![]() |
|
![]() |
|
|
نيچه بازي!شنبه سی ام شهریور 1387"اينكه هر كس مي تواند خواندن بياموزد روزگاري نه تنها نوشتن بلكه انديشيدن را نيز بر باد خواهد داد..." فردريش نيچه هيچ توجه كردين تو سطح جامعه چقدر روشنفكر كتاب حفظ كن زياد شده؟ از اينا كه حتي براي غذا خوردن و اجابت مزاج هم از كتاب هايي كه خوندن پيروي ميكنن! تو نيم ساعت بحث يه سري جمله ميگن كه تمامش قبلا به گوش آدم آشناست! از اين كتاب به اون كتاب و از اين مكتب به اون مكتب... چند تا اسم خيلي قلنبه و گنده حفظ ميكنن و به صورت رندوم در خلال جملات استفاده ميكنن! اسم هايي از قبيل : فرويد و لاكان و يونگ و كانت و دريدا و بعضا كيركگارد و ...حالا بين اين همه توجه كردين كه چقدر نيچه باز!(بر وزن كفتر باز!) زياد شده؟ يه آدمايي از نيچه حرف ميزنن كه نه گروه خون شون به اين حرفا ميخوره نه مرام و مسلك و عقيده شون! به هر حال يه چيزيه كه مد شده ديگه...اينجور آدم ها وقتي نيچه ميخونن و در موردش حرف ميزنن من رو ياد اين شعر شادروان احمد شاملو ميندازن: گاهي سوال ميكنم از خود كه يك كلاغ
با آن حضور قاطع بي تخفيف
وقتي صلات ظهر
با رنگ سوگوار مصرش
بر زردي تشنه ي گندمزاري بال مي كشد
تا از فراز چند سپيدار بگذرد
با آن خروش و خشم
چه دارد بگويد
با كوه هاي پير
كه اين عابدان خسته ي خواب آلود
در نيمروز تابستاني
تا ديرگاهي آنرا با هم تكرار كنند؟...
|
|
|
|
اعتقادشنبه سی ام شهریور 1387همیشه وقتی به یه سری انسان ها بر می خورم که پرند از اعتقادات بی سر و ته و چیزایی که از بچگی بهشون دیکته شده و بدون هیچ دلیل و جواب قابل قبول ازش به شدت دفاع هم میکنن یاد این سوال جالب از ریچارد باخ تو کتاب "جاناتان،مرغ دريايي" ميفتم: چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است ؟...
|
|
|
|
گيتا ، سرود خدايان يا سودجويان؟!جمعه بیست و نهم شهریور 1387در حماسه ي بزرگ هندو ها "مهابهاراتا" قسمتي هست به اسم "بهاگاواد گيتا" كه شامل تدريس معرفت و آگاهي از جانب كريشنا به شاهزاده ارجوناست...قصدم تفسير كل قضيه و تعاليمش كه خلاصه اي از كل اعتقادات هندو ها و يوگي ها مخصوصا قبل از ورود ايده ي آريايي به هنده رو ندارم اما ميخوام توجه تون رو به يه قسمت جالب جلب كنم: در قسمت هاي ابتدايي كه ارجونا براي جنگ آماده ميشه وقتي به سپاه دشمن نگاه ميكنه ميبينه همه پسرعموها ش و عمو هاش و بستگان اونها هستن...غمگين ميشه و اين سوال در ذهنش ايجاد ميشه كه چرا براي تصاحب پادشاهي بايد خون بستگان يا اصلا انسان ها رو ريخت؟...كريشنا كه در واقع همون ويشنو يكي از خدايان معروف تثليث هندو هستش و اينجا به اين شكل در اومده تو سه مرحله ي قابل توجه و تامل جواب ارجونا رو ميده و به ريختن خون انسان ها راضيش ميكنه! 1-تو اين مرحله از در فلسفه و منطق در مياد :"آنچه نيست هميشه نبوده و آنچه هست هميشه بوده...تن را مرگ در مي يابد اما جان لايزال ، تغيير ناپذير ، فناناپذير و نامحدود است...پس اي فرزند بهاراتا بجنگ!...جان نه كشته شود و نه بكشد . وآنكه جان را كشنده يا كشته پندارد از معرفت بي بهره است..." تو اين قسمت ميگه اوني كه كشته ميشه جان نيست بلكه بدن دشمنه و چون جان از بين نميره پس ايرادي نداره و نبايد ناراحت شد! اما براي از بين بردن هر گونه شك و ترديد نقيض اين فلسفه رو هم مياره :"اگر جان را نيز در معرض مرگ و پيدايش بداني...باز اي قويدست نبايد اندوهگين باشي...چه آنرا كه بزايد مرگ ناگزير باشد و آنكه بميرد ناگزير بازآيد و بر آنچه ناگزيري است غم نشايد خورد!" و خيلي راحت ميگه كه بر فرض هم كه جان رو ميرنده بپنداريم پس بر چيزي كه ميراست غم نخور و اينكه قراره يه روزي بميره پس شما زحمتش رو بكش!... 2-مرحله ي بعد مرحله ايجاد رعب و وحشت و تنبيهه!:"اگر از شركت در اين جنگ سر باز زني ...از قوم خود و از شرف خود رو برتافته و مرتكب گناه خواهي شد و نام تو را در جهان همواره به بدي برند..." 3-مرحله ي سوم هم تشويق و ترغيبه:" اگر بميري راه بهشت به رويت باز شود!...و اگر پيروز گردي ملك اين جهان يابي...پس برخيز و دل بر جنگ بنه!" در سه مرحله خيلي منطقي و توجيه پذير مخصوصا براي اون زمان و مكان قهرمان رو وادار به جنگ و ريختن خون همنوع ميكنه...ميتونيد دقيقا بسنجيد با مكتب جهاد در اسلام! اينكه بريزيد و بكشيد و اگر زنده مونديد دنيا مال شماست و اگر كشته شدين شهيد ميشين و بهشت مال شما ميشه...جالبه كه تموم فرهنگ ها و تمدن هاي جنگجو و خونريز تاريخ براي ترغيب مردم عامي به جنگ و خونريزي كه هيچ سودي هم براشون نداره از يك زبان و شيوه ي مشترك استفاده ميكنن كه اين فقط نمونه اي بود...عجب موجوديه اين انسان!...
پ.ن.:قطعات گفته شده از گيتا از كتاب :"گيتا ، سرود خدايان –ترجمه ي محمد علي موحد –انتشارات خوارزمي" برداشته شده بود. |
|
|
|
آزادی(3)سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387آزادي و فرانتس كافكا: در راستاي بحث هاي پيشين اين مرتبه قطعه اي كوتاه از كافكا رو براي تحليل و تاويل انتخاب كردم كه ربط زيادي به موضوع ما داره...تو كتاب محاكمه فصلي هست به اسم "در كليسا" كه تو اين فصل داستان كوتاهي از زبان كشيش در پيشگفتار قانون براي شخص اصلي داستان خونده ميشه به اسم"جلو قانون"...اين رمان معرف حضور همه هست و اونايي هم كه نخوندنش خودشون بخونن ...من ديگه شرح داستان رو نميدم اما كل داستان رو تو همين داستان كوتاه جلو قانون خلاصه كرده: مردي براي ورود به قانون به جلوي در قانون ميرسه كه يه دربان ايستاده...دربان بهش اجازه ي ورود نميده و مرد اينقدر جلوي در قانون ميمونه كه پير ميشه و ميميره ... كافكا تو كل اين داستان قانون رو چيزي که حق انسان هاست و يه جورايي مترادف با رستگاري وآزادي ميدونه نه يه سري مقررات محدود و دست و پا گير و معتقده اين مقررات چهره ي بدل يافته ي قانونه كه باعث درجا زدن و نهايتا از بين رفتن انسان ها ميشه...مرد ميخواد به آزادي برسه و به درگاهش وارد ميشه اما اونجا يه دربان هست كه دقيقا مصداق قوانين و مقررات و محدوديت هاي دست و پا گير بشره...مرد از اون شخص تقاضاي ورود به قانون رو ميكنه و مرد ميگه فعلا نميتونه بهش راه بده شايد بعدا!...اما در همون اول راه درست رو هم در اختيارش ميزاره...راهي كه احتياج به مبارزه داره ...بهش ميگه اگه اينقدر برات جذابه بدون اجازه ي من وارد شو..."اما توجه كن كه من نيرومندم و من فروترين دربانم" با اين جمله مرد رو از مبارزه ميترسونه و شك رو تو دلش به وجود مياره...اينجا دقيقا به مبارزه اي كه با رسم و رسوم و آداب و مقررات سنتي و پوسيده در راه نيل به آزادي بايد انجام داد اشاره داره...اما مرد روستايي(روستايي رو براي نشون دادن آگاهي كم مرد به كار برده) قدرت اين مبارزه رو تو خودش نميبينه و صبر ميكنه...