تبليغاتX
ذهن زیبا





Wind Of Change

سه شنبه سی ام مهر 1387

يه بحثي كه خيلي تو ادبيات و در كل هنر اتفاق ميفته اينه كه سالها بعد كه هنرمند وجود نداره و هنرش يه جورايي به هنر كلاسيك تبديل شده آدم ها با ديدن قرائن و شواهد دنياي دور و برشون به هنرمند لقب پيشگو ميدن! اين مسئله درسياست خيلي معمول تره مثلا ميگن در شعر كتيبه اخوان ثالث انقلاب رو پيش بيني كرده بود! يا داستايفسكي در تسخير شدگان انقلاب روسيه رو يا ولتر بزرگ انقلاب فرانسه رو و ...تو اين حالت ارزش اون اثر هنري به شدت كم ميشه و در سطح يه نظريه ي سياسي پايين مياد! در حالي كه هنرمند تا مقام خدايي و اشراف بر آينده بالا ميره! و اين در حاليه كه معمولا خود هنرمند نه توان اين عمل رو داره و نه قصدش رو...

ميخوام از يه شاهكار بي نظير صحبت كنم كه مطمئنا در آينده شايد مثلا 50 سال ديگه وقتي كلاوس ماين ديگه زنده نباشه به اين بلا دچار ميشه... معروف ترين آهنگ scorpions :

Wind Of Change

شعر آهنگ در مورد اتفاقات اون روز هاي بلوك شرقه مثل ريخته شدن ديوار برلين و ميزگرد توافق لهستان و ... و در سال 1990 سروده شده...اما چون شوروي سردمدار بلوك شرق بود كلاوس شعرش رو از روسيه شروع ميكنه :

به دنبال مسكوا ميروم ... در ميان پارك گوركي ... و به صداي باد تحول گوش ميدهم...

تا اينجا مسئله ي خاصي نيست... اما وقتي متوجه ميشيم كه يك سال بعد از اين واقعه بزرگترين تغيير در بلوك شرق اتفاق افتاد و شوروي از هم پاشيده شد اونموقع ست كه ذهنمون ميره به سمت همون چيزي كه بالا گفتم... از خود كلاوس كه پرسيدن گفته منظورم پيشگويي نبود و به طبع نميتونستم همچين واقعه اي رو حدس بزنم ( اگه ايراني بود نه تنها انكار نميكرد دكان پيشگويي هم باز ميكرد واسه چاپيدن ملت! ) اما چندين سال بعد لقب يه پيشگوي بزرگ سياسي در انتظارش خواهد بود... جالبه نه؟ قصدم فقط نشون دادن اين روند بود مخصوصا به اونايي كه به پيشگويي هنرمند ها اعتقاد دارن...

به نظرم اين مسائل رو كنار بزاريد و از اين آهنگ بي نظير و صداي زيباي كلاوس و سولوي ساده و بسيار زيباي جابز و شعر خيلي زيباش لذت ببريد...براي خودم يكي از نوستالژيك ترين و زيبا ترين آهنگ هاي راكه...

 

پ.ن.1: مسكوا روديه كه از وسط مسكو پايتخت روسيه ميگذره... تو مايه هاي زاينده رود خودمون!!!

پ.ن.2: پارك گوركي يكي از پارك هاي بزرگ و مهم مسكو هست كه به خاطر نويسنده ي بزرگ ماكسيم گوركي به اين نام معروفه...

پ.ن.۳: گفتم ولتر بزرگ! دليل نميشه چون از كانديد انتقاد كردم ولتر رو دوست نداشته باشم... ولتر براي هميشه ذهن زيباي بشره...

 
 


عشق يا بيماري؟

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

تو هم مثل همه ي مردم دنيا در ناخود آگاهت غرايز و خصوصيات ساكت و غير فعالي هست كه يادگار سركوبگري والدين و اولياي مدرسه و كوچه و بازاره...در واقع اين متعلق به همه ي مردم دنياست و پروسه به اين صورته كه وقتي غريزه اي يا خصوصيتي مخصوصا در دوران نوزادي و كودكي سركوب ميشه بر خلاف تفكر والدين حذف نميشه بلكه به نا خود آگاه ميره و منتظر ميمونه تا وقتي فرصت بروزش پيش بياد حالا به هر نوعي يا به شكل اصليش يا به اشكال فرعي ... به هر حال يه سري خصوصيات در ناخود آگاه تو مسكوت و منتظر وجود داره...

حالا تو يه نفر رو ميبيني و بدون هيچ دليلي با يه آشنايي مختصر عاشقش ميشي! اون هم به صورت كاملا ناخودآگاه و با تموم احساس...حس ميكني حتما بايد جزيي از وجودت بشه و مال تو بشه و غير از اين شخص كه ما بهش ميگيم معشوق تو دنيا شخصي وجود نداره كه ارزشش رو داشته باشه...اگر تركت كنه يا مال تو نشه مرگت حتميه!...بايد مال تو بشه و بايد تا ابد با تو بمونه و حاضري پرستشش كني و حتي براش بميري! بايد بگم كل اين احساسات واقعي و كامله و هيچ ايرادي نداره... با تموم قلب و با خلوص كامل نيت حسشون ميكني اما...مشكل جاي ديگه ست...

نا خود آگاه تو در رفتار و خصوصيات اون شخص چيزي رو ديده كه مسكوت در خودش هست!!! يعني همون ها كه سركوب شده و اونجا منتظر نشسته!!! و ميخواد اون شخص رو جزيي از خودش بكنه تا اين خصايص سركوب شده رو تو شخصيت تو جبران بكنه...معشوق اگر هزاران عيب هم داشته باشه عاشق از ديدنش عاجزه! چون در واقع براش مهم نيست ... عاشق به شكل كاملا ناخودآگاه فقط با اون خصوصيات سركوب شده ي خودش در معشوق كار داره و اگر معشوق هر چيز ديگه اي هم باشه براش مهم نيست!!! و به قول قدما جز خوبي معشوق نميبينه چون بهش احتياج داره... چون قرار نقايصش رو بر طرف كنه و به خيال باطل ناخودآگاه عاشق رو تكميل كنه...

حالا اگر همه ي اين مسائل براي معشوق هم در مورد عاشق پيش بياد ميشه عشق دو طرفه ...عاشق به معشوق ميرسه و مدتي با هم از دنيا و زندگي لذت ميبرن ... هر دو احساس ميكنن عالي و كاملن و همچنين خيلي خوشبخت! اما كم كم مشكلات شروع ميشه... ناخودآگاه ميفهمه كه اشتباه كرده و گرچه خصايص سركوب شده ي كودكي رو در معشوق خوب تشخيص داده اما امكان الحاقش به عاشق وجود نداره!!! تازه ميفهمه اينا مال خودش نبوده مال يكي ديگه بوده و كاملا سرد ميشه و در اكثر اوقات حتي زده ميشه و يه تنفر عميق نسبت به معشوق به خاطر خساستش حس ميكنه!! اينجاست كه بعد از چند ماه وقتي به درون خودت رجوع ميكني ميبيني هيچ احساسي نسبت به معشوقت نداري غير از يه مقدار تنفر ... دير زنگ بزنه ايراد ميگيري زود بزنه ايراد ميگيري با يكي يه كلمه حرف بزنه گردنش رو ميشكني و ... چيزايي كه معمول و عموميه مخصوصا در جامعه ي ما ... در اين حالت راه درست اينه كه ول كني و بري اما... مشكل جاي ديگه ست!!!

اعتياد!!! بلاي خانمان سوز! اين بار در مورد عشق اتفاق ميفته! به معشوق معتاد ميشي... وقتي كه هت دوست داري بزني داغونش كني وقتي كه نيست ميخواي بميري!!! بهش عادت كردي و فكر ميكني اين عادت و همون دوست داشتنه ... در حالي كه نه تنها اون نيست بلكه به شدت هم آزار دهنده ميشه تا جايي كه از پا درت مياره...اينجاست كه ميگن عشق با رنج همراهه...

اما اگر عاشق و معشوق به هم نرسن و اصطلاحا عشق افلاطوني به وجود بياد نا خودآگاهت قادر نيست درك كنه كه اون خصوصيات متعلق به يكي ديگه بوده و تا آخر عمر در حسرت اون شخص ميمونه براي كامل كردن خودش! بيچاره فرهاد ! بيچاره مجنون ... بيچاره ليلي و تموم اينايي كه زندگيشون رو به پاي غرايز سركوب شده گذاشتن...

با توجه به دونستن اين مسائل وقتي عاشق ميشي اونم كاملا به صورت ناخودآگاه به جاي اينكه براي معشوق خودكشي بكني و زندگيت رو بزاري ببين چه خصوصياتي داره كه تو نداري و باعث جذبت شده! اينجوري نه تنها زندگيت رو از دست نميدي بلكه خيلي چيزاي نداشته رو هم به دست مياري و در خودت پرورش ميدي و با فهم اينكه كدوم خصوصيات و غرايزت سركوب شده ميتوني آزادشون كني و زندگي بهتري داشته باشي...

كساني هم كه با خوندن اين مطلب افتخار ميكنن كه تا حالا عاشق نشدن و هيچوقت هم نميشن و بعد نتيجه ميگيرن كه كاملن و غرايز سركوب شده اي ندارن زياد خوشحال نباشن چون اولا همه غرايز و خصوصيات سر كوب شده دارن و ثانيا اون شخصي رو كه خصوصيات سركوب شده شون رو دارا بوده نديدن! ببينن همچين عنان از كف بدن كه باعث خنده ي خاص و عام بشن...

اينها تجارب عملي ايه كه روي روانكاوي زيگموند فرويد و كارل گوستاو يونگ بسط داده شده...در واقع ميشه گفت تجربه و آزمايش من از عشقه و نظريه ي شخصي من...

 
 


اسپینوزا

جمعه بیست و ششم مهر 1387

تقدیم به بزرگترین قهرمان بشر باروخ اسپینوزا

 

دوره ميكنيم ماه را و دوره ميكنيم راه را...

...

نوري زد ... خورشيدي سر بر آورد بايسته و بزرگ

از آن دست كه پرتو اش را چشم ، ناتوان از ديد و ذهن ، ناتوان از درك...

مردي پديد آمد ،كوچك اما بزرگ ،بس بدانسان كه دريايي گشت شيرين ،

مر مردان بزرگ را رفع عطش...

راهي شد بس هموار، به سوي ابديت...

...

نور مي تابد ...

مرد اكنون به سان ماه بر بلنداي آسمان چهره آشكار ساخته كه ما

- انبوه مشتاقان تماشا -

چهره ي بزرگترين تجلي خدا را از پس غبار اعصار و قرون

و سفر نور،

به نظاره بنشينيم و دوره كنيم ماه را و دوره كنيم راه را...

 
 


Aenima

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

بدون اغراق يكي از شاهكارهاي موزيك راك و متال آلبوم aenima اثر گروه tool هستش...قصد بررسي موشكافانه رو ندارم اما تصميم دارم توجه دوستاني كه تا حالا متوجه اين آلبوم نبودن رو بهش جلب كنم...

در مورد گروه چيز هاي خيلي زيادي ميشه گفت ... از 4 نفر تشكيل شده كه هر 4 نفر تو كار خودشون از بهترين هان...maynard james keenan خواننده و frontman گروه كه به خاطر اشعار پيچيده و فلسفي و صداي زيبا و نحوه ي خواندن خاصش معروفه... adam jones گيتاريست و مغز متفكر موزيك گروه... استايل نوازندگيش فوق العاده خاصه و تا حالا هيچ تمريني در مورد گيتار نديده...كارگردان اكثر كليپ هاي گروه هم اين شخصه...danny carey يكي از بهترين درامر هاي دنيا و Justin chancellor بيسيست خيلي خوب گروه كه بر خلاف اكثر بيسيست هاي متال تاثير زيادي تو آهنگ ها داره...

Aenima دومين آلبوم گروهه و شايد بشه گفت بهترينش... همونطور كه قبلا گفتم خود واژه ي aenima از دو كلمه تشكيل شده : anima كه وجود ماده و مونث در هر مرديه و به تاويل اشاره داره به ناخودآگاه جمعي و اعتقادات قبل از تولد و كودكي انسان يا همون بت هاي قبيله اي كه فرانسيس بيكن ميگه و enema كه يه ماده ي ضد عفوني كننده ست ...پاك كردن كل عقايدي كه به انسان تحميل شده...

موزيك آلبوم تقريبا پراگرسيو متاله و ريف هاي سنگين و وكال خشن و ميزان هاي تركيبي و پلي ريتم هاي متنوع و فضاي كاملا تيره و نا اميدانه از مشخه هاي كل آلبومه... صداي مينارد عاليه و همه جا خوب ميخونه و بعضي جاها واقعا شنونده رو تحت تاثير قرار ميده...يكي از اين وكال هاي معركه تو آهنگ اول آلبوم به نام stinkfist اجرا ميشه...اكثرا معتقدند كه اين آهنگ در مورد fist f**king نوشته شده اما مينارد ميگه كه اگر اعضاي گروه و سبك كارشون رو ميشناسيد پس ميدونيد هدف ما چيزي عميق تر از آهنگي در اين مورد بوده... حالاتي كه در آهنگ توضيح داده ميشه در همين مورده اما راه براي تاويل شعر به صور مختلف بازه...در كل آهنگ جالبيه و از لحاظ موسيقي و وكال يكي از بهترين هاي آلبومه...

آهنگ بعدي كه خيلي ميشه راجع بهش حرف زد يكي از شاهكارهاي گروه به نام Eulogy هست كه با يه پلي ريتم جذاب شروع ميشه و ريتم گيتار هم واقعا معركه ست... احساس بي نظيري از اين آهنگ دريافت ميكنم... شعر در مورد دوست صميمي مينارد و گروه ، كمدين معروف bill hicks نوشته شده...اين شخص سرطان داشت و دوستان نزديكش از جمله مينارد اين رو ميدونستن : we will gonna miss him ...جمله اي كه خيلي تو اين آهنگ تكرار ميكنه ... موزيك اين آهنگ هم محشره و احساسش بي نظير...سولوي آدام جونز هم از اون سولوهاي جالب و signature خودشه...

H. يكي ديگه از ترك هاي جالب و زيبا وبا احساس كه تاويل هاي خيلي زيادي ازش شده... از هرويين گرفته تا هيدروژن و ... يه عده ميگن راجع به هرويينه و يه عده ميگن راجع به تجاوز دوران كودكي مينارد توسط پدرشه ... به هر حال نظر شخص من اينه : يه استفاده ي بي نظير از داستان وسوسه ي آدم و حوا به وسيله ي مار براي نشون دادن وسوسه ي مواد مخدر...حالاتي كه در مورد وسوسه وصف ميكنه واقعا درخشانه...

پرطرفدار ترين آهنگ اين آلبوم 46 & 2 هستش كه ديگه اينقدر تاويل و تفسير شده كه آدم گيج ميشه! ... وكال مينارد باز هم شاهكاره و موزيك آهنگ واقعا احساسي و سطح بالاست...فرضيه اي هست كه اگر كروموزوم هاي انسان 2 تا اضافه بود انسان دچار جهش ژنتيك ميشد و به يه انسان برتر تبديل ميشد... عدد آهنگ احتمالا به اين قضيه اشاره داره و شعر هم تو مايه هاي روانشناسي يونگه و خواهش سايه و قسمت هاي سركوب شده روح رو براي بيرون اومدن و نمايان شدن توصيف ميكنه كه شايد با همون عدد كروموزوم ها بي ربط نباشه... باز هم ريتم زيبا و سولوي خاص و كاريزماتيك شنيده ميشه...

از آهنگ هاي جالب و زيباي ديگه ي اين آلبوم pushit كه ريتمش شش هشتمه و كلا اين گروه تو ساختن آهنگ هايي با اين ريتم مهارت بي نظيري داره و من كلا با تموم آهنگ هاي تو اين ريتمشون حال ميكنم(10000 days , aenima ,… ) يه حس اعتراض جالب و انرژي مثبت زياد چيزيه كه من از اين آهنگ ميگيرم... نظري در مورد شعر ندارم... تا اونجا كه من حس ميكنم عاشقانه ست...

ميرسيم به aenima بهترين آهنگ آلبوم از نظر من...يه نظريه ي علمي هست كه عنوان ميكنه كاليفرنيا در حال جدايي از امريكا و غرق شدن در اقيانوسه... تو اين آهنگ هم مينارد بعد از يه توضيحي راجع به وضع زندگي در لس آنجلس (تلويحا وضع زندگي انسان مدرن در كل دنيا) آرزو ميكنه كه زودتر جدا بشه و همه غرق بشن...از اونجا كه خيليا معتقدن كه اين قضيه در آخرالزمان اتفاق ميفته ميشه شعر مينارد رو به كل دنيا تعميم داد...وكال بي نظير و عاليه...از پايين ترين صدا تا خشن ترين دادها شنيده ميشه و سولو هم خيلي زيبا و متناسب با فضاي آلبومه... ريتم شش هشتمه و خيلي جذاب و انرژي زا...در كل ميتونم بگم يه ترك عالي...

و آخرين آهنگ مورد بررسي هم thirdeye هستش كه بهترين وكال مينارد و بهترين سولوي آدام تو آلبومه... سولوي گيتار انگار با انسان در حال صحبت كردنه و خيلي حس زنده اي داره...شعر به باز شدن چشم سوم انسان كه قطعه ي كوچكي در مغز هست اشاره داره كه باز شدنش باعث درك و فهم بسيار پيشرفته تري ميشه... شعر تركيبي از اشعار مينارد و قطعات كمدي bill hicks هستش...

اينا بهترين كار ها از لحاظ موسيقي و احساس و ليريكس بود آهنگ هايي رو كه جا انداختم هم اينا هستن :

Useful Idiot : كه صداي تموم شدن كاست هاي قديمي هست و نه شعر داره و نه آهنگ...

Message To Harry Manback : يه پيانوي ساده و يه پيغام تلفني براي يكي از دوستان ايتاليايي مينارد كه تو سفر به امريكا خيلي باعث زحمتش شد... اين ترك رو ميشه به پيامي عليه گردن كلفت هاي اجتماع هم تاويل كرد...

Hooker With A Penis : اشاره ي جالبي به متجاوزين به حقوق ديگران...پلي ريتم آهنگ قابل توجه و جالبه...

Intermission : interlude با تم آهنگ بعد...

Jimmy : در مورد يه بچه ي يازده ساله كه هيچ وقت چيز زيادي ازش نفهميدم...

Die Eier Von Satan : يه پيام آلماني راجع به پختن يه غذاي سري...

Cesaro Summability : اصلا نميفهمم اين آهنگ چرا اينجاست! اسم آهنگ به يه قضيه ي رياضي تو بحث سري ها اشاره داره...

(-) Ions : اشاره اي به يون هاي منفي كه براي بدن انسان به شدت مفيده و بيشتر در كنار رودخانه و آبشار ها و جنگل ها پيدا ميشه در مقابل يون هاي مثبتي كه به شدت براي انسان مضره و در شهر ها و دود و خروجي تلويزيون و مونيتور كامپيوتر به مقدار فراوان پيدا ميشه...

 

در كل آلبوم بي نظيره و هم از لحاظ موزيك هم از لحاظ ليريكس خيلي زيباست... سال هاست كه ازش لذت ميبرم و هنوز هم تازگي داره و جالبه... طبق معمول پيشنهاد ميكنم از دستش نديد...اينم بگم كه من برداشت هاي خودم از اشعار رو نوشتم وگرنه هر نوع تاويل و تفسيري تو اينتر نت از اين اشعار پيدا ميشه... لزوما همه نبايد مثل هم فكر كنن...

 
 


حواس پنجگانه

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

بعضي وقت ها آدم به يه جاهايي ميرسه كه به قول صادق هدايت به حقايق مسلم هم شك ميكنه...اين حالت الان دقيقا براي من پيش اومده :

چند وقته كه اين سوال بد جوري ذهن من رو مشغول كرده: آيا اين حواس پنجگانه ي ما درست عمل ميكنه؟ آيا دريافتي كه از طريق اين حواس به ذهن ما ميرسه دريافت درستيه؟ با مثال توضيح ميدم: مثلا آيا وقتي به يه گل رو نگاه ميكنيم رخ و قيافه ي واقعي گل همينه كه چشم ما برداشت ميكنه؟ يا بوش واقعا همون بوييه كه استشمام ميكنيم؟ يا جنس گلبرگ هاش دقيقا به همون نرميه؟ و ... اگر نباشه چي؟ اگر قيافه ي واقعي اشيا و اتفاقات به يه صورت ديگه باشه؟ جنس و مزه شون؟ اون وقت چي؟ فكر ميكنم اگر انسان يه روزي بفهمه كه حواسش درست كار نميكنه بايد تمام علم و وقتش رو بزاره كه به واقعيت بيرون از خودش پي ببره... شايد اگر بفهميم بيرون از ما در واقع چه مدليه و چه شكلي و در حقيقت از چه قانوني پيروي ميكنه زودتر بتونيم بر طبيعت مسلط بشيم و دنيا رو در دست بگيريم...شايد اگر واقعيات بيرون رو به شكل واقعي شون درك كنيم و بفهميم بتونيم خيلي از قوانين رو تغيير بديم و از خيلي از حوادث پيشگيري كنيم يا وقوعشون رو تسريع كنيم...

البته همين الان هم خطاهايي مثل شكست نور از بينايي ما سر ميزنه ولي اگر تموم چيزهايي كه ميبينيم خطا باشه يعني واقعيت بي واقعيت! مشغول زندگي در يه سري اوهام هستيم...

 
 


فرزند تاريخ ...

شنبه بیستم مهر 1387

به اين فرضيه فكر كنيد:

انسان يك روزي به پرواز فكر كرد و چند نسل بعد به پرواز در اومد ... انسان روزي به اتومبيل فكر كرد و چند نسل بعد اتومبيل داشت...انسان روزي به وسيله ي ارتباطي همزمان فكر كرد و چندين نسل بعد تلفن داشت... انسان فكر كرد و فكر كرد و فكر كرد...

اگر همينطور به عقب برگرديم انسان خالق كل هستي ميشه! هر فكر خلاق و پيشرويي حتي اگر در همون زمان و مكان هم به اجرا نرسه باعث تغيير كل طبيعت و ژن انساني و پيشرفت گونه هاي زيستي ميشه و در در واقع ميشه گفت با هر فكري انساني نو آفريده ميشه براي به اجرا در آوردن اون تفكر...اگر راهي براي آزمايش بود حتما نشون ميدادم كه سيستم وجودي ما با انسان ۱۰۰۰ سال پيش كاملا فرق داره چون ما آفريده ي تفكرات اوناييم...بزرگترين مزيت ذهني كه در اختيار انسانه همين خلق كردن و آفريدنه...

اولين ميموني كه به زيباييش فكر كرد خالق انسان بود... پيشرو ترين و بدترين فكر ممكن!...بزرگترين خيانت به كل طبيعت! ...

 
 


Animal Behavior

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

buckethead یه آهنگ داره به نام animal behavior که با گروه praxis اجرا شده ...کار جالبی نیست و ساختارش و حسش به نظرم واقعا مزخرفه...اما در پایان کار وقتی همه ی گروه ساکت میشن باکت هد یه سولوی خیلی agressive و در عین حال ساده اجرا میکنه که واقعا قشنگ و جالب توجهه و به نظرم یکی از زیباترین کار های باکت هده...سولو رو خودم تو ویدئوی زیر کاور کردم میتونید دانلودش کنید (برای این کار روی لینک right click کنید و save target as رو بزنید ... اونایی که download manager دارن خودش خودبخود انجام میده...)


 Animal Behavior

 نکاتی در مورد ویدیو :


1- سولو تو دو دیز مینور گام مورد علاقه ی باکت هد اجرا شده (الان این دوستمون صداش در میاد!!) و اون قسمت fast picking آخرش رو هم من بهش اضافه کردم!!! یه لحظه جو گیر شدم مثل خود باکت هد تو لایو هاش shred کردم! شما به دل نگیرید! خودمم خیلی طرفدار تکنیک نیستم اما امان از وقتی که آدم رو جو بگیره!


2- از یه line 6 pod و یه امپ دم دستی و معمولی انتظار معجزه نداشته باشید...


3- از اونجا که من  یه گیتاریست self thaught هستم خیلی تو فکر استاندارد بودن دست و پنجه نباشید!اونجور که راحتم نوازندگی میکنم نه اونجور که قانونه...


4- منتظر نظرات ماهرانه و غیر ماهرانه تون هستم!


5- لذت ببرید...

 
 


پراکنده...

سه شنبه شانزدهم مهر 1387

چند مطلب :

1- منطق ارسطو :
ارسطو - بنیان گذار منطق - معتقده وقتی بحث یا صحبتی میشه یا چیزی نوشته میشه و یا شخصی نظری ارائه میده باید بتونه تمام لغات مهم و ضروری بحثش رو روشن و کامل تعریف کنه...این یعنی منطق...به نظرم واقعا عالی و ساده ست و متاسفم که چیزی که در یونان دو هزار و پانصد سال پیش اجرا میشده هنوز در بین ما اجرا نمیشه و این روز ها با هر کس صحبت میکنی کلی کلمات عجیب و غریب و نو تحویلت میده در حالی که هیچ تعریفی برای هیچ کدوم نداره...

2- آلبوم Aenima اثر Tool :
چند ساله که دارم مدام گوشش میدم ولی هنوز هم تازه ست هنوز هم جذابه هنوز هم نوازنده ها و خواننده و موسیقیش برام بی نظیره ...هنوز هم اشعارش خداست و هنوز هم album title ی مثل این ندیدم!... aenima  از anima که مادینه روان انسان و مظهر اعتقادات پیشین انسان در شیوه ی روانکاوی کارل یونگ هست و enema که یک شوینده و ضد عفونی کننده ی پزشکی هست تشکیل شده ... خیلی ساده و راحت : کل عقاید و اعتقادات و باور هایی که از طریق گذشتگان بهتون القا شده رو بشورید و ضد عفونی کنید! محشره نه؟...

3- شهر توریستی :
طرف کلی تحقیق میکنه یه شهر رو برای گردش انتخاب میکنه از اون سر دنیا میکوبه میاد اصفهان! پا میشه میره میدون نقش جهان و عمارت عالی قاپو که به خاطر تالار موسیقی ش معروف ترین اثر تاریخی اصفهانه ... با یه شوق و ذوقی میره بالا و به یه تابلو بر میخوره که روش نوشته تالار موسیقی تا ماه دیگر در دست تعمیر است!!! توریست گرامی شاید دیگه تا آخر عمرش چیزی رو که در یک قدمی ش بوده نبینه! ... واقعا که این مملکت همه چیزش شاهکاره... خودم چندین بار شاهد همچین اتفاقاتی تو چهلستون (که همیشه داربست بستن برای تعمیرش و نقاشی هارو نمیشه دید) و میدون و مسجد شاه ( که همیشه تور و برزنت زدن برای نماز جمعه! ) و ... بودم !

4- Eddie vedder :
یونیک تر و با احساس تر از صدای این بشر تو عمرم نشنیدم! از اکثر کار های pearl jam گرفته تا با گروه های دیگه و اخیرا هم موسیقی فیلم into the wild همه ش برام جالب و تاثیر گذاره... در یک کلام چه از لحاظ حس چه تکنیک عالی میخونه عالی...

۵- T.A :
هیچ توجه کردین چقدر مطالبش به روانشناسی یونگ و آیین بودایی نزدیکه؟...

در مورد مطالب 1 و 2 و 5 بعدا بیشتر خواهم نوشت...

 
 


آزادي(4)

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

آزادي و داستايفسكي:

يكي از قوي ترين قطعاتي كه ميشه مفاهيم و معاني مبحث آزادي و زستگاري انسان رو توش  به بهترين وجه مشاهده كرد فصل پنجم از كتاب پنجم شاهكار برادران كارامازوف اثر فئودور داستايفسكي يه به نام "مفتش اعظم"...اين فصل يك شعره كه از زبان قهرمان داستان ايوان كارامازوف نقل ميشه و در اسپانياي قرن شانزده ميلادي درست زمان اوج تفتيش عقايد اتفاق ميفته...به دوستان توصيه ميكنم قبل از خودندن اين تحليل مقالات آزادي به قلم من رو تو همين وبلاگ يا حتي الامكان آزادي(1) و یا آزادی(۲) رو بخونن...

يك روز وقتي مفتش اعظم داره از نزديكي كليساي سويل رد ميشه ميبينه مسيح ظهور كرده و همه شناختنش و مشغول شفا دادن مردمه و حتي دختربچه ي مرده اي رو زنده ميكنه...مفتش دستور بازداشتش رو ميده و به سياهچال منتقلش ميكنه... و شب در دل تاريكي تنها و بي صدا به سراغش ميره ...

مفتش شروع ميكنه به حرف زدن و به مسيح اجازه نميده كه صحبت كنه و "كلمه اي به چيزي قبلا گفته اضافه كنه"...بحث حول فروش آزادي مردم و حكومت بر اونها با توجه به آزمايش عيسي در بيابان و سه پرسشي هستش كه شيطان از عيسي ميكنه متنش تو انجيل به اين صورته:

       "شيطان گفت :اگر پسر خدايي به اين سنگ ها بگو كه نان شوند!

        عيسي در پاسخ گفت : انسان تنها به نان زنده نيست...

        سپس ابليس او را به شهر مقدس برد و بر فراز معبد قرار داد و

        گفت: اگر پسر خدايي خود را به زير افكن زيرا نوشته شده است :

        درباره ي تو به فرشتگان خود فرمان خواهد داد و آنها تو را بر

        دست هايشان خواهند گرفت،مبادا پايت به سنگي برخورد...

       عيسي پاسخ داد: اين نيز نوشته شده كه : خداوند، خداي خود را

       ميازما...

       پس ابليس او را بر فراز كوهي برد و همه ي حكومت هاي جهان

       را با شكوهشان به او نشان داد و گفت : اگر در برابرم به خاك افتي

       و پرستشم كني اين همه را به تو خواهم بخشيد...عيسي به او  

       گفت :

       دور شو! زيرا نوشته شده است : خداوند، خداي خود را بپرست و

       تنها او را خدمت كن..." (انجيل متي- باب 4)

مفتش شروع ميكنه:"همين مردمي كه امروز بر پايت بوسه ميزدند فردا به يك اشاره ي من خواهند شتافت تا خيمه هاي آتشت را تلنبار كنند" و بقيه ي حرف هاش توضيح همين جمله ست به صور مختلف :"مردم امروزه بيش از پيش متقاعد شدند كه آزادي كامل دارند با اين همه آزاديشان را براي ما آورده اند و كنار پايمان نهاده اند" و مسيح رو به خاطر اين مسئله سرزنش ميكنه چون مسيح به ايمان همراه با آزادي اعتقاد داره ... يعني بدون هيچ وعده و اميدي بايد ايمان آورد... و اين يعني آزادي انتخاب در حالي كه آزادي مد نظر مفتش بي پناهي و نا امنيه...مفتش وارد بحث سه پرسش ميشه و معتقده كه جواب كل پرسش هاي بي جواب بشر تو اين سه پرسش نهفته ست ...اون معتقده كه با 3 چيز ميشه بر انسان حكومت كرد و آزاديش رو خريد : 1- نان 2- راز و معجزه 3-اقتدار...و اين سه چيزيه كه در پرسش هاي گفته شده ابليس به عيسي عرضه كرد اما مسيح نپذيرفت چون ميخواست بدون اينا به مردم حكومت كنه و خواستار ايمان با چشم هاي باز بود...در مورد پرسش اول ميگه :" تو به دنيا مي روي با دستان تهي با وعده ي آزادي كه انسان ها در سادگي و تمرد ذاتيشان حتي نمي توانند به آن پي ببرند، از آن مي ترسند و وحشت ميكنند. چرا كه تا كنون براي انسان و جامعه ي انساني هيچ چيز تحمل ناپذير تر از آزادي نبوده است" دقيقا همون مفهوم فرار از آزادي كه توضيح داده شد اينجا به خوبي نمايانه... انسان از نا امني و بي پناهي خودش و فقدان يك قدرت برتر ميترسه و حالا مفتش راه اول رو براي انقياد همين مردم به مسيح نشون ميده:"اما اين سنگ ها را در اين بيابان ترك خورده و بي حاصل ميبيني؟ آنها را به نان بدل كن و آدميان چون گله ، سپاسگذار و فرمانبردار تو سر در پي ات خواهند گذاشت"  خريد آزادي در مقابل نان...اما مفتش خودش از قول عيسي جواب ميده:"با خود گفتي : اگر فرمانبرداري به نان خريده شود آزادي به چه مي ارزد؟" اما از نظر مفتش و حتي مردم اين حرف پشيزي ارزش نداره و مردم دنبال نان ميگردن نه ايمان آزادانه :"به ايشان وعده ي نان آسماني دادي اما آيا از ديد اين نژاد ضعيف و هميشه گناهكارو پست آدمي مي تواند با نان زميني برابري كند؟" اما مفتش و امثالش با اهدا نان به همين مردم آزاديشون رو از اونا خريداري ميكنن و بر اونا حاكم ميشن اونم با ناني كه ساخته ي دست خود اوناست...توصيف درخشاني از استثمار و برده سازي...

نكته ي دوم رو مفتش اين شكلي بيان ميكنه:" تا آن زمان كه انسان آزاد بماند اين چنين بي وقفه و دردمندانه براي پرستش كسي نمي كوشد و انسان در جستجوي پرستش آن چيزي است كه وراي چون و چرا استقرار يافته تا آدميان بلافاصله در پرستش آن توافق كنند" واضحه كه انساني كه به آزادي كامل برسه و اين آزادي روحي رو درك كنه ديگه بنده ي هيچ چيز نيست و هيچي رو پرستش نميكنه پس براي انقياد انسان به پرستيدن احتياجه اونم پرستش يك موجود وراي عقل و براي معرفي اين موجود به معجزه احتياجه... در اين قسمت راز رو براي به بردگي كشيدن انسان معرفي ميكنه ... يك موجودي وراي تفكر بايد ساخته بشه كه همه در پرستشش توافق كنن...مفتش اشاره ميكنه كه پذيرش مسئوليت تمام اتفاقات و احساسات انسان براي خودش سخت و وحشتناكه پس دنبال كسي ميگرده كه اين مسئوليت رو گردنش بندازه و چه چيز بهتر از يه موجود ناديدني و وراي عقل؟ و مفتش عنوان ميكنه كه اگر در پرسش دوم مسيح خودش رو رها كرده بود و دست به معجزه زده بود راز رو درست كرده بود و اون موجود ماوراي عقل رو به بشر نشون داده بود پس ميتونست حاكمشون باشه ...اما مسيح اين كار رو نكرد چون معتقد بود پرستش با معجزه به درد نميخوره و ايمان بايد از سر تفكر و آزادي باشه نه بهت زدگي ناشي از معجزه...اما مفتش در جواب اين عقيده ميگه:" آيا فطرت آدمي چنان است كه بتواند معجزه را رد كند و در لحظات خطير زندگي خويش، لحظات عميق ترين و آزار دهنده ترين مشكلات روحي تنها به راي آزاد دل خويش تمسك جويد؟...نمي دانستي كه وقتي انسان معجزه را رد كند خدا را هم رد ميكند زيرا انسان آنقدرها كه در جستجوي اعجاز است در جستجوي خدا نيست..." معتقده كه انسان براي فرار از مسئوليت مشكلات و وقايع ناگوار زندگي خودش پي يه شريك جرم و قدرت برتر ميگرده كه تقصير رو گردنش بندازه و خودش آروم بشه ( خدا خواست!...تقدير بود...و...) و اين موجود بايد وراي عقل و ديد باشه تا بشه هر چيزي رو گردنش انداخت و براي اين كار هم معجزه لازمه و پس از انجام دادن معجزه اون موجود به صورت راز در مياد و براي استثمار انسان مناسب ميشه...

تا اينجا بحث بر سر مسيح بود اما مفتش معتقده وقتي مسيح اين در خواست هاي شيطان رو رد كرد ديگه به درد حكومت و استثمار مردم نميخورد به همين دليل حاكمان از مسيح به سمت "او" رفتن :"ما نه با تو بلكه با او كار ميكنيم راز ما اينست . دير زماني ست كه به طرف او رفتيم و ديگر طرف تو نيستيم" اين "او" همون موجودي بود كه با راز و معجزه ساخته شد و مفتش مرحله سوم كه اقتدار هست رو بيان ميكنه و بازهم معتقده كه عيسي در رد كردن حكومت بر تمام جهان اشتباه كرد چرا كه :"يگانگي جهاني سومين و آخرين دلهره ي بشر است" و در نهايت توضيح ميده كه با اهدا نان و اختراع راز، آزادي انسان رو خريديم و به اقتدار رسيديم براي حكومت بر كل بشر:" آزادي انديشه و علم آنان را به چنان تنگناهايي خواهد برد و با چنان شگفتي ها و اسرار ناگشودني رو در رويشان خواهد كرد كه بعضي از آنان تند خود و عاصي خود را نابود خواهند كرد. ديگران عاصي اما ضعيف تر يكديگر را نابود ميكنند و بقيه ضعيف و نا شاد تملق گويان به پاي ما خواهند خزيد و مويه كنان خواهند گفت:" آري حق با شما بود و راز او را تنها شما در اختيار داريد و ما به سوي شما آمده ايم تا ما را از خويشتن برهانيد."  با گرفتن نان از ما ، البته به روشني خواهند ديد ناني را كه با دست هاي خودشان ساخته اند از آنان ميگيريم و بي هيچ معجزه اي به آنان بر ميگردانيم"...در نهايت هم يه توضيح از وضع بشر و نحوه ي حكومت مذهبي بر انسان ارائه ميده:

"نشانشان خواهيم داد كه ضعيفند...از اين همه توانمندي ما كه قادر بوده ايم چنان گله ي پرخروش هزاران ميليوني را مقهور سازيم ، به خود خواهند باليد...مانند زنان و كودكان اشك در آستين خواهند داشت و در عين حال به يك اشاره ي ما آماده خواهند بود به خنده و شادي و هلهله و نغمه ي كودكانه بر آيند... حتي اجازه ي معصيت شان خواهيم داد...به آنان خواهيم گفت كه گناه اگر با فتواي ما صورت گرفته باشد كفاره اش پرداخته ميشود...داشتن همسر و معشوقه و فرزند را بر آنان - بر حسب اينكه فرمانبردار بوده اند يا عاصي – حلال يا حرام خواهيم كرد...اما ما راز را حفظ خواهيم كرد و براي سعادتمنديشان با پاداش بهشت و جاودانگي تطميعشان خواهيم كرد و ..."

در نهايت پيرمرد منتظر ميشه كه مسيح هم چيزي بگه اما مسيح با نهايت مهرباني لب هاي پيرمرد رو مي بوسه و پيرمرد هم به سوي در ميره و بازش ميكنه و ميگه برو ديگه هيچ وقت بر نگرد...

يك توصيف درخشان و نماد كامل از فرار از آزادي و بي پناهي و ساختن موجود فرضي به عنوان قدرت برتر و در نهايت بي نظمي ديني و حكومت به وسيله ي دين و معجزه بر مردم...خيلي از مطالبي كه بالا عنوان شد به وضوح و به عينه در جامعه ي امروز ما مصداق داره ...اين فقط قسمتي از اين فصل و اين كتاب بود و اشاره اي راجع به مفهومش...خوندن اين كتاب و مخصوصا اين فصل رو به تمام اهل تفكر پيشنهاد ميكنم...

 

 
 


تدريس يا ترخيص؟!

چهارشنبه دهم مهر 1387

تا حالا توجه كردين كه شيوه ي تدريس تو دانشگاه هاي ايران چقدر مزخرف و احمقانه ست؟

استاد مياد يه كتاب يا جزوه معرفي ميكنه و كل ترم حول اون منبع بحث ميكنه و هر گونه سوال و بحث جديدي رو هم به بهانه ي منحرف شدن كلاس! بي جواب ميزاره و در نهايت با يه امتحان از اون جزوه يا كتاب درس رو تموم ميكنه! نهايت بي سواد پروري!

همين جزوه اي كه ديكته ميشه به شدت محدود و بعضا سطحيه... و در نهايت هم از همون جزوه چند تا سوال انتخاب ميشه! و ميشه آزمايش دانشجو! ... به نظرم تو اين سيستم يه جورايي استاد و دانشجو سر خودشون رو كلاه ميزارن... چيزي به اسم تحقيق و يافتن جواب تو دانشگاه هاي ما منقرض شده...اينكه استاد بياد سر كلاس و به جاي چيزايي كه ديشب حفظ كرده با يه بحث اكتيو و ديناميك فقط سوال تو ذهن دانشجو ايجاد كنه و اونم از نوع بي جواب! تقريبا وجود نداره...همون سوال بي جوابي كه استاد به دانشجو هديه ميده و دانشجو جوابش رو با تحقيق و پرسش و گردش در خارج از فضاي كلاس ۲۰ متري پيدا ميكنه از هزار تا جزوه و كتاب بيشتر ارزش داره... اما ...

به نظرم اين پروسه اي كه الان تو تمام دانشگاه هاي ايران داره اجرا ميشه هر چيزي هست به غير از يادگيري! ...بيسواد پروري غوغا ميكنه... اين سيستم استاد و شاگردي و حضور و غياب ! و جزوه و امتحانات و نمره و ...نوابغ رو هم از فضاي علمي كلا مرخص ميكنه! چه رسد به دانشجوي زوركي و سهميه اي!

 

پ.ن.:در اين جمع اساتيد زبده و خوب هم پيدا ميشن اما با توجه به سيستم بيمار جا افتاده در آموزش جامعه معمولا كارامد نيستن...

 
 


فروغ فرخزاد و وحدت وجودي

چهارشنبه دهم مهر 1387

شاعرانه ترين تعبيري كه از فلسفه ي وحدت وجودي تا حالا ديدم و مطالعه كردم مربوطه به فروغ فرخزاد...تو منظومه ي شاهكار و بي نظير "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" يه قسمت خيلي شاعرانه و زيبا به اين ديد كه متعلق به هندوان باستان و بعدها بودا ست اشاره ميكنه:

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار كوه گذر داده ام

و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود

كه از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد...

توضيح براي دوستاني كه آشنا نيستن: اين فلسفه به صورت خيلي ساده به وحدت تمام اشيا و اجزاي طبيعت و هستي اشاره ميكنه و معتقده همه از يك نوع و يك جنس و در واقع يك چيزند و اين پرده هاي غفلت چشمان ماست كه به كثرت تمايل داره و طبيعت رو كثير ميبينه... و نهايت رستگاري اينه كه از اين كثرت به وحدت برسيم...تاكيد ميكنم كه توضيح به صورت خيلي ساده و سطحي بيان شد...

 
 


خواهش...

سه شنبه نهم مهر 1387

شاگرد : ميخواهم روش هاي مربوط به ذن و شناخت درون را ياد بگيرم چقدر طول ميكشد؟

استاد : ۱۰ سال!

شاگرد : اما من عاشق خودشناسي ام و تمام زندگي و وقت و شوق و ذوق خود را بر سر اين كار خواهم گذاشت، با اين وصف چقدر طول ميكشد؟

استاد : ۲۰ سال!

 

"آن چه را كه بخواهيد از شما دور خواهد شد و آن چه را كه نخواهيد به سمتتان خواهد آمد"

تائو ته چينگ...

 
 


پورياي مدرن!

دوشنبه هشتم مهر 1387

روبروي هم ايستاده منتظر سوت داور بودند...پوريا قهرمان جهان مثل هميشه آماده و مصمم بود...كشتي گير جوان هم در طرف ديگه با ترس و لرز منتظر بود...پوريا مادر كشتي گير جوان رو بين تماشاچي ها ميديد...از دار و دنيا همين يه پسر رو داشت...پوريا تصميمش رو گرفته بود...با خودش ميگفت:

"كاريش ندارم!! باهاش مساوي ميكنم اما ازش شكست نمي خورم چون تو در و همسايه و دوست و آشنا افت داره!!!مساوي كه بشه تو دور بعد يكي ديگه شكستش ميده...چرا من مديون مادره بشم!!! از اون گذشته تكليف اسمم چي ميشه؟ بالاخره هم اسم پورياي ولي ايم ديگه!!!"

با هم پنجه در پنجه شدن... با سر و گردن هم ور ميرفتن و تو چشم هم نگاه ميكردن... پوريا چشمش به مادر جوون افتاد و آروم به جوون گفت: "كاريت ندارم! فقط از اين به بعد تو گذر سرت رو ميندازي پايين! به خاطر مامانت همينجا گردنت رو نميشكنم! لطف ميكنم بازي رو مساوي ميكنم ...فقط يادت باشه..."

جوان بهت زده به پوريا_پهلوان مردمي!_نگاه ميكرد...از ترسش چيزي نميگفت...گاهي نگاهش به مادرش مي افتاد كه از همه جا بي خبر منتظر بود پسرش پهلواني كنه و با يه حركت پوريا رو نقش زمين كنه!...تحمل نگاهش سخت بود ... با خودش گفت هر چه بادا باد ...براي دل مادر...

جوان به پاهاي پوريا حمله كرد اما پوريا خيلي محكم بود...زير لب گفت:"ميخواستم در حقت! مردانگي كنم! خودت نخواستي"...كنده شو كشيد و بلندش كرد و با سر و گردن محكم به توشك كوبيدش...جمعيت هورا مي كشيدن و دست ميزدن و پهلوان پهلوان ميگفتن!...پوريا سرخ و خشمگين، پيروزمندانه دور مي زد و فرياد ميكشيد... اشك چشم مادر سرازير شده بود...

 

 

پ.ن.: قوانين، مربوط به كشتي مازندراني بود كه مساوي هم دارن...

 
 


از شاملو...

یکشنبه هفتم مهر 1387

دو مطلب در مورد احمد شاملو :

1-تا حالا توجه كرديد كه شاملو چه دامنه ي لغات وسيعي داره؟ گاهي اوقات يه كلماتي استفاده كرده كه وافعا بهترين انتخابه و هر كلمه ي ديگه اي به جاش ميذاشت به شعر لطمه ميزد...چند نمونه:

"مرگ من سفري نيست ، هجرتي ست ...از سرزميني كه دوست نميداشتم...به خاطر نامردمانش...خود آيا از چه هنگام اين چنين...آيين مردمي از دست بنهاده ايد؟"

به كلمه ي "مردمي" توجه كنيد : ميتونست از آيين مردي يا مردانگي يا انسانيت يا حتي خدايي استفاده كنه اما بار معنايي و اون سادگي و پيش پا افتادگي اي كه كلمه ي مردم داره هيچ كدوم از اونا ندارن ...البته مردمي به معني popular نيست بلكه به معني مردم بودن به كار گرفته شده...و چه زيبا منتقل ميكنه كه حتي ساده ترين و دم دست ترين آيين ها رو هم فراموش كرديد...

"نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان ميگذرد...متبرك باد نام تو ...و ما همچنان دوره ميكنيم شب را روز را ...هنوز را..."

به جاي كلمه ي متبرك ميتونست : بزرگ ، خجسته ، مقدس ،‌ عظيم و ...قرار بده اما با توجه به حال و هواي غمگين شعر(مرثيه) هيچ كدوم بار عاطفي و احساسي اي كه متبرك تو ذهن شنونده ي ايراني داره رو منتقل نميكنه...هيچ كدوم از كلمات بالا به اندازه ي "متبرك" در آن واحد هم غم انگيز و هم مقدس نيستن...

"آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم. به جز عريمت نا به هنگامم گريزي نيود...چنين انگاشته بودم...آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود..."

گرچه فسخ به شدت كلمه ي نامانوسيه اما يه بار كاملا مثبت و همراه با اقتدار و خدايي رو با خودش داره... ميتونست بگه : مانع عزيمت جاودانه...يا سد عزيمت جاودانه و ... اما مانع يه بار كاملا منفي داره و سد هم يادآور سكون و ايستاييه و خيلي مناسب نيست...در حالي كه "فسخ" قدرت و اقتدار آيدا و همچنين رضايت شاعر رو از اين عمل آيدا تمام و كمال نشون ميده...

اينها فقط چند تا مثال بود و ميشه هزاران مثال از اين دست در اشعار شاملو پيدا كرد...يكي از نكات برجسته ي شعر شاملو همينه كه كلمات رو هدر نداده و هر كدوم رو به بهترين حالت ممكن و در بهترين جاي ممكن استفاده كرده...شاعري كه قدر كلمات و ارزش واقعي اونا رو خوب ميدونه...

2-چند وقت پيش كتابي ديدم با عنوان "اميرزاده ي كاشي ها" نوشته ي خانوم دكتر پروين سلاجقه كه توش به بررسي و نقد اشعار شاملو پرداخته...كتاب بدي نبود و تفسير هاي اين خانم هم تا حدودي قابل قبول بود اما يه جا يه ايراد بزرگ ديدم كه از يه استاد دانشگاه و كسي كه با ادبيات مانوسه بعيده:

در شعر مرد مصلوب ، شاملو جبر به دار كشيده شدن مسيح رو در مقابل آزادي به دار كشيده شدن يك گناهكار پشيمون قرار ميده و مقايسه ميكنه...خانم سلاجقه اون مرد رو ايلعازر معرفي ميكنه(كسي كه مرده بود و مسيح زنده ش كرد)  در حالي كه در هيچ كدام از متون مربوط به مسيح اشاره اي به به دار آويخته شدن و خودكشي ايلعازر نشده و اگر شاملو در شعر "مرگ ناصري" اسمي ازش مياره صرفا تخيل شاعرانه ست...اما در شعر "مرد مصلوب" كه مورد بحث ماست داستان پشيماني يهودا اسخريوطي و به دار آويختن خودش همزمان با به صليب كشيده شدن مسيح در ميونه و حتي شاعر جايي به لقب اسخريوطي هم اشاره ميكنه...عجيبه كه خانم دكتر از اين اشاره غافل مونده و اين داستان خيلي معروف و مهم رو در انجيل ناديده گرفته و مرد دوم رو ايلعازر معرفي كرده!! كه احتمالا به خاطر اشاره ي شاملو به ايلعازر در "مرگ ناصري" بوده كه ربطي نداره و كاملا اشتباهه... شما اشتباه نكنيد مرد دوم يهودا اسخريوطي كسيه كه به مسيح خيانت ميكنه و اون رو تسليم ميكنه بعد از عملش پشيمان ميشه و خودش رو همزمان با به صليب كشيده شدن مسيح دار ميزنه...

 
 


برد و باخت...

شنبه ششم مهر 1387

از انسان هايي كه عاشق باخت برنده و برد بازنده هستن متنفرم...متاسفانه درصد زيادي از جامعه ي امروز ما از اين انسان ها تشكيل شده...كلا مردم جامعه امروز ما كشش زيادي به پايين كشيدن انسان هاي قوي و بالادست دارن براي خوب نشون دادن خودشون...اكثرا وقتي خبر بدبياري يا شكست يا زمين خوردن يه آدم قوي به گوششون میرسه ته چشماشون يه شادي وصف ناپذيري موج ميزنه حتي اگر به زبون و چهره ناراحت باشن...

ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي        اين راه كه مي روي به تركستان است...

 
 


يعقوب پسر اسراييل؟؟؟

شنبه ششم مهر 1387

اين سريال مزخرف و مسخره ي يوسف رو ديديد؟...داشتم روزنامه ميخوندم ديدم سلحشور نویسنده و كارگردان اين برنامه نوشته كسي در حدي نيست كه كار من رو نقد كنه! ترغيب شدم يه قسمتش رو ببينم كه صحت ادعاي آقا رو بسنجم...ديدم كه پيامبر گرامي خدا جناب يعقوب هي مياد و ميره ميگه اي قوم بني اسراييل!!!!!نه يه بار نه دو بار ...چندين بار تكرار كرد كه ما قوم بني اسراييليم!!!! يكي نيست بگه جناب يعقوب گرامي! آقاي كارگردان با سواد و پرمدعا! اسراييل لقبي بود كه بعد از كشتي گرفتن با خدا در محلي به نام فنوييل نصيب خود يعقوب شد! (تورات-سفر پيدايش) حالا چطوره كه خود يعقوب جز قوم بني اسراييل شده؟ يعني شده پسر خودش!!!!چند نسل بعد از يوسف بود كه كنعانيان خودشون رو بني اسراييل ناميدند...

جناب آقاي سلحشور كاش لطف ميفرموديد حداقل يه مرجع خيلي مهم مثل تورات رو مطالعه ميكرديد بعد فيلم ميساختيد و ادعا ميكرديد كه فراتر از نقد هستيد!!!!متاسفم...

 
 


بدون شرح

شنبه ششم مهر 1387

آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است : كه زمين چركين است...

شفيعي كدكني...

 
 


آهنگ هنری

پنجشنبه چهارم مهر 1387

چالز چاپلین : حرکت هنری حرکتیست که اگر حذف شود به بازی و نمایش لطمه می خورد...

من : آهنگ هنری آهنگیست که تک تک نت های آن در تکامل حس آهنگ تاثیر داشته باشند و حذف حتی یک نت باعث ضربه زدن به کل آهنگ شود...

اصلا تقلید نبودا! یه وقت فکر بد به مغزتون راه ندین! یه جور توارد هنری بود ! یا خیلی بخوام کوتاه بیام الهام!!!

 
 


بهترين هاي Buckethead

چهارشنبه سوم مهر 1387

بدون اغراق ميشه گفت كه باكت هد چيزي نزديك به 50 آهنگ زيبا و احساسي و در خور توجه داره كه ميشه به عنوان يه موسيقي خيلي خوب روشون حساب كرد ...اما بين اين كارها سه تا كار داره كه از هر لحاظ كه بهش فكر كني بي نظيره... سه تا شاهكار كه در نوع خودشون ار هيچكدوم از شاهكار هاي موسيقي كلاسيك چيزي كم ندارن مگر يه كم خاك خوردگي و كهنگي! كه بايد بگذرونن تا اونا هم در آينده شاهكارهاي موسيقي بشر بشن...ميخوام اين سه آهنگ رو قبل از اينكه بشر به عنوان شاهكار كشفش كنه به مردم خودم معرفي كنم تا اونا هم از اين قطعات لذت ببرن...اينارو بدون ترتيب مينويسم...شماره ها فقط جهت نظم دادنه:

 

1- Machete :

اين كار رو قبلا معرفي كرده بودم تو آلبوم colma اما ميخوام مفصل راجع بهش حرف بزنم...اين كار از يه ساختار كاملا ساده تشكيل شده  : يه drums machine با يه ريتم كاملا ثابت و خطي و يه bassline ساده و يه سري صداهاي الكترونيكي شبيه به صداي مورس و روي اين بستر ساده و سياه سولوي گيتار فارغ از تمام قوانين سولو آرتيستي و chorus وverse و اين چيزا...سولو از اول تا آخر قطعه ي تكراري نداره و شبيه به بداهه نوازيه تو گام لا مينور...بدون هيچ تكنيك خاصي يا هيچ نوع رگبار نتي...ساستين و صداي گيتار به شدت قابل توجهه و كاملا خاص...احساس سولو بي نظيره...آميزه اي از درد و غم همراه با يه اعتراض سياه و نا اميدانه...فضا خيلي تيره ست و نوع صداي گيتار هم به اين فضا كمك ميكنه...سوال و جواب هاي شگفت انگيز و خيلي زيبا و جمله بندي با حوصله بدون استفاده از موتيف از نكات برجسته ي سولو محسوب ميشن...سرعت آهنگ خيلي پايينه و بر خلاف اكثر گيتاريست ها باكت هد هيچ عجله اي براي به رخ كشيدن تكنيك و هدر دادن سريع نت ها نداره...در اين سطح كه با حذف هر نت به آهنگ لطمه وارد ميشه!... از ساستين گيتار نهايت استفاده رو ميكنه و يه سولوي بي نهايت ملوديك رو اجرا ميكنه كه ساختار قابل توجهي داره... اكثر جمله ها رو ابتدا به صورت خيلي ناقص اجرا و هر بار چيزي بهش اضافه ميكنه كه يه حس تعليق و تشنگي تو شنونده ايجاد ميشه...از موارد ديگه اينكه از كل فينگر بورد استفاده ميكنه و تن ها خيلي تنوع داره كه تو ايجاد احساسات متفاوت بي تاثير نيست...به شدت به همه ي دوستداران موسيقي و مخصوصا گيتاريست ها پيشنهادش ميكنم...اين شاهكار رو از دست نديد...

2-Sea Of Expanding Shapes

در مورد اين يكي هم قبلا يه چيزايي گفتم ...متعلق به آلبوم Bermuda triangle كه داستان يه عده ست كه براي كشف اين مثلث ميرن و غرق ميشن...آلبوم خيلي كار جالبي نيست و آهنگ هاي خيلي خوبي نداره و صداهاي افكتيو و الكترونيكي در كنار خارج نوازي هاي خيلي زياد و خسته كننده براي من يكي قابل تحمل نيست اما اين آهنگ تو اون آلبوم واقعا نوري در تاريكيه!... يه كار بي نظير و فوق درخشان در آهنگسازي و نوازندگي... اينجا هم از drums machine استفاده شده ولي به شكلي كه دقيقا شنونده متوجه ميشه...يه جورايي انگار عمدي در كار بوده... bassline هم توسط نرم افزار اجرا شده كه اونم بيشتر شبيه به صداهاي الكترونيكيه تا گيتار...نصف آهنگ يه intro ي خيلي ساده اما تاثير گذاره كه يه سري آكورد ساده با گيتار آكوستيك تكرار ميشن...و ميشه گفت هيچ نكته ي خاصي نداره مگر يك مقدار حس روشن و شاد ... اما نيمه ي دوم آهنگ يه سولو نواخته ميشه كه به نظر من شاهكار گيتار نوازيه! هميشه برام غير قابل باور بوده كه تو گام پنتاتونيك بشه يه همچين چيز غمگين و رمانتيكي در آورد... سولو خيلي سياه و معترض نيست اما خيلي خيلي غمگين و نالان ساخته شده...فواصلي كه تو گام پنتاتونيك به كار برده واقعا قابل توجهه و در نوع خودش عجيب و خلاق...صداي گيتار خوب و قابل قبوله و از wah pedal هم خيلي خوب استفاده كرده ...كه يه جورايي به ناليدن گيتار كمك ميكنه! ... سولو با feedback شروع ميشه و تو گام دو ديز مينور پنتاتونيك نواخته ميشه و دوباره بدون هيچ تكنيك و عجله اي... فواصل خيلي بلنده طوري كه حس گام پنتاتونيك رو كاملا به هم زده...در مورد احساسش هم كه وصف ناپذيره و به نظر من بهترين سولوييه كه با گيتار الكتريك نواخته شده (ميدونم االان ميگين comfrtabley numb و stairway to heaven و layla و ... پس چي؟ اما نظر من كماكان همينه!) به نظرم تا خودتون گوش نكنيد حرف هاي من بيهوده ست...شاهكاره...

3-Nottingham Lace

متعلق به آلبوم enter the chiken كه البته قبلا به صورت سينگل پخش شده بود و تو خيلي از لايو ها نواخته بودش و در سال 2005 رسما release ش كرد ... درام خيلي خوب ميزنه و بيس هم چيزي از اون كم نداره... تم آهنگ خيلي به متال نزديكه و تا دو دقيقه فقط ريتم ميزنه... ريتم ها خيلي جديد و متنوع هستن و صداي گيتار و افكت ها هم در خلال هر كدوم از ريتم ها فرق ميكنه...از دقيقه 2:36 سولو رو همون بستر ريتميك و ريف گيتار شروع ميشه و بيشتر ميشه گفت يه ايده ي هنريه تا يه سولوي سازمان يافته!... چند تا موتيف تو گام دو مينور انتخاب شده كه بي نهايت زيباست  و خيلي جالب توجه و بين اين موتيف ها بداهه نوازي انجام ميگيره كه خيلي كمتر ملوديكه و يه مايه هايي از shred هم داره ... اما خيلي احساسي و دلچسب...حس سولو خيلي معترضه و ديستورشن خيلي قوي تر از بقيه ي كاراي باكت هده... اينجا از گيتار Jackson flying v معروفش با پيكاپ هاي dimarzio x2n استفاده كرده و يه امپ messa كه دوستان ميتونن حدس بزنن چه نوع ديستورشني مد نظرش بوده...احساس سولو تو موتيف ها به اوج خودش ميرسه و تو improvise ها حس اعتراض شنونده رو با استفاده از تكنيك هاي سريع و شلوغ ارضا ميكنه...slow bend ها واقعا زيباست و تو يه همچين كار سريعي يه پارادوكس خيلي جالب ايجاد كرده...گرچه خيلي با تكنيك محض موافق نيستم اما به نظرم با توجه به ريتم و حال و هوا و حس آهنگ كار جالبي از آب در اومده ...اين سولو به نظر خيلي از اهالي موسيقي و گيتاريست هايي كه به موسيقي باكت هد توجه دارن بهترين سولوي باكت هده...به هيچ وجه از دستش نديد مخصوصا گيتاريست ها و علاقمندان به متال ...

 
 


...

چهارشنبه سوم مهر 1387

مياي كلي تحقيق ميكني ، مطالعه ميكني ، نظرات و دانسته هاي چندين ساله رو جمع بندي ميكني و يه مطلب مينويسي در تحليل يه قطعه ي ادبي يا يه ايده و تفكر يا يه رمان ...از موسيقي هاي آنچناني حرف ميزني و حس و زيبايي و هنر و ...نتيجه اش ميشه چي؟...يه نفر مياد نظر ميده: وبلاگت خوشگله! به مال منم! سر بزن!!...نه يه بحثي نه يه نظري نه هيچي...

بعد مياي يه مطلبي كه در ظاهر به ارتباط جنسي و پسر و دختر و ماچ و بوسه و ... ربط داره رو ميزني تو لاگت...سيل نظرات روون ميشه! ازنظرات عالمانه و فاضلانه گرفته تا تاييد و دمت گرم و ...برس به پاچه گيري و سگ بازي...قول ميدم اگه سر خيلي از جوون هاي ايروني رو بشكافي جاي مغز توش يه سري ديگه از اعضا رو ببيني كه گفتن نداره!...بازم ميپرسم : داريم كجا ميريم؟...

 
 


بكارت زوركي!

دوشنبه یکم مهر 1387

بكارتي كه فقط براي رضایت شوهر آينده حفظ بشه از صد تا كثافتكاري بدتره...البته اين فقط يه نمونه از دورويي و رياكاري ايه كه به شدت تو جامعه ي ما مد شده و مقبول افتاده...كجا داريم ميريم؟

 
 


داریوش کبیر؟؟؟

دوشنبه یکم مهر 1387

به اين فرضيه توجه كنيد:

كمبوجيه پسر كوروش هخامنشي براي لشكر كشي به مصر اقدام ميكنه و برادرش برديا رو كه به روايتي خيلي معرف حضور مردم هم نبوده تو ايران به عنوان نايب السلطنه جا ميزاره تو كشور...تو مصر شاهزاده داريوش هخامنشي با دسيسه كمبوجيه رو ميكشه و وقتي خبر به برديا ميرسه ادعاي پادشاهي ميكنه اما داريوش لشكر رو به سمت ايران حركت ميده و از ناشناس بودن برديا در بين مردم استفاده ميكنه و ميگه كه برديا مرده و اين بردياي دروغينه! بعد هم خيلي سريع برديا رو تو كاخش گير ميندازه و اون رو هم ميكشه...و با كشتن  دو پسر كوروش پادشاهي رو از دست تيره ي اول هخامنشي در مياره!...به نظرم خيلي ملموس تر و منطقي تر از داستان قتل برديا و ظهور بردياي دروغينه...

ممكنه خيليا مخصوصا طرفداران متعصب ايران از اين فرضيه ناراحت بشن اما بايد اعتراف كرد از پادشاهي كه خودش تو كتيبه ش (بيستون) براي كل تاريخ نوشته كه چشم دشمنانش رو با دست خودش در آورده ! انتظار زيادي نميشه داشت...

 
 


Colma

دوشنبه یکم مهر 1387

داشتم آلبوم colma اثر buckethead رو گوش ميدادم حيفم اومد چيزي ننويسم...به نظرم اين اثر در مجموع بهترين اثر buckethead ميتونه باشه و پره از آهنگ هاي عالي و زيبا پر از احساسات بي نظير...نكته ي جالب اينه كه مبناي كار كاملا متاله اما آهنگ ها همه آروم و سبك تنظيم شدن و همه ي كارها هم غير از يكي با گيتار هاي آكوستيك سيم نايلوني و فلزي اجرا ميشه...موسيقي واقعا بي نظيره و احساسات تازه و بديع در سراسر آلبوم پخش شده... ملودي ها خيلي غم انگيز و رمانتيك ساخته شده و تمومش ناخودآگاه يه حس نوستالژيك رو در شنونده ايجاد ميكنه ( اسامي بعضي آهنگ ها مثل Watching The Boats With My Dad , For Mom , Machete و... هم در تلقين اين احساس بي تاثير نيست)...براي درام از drums machine استفاده شده اما چون خيلي كاربردي نداره نقطه ضعف محسوب نميشه...سبك گيتار نوازي باكت هد مثل هميشه يونيك و خاصه و خيلي خيلي ملوديك...كار به شدت جنبه ي ماورايي و انتزاعي داره و ملودي ها بي نهايت زيباست...

اگر بخوام كار ها رو بر حسب سليقه ي خودم و فقط از لحاظ احساس موسيقي رده بندي كنم يه همچين چيزي ميشه:

1- Machete :  بداهه نوازي گيتار الكتريك روي يه آرپژ زيبا...يكي از سه كار برتر باكت هد! يه سولوي كاملا احساسي.

2-Ghost : ورژن آكوستيك آهنگ بالا! ملودي گيتار آكوستيك سيم نايلوني بي نظيره...

3-Big Sur Moon : تكنوازي عجيب و غريب گيتار كلاسيك! يه آهنگ يك دقيقه اي كه با تمام آهنگ هايي كه شنيديد فرق داره...

4- Watching The Boats With My Dad : يه تكنوازي خيلي ساده ولي زيبا...

5- Ghost Pt. 2 : بازم تكنوازي اما خيلي با احساس...

6-Whitewash : آرپژ هاي عاليش من رو ديوونه كرده مخصوصا كه با delay هم همراهه...

7- For Mom : از اسمش معلومه چطور آهنگي ميتونه باشه!

شش آهنگ بعدي هم خيلي زيبا و جالب توجهن اما به نظرم اين هفت تا هر كدوم يه شاهكاره...اين آلبوم رو به تمام علاقمندان به موسيقي با احساس و تاثيرگذار پيشنهاد ميكنم...نوع خاص آهنگسازي و سولو ها و ملودي ها و فضا سازي و بعضا تنظيم ها و از همه مهمتر نحوه ي نوازندگي باكت هد يه شاهكار رو خلق كرده...بين تموم آلبوم هاي موسيقي كه شنيدم شايد فقط electric tears اثر خود باكت هد با اين كار برابري ميكنه...به نظرم واقعا بي نظيره...حتما گير بياريد و لذت ببريد...

 
 



    تز : ادبیات
    آنتی تز : تاریخ
    سنتز : مهندسی عمران...
    ...
    تز : مهندسی عمران
    آنتی تز : موسیقی
    سنتز : فلسفه...
    ...
    تز : فلسفه
    آنتی تز : روانکاوی
    سنتز : داستان نویسی...
    ...
    شاید از نظر شما بین تز و آنتی تز های من هیچ سنخیتی نباشه... اما حقیقت همینه که گفتم!!!...

    پ.ن.: لطفا کسانی که امر بهشون مشتبه شده مطالبی رو که من در موردش صحبت میکنم ارث پدرشونه توجه کنن:
    این مطالبی که اینجا میبینید:
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه
    نظر شخصیه

    dreamophobia@yahoo.com



Blog Skin