و بعد با همین توجیهات و مغلطه ها ثابت میکنه که دین بالاترین هنره! از این مثال ها که اول به یه عقیده حمله میکنه بعد همون عقیده رو با یه لباس جدید برای خواننده آرایش میکنه و بخوردش میده در هر کتاب و سخنرانیش بارها و بارها دیده میشه...این در حالیه که خود این شخص به هیچ وجه به این مسائل و خرافات عقیده ای نداره و در خیلی از کتب و سخنرانی هاش با حمله به اسلام امروز یا طرفداری از بی دینی نیچه و شوپنهاور این رو ثابت میکنه...اما کدوم فیلسوفیه که نتونه چیزی رو ثابت کنه که خودش هم بهش اعتقاد نداره؟ متاسفانه مرد به شدت توانایی بود و ذهن درخشانی داشت... بدون شریعتی انقلاب امکان نداشت مخصوصا در بین قشر جوان روشنفکر...بعد از این هم که کارش تموم شد رو همون اصلی که انقلاب فرزندانش رو میخوره خورده شد و به دیار باقی شتافت! یا بهتر بگیم شتابیده شد!!! از آوردن مثال در کتاب هاش هم خودداری کردم چون قصدم ثابت کردن چیزی نیست در حالی که اگر به کتاب های گفته شده مراجعه کنید و مسائل مربوط به عزاداری و شهادت و انتظار و تشیع و احکام و مراجع رو بخونید بهترین مثال هارو خواهید داشت. این فقط آیتی بود و اشاره ای برای آنان که می اندیشند!!! تو خود بخوان حدیث مفصل... |
|
|
|
...دوشنبه ششم آبان 1387
چند وقته
که با یه نکته ی خیلی جالب برخورد کردم... خیلی ها به من اعتراض میکنن که
"فکر میکنی هر چی که خودت میگی درسته!" اما من واقعا دلیل این اعتراض رو
نمی تونم بفهمم ! به نظرم کسی که این خصوصیت رو نداشته باشه یا احمقه یا دیوونه!
نه؟ شما وقتی
فکر نکنی و اعتقاد نداشته باشی که چیزی که میگی درسته لاجرم چیزی که میگی از نظر خودت
هم درست نیست پس شما یا دیوونه ای که به زبونش میاری و یا احمق! که در هر دو حالت
هم کارت مورد داره... پس یکی از
شروط اولیه ی حرف زدن اینه که اعتقاد داشته باشی چیزی که میگی درسته ... حالا اگر
بعدا کسی با دلیل و منطق و از راهش تونست قانعت کنه که درست نیست اون بحث کاملا
متفاوتیه... در ضمن با
توجه به بی جنبه بودن اکثریت جوانان ایرانی و اینکه هیچ علاقه ای به دموکراسی هم
ندارم علی رغم میل باطنی نظرات از این به بعد فقط بعد از تایید من به نمایش گذاشته
میشه و جایی که نظر کسی برام مهم نباشه اصلا نظر خواهی اجرا نمیشه... نظراتی که
بر پایه ی عقل و منطق نباشه و درست و با دلیل در مورد پست مربوط حرف نزده باشه
پشیزی برام ارزش نداره و نه جواب میدم نه به نمایش در میاد...به همین دلیل هم اسم این قسمت رو گذاشتم "اندیشه" ... کسانی که حرف خصوصی دارن با ایمیلم تماس بگیرن... پ.ن.1: دوستان خیلی خوب و محترمی هم هستن که اینجا نظر میدن و خودشون و نوشته هاشون برام خیلی ارزش داره... در این مورد از این دوستان عذر خواهی میکنم... پ.ن.2:
دوستی در کامنت ها اشاره کرده بودن به خائن بزرگ دکتر شریعتی! به زودی راجع به این
دانشمند خیانتکار خواهم نوشت... |
|
|
|
شاهنامه یا قاتل نامه؟شنبه چهارم آبان 1387
چند کلمه
در مورد شاهنامه ی فردوسی: به شدت
موافقم که یکی از بزرگترین آثار هنری تاریخ این کتاب و مخصوصا داستان هایی مثل
رستم و سهراب یا رستم و اسفندیار و... هستش... از لحاظ هنری درخشانه و از این جهت
که زبان فارسی رو احیا کرده بی نظیر...تا حدودی حس وطن دوستی و به قولی عرق ملی رو
هم تحت تاثیر قرار داده که این جنبه ش زیاد ارزشی برای من نداره ... اما مشکل از
جایی شروع میشه که ما از فردوسی پا رو فراتر بزاریم و به خداینامه منبع و ماخذ
اصلی کتاب برسیم... یکی از
کثیف ترین متون دنیا!!! مدل زرتشتی جهاد اسلامی! ... اینجا یه
نکته رو کوتاه بگم : خنده دار تر از کسانی که اسلام رو با تموم وجود میکوبند و
هزاران دلیل بر ردش میارن و خودشون در دام زرتشت و زرتشتی گری گیر میفتن وجود
نداره...حکومت زرتشتی هم چیزی دقیقا شبیه حکومت اسلامیه (نظیرش رو 500 سال با
ساسانیان دیدیم) استثمار قشر پایین جامعه و خرافات و حکومت دین و اختناق و...