دربان طي سالها به حرفها و درد دل هاي مرد گوش ميده اما كوچكترين اهميتي براش نداره (بي توجهي جامعه به مشكلات و آلام شخصي انسان ها) و مرد روستايي شروع ميكنه به رشوه دادن به دربان ...و تموم دارايي هاش رو تك تك به دربان رشوه ميده اما دربان كاري براش انجام نميده و در جوابش فقط ميگه :"اين را فقط از آن جهت ميگيرم كه فكر نكني كاري را فرو گذاشته اي" و اشاره داره به از دست دادن تموم دارايي هاي معنوي انسان پشت سد رسوم و قوانين پوسيده و ايستا...و مرد روستايي اينقدر صبر ميكنه كه اين نگهبان اول (اولين و پست ترين پله ي مبارزه در راه آزادي) در نظرش به تنها سد بين اين شخص و آزادي بدل ميشه...مرد روستايي حتي از كك هاي يقه ي دربان هم تقاضا ميكنه كه با دربان صحبت كنن تا بزاره اين شخص به فانون برسه(فكر نكنم اين قسمت اصلا به تفسير نياز داشته باشه!)...مرد يواش يواش پير ميشه و كور ميشه و ناشنوا...و تموم چيزهايي كه تو اين سال ها ديده و تجربه كرده براش به صورت يه سوال مهم در مياد :"همه ميكوشند كه به قانون دست يابند اما چرا تا حالا كسي جز من به طلب ورود نيامده؟" و دربان جواب ميده :"چون هيچ كس نمي تواند از اينجا وارد شود و اين در تنها براي تو بود! الان ميروم و مي بندمش"... مردي كم آگاه براي رسيدن به آزادي كه حق همه ي انسان هاست تلاش ميكنه اما با ديدن اولين مانع جا ميزنه و ترجيح ميده پشت همين مانع اول بمونه تا روزي كه بتونه بدون مبارزه و زحمت وارد بشه و همه چيزش رو در اين راه از دست ميده و سعي ميكنه از هر راهي به غير از مبارزه از قبيل رشوه دادن و پيدا كردن آشنا هايي در سطح كك هاي يقه ي دربان به آزادي و خوشبختي برسه اما در نهايت پشت همون مانع اول پير ميشه و ميميره و در نهايت هم ميفهمه كه اين تنها راه شخصي اون بود و هر كس يك راه شخصي براي رسيدن به خوشبختي داره...اين ساده ترين و شايد عميق ترين تفسيريه كه ميشه از اين داستان كرد... دقيقا ترس از تنهايي ترس از مبارزه اي كه تو مبحث آزادي بيان شد تو رفتار و حركات مرد مشهوده... همين پناه آوردنش به دربان به عنوان كسي كه قراره آزاديش رو بهش بده در حالي كه آزادي رو ازش ميگيره دقيقا همون مفهوم معروف گريز از آزاديه...در نظر كافكا هم تنها راه رسيدن به آزادي داشتن آگاهي و قدم نهادن در راه مبارزه و تسليم نشدن به شرايط و قدرت هاي برتره... به كل داستان محاكمه هم كه نگاه كنيم ميبينيم يوزف به جاي انتخاب مبارزه و شوريدن در مقابل نظامي كه بيخودي محكوم و توقيفش كرده و در واقع باعث توقفش شده به هر راه احمقانه اي متوصل ميشه و در نهايت هم پشت همين مانع اول ميمونه و كشته ميشه... اين فصل يكي از معروف ترين آثار كافكا و يكي از درخشانترين داستان هاي كوتاه در ادبيات قرن بيستمه كه بارها به صورت جداگانه چاپ و ترجمه و تفسير شده... مبحث آزادي هنوز ادامه داره... |
|
|
|
R.I.P. Richard Wrightسه شنبه بیست و ششم شهریور 1387Richard Wright هم بر اثر سرطان در گذشت...در گذشت سید برت و ریک رایت زنگ خطریه برای نسل طلاییه راک دهه ی ۶۰ و ۷۰...یواش یواش باید خداحافظی کنن...چه تلخه از دست دادنشون برای ما که با موسیقی شون بزرگ شدیم... |
|
|
|
بررسی The Book of Austerity اثر شهرام ناظریدوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
تو موسيقي سنتي ايران بعضي آلبوم ها و قطعات هست كه خيلي جذبم ميكنن و ازشون لذت ميبرم از اون جمله ست آتشي در نيستان( شهرام ناظري) ، شب،سكوت،كوير(كلهر،شجريان)،پيوند(جلال ذوالفنون) و...به اين موضوع كه موسيقي ايراني پر از حسه خيلي اعتقاد دارم و خيلي از اين قضيه برميگرده به در لحظه و بداهه بودنش...اينا رو گفتم كه بگم چند ماهيه كه يه آلبوم جديد به شدت نظرم رو جلب كرده و خيلي خيلي ازش لذت ميبرم...اين آلبوم كه با اسم The Book of Austerity تو فرانسه و اروپا release شده هنوز تو ايران موفق به دريافت مجوز نشده...آهنگسازي از دکتر فرزاد لایق و خوانندگي از شهرام ناظريه و تنظيم هم كه معمولا تو موسيقي سنتي صورت نميگيره و چون معمولا همه تو يه دستگاه ميزنن ميدونن كه چي بايد بزنن... يكي از نكات خيلي جالب اين آلبوم انتخاب شعره...اشعار قطعات اول و دوم از بزرگاني مثل اخوان ثالث و احمد شاملو و...انتخاب شده اما از قطعه ي 3 تا قطعه ي 9 يك شعر براي خوندن انتخاب شده...يه شاهكار از دكتر شفيعي كدكني در مرثيه ي شاعر بزرگ مهدي اخوان ثالث...هفت قطعه رو با اين يك شعر اجرا ميكنه و تو هر قطعه يك قسمتش رو ميخونه و يه بار ديگه ثابت ميكنه كه شعر نو براي سوار شدن رو موسيقي سنتي مناسب تر از شعر هايي با غالب كلاسيكه... از نكته هاي جالب ديگه ي آلبوم ساز بندي و ريتم ها متنوع كارهاست كه فقط در سه قطعه ساز ضربي استفاده شده...كمانچه ساز غالبه و بربط و سه تار و ويولن و دف و تمبك هم بيشترين استفاده ها رو تو قطعات مختلف دارن... قطعات شاخص و زيباتر به نظر من اين قطعات هستن كه در نوع خودشون بي نظير به حساب ميان: قطعه ي شماره 1 : Silence Engulfs اين قطعه از اين جهت جالبه كه يه آرپژ خيلي ساده با عود اجرا ميشه و در چند آكورد تكرار ميشه و روش يه بداهه نوازي خيلي زيبا و جالب سه تار نواخته ميشه...كوك سه تار رو تغيير دادن و يه جورايي ميشه گفت كل موتيف هاي مورد استفاده در سراسر آلبوم رو تو اين بداهه نوازي ميشه شنيد! در نهايت هم روي همون آرپژ دو بيت از شعر "كاوه يا اسكندر؟" اثر شادروان اخوان ثالث رو ميخونه و قطعه تموم ميشه...از نظر حسي به نظرم يكي از بهترين قطعات آلبومه...نكته ي ديگه ش اينه كه هارموني استاتيكه و در طول آهنگ شايد دو يا سه آكورد به كار رفته در حالي كه ملودي مخصوصا سه تار خيلي متنوع و ديناميكه كه تركيب جالبي رو تشكيل داده.... قطعه ي شماره 3: These Falling Nights يه قطعه ي آوازي كه با ويولن و كمانچه همراهي ميشه و ابتداي شعر مرثيه رو ميخونه ...نكته ي جالب اينه كه تقريبا اواسط قطعه از يه صداي بم تو كلمه ي "چنين" به يه صداي خيلي زير ميرسه و اوج ميگيره كه اين حركت يعني بالا رفتن از چند اكتاو تو يه كلمه اونم بدون هيچ كشيدني در نوع خودش خيلي جالبه...جواب آواز ها هم كه اغلب با كمانچه ست به نظرم درخشانه... قطعه ي شماره ي 5 : Only You دقيقا شبيه قطعه ي شماره ي 3 فقط يه كم طولاني تر با همون سبك آواز و موتيف و جواب آواز و ...يه قسمت ديگه از شعر رو ميخونه كه زيبا تر از قطعه ي قبله... قطعه ي شماره 7 : Song Of Mirrorlands اوج كار آلبوم و آواز و شعر و ريتم! يكي از قطعات درخشان و قابل توجه موسيقي سنتي در چند سال اخير...ويولن ها يه ريف رو اجرا ميكنن كه از 4 نت تشكيل شده و كل آواز روي اين ريف اجرا ميشه...شهرام ناظري عالي ميخونه و قدرت صداش رو به رخ ميكشه...شعر هم زيبا ترين قسمت مرثيه و اوج مرثيه به حساب مياد كه هم ار لحاظ هنري و احساسي قابل توجهه هم ار لحاظ اجتماعي و سياسي: بر آن شاخ بلند اي نغمه ساز باغ بي برگي...بمان تا بشنوند از شور آوازت ...درختاني كه اينك در جوانه هاي خرد باغ در خوابند...بمان تا دشت هاي روشن آينه ها ، گل هاي جوباران...تمام نفرت و نفرين اين ايام غارت را ... ز آواز تو دريابند... بقيه قطعات هم خيلي زيبا و مكمل اين چند قطعه ست و يه جورايي يه concept album رو تشكيل ميده كه نظيرش رو قبلا تو موسي و شبان ناظري ديده بوديم... قطعه ی شماره ۲ هم بین قطعات ضربی محشره ...مخصوصا آخرش... آلبوم رو چند موتيف ساده بنا شده كه فاقد ربع پرده هم هست و نزديك به موسيقي كلاسيك ...تا حالا استفاده از هارموني استاتيك رو هم با شيوه ي آرپژ تو موسيقي سنتي نديده بودم كه به نظرم نو و جالب اومد...در كل خيلي مدرن و نزديك به سليقه ي امروزي موسيقي بود در حالي كه نه تلفيق بود و نه فاكتوري از موسيقي سنتي رو حذف كرده بود(ربع پرده تو ملودي ها بود اگرچه تو موتيف ها نبود...) كه از اين جهت كه نشون ميده ميشه كارهاي نو و جديد هم تو موسيقي سنتي كرد خيلي شايان توجه بود... آواز ناظري هم خيلي جالب بود مثل هميشه...فقط يكي دو نكته ش خيلي جالب تر بود ...تحرير ها واقعا با تجربه اجرا ميشد و مرز بين نت ها اونجور كه تو موسيقي سنتي معموله معلوم نبود...يعني از يه نت تا نت ديگه صدا قطع نميشد( ها ها ها ها هي هي هي!!) و گاهي اصلا متوجه نميشي كه داره يه گوشه رو اجرا ميكنه!!!كه به نظرم خيلي با كليشه ي آواز سنتي فاصله داشت و جالب بود(اين مدل آواز رو تو "شب، سكوت،كوير" هم ميشه شنيد)...ته لهجه ي كرمونشاهي ناظري هم به نظر من خيلي شيرين و جالبه(البته بدون تعصب ميگم!) و حال و هواي كار رو باستاني تر ميكنه... در كل خيلي با اين آلبوم حال كردم( يه چيزي خيلي بيش از حد معمول) و از احساسش هم به شدت راضي ام و تو اين چند ماه تقريبا روزي نيست كه نشنيده باشمش و هنوز هم برام تازگي و طراوت داره...به همه ي علاقمندان به موسيقي شديدا پيشنهاد ميشه...دست شهرام ناظري درد نكنه!... |
|
|
|
جنون آني...شنبه بیست و سوم شهریور 1387... |
|
|
|
بررسي آلبوم متاليكا Death Magneticجمعه بیست و دوم شهریور 1387همونطور كه قول داده بودم يه بررسي ساده با هم داشته باشيم از آلبوم جديد متاليكا به اسم Death Magnetic : چند مطلب كلي: 1-كار جديد خيلي با كار هاي قبلي از جمله load , reaload , st. anger فرق داره و حال و هواش بيشتر شبيه به كاراي دهه ي 80 و گروه هايي مثل اسلير و مگادث و خود متاليكاست... 2-تهيه كنندگي به هيچ وجه تعريفي نداره و من هيچ وقت نتونستم با rick rubin ارتباط برقرار كنم (كار هاي اين مرد بيشتر به درد طرفداران دو آتيشه ي متال اونم از نوع ترش ميخوره! نه من كه ديوونه ي راكم!) من عاشق افكت هايي مثل ديلي و ريوربم!!! 3-كوك گيتار ها استاندارده كه به نظرم اگر يك مقدار بم بود بهتر بود البته نه در سطح گروه هاي اصيل ترش مثلا اسلير... اما اگر مثلا نيم پرده بم ميشد به جايي برنميخورد و گوش مارو هم آزار نميداد! 4-در مورد درام همين حالا نظر كلي ميدم : مزخرف! 5-در مورد گيتار بيس هيچ نظر خاصي ندارم چون با هر ترفندي كه زدم چيزي نشنيدم (به غير از يه جاهايي تو unforgiven)! 6-طبق معمول هيچ نكته ي خاص تئوريكي تو آلبوم وجود نداره و هارموني ها كماكان استاتيكه! ذاتا در مورد تئوري گروه هايي مثل متاليكا و اسلير و مگادث(غير از سولو هاي فريدمن) نميشه زياد صحبت كرد...برخلاف dream theater و يا مثلا liquid tension كه ميشه صفحه ها راجع به تئوريشون نوشت... 7-خيلي در مورد مسائل تكنيكال نظر نميدم چون ديد من تو موزيك بيشتر احساسيه ...
حالا نوبت ميرسه به بررسي تك تك آهنگ ها:
That Was Just Your Life لحظه ي اول كه شنيدم فكر كردم با يه sad but true ي ديگه طرفم و كلي ذوق كردم! اما ريتم تند شد و بيشتر از اينكه من رو ياد متاليكا بندازه ياد cob انداخت! نميدونم چي بايد در مورد اين آهنگ بگم؟! يه ريتم ساده و يكنواخت و يه وكال يكنواخت تر! سولوي آهنگ كاملا نا پخته ست! با wah pedal نواخته ميشه و بيشتر شبيه به سولو هاي ديو ماستين در اوايل كارش...زياد تعريفي نداره ...كلا به نظرم بدترين آهنگ آلبوم همين آهنگه...
The End Of The Line ريتم آهنگ قشنگ تر و قابل تحمل تره و خيلي هم شبيه به master of puppets (البته بيشتر زير وكال نه اون ريتم فانتزي بين وكال ها) جيمز قشنگ ميخونه و كمتر اصرار داره به خارج شدن و ادا در آوردن... فقط يك نكته ي منفي داره اونم اينه كه تو كل آهنگ با يه رنج صدا ميخونه و اوج و فرود خاصي نداره( به غير از يك قطعه آخر آهنگ)...سولو هم كاملا تكنيكال باز هم با واه پدال و يك مقداري سوييپ و بعد يك جمله بندي با استفاده از ليك هاي خاص خودش كه مدام از بالا به پايين تكرار ميشن و تحت تاثير رندي رودز از امضاهاي كرك همت محسوب ميشن...يكي از نكات جالب آهنگ تقريبا نزديك به پايانشه كه ريتم گيتار به آرپژ تبديل ميشه و جيمز زيباتر ميخونه ...از اين قسمت خوشم اومد ...بعد از اين قطعه ميشد يه سولوي ديناميك يا حتي ژيمناستيك زيبا قرار داد كه به هر حال صلاح مملكت خويش خسروان دانند...
. Broken, Beat & Scarred هر دو گيتار اول اين آهنگ عالي عمل ميكنن و ريف خيلي جالبي اجرا ميكنن و كلا از ريف هاي اين آهنگ خيلي راضي بودم...انرژي ريتم خيلي نزديكه به كار هايي مثل enter sand man (البته نه به اون خوبي و قدرت)... جيمز بهتر از دو آهنگ قبل ميخونه اما كماكان يكنواخت...سولو هم كاملا تكنيكيه و اصلا هيچ اثري از ملودي زيبا و ريف قوي اين آهنگ توش نيست...معمولا كرك همت عادت داشت كه انرژي آهنگ رو به سولو انتقال بده و سولو رو به اوج كار برسونه كه اين اتفاق غير از يه جا تو اين آلبوم نيفتاده...بهترين نكته ي اين آهنگ ريف خوبشه...
The Day That Never Comes بهترين آهنگ آلبوم! دقيقا بر مبناي كليشه ي معروف متاليكا : شروع با يه آرپژ زيبا و خوندن آروم و بعد ريف و سريع شدن نامحسوس آهنگ در خلال زمان و بعد هم سولو . كليشه اي كه شاهكارهايي مثل one , fade to black , sanitarium و... باهاش خلق شد اين بار هم جواب داده...ممكنه كه در وحله ي اول مثل اونا نباشه اما مطمئنم يه روزي از كلاسيك هاي متاليكا به حساب خواهد آمد...maybe another ONE! . ريتم آهنگ قشنگه و جيمز هم خيلي خوب ميخونه (نسبت به كاراي ديگه ي آلبوم) ... اما انگار هر چيز خوبي تو اين آلبوم بايد با يه نقطه ضعف همراه باشه ! يه سولوي كاملا سردستي و ساده كه در يك سطح خيلي پايين قصد داشته fade to black و يا حتي welcome home رو يادآوري كنه و اصلا هم موفق نبوده! كار جايي خراب تر ميشه كه كرك هوس ميكنه با يه ترمولو پيكينگ بي ربط و بد صدا روي يك سيم سولو رو تموم كنه! كل كار رو با اين حركتش خراب ميكنه! توي كاري به اين زيبايي سولو واقعا نقطه ضعف بزرگي به حساب مياد...
. All Nightmare Long يه آهنگ كاملا دهه ي هشتادي بر مبناي استاندارد هاي ترش... ريتم سريع و وكال همراه با جيغ و داد! فقط نكته ي جالبش اينه كه ريفي كه زير آواز نواخته ميشه خيلي قشنگه...اينقدر زيبا كه كرك همت اول سولوش چند بار تكرارش ميكنه اما حيف كه دوباره خرابش ميكنه و ميره سراغ ليك هاي دم دستي و تكراري دهه ي هشتاد كه حتي تو متدها هم تكراري شده! قسمت دوم سولو هم به همين منوال يه كم بازي با واه پدال و بعد دوباره اصرار بر ليك هاي تكراري تو جمله بندي...اگر از ريف آهنگ به عنوان موتيف استفاده ميكرد و يه سولو بر مبناي اون ميساخت شايد جالب ميشد...قبلا هم اين كارارو كرده و جواب داده...
Cyanide نظر خاصي راجع به اين آهنگ ندارم غير از اينكه درام و يكي دو جا آرپژ هاي گيتار سعي در ياد آوري enter sand man دارن...يه سولوي ساده هم كرك همت تو box ميزنه كه نسبتا بلوزي تر از بقيه ي كاراشه...بعدشم دوباره جريان همون ليك و تكرار و اينا!
The Unforgiven III اين آهنگ هم اسم خيلي بزرگي داره و هم يه opening خيلي خاص كه تا حالا از متاليكا نشنيده بوديم و به نظرم زيباست...ريتم آهنگ و آرپژ ها زيبا و قابل قبوله ...ملودي آواز خيلي زيبا نيست و به اون دوتاي ديگه نميرسه اما جيمز خيلي خوب ميخونه ...خيلي بهتر از بقيه ي كاراش تو اين آلبوم...با اوج و فرود هاي به جا و وسعت قابل قبول...آهنگ جالبيه و ارزش قرار گرفتن در كنار اون دو تاي ديگه رو براي تشكيل يك سه گانه ي تاريخي داره(گرچه اين سه گانه هم يه سير نزولي داره اما با شيبي خيلي كمتر از شيب سير نزولي متاليكا!)...موضوع وقتي جالب تر ميشه كه كرك همت اينجا واقعا براي سولو زحمت كشيده و سولو رو هم جاي خوبي قرار دادن دقيقا در اوج آهنگ! اگر اين سولو تو اين آلبوم نبود دق ميكردم! دوباره ملودي و دوباره ساستين رو واه پدال ودوباره dubble stopsودوباره اومدن سولو از اوج به فرود به صورت برعكس...چيزايي كه كرك همت با اينا معروف شد و موندگار... دلم تنگ شده بود براي اين كاراش!..ويولن سل زير آواز قبل از سولو هم جالب توجه! آدم رو ياد كاراي گوتيك ميندازه...دابل استاپس اول سولو هم محشره و شديدا منطبق بر سليقه ي اينجانب...اين آهنگ براي من بهترين كار آلبوم بود گرچه ملودي ش به زيبايي the day that never comes نبود اما بيشتر از همه ي آهنگ ها براش زحمت كشيده بودن...خوشحالم كه اسمشو خراب نكرد... The Judas Kiss نظر خاصي راجع به اين كار ندارم غير از اينكه خوشم نيومد! تنها نكته ي جالب اين كار سولوي كرك همته كه از 4 بخش تشكيل شده : قسمت اول يه opening كاملا ژيمناستيك و فانتزي كه با واه پدال زحمتش رو كشيده و سريع وارد ميشه به قسمت دوم كه دوباره همون ليك هاي تكراري و جمله هاي ساده و ترمولو پيكينگ هاي تك سيم و اين حرفاست...بعد جيمز يه تيكه وكال مياد و سولو وارد قسمت سومش ميشه كه يه سولوي كاملا كلاسيك hair metal محسوب ميشه از همونا كه slash ميزنه! بعد هم يه فرود ژيمناستيك ديگه با واه پدال... خيلي قشنگ نيست اما از لحاظ تنوع جالبه...
Suicide & Redemption يه بي كلام كه خيلي خيلي فاصله داره با شاهكاري مثل orion . به دل من كه اصلا ننشست... يه قسمت هاي مابين كار در آرامش محض ريف هاي جالبي اجرا ميشه اما خيلي زود دوباره بر ميگرده به ريتم اول و بيس نوازي خيلي سطح پايين رابرت ترويلو...سولو هم از نكات مثبت آلبومه با يه شروع فانتزي و مقداري بلوز اضافه! من كه خوشم اومد...
My Apocalypse از همه جهت ياد آور damage inc. ! ريتم خيلي تند و درام لاين سريع و ساده و سولوي غير ملوديك و آواز يكنواخت...من با خود damage inc. هم حال نميكنم! چه رسد به اين ...
موخره: جيمز مثل هميشه عالي بود! اصلا من اين شخص رو دوست دارم مخصوصا اگر اينجوري سرحال و خوب باشه!... آهنگسازي قابل قبول و ريف ها و ريتم هاي زيبا و بعضي جاها خيلي زيبا و آواز هم با توجه به سنش خيلي خوبه.(از برخورد همراه با تعصب در مورد اين مرد و چند نفر ديگه نميتونم پرهيز كنم شما ببخشيد!)... اما نكته ي جالب و اصلي اين آلبوم براي من و همه ي گيتاريست ها كرك همت بود ... گرچه ليك ها و سولو ها تكراري بود...غير از يكي دوجا خبري از ملودي نبود ...استفاده از واه پدال بيش از حد بود تا جايي كه گاهي فكر ميكنم براي پوشوندن ضعف هاي ملوديك سولو استفاده شده بود... تكنيك ها خام بودن و جهت گول زدن گوش عوام ! مثل ليك هاي تكراري و ترمولو پيكينگ روي يك سيم و ...اما باز هم كرك رو براي يك تجربه ي جديد و تكرار نكردن خودش اونم تو اين سن تحسين ميكنم... |
|
|
|
شب پارس...پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387يكي از مهمترين سوالاتي كه هميشه تو ذهن من و علاقمندان به تاريخ ايران هست اينه كه: بعد از فروپاشي هخامنشيان و سلطه ي مقدونيان تكليف ايالت پارس كه خواستگاه هخامنشيان بود چي شد؟ اينكه چرا در زمان اشكاني پارس يه ايالت خودمختار بود؟ اينكه چطور ساسانيان از اين ايالت طلوع كردن و چطور و چه موقع شهرهايي مثل استخر و دارابگرد تو اين ايلت ساخته شده بود كه اردشير در بدو حركت از اين شهر ها به عنوان پايگاه استفاده ميكرد؟ چند تا سوال شد ! اما نتيجه ي همه اش اين يه سوال مهمه : سرگذشت ايالت پارس بين دو ظهورش به عنوان مركز شاهنشاهي چي بود؟ به اين سوال از دو منظر ميشه جواب داد: 1-سكه شناسي 2-كشفيات باستانشناسي در منطقه ي تمب بت نزديك روستاي شلدون در استان فارس تو اين مقاله يه بررسي اجمالي راجع به اين قضيه خواهيم داشت: سلوكوس يكم يك ضرابخانه در تخت جمشيد درست كرد و براي مدتي سكه ضرب كرد كه بعد از عزيمت يوناني ها از اين ايالت همچنان به كار خودش ادامه داد . تاريخ اين عزيمت احتمالا در زمان آنتيوخوس يكم(261-280ق.م.) بوده و اولين سكه هاي مكشوف هم تقريبا متعلق به همين دوره ست كه به شخصي به اسم بغدات(خداداد) نسبت ميدن . روي سكه تصوير نيمرخ مرد پارسي با ريش كوتاه و باشلق شهرباني به سر نقش شده و پشت سكه هم تصوير شاه نشسته بر تخت با عصاي شاهي و گلي در دست به چشم ميخوره كه به شدت يادآور بارعام داريوش در تخت جمشيده كه احتمالا با توجه به مكان ضرابخانه ميشه به علت اين شباهت پي برد.با توجه به اين تجديد خاطره ي شاهان قديم ميشه از استقلال نسبي بغدات مطمئن بود(ديويد سلوود). در كنار شاه پرچمي تو زمين كاشته شده كه روش نوشته :"بغدات فرتركه از ايزدان". فرتركه عنواني بوده كه تو شاهنشاهي هخامنشي به فرمانروايان درجه دوم و يا شهربان ها ميدادن و اين عنوان در سكه چهار نفر از اين شاهان ادامه داره و از نفر پنجم به بعد عنوان شاه(ملك) رو استفاده ميكنن . سكه ي نفر دوم كه مهمترين شخص هم بين اين شاهان هست از لحاظ رو هيچ فرقي با اولي نداره اما پشتش شاه رو در حال نماز در مقابل آتش در مكان معروف به كعبه ي زرتشت نقش رستم نشون ميده كه بالاي آتش هم نماد فروهر نقش شده اين شاه كه اسمش وهوبرزه از اين جهت مهمه كه در منابع يوناني (پلي يانوس) ازش نام برده شده...براي به دست آوردن استقلال كامل اين شاه ساخلو(پادگان) ي مقدوني در فارس رو قتل عام ميكنه و فارس رو از يوناني ها پاك ميكنه و به همين دليل بعد از اين واقعه لقب فرتركه ي پارس رو ميگيره... سكه هاي شاه هاي بعد هم تقريبا با همين ويژگي ها نقش شده كه براي مطالعه ي بيشتر به منابع رجوع كنيد. چيزي كه جالب توجه هستش اينه كه در دو دوره ضرب سكه متوقف شده كه نشون از فتح يا حداقل به زير سلطه در آوردن ايالت پارس توسط پارتي ها داره : 1- دوره ي حكومت مهرداد اول كه با شكست ايران در مگنزيا از دولت روم در 190 ق.م. دوباره ضرب سكه از سر گرفته ميشه ... 2-از سال 140 ق.م. زمان حكومت مهرداد دوم پرقدرت ترين شاه اشكاني كه در سال 90 ق.م. دوباره استقلال از دست رفته به دست مياد و سكه ضرب ميشه... در مورد كشفيات باستانشناسي هم به اجمال بايد بگيم پارس ها كماكان از بناهاي مجلل و سنگي بسيار شبيه به تخت جمشيد استفاده ميكردن كه پيدا شدن تعدادي ستون و سر ستون به شكل حيوان و پيكر در جاي جاي فارس تاييد كننده ي اين مطلبه...و وجود و قدرت شهرهايي مثل دارابگرد و اردشير خوره و ... رو هم توجيه پذير ميكنه ... در ضمن وجود اين دودمان مستقل شاهي در مركز ايران كه فقط طي دو دوره ي كوتاه از استقلال كامل برخوردار نبودن دليل محكمي بر قدرت و نفوذ فرزندشون اردشير موسس سلسله ي ساساني هستش... اينم يه ليست تقريبي از شاهان پارس بر پايه ي سكه هاي به دست آمده : 1-بغدات-وهوبرز-اردشير يكم-اوتوفرادات يكم(حدود 200-250 ق.م.) 2-شكندات-داريوش يكم-اتوفرادات دوم-داريوش دوم-اوخاثرس-اردشير دوم(30-160ق.م.) 3-نموپت-پاكر-كاپات-ميترا-اردشير سوم-منوچهر يكم-منوچهر دوم-اردشير چهارم-اردشير پنجم(224م-30ق.م.) تقريبا 19 پادشاه...در بين اسامي اين شاه ها هم مطالب جالبي از جمله استفاده از نام اجداد ، استفاده از نام هاي اساطيري ، ازدياد استفاده از اسم اردشير و ...ديده ميشه كه جاي تحقيق بيشتر داره...
منابع: ديويد سلوود-"سكه شناسي ايالات جنوب ايران" تاريخ ايران (جلد سوم-قسمت اول) ،پژوهش دانشگاه كمبريج ،گردآورنده: احسان يارشاطر،ترجمه: حسن انوشه،انتشارات امير كبير يوزف ويسهوفر-ايران باستان ، ترجمه : مرتضي ثاقب فر، انتشارات ققنوس عليرضا شاپور شهبازي-"وهوبرز فرمانروايي ناشناخته از ايران باستان"، مجله ي باستانشناسي و تاريخ شماره ي 26 عليرضا عسكري-"فارس پس از داريوش سوم"،مجله ي باستانشناسي و تاريخ شماره ي 27 |
|
|
|
خوراک واقعی!...پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
اين قسمت از پايان داستان هنرمند گرسنگي اثر فرانتس كافكا رو بخونيد: سرپرست پرسيد:"هنوز روزه داري رفيق؟كي ميخواهي تمامش كني؟" هنرمند گرسنگي به پچپچه گفت:"همه تان مرا ببخشيد" سرپرست گفت:"البته" هنرمند گرسنگي گفت:"من هميشه ميخواستم روزه گرفتنم را بستاييد" سرپرست مهربانانه گفت:"مي ستاييمش" هنرمند گرسنگي گفت:"ولي نبايد بستاييدش" سرپرست گفت:"خوب نمي ستاييمش اما چرا؟" هنرمند گرسنگي گفت:"چون من بايد روزه بگيرم دست خودم نيست" سرپرست گفت:"عجب آدمي هستي ها!چرا دست خودت نيست؟" هنرمند گرسنگي گفت:"چونكه هرگز نتوانسته ام غذاي باب ميلم را پيدا كنم.اگر پيدا كرده بودم باور كنيد اين الم شنگه را راه نمي انداختم و مثل شما و هر كس ديگر سير ميخوردم" حالا مقايسه كنيد : "آمين،آمين و به شما بگويم كه تا بدن پسر انسان را نخوريد و خون او را ننوشيد در خود حيات نداريد. هر كه بدن مرا بخورد و خون مرا بنوشد،حيات جاويدان دارد،زيرا بدن من خوردني حقيقي و خون من آشاميدني حقيقي ست." مسيح-انجيل يوحنا باب6 فكر نكنم به كوچكترين توضيحي نياز داشته باشه... اگر فرانتس كافكا فقط همين يه داستان رو هم مينوشت باز هم به نظرم بهترين نويسنده ي دنيا بود... |
|
|
|
...پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ارزش زندگي انسان به تك تك لحظه هاييست كه در آنها دوست مي دارد... |
|
|
|
...سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
دو مطلب: 1-بعد از سال ها نوازندگي تكنيكي و سعي در نواختن سوييپ و سوييپ تپينگ و سرعت بالا و ترمولو پيكينگ و ... به اين نتيجه رسيدم كه نت هدر ميدادم!!! به نظرم تموم زيبايي گيتار الكتريك به كشش نت هاش و هارمونيك هاي مصنوعي و لرزش عميق نت هاست...شايد بعد از اين اونجوري كه هميشه دوست داشتم بنويسم و بنوازم...فارغ از تموم نظراتي كه راجع به نوازندگي غير تكنيكي توي مملكت ما مد شده... 2-به زودي يه بررسی كامل از آلبوم جديد متاليكا مينويسم و نظرم رو ميگم...منتظر باشيد... |
|
|
|
هنرسه شنبه نوزدهم شهریور 1387
هنر نام ديگري ست كه بشر بر احساسات قابل بروز خود نهاد... |
|
|
|
گيتار هاي قرمز!سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ميدونم سوييپ هايي كه yngwie malmsteen ميزنه واقعا سريع و وحشتناكه ! ميدونم كه زدن اون سكانس ها كار هر كسي نيست ... ميدونم تكنيك گيتار نوازيش واقعا بي نظيره... ميدونم michael angelo با هر دو دست گيتار ميزنه ... ميدونم اينقدر سريعه كه گاهي وقتا نميشه شنيد چي ميزنه ! ميدونم cross picking هاش معركه ست! ميدونم paul gillbert تقريبا هر چي كه بخواد ميتونه با سازش بزنه! ميدونم با دندون سوييپ ميكنه ! ميدونم رومترونوم200 دولا چنگ ميزنه! ميدونم تپينگ هاي micheal romeo بيشتر شبيه معجزه ست! ميدونم سوييپ تپينگ هاش خيلي خيلي سخت و پيچيده ست...ميدونم سرعت ترمولو پيكينگ هاي john petrucci وحشتناكه...ميدونم سولويي رو كه مينويسه دو ماه طول ميكه تا خودش بزنه! ميدونم از لحاظ تئوري و هارموني گاهي جادو ميكنه! ميدونم تك تك نت هاي سولو هاش از لحاظ تئوري و كنترپوان حساب شده ست...ميدونم guthrie govan از لحاظ تكنيك گيتار نوازي سطح بسيار بالايي داره ...ميدونم كه خيلي پيچيده ميزنه و كاملا به جز و فيوژن سواره...ميدونم تنظيم هاش و تعويض تايم سيگنچرهاش خداست! ...ميدونم jeff loomis ... ميدونم jason becker ...ميدونم alexi laiho...ميدونم ... ميدونم... ميدونم!!!!... اما با عرض پوزش از اين خدايان گيتار و شما دوستان بايد بگم كه david gilmour و eric johnson وaxel rudi pell و slash و andy timmons و joe satriani وmark knopfler و george lynch و... رو با پنتاتونيك ها و بلوزهاي ساده شون و كاراي كاملا راك و احساسيشون ترجيح ميدم!...بايد متوجه شده باشيد كه از اون دسته آدمام كه تو موسيقي و هنر به شدت طرفدار احساسم تا تكنيك و معتقدم اگرم تكنيكي هست فقط بايد در خدمت بيان احساس باشه نه بيشتر...هميشه معتقدم رنگ نوازندگي اين دسته از گيتاريست ها مخصوصا گيلمور و رودي پل قرمزه! پ.ن.:تو اين ليست buckethead يك استثناست چون به اندازه ي همه ي اون بالايي ها تكنيكيه اما تو تقريبا نيمي از كاراش به هيچ وجه خبري از تكنيك نيست و احساسش كاملا با من جوره...برادران متعهد steve vai و marty friedman و vinnie more و ... هم با وصف اينكه تو ليست بالا نميگنجن و احساسي تر ميزنن به هيچ وجه من رو ارضا نميكنن!! احساسم اصلا با كاراشون تطابق نداره... به هر حال سليقه ست ديگه...
|
|
|
|
نگاهیکشنبه هفدهم شهریور 1387
خيلي وقت بود نديده بودمش...خطوط چهره ش خيلي عميق تر شده بود ...خطوطي كه نشون يه دنيا رنج و درد يه دنيا تنهايي بود... درست روبروم ايستاده بود به چشمام زل زده بود و مثل هميشه مغرور و مطمئن نگاه ميكرد... چقدر پير شده بود...سال ها بود اينجوري تو چشماش نگاه نكرده بودم چشماش عميق تر شده بود و غمگين تر... اينقدر به هم نزديك بوديم كه لازم نبود با كلمات حرف بزنيم ...نگاه ها همه چي رو ميگفت... ازم دلخور بود...از بي توجهي و غفلتم...حق با اون بود ، موهاي سفيد كنار شقيقه ش تو تموم سرش پخش شده بود...چطور تونستم چند سال ازش غافل باشم؟... رنجديده بود و رنجيده...دستم رو دراز كردم و به صورتش كشيدم ، سرد و سخت! مغرور و مطمئن نگاهم ميكرد ... نگاهش سرزنش ميكرد...چشمامو بستم اما سنگيني نگاهش رو حس ميكردم... يه جورايي حس كردم ازش متنفرم تحمل نگاه سنگينش رو نداشتم ...از بي توجهيم از غفلتم از رنج هايي كه بهش داده بودم ازش متنفر بودم... چشمام رو باز كردم...تنفر تو نگاهش موج ميزد اما آرام و غمگين و مغرور... -متنفرم!ازت متنفرم!... مهربون و آروم نگاهم ميكرد.ديگه اثري از تنفر تو چشماش نبود انگار تنفرش يه لحظه بود و گذشت...ميخوندم كه دوست داره بغلم كنه و بزنه زير گريه... تحمل اين همه گذشت رو نداشتم ... تحملش رو نداشتم ... گناه مجسمم بود... ميخواستم ديگه نگاهم نكنه...دستم رو بلند كردم و زدم تو صورتش!...شكست و دستم رو بريد!... حالا به جاي دو چشم با هزار چشم به من خيره شده بود... |
|
|
|
بدون شرح...یکشنبه هفدهم شهریور 1387تنها عامل خوشبختی انسان اراده ی اوست... میخاییل سالتیکف (شچدرین) |
|
|
|
آزادی(2)یکشنبه هفدهم شهریور 1387سر سپردگی: در قسمت قبل گفتیم وقتی انسان بدون در دست داشتن سلاح کارامد حامی برترش رو از دست میده و وارد دنیای بزرگ میشه یه احساس بی پناهی و ناامنی بهش دست میده که باعث میشه از آزادیش فرار کنه که تو این قسمت با هم مهمترین راه های فرار از آزادی رو بررسی میکنیم: 1-توصل به قدرت فرضی: تو این حالت که ساده ترین حالته انسان خودش رو به یه قدرت فرضی نامحدود و لایتناهی متصل میکنه و کلیه ی صفات و حالاتش رو در اختیار اون قدرت قرار میده و کل مشیت و تقدیرش رو هم گردن اون میندازه و با خالی شدن شونه اش از بار مسئولیت احساس خوشبختی و آرامش میکنه ... این جمله رو واقعا قبول دارم که : "آگاه باشید که با یاد خدا دل ها آرام میگیرد" چون با یاد این خدا مسئولیت از دوش انسان برداشته میشه و به دوش اون قدرت خودکامه میفته...انسان هر روز صفات و حالات و دارایی های بیشتری رو از خودش سلب میکنه و به این قدرت فرضی میده و در قبال به دست آوردن آرامش و اطمینان پوچ تر و پوچ تر میشه تا جایی که کل انسانیت خودش رو نفی میکنه ... بهترین مثال این حالت پرستش خدای خودکامه ی ادیان مختلفه که تو اونا همه چیز از انسان گرفته شده و به این موجود داده شده ... تو این دید انسان یه موجود پست و بیچاره ست که هیچ چیزش واقعی نیست و عقلش ناقصه و فقط با برنامه ی این خداست که میتونه زندگی بکنه و با کوچکترین لغزشی یا باید به قعر آتش سقوط بکنه یا تموم عمر با حس گناه و نادم و پشیمان زندگی کنه ... 2-توصل به قدرت عینی: این حالت هم دقیقا مثل حالت قبله با این تفاوت که این بار این قدرت قابل روئیته . توصل به دیکتاتور ها و شورشی ها و شاهان و رهبران و ... از این دسته ست که فکر نمیکنم با توجه به اوضاع جامعه ی مدرن ذره ای احتیاج به توضیح داشته باشه!... 3-توصل به قدرت مردم: در برخی حالات عکس موارد بالا اتفاق میفته یعنی یکی سردمدار میشه و بقیه به اون توصل میکنن و اون سردمدار با به دست آوردن آزادی و قدرت سرسپردگان اطرافش قدرت و امنیت میگیره و با وجود نیاز شدید به همین سرسپردگان بر اینها حکومت میکنه ... 4-توصل به جامعه: در اینجا قدرت برتری وجود نداره و اعضای جامعه با اتحادشون از هم نگه داری میکنن و به هم نون میرسونن و امنیت میدن ...این حالت شایع ترین حالت سرسپردگی در تاریخ بشریه ...واژه های موفقیت و عقل سلیم و اخلاق اجتماعی و قانون و مجازات و ... زاییده ی همین بیماری به شدت خطرناکه ...در این حالت انسان تمام خلاقیت و شعور فردی خودش رو از دست میده و به یه ماشین جهت برآورده کردن نیازهای جمع تبدیل میشه ... به این حالت زندگی گله ای و رمه ای هم گفته میشه... این 4 حالت مهمترین حالت های سرسپردگی بین انسان هاست... به عقیده ی فروم مجموع 3 حالت اول باعث به وجود اومدن ماژوخیسم(خود آزاری) و سادیسم(دیگر آزاری) میشه که منشا هردو همین سرسپردگی و فرار از آزادیه ( در مورد این دو پدیده شاید بعد به تفصیل صحت کردیم)... از مقاله ی بعد به بررسی این مفاهیم در آثار نویسندگان و شعرای بزرگ تاریخ میپردازیم... |
|
|
|
خوابگردشنبه شانزدهم شهریور 1387نیمه شب آروم رو تختش دراز کشیده بود پلک هاش کم کم داشت سنگین می شد... کتاب هنوز زیر چراغ مطالعه ی خاموش روی میز باز بود... به خواب بچگی هاش رو میدید... مادر ، پدر ... چه رندگی بی نظیری ... تا اون زلزله ی مهیب و اون خونه ی ویرون... پدر و مادرش رو میدید که ساکت و معصوم زیر آوار خوابیده بودن... دنیا براش به انتها رسیده بود...نفس نفس میزد ... دنیا براش چه ارزشی داشت؟... چشماش باز شد...گرم بود...عرق کرده بود... -پدر؟ مادر؟ نه ... از جاش بلند شد و به سمت پنجره حرکت کرد ... باید تمومش میکرد... یک لحظه مکث روی لبه ی پنجره و ... پرواز به سمت آسفالت خیابون... تمومش کرد... صدای مادرش از اون اتاق بلند شد!: -علی؟ علی؟ چیه صدا میزنی؟...بازم داری تو خواب راه میری؟ علی؟... ... کتاب هنوز روی میز باز بود باد صفحه هاش رو تغییر داده بود چند صفحه جلوتر از اونجایی که تموم کرده بود : "دم بر کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود...بی آنکه بداند حلقه ی آتش را در خواب میدیده است...عقرب عاشق"... پ.ن.: شعر از حسین پناهی بود... |
|
|
|
بدون شرح...جمعه پانزدهم شهریور 1387تا زمانی که ارزش گذاری اخلاقی بر اساس سود گله ای باشد ، تا زمانی که چشم تنها به حفظ امت دوخته شده باشد و رفتار غیر اخلاقی را صرفا در اموری جستجو کنند که موجودیت امت را به خطر می اندازد اخلاق نوعدوستی دیگر وجود نخواهد داشت...
فردریش نیچه...
|
|
|
|
پ.ن. : عبادتجمعه پانزدهم شهریور 1387...
|
|
|
|
عبادت...جمعه پانزدهم شهریور 1387... |
|
|
|
رجز...پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387چنین گفت رستم به اسفندیار تو آوردی این تخم زفتی به بار تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین برزنم به یک تیر برگشتی از کارزار؟ بخفتی بر این باره ی نامدار؟
با همین رجز خونی ساده ی چند جمله ای رستم جواب تموم تحقیر های اسفندیار رو تو داستان پس میده! به نظرم واقعا درخشانه... |
|
|
|
حاجی و پیرزن...پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387دیروز صبح برای خرید به یه مغازه رفته بودم که یه اتفاق خیلی جالب افتاد... صاحب اصلی مغازه (حاجی) نبودش و شاگردش داشت کارهارو انجام میداد که یه مرتبه یه پیرزن با یه سر و وضع نه چندان خوب که داد میزد اهل دریوزگیه وارد مغازه شد و به شاگرد مغازه گفت : -حاجی نیست؟ -نه -براش نون گرفتم -دونه ای چند باهات حساب میکنه؟ -دویست تومن! شاگرد مغازه سه هزار تومن از دخل بیرون آورد و داد به پیرزن و ۱۵ نون رو ازش گرفت و به محض خروج پیرزن نون رو هم صلواتی بین آدمایی که اونجا بودن تقسیم کرد(من برنداشتم!) اون زن برای گرفتن ۱۵ تا نون چیزی حدود ۱ الی ۲ ساعت تو صف بوده و با توجه به قیمت نون(۵۰ تومن) تقریبا ۲۳۰۰ تومن سود عایدش شده... بعد که تحقیق کردم فهمیدم این کار هر روزشه و حاجی بهش گفته روزی ۱۵ تا نون برام بگیر بیار دونه ای دویست تومن ازت میخرم! با توجه به اینکه اون پول روز اون زن رو تامین میکنه و دیگه لازم نیست برای ۵۰ تومن و ۱۰۰ تومن دستش رو پیش ماها دراز بکنه به نظرم کار جالبی اومد! کار حاجی اونو به طور متوسط از ۲۵ نفر بی نیاز میکنه! ممکنه همه نتونن این کار رو بکنن یا مقدار کمکشون کمتر باشه اما به نظرم حاجی راه حل جالبی در نظر گرفته بود... قضاوت با خودتون... |
|
|
|
تولدی دیگرچهارشنبه سیزدهم شهریور 1387یه روز تولد دیگه هم رسید... امروز دوباره متولد میشم!... گرچه ثمره ی یه عشق عظیم و زیبایی اما به دنیای بدی اومدی...تولدت مبارک!... |
|
|
|
آزادی(1)سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
مقدمه: در بین موجودات زنده مقدار رشد و تکاملی که هر نوع باید در طول مدت عمرش بهش برسه از سیستم بدنی و روحی نوزادش مشخص میشه به این ترتیب که هر چقدر نوزاد پیشرفته تر و خودآگاه تر و کامل تر باشه احتیاج به رشد و تکامل کمتری داره و همین نشون دهنده ی اینه که اون موجود از لحاظ قدرت تکامل در سطح پایین تری قرار داره...اگر بین نوزاد تمام موجودات یه مقایسه انجام بدیم میبینیم که نوزاد انسان ناتوان ترین و ناکامل ترین و ناخودآگاه ترین نوزاده...از همینجا میشه نتیجه گرفت که انسان بالاترین قدرت تکامل و پیشرفت رو بین همه ی موجودات داره...فایده ی این تکامل و پیشرفت و فردیت و سعادت و ... برای انسان در نهایت رسیدن به آزادیه که مهمترین و دور دست ترین هدف انسان بوده و هست... به همین دلیل تو چند پست دنباله دار در مورد این هدف و آرزو بیشتر صحبت میکنیم. مفاهیم آزادی فردی: وقتی نوزاد انسان با اون حالت ضعیف و ناخودآگاهش به دنیا میاد کاملا به مراقبت و نگه داری احتیاج داره و این نگه داری معمولا توسط یک قدرت برتر به نام مادر و بعد پدر و بعد خونواده و احیانا فامیل انجام میگیره و کودک کاملا ناخودآگاه با توجه به این قدرت مافوق کاملا احساس رضایت میکنه و همین باعث وابستگی شدید به این قدرت میشه...تا وقتی که نوزاد دوران ناخودآگاهی رو طی میکنه این وابستگی مشکل ساز نمیشه و صد در صد هم لازمه...اما مشکل از زمانی شروع میشه که نوزاد پا به مرحله ی بعدی میزاره و به مرحله ی نیمه خودآگاهی و خودآگاهی میرسه و اینجاست که متوجه میشه وجودش چیزی جدا از وجود اون قدرت برتره و مجبوره زندگی و حالات و نفسانیاتش رو بدون کمک این قدرت اداره کنه و در دست بگیره (اولین خاطرات دوران کودکی ما معمولا از همین زمان در ذهن ما شکل گرفته) در این حالته که ترس از گسسته شدن این ارتباط و وابستگی به سراغش میاد و یه آزار مداوم رو براش میسازه...اینجاست که انسان با اولین مفهوم آزادی فردی آشنا میشه : آزادی و رهایی از اون قدرت برتر و حامی ... این آزادی همیشه بار منفی داره و معمولا برای انسان خیلی تلخ و وحشت انگیز و توام با احساس تنهای شدیده...تقریبا بعد از احساس چنین آزادی ایه که انسان وارد مرحله ی آموزش و یادگیری و تربیت میشه...این مرحله مهمترین و سرنوشت ساز ترین مرحله از زندگی بشره چون دو حالت براش بوجود میاد که سرنوشتش رو تعیین میکنه: 1-این آموزش و پرورش به صورت نارس و ناکامل و غالبا اشتباه انجام میگیره و فرد به اون استقلال فکری و فردی و آگاهی کامل نمیرسه و به همین دلیل دچار ناتوانی در اداره ی احساسات و عواطف و مسیر زندگی میشه و کمبود اون قدرت برتر اولیه رو حس میکنه و در صدد برگشت به اون وابستگی و تحت پوشش قرار گرفتن برمیاد که میتونه به صورت برگشت به سمت خونواده و مخصوصا مادر باشه(این چیزیه که فروید بهش میگه میل نزدیکی با محارم یا عقده ی ادیپ) میتونه پناه بردن به یه قدرت مطلق فرضی و خودکامه و اجرای اوامر و دستوراتش باشه در ازای آرامش و امنیتی که از این موجود فرضی میگیره(مثل خدای یهود و اسلام یا عوامل طبیعت یا بت های گوناگون بی جان) میتونه به قدرت های جاندار و دیکتاتور زنده پناه ببره و در ازای اهدای آرامش و خوراک و امنیت آزادیش رو در اختیار اراده ی این اشخاص بزاره(مثل احزاب و گروه های مختلف سرسپرده به قدرت های جنایتکار و دیکتاتور از جمله نازی ها) میتونه با جمع کردن یه عده ای دور خودش و استفاده از اراده و آزادی و قدرت اونا خودش به قدرت برسه و در مقابل نا امنی دنیای بیرون مقاومت کنه (مثل تموم دیکتاتور ها و جنایتکار های گروهی دنیا) میتونه به جامعه و قدرت اون پناه ببره و در ازای همرنگ شدن و همسان شدن با کل اجتماع امنیت و خوراک و آرامش به دست بیاره و به اصطلاح گله ای زندگی کنه یا به پول و ثروت و سرمایه و... پناه ببره که در تمام این موارد به یه موجود مریض و ناکامل و محتاج تبدیل میشه که آزادی و استقلال و فردیتش رو به امنیت و خوراک میفروشه...(تقریبا از هر 10 نفر 9 نفر در جامعه امروزی انسان از این دسته ست) 2-آموزش درست و کامل و دور از علایق و وابستگی ها و در شرایط سخت و محتاج به قدرت و مبارزه انجام میگیره و فرد بعد از گذر از مرحله ی ترس عمیق و ناامنی ناشی از نبود قدرت حامی به مرحله ی شکوفایی استعداد ها و عواطف میرسه و خودش به یه قدرت درونی تبدیل میشه که امنیت و آرامش رو از درون خودش میگیره و دیگه احتیاجی به فروش آزادی خودش یا خریدن آزادی دیگران نداره ... این مرحله از استقلال دومین مرحله از آزادیه که بشر تجربه میکنه و هدف نهایی بشر هم همین استقلال و آزادی و رسیدن به فردیت محضه که دفعتا و ندرتا بین انسان ها پیش میاد و انسان هایی که به این نوع آزادی تمام و کمال دست پیدا میکنند قهرمان های بشری اند(مسیح ، بودا ، مولانا ، شمس ، اسپینوزا و...همه از این دسته اند)... خوب این از مفاهیم آزادی فردی ... تو پست بعد به بررسی دقیق حالت اول این مقاله یعنی فرار از همون آزادی اولیه و سرسپردگی میپردازیم... پ.ن.: منابع این مقالات پی در پی رو در بخش آخر ذکر میکنم. |
|
|
|
کاندید...دوشنبه یازدهم شهریور 1387کاندید ولتر رو برای چندمین بار تو این چند روز خوندم... نظرم هنور عوض نشده کل کتاب یه نقد عالی و بی نظیر و طنز گونه از اجتماع و روحیات انسانیه ...نتیجه و آخری که براش در نظر گرفته و راه حلی که پیشنهاد میکنه واقعا سطح پایین و مزخرفه... نظرم اینه: کاندید ولتر = شیوه ی بی درد سر گوسفند شدن!!! جالبه که ولتر به هیچ وجه به راه حلی که در این کتاب برای مردم و انسان در نظر گرفت خودش عمل نکرد!!!
|
|
|
|
بدون شرح...شنبه نهم شهریور 1387ما از بهشت رانده شدیم و بهشت ویران نشدو این خود نوعی بخت مساعد بود زیرا اگر رانده نمیشدیم ممکن بود بهشت ویران شود. فرانتس کافکا... |
|
|
|
مفتش اعظمشنبه نهم شهریور 1387هیچ دقت کردید گفتگوی بین وینستون و ابراین تو رمان ۱۹۸۴ چقدر تحت تاثیر و شبیه گفتگوی بین مامور اعظم تفتیش عقاید و مسیح تو فصل مفتش اعظم رمان برادران کارامازوفه؟ هیچ دقت کردید کتاب گریز از آزادی اریک فروم چقدر تحت تاثیر بحث آزادی و فرار از آزادی مردم گله ای تو همون فصل از برادران کارامازوفه؟ از این مثال ها در مورد این کتاب و مخصوصا این فصل خدا از این کتاب زیاد پیدا میشه ...قصد من مقایسه نیست چون در مورد مقایسه ی این مطالب با هم خیلی حرف ها برای گفتن دارم اما برای یه وقت دیگه... میخواستم بگم خیلی ها میگن ولتر صاحب قرن نوزدهمه به نظرم داستایفسکی هم صاحب قرن بیسته !...با دقت بر اثری که رو متفکرانی چون ارول و فروم و کافکا و هسه و ژید و خیلیای دیگه گذاشته راحت میشه گفت یکی از پایه های عظیم تفکر قرن بیستم در کنار نیچه و فروید و مارکس و کیرکگارد، فئودور داستایفسکیه... از همه ی اینا که بگذریم عجب فصل زیباییه این فصل مفتش اعظم ... بارها و بارها با خوندنش نشئه شدم...شایدم مست! |
|
|
|
هنر...شنبه نهم شهریور 1387توماس استرنز الیوت شاعر و ادیب نامدار امریکایی یه جایی گفته که هر هنرمند تنها یک اثر هنری اصلی داره و بقیه ی آثارش پیش زمینه و تعریف اون یه اثر اصلیه... هرمان هسه هم با این نظر موافقه ... تو رمان نارسیس و گلدموند میبینیم که گلدموند فقط یه اثر هنری اصلی داره و بقیه ی آثارش تحت تاثیر و در واقع مقدمه و تعریفی برای اون مجسمه ی نارسیسه... تو آثار فروغ و سهراب هم این مسئله کاملا مشهوده و به نظرم برای فروغ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و برای سهراب هم صدای پای آب آثار اصلی حساب میشن... البته تو موسیقی این مسئله به راحتی مشهود نیست اما میشه گفت mass باخ یا سمفونی چهل موتزارت شامل این قضیه میشه... به هر حال به نظر من هم اوج عروج روح انسان همیشه یه اثر قوی موندگار به عنوان تنها اثر هنری اصلی به جا میزاره... |
|
|
|
چند روز پیش با یه fender strat. امضای srv یه مقداری دست و پنجه نرم کردم... با وصف اینکه گیتار بی نظیری بود اما با کمال تعجب باید بگم neck گیتار خودمو هنوز ترجیح میدم به نظرم بهترین neck یه که من تا حالا امتحان کردم حتی بهتر از gibson les paul پ.ن.:خیلی تعجب نکنید! گیتارم گیتار بدی نیست : Ibanez S 1220 prestige 2002
|
|
|
|
کودک...جمعه هشتم شهریور 1387و کودک به زمین آمد با کامی تلخ از شیرینی سیب در تن عریان پاره اش نگریست و در چشمان برادر آکنده از خون و کلاغ و خاک و سرگردانی... و کودک به زمین آمد با کامی شیرین از تلخی شراب در پیشانی سرد برادر نگریست و در بند سخت پدر تاج خار بر سر جهانی بر دوش گریست... در آغوش گرم مادر کودک هنوز به زمین می آید و می گرید و میخندد و می ایستد و می دود و میرقصد و با لمس برگ گلی و شنیدن شره ی آبی و نوشیدن شرابی و دیدار درختی و آسمان آبی دوره میکند و دوره میکند و دوره میکند... ... چند وقت پیش در شرایط بسیار بسیار خاص روحی یه جایی بین عشق و نفرت خیلی شدید چند قطعه نوشتم...این یکی از اوناست... |
|
|
|
پ.ن. : جنایت و مکافاتجمعه هشتم شهریور 1387چند مطلب در راستای پست قبلی: ۱-این تفسیر کاملا شخصیه و میتونه از نظر شخص دیگه ای کاملا اشتباه باشه. ۲-فقط خواستم یه خلاصه ای از داستان و تفسیر به صورت خیلی ساده و قابل استفاده برای عموم نوشته باشم و گرنه در مورد این رمان میشه مقاله ها و کتاب های بسیاری نوشت . ۳-گرچه عاشق این رمان و داستایوفسکی ام اما الزاما با تموم عقایدش از جمله تفسیر مذکور موافق نیستم... ۴-این آخرین حرف من در مورد جنایت و مکافات نبود خیلی چیزا دارم برای گفتن اما در شرایط روحی و فکری بهتر ... تا بعد... |
|
|
|
جنایت و مکافاتجمعه هشتم شهریور 1387جوانی ملحد و بی اعتقاد به خدا اما کاملا پایبند اصول اخلاقی(البته به صورت ناخود آگاه) برای اثبات اراده ش در مقابل اراده ی خدا دست به قتل برنامه ریزی شده ی یک پیرزن فاسد میزنه اما دست تقدیر و مشیت باعث میشه که یک آدم بی گناه رو هم از سر جبر بکشه... و تازه متوجه میشه که جنایت در هر اندازه ای جنایته و هدف هیچگاه وسیله ای اونهم از نوع جنایت رو توجیه نمیکنه و الگوهایی مثل ناپلئون یا هر جنایتکار دیگه ای هم الگوهای خوبی برای بشریت نیستند...جوان به گناهش پی میبره و به فاحشه ای که قلب بی نهایت پاکی داره و به همین خاطر مجبور شده به خاطر نجات خونواده ش دست به فاحشه گی بزنه پناه میبره و پیشش اعتراف میکنه... فاحشه تجسم بسیار زیبایی از مسیحه که با قلب پاک به وسیله ی تنش برای نجات یه عده ای رنج میکشه...هر دو عاشق هم میشن و عشق باعث میشه که جوون خودشو معرفی کنه و به سیبری تبعید بشه البته به همراه فاحشه و اونجا کاملا به زندگی امیدوار میشه و از شر عذاب وجدان یا همون مکافات نجات پیدا میکنه... در حاشیه ی این هسته ی اصلی جوون دیگه ای به تصویر کشیده میشه که به خاطر اثبات اراده و رهایی به زنش سم میده که به یه دختر که دوستش داره و اتفاقا خواهر همون جوون فوق الذکر هم هست برسه اما وقتی که به جنایتش پی میبره همزمان میفهمه که دختر هم هیچ علاقه ای بهش نداره پس خودشو میکشه!... ساده ترین تفسیری که میشه ازش کرد اینه : همه انسان هایی که خدا رو فراموش میکنن مرتکب جنایت میشن و فقط کسانی نجات پیدا میکنن که به اشتباهشون پی میبرن و نادم میشن و این نجات یافتن هم در نظر نویسنده ی داستان مذکور به دو نوعه: گناه یا با عشق شسته میشه یا با خون ... جنایت و مکافات داستایوفسکی واقعا لیاقت لقب شاهکار رو داره... |
|
|
|
...جمعه هشتم شهریور 1387بهترین دختر دنیا رو برای همیشه از دست دادم... گذشتم از او به خیره سری... زندگی در بدترین حالت ممکن در حال گذره... |
|
|
|
Bucketheadپنجشنبه هفتم شهریور 1387هر وقت به موسیقی عالی فکر میکنم بی اختیار این اسم به ذهنم میاد: Sea Of The Expanding Shapes_Buckethead گرچه از آلبومش خیلی خوشم نمیاد و به نظرم کار خیلی جالبی نیست ولی این پارت بی نظیره... گام پنتاتونیک و اینجور سولویی؟ تقریبا تو مایه های معجزه ست! |
|
![]() |
|
![]() |
ذهن زیبا
نقطه ای دلخواه، در مثلث یونگ - نیچه - کافکا