خلاصه دین زرتشتی هیچ فرقی با دین اسلامی نداره... مسئله سر دینه نه کدوم دین... تو جای
جای شاهنامه هم میبینیم که حماقت داره ترویج میشه ... هر کس که به نفع شاه بجنگه
مرد بزرگیه و الگو و قهرمان ملت ایران و هر کس که بر ضد شاه بجنگه یا اصلا نخواد
بجنگه منفور و مغضوبه...کشتن انسان ها دقیقا مثل اسلام مایه ی افتخاره و بزرگترین
افراد و قهرمانان شاهنامه قاتل های حرفه ای هستن که همینجوری و به دستور شاه تو
دشمن میفتن و جون انسان ها رو میگیرن! اسمش رو هم میزارن وطن پرستی! تو شاهنامه هر
غیر ایرانی خیلی هم که عالی باشه درجه دومه! نژاد پرستی مهمترین فضیلت قهرمانان
شاهنامه ست! ... هیچ جا نمیبینیم از کسی دستگیری بشه یا به کسی کمکی بشه یا عالمی درجه و مقام شماره ی یک داشته
باشه...علما و دانشمندان و فلاسفه و هنرمندان فقط در جهت این هدف کار میکنن که کسی
کشته بشه!!!یا شاهی عشق و حالش کامل بشه... بزرگترین قهرمانان اصلا تو کار فکر
نیستن! و تو فکر کار هم نیستن! یه مشت تن پرورکه یا مشغول شراب و زن و عشق و حالن
یا مشغول آدم کشی و خدمت به شاه ولو به شاه پست فطرتی مثل کیکاووس... شاه هم که
دیگه نگو و نپرس! از کیکاووس عیاش و بی قید گرفته تا گشتاسب لجوج و مال دوست و
انوشیروان وحشی و خونخوار همه در نوع خودشون بی نظیرن!!! رستم آزاد
مرد و بزرگ نمونه ی عظیم یه انسان عامی و احمقه که آلت دست شاه ها قرار میگیره برای
نیل به خواسته ها و منافعشون... آزاد مرد و بزرگه و تن به بند نمیده اما پای شاه
رو میبوسه!!! بزرگترین افتخاراتش رو که نام میبره فقط قتل و راه انداختن دریای
خونه! مرد بزرگ و قهرمان ملی همیشه مجیز گو و چاپلوس شاهه...و...البته یه جا هم
اشاره ی جالبی هست به اینکه وقتی منافع خود شاه به خطر میفته پشیزی برای همین نوکر
ارزش قائل نیست و میزاره پسرش بمیره(رستم و سهراب) یا آنچه که از دهنش میاد بهش
میگه و میخواد یا دستش رو ببنده یا بکشش که خودش به شاهی برسه(رستم و اسفندیار)... کلا هر
دینی باید یه همچین افسانه هایی برای تحمیق مردم عامی داشته باشه... که برید
بجنگید و در راه شاه بمیرید که افتخار نصیب شما بشه و عشق و حال نصیب شاهنشاه! چرا
چون خدای جهان آفرین گفته یا یزدان پاک یا اهورا مزدا یا الله یا ... قهرمانان
شاهنامه همه قاتلن وقهرمان عالم و درستکار و مفید به حال مردم و هنرمندی وجود
نداره(بزرگمهر بیشتر به یه نوکر تشبیه شده تا یه قهرمان) وجالب اینجاست که مردم ما
هم اینارو قهرمان میدونن!!! اگه بری بیرون و بپرسی که بزرگترین قهرمان ایرانی کیه
بیشترین جوابی که میشنوی رستمه!!! یعنی افسانه ای از یک قاتل! اما هیچ کس نمیگه
ابن سینا، زکریای رازی ، حافظ ، مولانا ، سهروردی ، امیر کبیر و... البته کلا
تو ذات عامه ست که طرفدار اکشن و بزن بکش و این حرفان! اما از قشر با سواد و
فرهنگی بعیده... کلا با هر
متنی که جنگ رو تشویق کنه به شدت مخالفم اما باز هم میگم از لحاظ هنری و به عنوان
داستان واقعا شاهکاره و دست فردوسی درد نکنه... |
|
|
|
زوجتک النفسی...پنجشنبه دوم آبان 1387
ساعت 10:30 دیشب: یه دختر و پسر جوان و احیانا داغ ! با هم میخوابن!! |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا




